گفتگو با مادر شهیدان جعفرزاده ؛
مامان! کی گفته برای شهید باید سیاه بپوشین؟!
وقتی محمدعلی و حبیب شهید شدند. لباس سیاه به تن کرده بودم. ابراهیم که برای مراسم هفتم، خانه آمد، با دیدن لباسم پکر شد. وقتی سرمان خلوتتر شد. با ناراحتی گفت: مامان کی گفته برای شهید باید سیاه بپوشین؟ قبولش داشتم و میدونستم هیچ حرفی رو بدون دلیل نمیگه. گفتم: ابراهیم مامان میدونم اما نمیشه که سیاه نپوشیم.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از صاحب نیوز، حبیب خیلی خوش اخلاق و خنده رو بود. همیشه هم سر به سر بچهها میگذاشت. به کار بیشتر از درس علاقه داشت برای همین هم یک شب تو جمع خانواده رو به پدر و مادر کرد و گفت: اجازه بدین من شبانه درس بخوانم و روزها کار کنم! مادر که خیلی روی درس تاکید داشت قبول نکرد. حبیب هم بیشتر انرژیاش را روی راضی کردن مادر گذاشت و میگفت: من اگه کار بلد باشم که به نفع خودمه، شما اجازه بدین مطمئن باشین از درسم عقب نمیافتم و همونجور خوب ادامهش میدم، مامان راضی شو تو رو به خدا! اونقدر این حرفها رو تکرار کرد تا مادر رضایت داد اما به شرطی که از درسش عقب نماند. از وقتی این روش درس خواندن و کار کردن را شروع کرد، باز این همدم بود که چادر به سر به نانواییای که حبیب در آن مشغول به کار شده بود میرفت و حتی دلیل دیر آمدن بر سر کارش را هم پرس و جو میکرد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا , صاحب نیوز,

, شهید حبیب الله جعفر زاده
,حبیب الله کمکم کار و درسش را رها کرد و رفت برای آموزش نظامی و آماده رفتن به جبهه شد. میدانست تنها حرفی که مادر همیشه به زبان میآورد درباره درس است و بیشترین حرصی که میخورد برای عقب نماندن از درس و مشق بچههاست. برای همین حبیب هم مثل دیگر برادرانش به مادر قول داد که در جبهه درسش را بخواند و در خواندن را رها نکند.
,پدر و برادرها هم که همه جبهه بودند، برای همین اسمش را برای اعزام نمینوشتند. پس در هنگام ثبت نام فقط اسم محله را اشتباه نوشت تا نفهمند او با خانواده جعفرزاده که ارتباط دارد. گفته بود از محله زینبیه هستم. وقتی مفقود شد آنقدر خانواده پیگیری کردند تا فهمیدند که نشانی را عوضی نوشته، ولی شماره خانه خودشان را داده بود.
,۱۲ روزی بود که راهی جبهه شده بود که تلفن زد به مادر و گفت: مامان من یه نذری کردم پیش امامزاده شاهزید، میشه برام اداش کنین؟ مادر گفت: بگو عزیزم بروی چشام. عبدالله گفت: ۱۲ تومن بندازین تو ضریح امامزاده برام. مادر قبول کرد و حبیب الله بدون هیچ توضیحی حرف را عوض کرد و نگفت نذرش چه بود. چند روز بعد خبر شهادت و مفقودیش را آوردند.
,,
***
,عبدالله پسر مظلوم و کم حرفی بود. محمد علی همسر سکینه که شهید شد، وصیت کرده بود، یکسال نماز و روزه برایم بگیرید و عبدالله تمام یکسال را برای محمدعلی روزه گرفت و نماز خواند. وقتی مافوقش در جبهه هم گفته بود اگر شهید بشم یکسال نماز و روزه دارم، بازعبدالله بود که قول داده بود برایش نماز و روزه بخواند با اینکه با مخالفت آن رزمنده مواجه شد اما بعد از شنیدن خبر شهادت فرمانده عبدلله به قول خودش عمل کرد.
,

, ***
,عمه محمدعلی هرازگاهی برای پخت نان به خانه جعفرزادهها میآمد. مهر سکینه به دلش افتاد و از او برای برادرزادهاش تعریف کرد و این شد که بعد از مدتی سکینه به خانه بخت رفت. همسر سکینه مثل برادرانشان خوش اخلاق و شوخ بود. سکینه قرار بود سکینه باشد و داغ شهادت همسر و برادران را بردلش بگذارد و مانند مادر خم به ابرو نیاورد. چون ابراهیم همیشه میگفت نکند با شنیدن خبر شهادت هر یک از ما بیقراری کنید و دشمن را شاد کنید. برای همین به یاد کربلا و شیرزنان آن عرصه نبرد کفر و ایمان، به خودش قبولانده بود که باید محکم و باوقار باشد و همانطور هم بماند. او به مادر نگاه میکرد که حتی خودش سفره مراسم فرزندانش را برای مهمانان میانداخت و اجازه نمیداد کسی برای شهادت عزیزانش به او تسلیت بگوید، چون خوب میدانست که شهادت مقامی است که خدا به تمام بندگانش نمیدهد و خانواده شهدا لایق تبریک هستند تا تسلیت.
, ,
,
, شهید محمدعلی زمانی، داماد خانواده
,سکینه دوسالی با محمدعلی زندگی کرد و ثمره زندگیشان دو بچه بود. خانواده زمانی آنقدرعروسشان را دوست داشتند که نمیخواستند با شهادت محمدعلی سکینه را از دست بدهند برای همین هم با اصرار و رفت و آمد زیاد، سکینه را به عقد برادر همسر شهیدش در آوردند. سکینه این بانوی بسیجی، هنوز سنگر جهاد را رها نکرده و همه میدانند که کلاس قرآن و احکام سکینه جعفرزاده سالهاست در امامزاده شاهزید برقرار است.
,***
,در عملیات خیبر سال ۶۱ ، عبدالله مجروح و به بیمارستان اهواز و بعد هم به بیمارستان مشهد منتقل شد، ولی محمدعلی و حبیب هر دو به شهادت رسیدند، رزمندهها پیکر محمدعلی را با دیگر شهدا به اصفهان فرستادند اما هیچ اثری از حبیب پیدا نکردند، حبیب در طلائیه ماندگار شده بود.
,ابراهیم مسئولیتش در جبهه زیاد بود برای همین هم اخبار مربوط به خانوادهاش را دیر به دیر میشنید. به ابراهیم گفتند: برو اصفهان به خانوادهات سر بزن! حدس زد باید اتفاقی افتاده باشد پس سریع با اصفهان تماس گرفت و پرسید: خبری شده؟. سکینه گلهمند از بیمعرفتی ابراهیم گفت: ابراهیم جان برای عروسی ما نبودی، حداقل برای مراسم هفتم محمدعلی اینجا باش. ابراهیم با وجود کار زیاد روی حرف سکینه حرفی نزد و گفت : شرمندهام آبجی، بروی چشم. مثل همیشه خوش قول بر سر قرارش ماند و آمد. همان وقت بود که به گوششان رسید، بیمارستان اجازه ترخیص به عبدالله را نداده او هم بدون اجازه، از بیمارستان فرار کرده و رفته خط. بعدها سخنرانی حاج ابراهیم را خانودهاش از طریق نوار شنیدند که درباره حمله خیبر سخنرانی کرده بود و گفته بود: فکر نکنین عملیات خیبر به این سادگی انجام شد، در اون عملیات، شرایط اونقدر سخت بود که سه روز و سه شب ما پشت خط نمیتونستیم حتی دستشویی بریم، ببینین ما چقدر شهید دادیم تو این عملیات، چقدر سخت بود این عملیات، آخر هم یه تیکه نون خشک کپک زده رو برای رفع گرسنگی آب میزدیم و همه میخوردیم.
, ,
,
, با پیگیری ابراهیم، عبدالله را پیدا کردند و اجبارا به خانه فرستادندش. آنقدر عاشق جبهه شده بود که حتی نمیتوانست برای سالگرد محمدعلی و حبیب در خانه بماند و بعد برود.
,سال ۶۳ بود و نزدیک عملیات بدر، عبدالله داشت وسائلش را جمع میکرد برای رفتن. مادر رسید و گفت: عبدالله مامان، حداقل برا سالگرد باش و بعد برو. خندهای کرد و گفت: نمیتونم مامانم، نمیتونم بمونم.
,مادر باز گفت: یعنی من نباید یه مَحرم برا مراسم کمک دستم باشه؟ کاملا به سمت مادر برگشت و با لبخند و التماس گفت: مامان، اگه به مَحرمه که من ده تا مَحرم برات جور میکنم، اما بزار برم. همدم احساس میکرد که عبداللهاش را دیگر نمیبیند و این اصرارها هم فقط برای کمی بیشتر ماندن و بیشتر دیدنش بود. مادر قول داد که بعد از مراسم، خودش او را در اولین اعزام که دو روز بعد از سالگرد بود راهی کند و سر قولش هم ماند. وقت رفتن یک دل سیر نگاهش کرد؛ وقتی بچهها راهی جبهه میشدند با خنده بهشان میگفت: کِی سر صدام رو میآرین؟ و اون ها هم هر کدوم یک جوابی میدادند؛ مثلا ابراهیم با خنده میگفت: یا من صدام رو میارم یا اون من رو . و با این حرف راهی میشد. حالا که عبدالله داشت میرفت باز همدم با لبخند همین حرف را تکرار کرد و عبدالله فقط خندید و رفت.
,عملیات بدر که تمام شد، هم خبر شهادت ابراهیم را آوردند و هم خبر مفقودالاثری عبدالله ۱۶ ساله را.
,پدر هرازگاهی شعر میگفت و با شنیدن خبر شهادت عبدالله این اشعار را شروع به نوشتن کرد:
,عبدالله جعفرزاده / در خیل شهیدان است
,او زنده و جاویدان / روزی خور یزدان است
,جان را به ره دین داد / با عشق و سرافرازی
,در منطق شرع ما / او زنده این راه است
,منزلگه این خوبان / فردوس برین باشد
,در سفره خوان حق / هر شهید مهمان است
,هر کس به ره ایمان / جان داد و فدایی شد:
,عمر ابدی بگرفت! / این منطق قرآن است
,بر دشمن گویی این مملکت قرآن / از خون شهیدان است
,سرسبز و گلستان است / از خون شهیدان است
,از عارف و از عامی / اقرار الست ماست
,در دفتر و پیمان است / گر راه شهیدان را هموار بپیماییم
,عزت و سرافرازی / برتارک ایران است
,***
,اخلاق همدم این بود که نمیتوانست بیکار بنشیند برای همین هم علی رغم مخالفت خانواده آن هم فقط برای حفظ سلامتی خودش، همیشه دار قالیاش در خانه برپا بود. با این حال، کار و فعالیتش در بسیج و بنیاد شهید هم کم نبود. همدم با وجود دادن چند شهید، همراه با دیگر مادران شهدا، داوطلبانه هشت سال در بنیاد شهید مشغول به کار شد. آنها مادران شهدا را برای شناسایی فرزندان شهیدشان همراهی میکردند و یا آنها را به مناطق عملیاتی میبردند و یا از خانواده شهدا سرکشی میکردند.
, ,
,
, شهید عبدالله جعفرزاده
,تا اینکه خبر پیدا شدن عبداللهاش را دادند. خودش میدانست جگر گوشهاش میآید؛ خواب آمدنش را دیده بود اما قرار بود حبیبالله بیاید! ولی میگفتند ما عبدالله را پیدا کردهایم. مطمئن بود که اشتباه نمیکند، بعد از گذشت ۹ سال عزیزش آمده بود ولی بنیاد شهید قبول نمیکرد که پیکر متعلق به جبیب الله که وقت شهادت فقط ۱۴ سال داشت؛ باشد. به خانه که آمد میخواست برای ورود مهمان عزیزش همه چیز مرتب باشد برای همین هم رفت سراغ دار قالی، و با کمک یک قالی باف، یک شبه آخرین قالیاش را تمام کرد و منتظر ورود حبیب به خانه شد. آخر حبیبالله را با نام عبدالله به خاک سپردند. چهل روز از خاکسپاری گذشت، داشتند مراسم چهلم را برپا میکردند که باز خبرآورند مدارک شهید پیدا شده؛ مدارک مربوط بود به شهید حبیب الله جعفرزاده نه عبدالله.
,***
,وقتی محمدعلی و حبیب شهید شدند. لباس سیاه به تن کرده بودم. ابراهیم که برای مراسم هفتم، خانه آمد، با دیدن لباسم پکر شد. وقتی سرمان خلوتتر شد. با ناراحتی گفت: مامان کی گفته برای شهید باید سیاه بپوشین؟ قبولش داشتم و میدونستم هیچ حرفی رو بدون دلیل نمیگه. گفتم: ابراهیم مامان میدونم اما نمیشه که سیاه نپوشیم. با همون چهره درهم گفت: شهید مگه مرده، که باید سیاه پوشین؟ مامان جان این لباستون رو عوض کنین و منم که شهید شدم اصلا دوست ندارم مشکی تن کنین.
, ,
,
, شهادت ابراهیم جعفزاده
,وقتی خبر شهادت خود حاج ابراهیم رو آوردند تا چهلم سیاه به تن کردم. تا اینکه یکی از فامیل ازم خواست لباس سیاهم رو دربیارم و من هم چون میدونستم ابراهیم خوشش نمیاد، لباسم رو عوض کردم. شب خواب دیدم ابراهیم توی یک تشت قرمز رنگ شربت درست کرده و یک ملاقه سفید هم در دستش بود، بهش گفتم: این چیه مامان جان؟ لبخندی زد و گفت: مامان از این شربتی که خودتون خوردین به بقیه هم بچشونین! فهمیدم که این شربت برای لباس سیاهی بود که از تنم درآوردم، برای همین هم از فردای اون روز به همه خبر دادم که لباسهای سیاهی را که برای ابراهیم و عبدالله پوشیدهاند عوض کنند تا از شربت گوارای بهشتی بخورند.
,***
,ابراهیم خیلی از کارهای بنی صدر عصبانی بود و او را عامل آمریکا و اسرائیل میدانست و به شدت از بنی صدر بدش میآمد تا جایی که وقتی بنی صدر به اصفهان آمد، کفشش را به سمت او پرتاب کرده بود. او درعملیاتهاى مختلفى، از جمله ثامن الائمه (علیه السلام) طریق القدس، فتح المبین، بیت المقدس، رمضان، والفجر مقدماتى یک، دو، چهار و شش خیبر و بدر شرکت کرد و چندین مرتبه از نواحی مختلف، بدنش مجروح شد. پستهایی که گرفت به ترتیب اینگونه بود : فرمانده اولین گردان زرهى سپاه اصفهان، فرماندهى یکى از قسمتهاى لشکر مقدس امام حسین (علیه السلام)، مسؤولیت نیروى زرهى قرارگاه نصر، فرماندهى تیپ ۲۱ رمضان، مسؤولیت طرح و برنامه لشکر زرهى سپاه فرماندهى تیپ زرهى ۲۸ صفر (و یکى از مسؤولان واحد طرح و برنامه عملیات قرارگاه خاتم الانبیا (علیه السلام) به شمار مىآمد)، فرماندهى تیپ الغدیر و مدتی هم به فرمان امام برای تبلیغات راهی مکه شده بود. تا اینکه در عملیات بدر در منطقه استرتژیک الصخره در خاک عراق، با اصابت ترکش توپ بعثى به شهادت رسید. چون فرمانده سپاه یزد بود پیکرش را مستقیم یزد بردند و شهر یزد یکپارچه سیاهپوش شده بود، میخواستند همان جا او را به خاک بسپارند ولی مادر نمیتوانست برای زیارت فرزندش هر هفته راهی یزد شود پس با اجازه از خانواده به صورت نمادین مراسم خاکسپاری شهید در یزد انجام شد و یادمان شهید حاج ابراهیم جعفرزاده برای زیارت عاشقانش بین قبور شهدای یزدی ساخته شد.
,و اکنون۳۰ سال ازشهادت حاج ابراهیم میگذرد و هنوز هم مراسم سالگردش با حضور مردمی که حتی بعضیهایشان اصلا او را ندیدهاند در شهرهای اصفهان و یزد و شهرستان مبارکه؛ زادگاه مادریش برگزار میشود.
,***
,در فاصله اواخر سال ۶۱ تا پایان سال۶۳ غیر از خبر شهادت فرزندانش، خبر شهادت و مجروحیت پسران فامیل و از همه مهم تر داغ درگشت پدر را بر دلش ماند. پدرهمدم، قدرت تحمل این همه داغ را نداشت و با شنیدن خبر شهادت محمدعلی وحبیب دق کرد و از دنیا رفت.
,همدم شب شهادت ابراهیم و عبدالله، خوابی دید و به دلش افتاد که باید منتظر خبر شهادت بچهها باشد. فردای آن روز به سپاه و بنیاد شهید رفت تا خبری از ابراهیم و عبدالله بگیرد.
,میدانست بچههایش شهید شدهاند. پس همان شب بلند شد و خمیر آماده کرد و نان پخت. بقیه که از این کارش تعجب کرده بودند، پرسیدند: چه خبر شده که این موقع، این همه نون میپزین! جواب داد: اگه خبر شهادت بچهها رو بیآرن میترسم نون تو خانه نداشته باشیم.
,تا سه روز مدام به سپاه و بنیاد رفت، تا خبری بگیرد، روز سوم دید در بنیاد با سپاه یزد صحبت میکنند، وقتی انتظار و نگاه همدم را دیدند، گفتند: هنوز خبری نداریم، اما اگر خبری بیاید خودمان میآییم به شما میگوییم، خیالتان راحت باشد. اما او میدانست که بچهها شهید شدهاند؛ هم او و هم ابوالقاسم، به دل پدر هم افتاده بود که بچهها شهید شدهاند. وقتی بهش خبر دادند که آنها فقط مجروح شدهاند، گفته بود؛ نگویید مجروح، بگویید به شهادت رسیدهاند. همدم هم به خانه که رسید دید دارند دم در خانه، تفت و عکس شهدایش را نصب میکنند.
,حالا با گذشت این همه سال همدم هنوز چشم براه آمدن عبدالله است. او از فعالین پایگاه بسیجیست که مقرش امامزاده شاهزید است.
,انتهای پیام/پ
]
ارسال دیدگاه