ماجرای شهیدی که نوجوان16ساله را دعوت به حضور در جبهه کرد/ وعدهای جالب یک اسیر در اسارت به دیگر اسرا+عکس

ماجرای شهیدی که نوجوان16ساله را دعوت به حضور در جبهه کرد/ وعدهای جالب یک اسیر در اسارت به دیگر اسرا+عکس
می دانستم چه زمان اسیر می شوم و بعد از اسارت هم می دانستم چه تاریخی آزاد می شوم،چند شب قبل از عملیات خواب دیدم اسیر شده ام و من را به آسایشگاهی در بغداد برده اند و تعدادی از رزمندگان زخمی هستند و در کف آسایشگاه خوابیده و خون جاری است ....
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از ثامن، همیشه فکر می کنیم آدم های خوب  فقط در قصه ها هستند، قصه هایی  که خیلی اوقات از دست ناملایمات عصر مدرنیته به آنها پناه می بریم ، اما باید باور کنیم آدم های خوب تنها در کتاب قصه ها نیستند بلکه در کنارما  و شاید چندتا کوچه بالاتر از ما زندگی می کنند.

, شبکه اطلاع رسانی دانا, ثامن،,

جانباز و آزاده سرافراز آقای حبیب الله معصوم که یکی از آنهایی است که نباید درقصه ها دنبالش گشت، بلکه باید زندگیش را در قصه ها نوشت.

,

آقای معصوم 16ساله بود که  به دعوت یک شهید به جبهه رفت، خودش  رفتن به جبهه را موفقیت می داند آن هم موفقیتی ارزشمند، زیرا نوجوانانی که سنشان کم بود را اعزام نمی کردند.

,

وی می گوید: از لطف الهی سال 61بعد از عملیات فتح خرمشهر شهید محمد علی بستان از بچه های محل خیابان امام خمینی(ره) فعلی  که به تازگی شهید شده بود به خواب من آمد و از من دعوت کرد تا به جبهه بروم وقتی در عالم خواب به او گفتم سن من کم است نمی توانم بیایم و شاید ترس بر من غلبه کند به من اطمینان داد که نگران نباش خداوند و ما کمکتان می کنیم.

,

آقای معصوم معتقد است کل 8سال دفاع مقدس یک جریان گزینشی بوده است که مسئول این گزینش خداوند بوده که  عده ای اسیر شوند عده ای شهید و عده ای جانباز ، مادرانی انتخاب شدند چشم انتظار شوند فرزندانی انتخاب شده اند یتیم شوند و من از این که برای جانبازی و اسارت انتخاب شده ام راضی و خوشحال هستم زیرا درست است که معنای  اسارت ذلت است اما چنان ایمانی در دفاع مقدس بود که معنای اسارت را به عزت تبدیل کرد زیرا انقلاب و دفاع ما زمینه سازی برای انقلاب مهدی(عج) بود.

,

 پایگاه اطلاع رسانی ثامن

, پایگاه اطلاع رسانی ثامن,

وی تا سال 64 در جبهه حضور داشت و در چندین عملیات شرکت کرد، اما سرنوشت برای او داستان دیگری رغم زده بود که خودش هم از آن اطلاع داشت، اسارت در عملیات عاشورای 2 در منطقه عمومی مهران چنگونه سرنوشتی افتخار آفرین که خود نیز به آن می بالد.

,

این جانباز و آزاده سرافراز برایمان تعریف می کند می دانستم چه زمان اسیر می شوم  و بعد از اسارت هم می دانستم چه تاریخی آزاد می شوم،چند شب قبل از عملیات خواب دیدم اسیر شده ام و من را به آسایشگاهی در بغداد برده اند و تعدادی از رزمندگان زخمی هستند و در کف آسایشگاه خوابیده و خون جاری است  و یک صحنه درناک جلوی چشمم از ناله و عطش زخمی ها بود، در عالم خواب دیدم رزمنده ای به نان محمد مهدی نیک منش را که حالش بد بود و از شدت مجروحیت و درد استفراغ کرد تا به حال او را ندیده بودم او از بچه های اعزامی از داراب شیراز بود.

,

بعد از خواب فهمیدم این یک خواب معمولی نبود بلکه یک رویای صادقه بود اما این باعث نشد برای شرکت در عملیات سست شوم در تاریخ24 مرداد 64 در عملیات عاشورا که اسیر شدم همه این صحنه ها برایم اتفاق افتاد همان تشنگی همان کتک های ناجوانمردانه بعثی ها بر بدن زخمی رزمندگان اسیر، همان سلول، همان زخمی ها و همان رزمنده که به دلیل شدت جراحات  استفراغ کرد بعد از واقعی شدن خوابم  احساسی خاصی به آن رزمنده  داشتم و خودم را به او نزدیک کردم که به همین دلیل از من پرسید چطور شده است که بین این همه اسیر هم سن و سال خودت اینقدر به من نزدیک هستی که من هم ماجرای خوابم را برایش تعریف کردم و گفتم که تا به حال شما را ندیدم اما در عالم خواب شما را دیدم و احساس می کنم بین من و شما سری نهفته است.

,

بعد از این ماجرا همواره با هم بودیم اما در روز های آخرها اسارت از هم جدا شدیم او در اردوگاه دیگری بود اما در یک شب به یک مریضی دچار شدیم و ما را به درمانگاه بردند او شهید شد و من زنده ماندم اما هنوز احساس می کنم اسرار آن خواب هنوز کامل نشده و من و این شهید هنوز سری با هم داریم که نمی دانم چیست.

,

آقای معصوم ادامه می دهد سال دوم اسارت بود که من شعری سرودم به این مضمون خدا من را 5سال برای ادب در این اردوگاه ها نگاه می دارد" نازم آن میری که از بهر ادب*******پنج سال عاصی به زندان می برد" تخلص  بنده در اشعارم عاصی است.

,

این پیش بینی را به دوستان نزدیکم  در اردوگاه گفتم ، دوسال و یازده ماه که از اسارت گذشت قطعنامه 598 پذیرفته شد و عراقی ها هم به ما گفتند که شما به زودی آزاد می شویدکه بقیه به شوخی به من گفتند تو که گفته بودی 5 سال حالا که جنگ تمام شده ما آزاد می شوم من هم می گفتم بهتر که زودتر آزاد شویم من که علم غیب ندارم فقط شعر گفته بودم اما بعد از پذیرش قطعنامه  چهار دوره مذاکرات انجام شد و  نتیجه نداد و مذاکرات قطع شد و تبادل اسرا صورت نگرفت.

,

شرایط در اردگاه برای اسرا خیلی سخت بود روزی رزمنده ای سیدی که از تهران اعزام شده بود با من درد و دل کرد و گفت من روحیه ام را از دست داده ام احساس دل تنگی می کنم من هم کمی تند شدم  و گفتم  نباید روحیه خود را از دست بدهی و این حر ف ها از شما بعید است که ناگهان بغضش شکست و گریه ای دردناک و جانسوز کرد و گفت زمانی که من اسیر شدم یک دختر چهار ساله داشتم اما تو فرزندی نداشتی من دلم برای دخترم تنگ شده که من بعد از شنیدن این حرف ها از رفتارم پشیمان شدم و جرغه ای در ذهنم افتاد شعری را که گفتم به واقعیت می رسد و به او وعده دادم تا یکسال دیگر در مرداد ماه  آزاد می شوم او هم  که می دانست اهل دروغ نیستم  گفت که از کجا می دانی من هم ماجرای شعرم را برایش تعریف کردم او هم روحیه گرفت و خوشحال شد.

,

اینقدر به این شعری که گفته بودم ایمان داشتم که از آن به عنوان روحیه دادن به اسرا استفاده می کردم و هر وقت می دیدم فردی ناراحت است و یا دلش گرفته وعده آزادی در24مرداد69 را به او می دادم زیرا خودم در 24مرداد64 اسیر شده بودم شاید خداوند به همین دلیل این شعر را به من الهام کرده بود، وعده آزادی کار من در اردوگاه بود  آقای معصوم که به اینجای صحبت هایش می رسد با خنده می گوید البته این آزادی با آن آزادی که دوم خردادی ها ی وعده دادند فرق می کند آزادی که من وعده می دادم واقعی  ایمانی بود.

,

23مرداد69 فرا رسید من در حیاط  اردوگاه نشسته بودم که همه آنهایی که وعده آزادی به آنها داده بودم به سراغ من آمدند که پس چرا آزاد نشدیم من هم با خونسردی گفتم امروز 23مرداد است من وعده24 مرداد را داده بودم بروید فردا بیایید، آنها رفتند.

,

 روز 24 مرداد چنان به وعده الهی ایمان داشتم که قضیه را فراموش کردم و رفتم آشپز خانه برای پخت غذا مشغول کار بودیم که  در اردوگاه سر و صدا شد و مارش نظامی پخش شد یکی از بچه ها با لگد در آشپزخانه را باز کرد و گفت میدانید پشت بلندگو،عراقی ها چه گفتند ما چند نفری که در آشپزخانه بودیم صدای بلندگو ها را نمی شنیدین گفتیم نه مگر عراقی ها چه گفتند،  گفت عراقی ها اعلام کردند از پس فردا روزانه 2000اسیر را طبق توافق با ایران آزاد می کنیم .

,

 همه آنهایی که  بشارت آزادی را به آنها داده بودم من را در آغوش گرفتند و در عرض 9روز اسرا تبادل شدند و ما هم شرمنده وعدهایی که به اسرا داده بودیم نشدیم همه اینها  این لطف خداوند بود، یکی از گروهبان های ارتش که به او وعده آزادی داده بودم  چنان خوشحال بود که با لهجه شیرین آذری به من گفت حبیب تو پس امام زمانی.

,

آقای معصوم در پایان گفت: زمانی هم که خبر آزادی را به من دادند ساعت11:35 دقیقه بود لحظه اسارت هم به ساعت مچی ام نگاه کردم درست ساعت11:35 دقیقه بود این است وعده الهی.

,

انتهای پیام/پ

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه