از شناسایی دقیق محور در زیرآب تا امدادگر مجروح

از شناسایی دقیق محور در زیرآب تا امدادگر مجروح
او با مرام و قهرمان کشتی بود ، این انقلابی در خط امام ،14 بهار از عمرش بیشتر نگذشته بود که در جستجوی حبل المتین الهی در جبهه های جنگ حضور یافت .
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه  دانا به نقل از خط اول  از سیستان وبلوچستان؛ شهید حسین عالیتاریخ تولد ۱۳۴۵محل تولد : زابلتاریخ شهادت : ۱۳۶۴ در عملیات کربلای ۵محل شهادت : کناره رودخانه اروندهنگامه حضور در جبهه : میزان تحصیلات سیکل داوطلب بسیجی و مجرد

, شبکه اطلاع رسانی راه  دانا, خط اول,

در حالی که باد ، خشمگین و زوزه کشان ، ماسه های تشنه روستای جهانگیر ورمال زابل را از این سو به آن سو می برد  . شادی وصف ناپذیری شگرف در خانه کاهگلی ، خانواده عالی ، حکمفرما بود و پدر در حالیکه نام سالار شهیدان را زیرلب زمزمه می کرد ، صدای نوزاد پسری از اتاق به گوش رسید و شادی بر اعماق دقلب پدر ورود کرد و به عشق سرور نینوانام اورا حسین نهاد ند. او از همان کودکی نشان داد که با هجرت اخوتی دیرینه دارد ، چرا

,

که از سه سالگی به همراه خانواده بارها از شهری به شهر دیگر مهاجرت نمود ، تا عاقبت در شهر زاهدان ساکن گردیدند . حسین جثه کوچکی داشت اما عظمت روحش کوههای سربرافلاک سپرده را شرمگین می کرد چرا که هر کس تنها چند لحظه در کنار او حضور می یافت گویی او را از قبل می شناسد و هزار رشته دوستی با حسین گر زده دارد . او شیفته امام و انقلاب بود و آنچنان دلباخته این مکتب عاشورایی گردیده بود که همواره در تظاهرات مردمی علیه رژیم پهلوی فعالانه شرکت می کرد تا پیروزی انقلاب هر بار از انقلاب شکوهمند اسلامی سخن می گفت گویی نغمه های زندگی را می سراید راضی و خرسند از اینکه تلاش ها او و هم سنگرانش به ثمر نشسته با شروع جنگ بار دیگر این مرغ مهاجر بار سفر بست و رهسپار میدانهای دلدادگی و ایثار گردید . او هر بار که بر قلب دشمن یورش می برد صلابت گامهای با اراده ای محکم خاک سرزمین خوزستان را مصلوب خود می کرد.

,

او قهرمان کشتی و با مرام بود، این انقلابی در خط امام ۱۴ بهار از عمرش بیشتر نگذشته بود که در جستجوی حبل المتین الهی در جبهه های جنگ حضور یافت .

,

او خیلی زود از خود لیاقت و رشادت نشان داد و در عملیات متعدد والفجر هشت ، کربلای یک ـ کربلای ۵ حضور یافت و در عملیات کربلای ۵ مسئول محور و فرمانده اطلاعات عملیات لشکر ثارا… بود .

,

ویژگی های شخصیتی حسین عالی در دوران کودکی :

,

او خشرو و مهربان و صمیمی بود ، نسبت به پدر و مادر ، همسایگان و دوستان بسیار با احترام برخورد می کرد ، و در بازیهای کودکانه اش همیشه از خود گذشت و ایثار نشان می داد بنابراین دوستان زیادی داشت . برای کمک به دیگران همیشه پیشتاز بود ـ جثه کوچک ولی دلی بزرگ و اراده آهنین داشت .

,

1313063043_4_20dd2e8093ویژگیهای شخصیتی شهید حسینعلی عالی در جبهه های جنگ :

, 1313063043_4_20dd2e8093, 1313063043_4_20dd2e8093,

وی همواره خود را خدمتگزار رزمندگان می پنداشت و خلق خویش زبان زد همه شده بود ، مدیریت بالا مسئولت پذیری ، عشق به ولایت و اطاعت و فرمانبرداری از دیگر خصوصیات او بود ، وی روحیه مشورت داشت و با فروتنی از همه مشاوره می گرفت . در انجام فرایض و مستحبات دینی و قرائت قرآن و دعا ید طولانی داشت او در آنچه که بایدحراستو حفظ کنند مهر سکوت بر لب داشت و لبانش به هم دوخته می شد .

,

سردار شهید حسینعلی عالی شعید عارف ایثارگر در عملیات کربلای ۵ هنگامی که جان یاران را در خطر می بیند آخرین نماز خود را اقامه می کند وبا فرش قراردان جسم نازنین خود برروی سیم های خاردار معبرعبور درست می کند و همرزمان خود را سوگند می دهد که از روی تن او عبور کنند. دشمن متجاوز که منطقه را در تیر رس خودقرارداده بودو رصد می کرد،  عبور رزمندگان دلاورایران اورابه وحشت انداخته و آتش رگبار را به سوی آنها روشن می گیردکه در این موقع تیر خصم زبون به پهلو شهید حسینعلی عالی اصابت کردو افتخار دیدار مولایش حسین را بدست می آورد .

,

خواهر شهید

,

مشق مردانگی :

,

وقتی مادر بیرون می رفت اگر حسین در خانه بود ما غمی نداشتیم . اگر چه اختلاف سنی ما خیلی نبود و جثه حسین هم اندازه ما بود . ولی با وجود او دیگر ترسی نداشتیم او برای ما مثل پدر بود بزرگ و قوی ما را بر دوش می گرفت و با هم بازی میکردیم و تا آمدن مادر سرپرست خوبی برایمان بود .

,

همه حتی پزشک درمانگاه هم به رفتار و عملکرد مردانه حسین معترف بودند . روزی پزشک درمانگاه با شگفتی به پدرم گفته بود : «پسر شما قلب و جسارت یک مرد را دارد .»

,

برادر شهید

,

گامهای مبارزه و تسلیم نشدن در برابر زور

,

قبل از انقلاب چون پدرم از معتمدان محلی بود و همپای انقلاب حرکت می کرد . مقام های محلی کینه ای سخت از پدرم در دل داشتند و به بهانه های مختلف او را آزار می دادند . یک روز به بهانه اینکه زمین ها منابع ملی است ، در زمین های کشاورزی پدرم بدون اجازه نهال کاشتند .

,

شب هنگام وقتی حسین خبردار شد علی رغم خردسالی و بدون مشورت به سراغ نهال ها رفت و همه آنها را از ریشه کند و این اولین مبارزه سیاسی او بود . اگرچه ما آن روز آن را به حساب کودکی او گذاشته بودیم ولی او حفاظت از شرف و مبارزه با طاغوت را از همان روزها مشق می کرد .

,

جرقه های انقلاب

,

پدرم مرد مطلع و آگاهی بود . قبل از انقلاب مسائل سیاسی دوره طاغوت و جریان دکتر محمد مصدق و ملی گرایی او را به خوبی تحلیل می کرد . به خاطر دارم که قبل از آنکه جرقه انقلاب در زابل زده شود ایشان تفکرات حضرت امام را می شناخت و در جریان انقلاب که ما نوجوان بودیم مشوق ما برای حرکت در تظاهرات بود .

,

همرزم شهید

,

امدادگر مجروح

,

روز دوم عملیات والفجر هشت ساعت هفت و نیم ، هشت صبح بود . در این عملیات هواپیماهای عراقی زیاد مانور می دادند و به همین نسبت هم تلفات هواپیماهای عراقی در این عملیات بیشتر بود . بچه ها گروه بندی شده بودند تا به ترتیب در عملیات حضور پیدا کنند و همیشه گروه های تازه نفس و سرحال پای کار باشند . هنگام صرف صبحانه بود محل تجمع اتاق کوچکی بود که گنجایش همه را نداشت بطوریکه بچه ها برای خوردن غذا به نوبت وارد می شدند . من زودتر صبحانه خورده و خود را به طرف اسکله رسانده بودم که ناگهان صدایی شنیدم ، دیدم گرد و خاک زیادی از روی ساختمان محل تجمع بلند شد تعدادی از بچه ها یا حسین فریادمیزدند و می گریختند فریاد بمب شیمیایی است، مواد شیمیایی فضا را پرکرده بود ما ماسک را زدیم و به طرف قرارگاه برگشتیم. دیدیم که حسین زودتر از ما خودش را رسانده است . بعضی ها زیرآوار مانده بودند با کمک برادران آنها را نجات دادیم حال برخی خیلی وخیم بود و گروهی هم شهید شده بودند . در این امدادرسانی حسین عالی هم مجروح شد وتمام بدن اوسیاه شده بود دراین موقع او رابلافاصله به بیمارستان انتقال دادند .

,

دوست شهید ( حسنعلی کشته گر )

,

مُبلِغ حق

,

هر وقت از جبهه برمی گشت یا به مرخصی می آمد به ما سر می زد و در محفل کشتی گیران از جبهه و جنگ سخن می گفت و ما را تشویق می کرد که به جبهه برویم می گفت : «اکنون نیاز است که از این خاک و سرزمین دفاع کنیم وقت آن است تا برای دفاع از حیثیت و ایمانمان برخیزیم .»

,

روحانی منصور هاشمی

,

کلام گیرا و ساده حسین همه رامجزوب کرده بود.

,

بار اول که عازم جبهه شدم از تخصص های ما می پرسیدند وقتی که گفتم طلبه هستم گفتند شما جزء نیروهای رزمی تبلیغی باشید اما من اصرار می کردم که فقط رزمی باشم . در همین موقع برادری جلو آمد و به من گفت بیایید واحد اطلاعات . واحد خوبی است با هم کار می کنیم و من در مورد کار آنجا از ایشان سوالاتی کردم و موجب شد که بنده در این واحد مستقر شوم و در واقع آنچه موجب جذب من به واحد اطلاعات شد کلام ساده و گرم و بی پیرایه آن جوان بود و او کسی جز حسین عالی نبود .

,

همرزم شهید

,

شناسایی زیرآبی دقیق و مطمئن

,

حسین در انجام کارها بسیار سخت کوش بود و با جدیت کار می کرد اگر برای شناسایی خط می رفت تا جایی که امکان پیشروی داشت جلو می رفت و از هیچ چیز نمی هراسید به همین دلیل محورهایی که ایشان شناسایی می کرد بسیار دقیق بود .

,

یک بار که با هم برای شناسایی محور به زیر آب رفته بودیم من گفتم راه را عوضی می رویم ولی او با تیزبینی خاص خود مسیر را مرور کرد و گفت نه درست می رویم . من در همانجا ماندم ولی او خیلی جلو رفت و وقتی که بازگشت گفت فلانی امروز قایقهای موتوری عراقی می خواست سرم را ببرد .

,

ناصر سرگزی می گوید :

,

ستاره زخم و شکار ستاره

,

قبل از عملیات کربلای چهار برای شناسایی به جزیره ام الرساس رفته بودیم در حین کار یک خار شاخه خرما به پای حسین فرو رفت . او به روی خود نیاورد و چهار یا پنج ساعت در همان حال پیشروی کرد . بعد از اتمام کار و شناسایی وقتی که به خاکریز خود برگشتیم و خار را از پایش درآوردیم راه رفتن برایش بسیار مشکل بود ولی با اینهمه در عملیات کربلای پنج با این جراحت و پای پانسمان شده در حالیکه پایش را روپوش نایلونی کشیده بود شرکت کرد با توجه به اینکه فرماندهان به او گفته بودند با این جراحتی که دارید بهتر است مرخصی بروید . می گفت نگران من نباشید من حتما باید در این عملیات شرکت کنم و قول می دهم کار مهمی انجام دهم واتفاق خوبی بیفتد .

,

1313062625_4_0fd02e051bمناجات شهید

, 1313062625_4_0fd02e051b, 1313062625_4_0fd02e051b,

باردیگر گذر از نیل

,

شهید حسین عالی صمیمانه و خالصانه با معبود به راز و نیاز می نشیندو از ضعف ها و کاستی های خود سخن می گوید و از الطاف بیکران الهی یاد می کند . توکل و عشق در مناجات های او موج می زند . در یکی از این خلوتها گفته است :

,

«خدایا آن شب طولانی عملیات والفجر را و آن شناسایی قبل از عملیات را می گویم . زیرا دریا را هرگز خروشان ندیده بودم و این راز فقط پیش خودت بود خدایا تو عالم به همه مسائل بودی و تو شاهد بودی وحشت زده بودیم این جمله را در قلب من می گذراندی که خدایا تو موسی را از نیل گذراندی ما را نیز از اروند بگذران و با این امید به رودخانه وارد شدیم .»

,

برادر شهید

,

پیک وصل

,

حسین دو هفته قبل از شهادتش حضرت مهدی (عج) را خواب می بیند که می فرماید ، بیا بیا ! طرف ما بیا! و خبر از شهادت دریافت می کند ، همان زمان از همه حلالیت خواست بدون اینکه با کسی در این باره سخنی بگوید و دو روز قبل از شهادتش هم زنگ می زند و از پدرم با صدایی ملکوتی حلالیت می خواهد و برای همیشه خداحافظی می کند .

,

حسین بادپا

,

آخرین وضو

,

قبل از عملیات رفته بودیم وضو بگیریم یادم هست که شهید عالی خیلی خوشحال بود حتی شعرهای زابلی می خواند که من نمی فهمیدم شب عملیات را بسیار دوست می داشت . می گفت شب عملیات شب دیدار با مهدی (عج) است باید با وضو با امام زمان روبرو شویم .

,

 یادداشت های شهید

,

سوگوار عزیزان

,

عشق به شهدا در همه لحظات زندگی حسین عالی آشکار است . شهید در نامه ای به خواهرش در رثای عزیزان سفر کرده چنین نوشته است :

,

«با سلام و درود بیکران بر منجی عالم بشریت مولا و آقایم امام زمان حضرت بقیه ا… و نایب بر حقش امام خمینی حسین زمان فرزند زهرا (س) و با سلام به حضور تمامی شهیدان و سوختگان طریق و با سلام خدمت شما خواهرم سلام های گرمم را از اعماق قلبی پر از معصیت خدا و رنجور در غم از دست دادن یاران با وفا نثار وجود شما می کنم .»

,

در نامه ای دیگر به خواهرش نوشته است :

,

«هر روز جگر گوشه های قلبم را از دست می دهم و در غم آنها باید بسوزم و این طاقت را ندارم .»

,

حسین بادپا و امیرعلی مصدق

,

سجاده بر خار

,

در عملیات کربلای پنج من و برادر ایرانمنش در محور برادر حسین عالی کار می کردیم . چهار یا پنج شب قبل از عملیات برای شناسایی همراه با حسین رفتیم و در مسیر چراغهای مخصوص نصب می کردیم تا شب بچه ها از نور کافی بهره مند باشند . عملیات طوری برنامه ریزی شده بود که پس از طی سه ساعت وقتی به محل دید برسیم ، ماه پایین باشد و در استتار باشیم . در شب عملیات قرار بود دو گردان ۴۱۰ و ۴۱۲ لشکر در محور ما حرکت کنند مسوولیت تعدادی از بچه های ما که در گردان ۴۱۲ بودند با شهید عالی بود . در این محور کار بین گردانهای ۴۱۰ و ۴۱۲ تقسیم می شد . گردان ۴۱۰ جلو بود و گردان ۴۱۲ پشت سرش . حسین جلوی محور حرکت می کرد چون مسوول محور بود . قسمتی از محور به فاصله چهار کیلومتر در آب بود و در فاصله خط آبی امکان برخورد با عراقی ها وجود داشت و آن شب قرار شد گردان ۴۱۲ تا این نقطه به گردان ۴۱۰ ملحق شود و بعد با فاصله زمانی یک ساعت گردان ۴۱۲ حرکت را ادامه دهد .

,

در فاصله ۵۰۰ متری آب کم می شد و ما مجبور بودیم به حالت خمیده مسیر را طی کنیم . باید با زانو راه می رفتیم . سمت چپ ما تیپ المهدی یا فجر به فاصله ۱۰۰۰ تا ۱۵۰۰ متری حرکت می کرد .

,

ناگهان عملیات لو رفت عراقی ها متوجه محور سمت چپ ما شدند و درگیری ایجاد شد . دیدیم که عراقی ها با آرپیجی منطقه را گلوله باران می کنند منورها هوا را روشن کرده بود . ما که مجبور بودیم خمیده راه برویم فشار زیادی را متحمل می شدیم ، خوشبختانه محور ما هنوز لو نرفته بود ناگهان عالی فریاد زد «بگین بچه ها سریعتر بیایند »! پیام را به شهید آوینی که فرمانده گردان ۴۱۰ بود رساندم .

,

اگر ما دیر به دژ می رسیدیم ، ممکن بود تلفات سنگینی را متحمل شویم . در این هنگام حسین دست مرا گرفت و مرا به دنبال خود کشید و به حالت دو حرکت کرد . راه رفتن در آب خیلی دشوار بود . موقعیت بحرانی بود وقتی به چهره اش نگاه کردم بسیار آرام و خونسرد به نظر می رسید من هم اندکی آرام شدم . وقتی ما سریع حرکت می کردیم گردان هم به دنبال ما با سرعت بیشتری می آمد . واقعاً آن شب عنایت و امداد غیبی بود و تدبیر و شجاعت شهید عالی که توانستیم عبور کنیم .

,

نیروهای محور سمت چپ ما هم کار خوبی کردند و به حرکت ادامه دادند تا اینکه ما بهس یم خاردار عراقی ها رسیدیم . عراقی ها روی محور کمین شناور گذاشته بودند . شب های قبل هم این کمین را دیده بودیم ولی کسی در  آن نبود . حسین عالی متوجه شد که هنوز ۵۰۰ تا ۱۰۰۰ متر دیگر باید در سمت راست منحرف شویم تا بتوانیم درست روی محور حرکت کنیم . وضع بسیار بحرانی و خطرناک بود . برادر عالی بدون اینکه دست پاچه شود و عملیات را متوقف کند و یا به همین اندازه پیشروی بسنده کند به عملیات ادامه داد .

,

گردان سمت چپ ما هنوز درگیر بود منورها روی هوا بود و گلوله ها به اطراف ما اصابت می کرد . اما خوشبختانه محور ما هنوز لو نرفته بود اگرچه یکی دو زخمی در آب داده بودیم ولی پیشروی خوبی داشتیم وقتی به کمین رسیدیم ، حسین با تیزبینی و دقت خاص خود سمت را پیدا کرد و شروع به حرکت نمود تا به منطقه اصلی برسیم . در برابر ما یک تک لول عراقی مرتب شلیک می کرد . روبروی تک لول عراقی همان دژی بود که باید به آن می رسیدیم .

,

هنوز دستم رد دست شهید عالی بود او محکم دستم را گرفته بود و در واقع مرا با خود می کشید . به این نقطه که رسیدیم شهید دستم را رها کرد خودش را روی سیم خاردار انداخت وقتی روی سیم خاردار بود هنوز زنده بود فریاد زد «بگین آرپیجی زن ها بزنند» من پیام را به شهید آوینی رساندم . دو سه نفر از بچه های گردان ۴۱۰ آمدند و الحمدا… آن محل را گلوله باران کردند و راه برای حرکت بچه ها باز شد . بچه ها با سرعت از سیم خاردار عبور می کردند . حسین فریاد می زد «سریعتر سریعتر !» در همین حال تیر عراقی ها به پهلوی حسین نشست . مجبور شدیم که بدون او به حرکت ادامه بدهیم .

,

وقتی که از سیم خاردار گذشتیم لحظه ای به عقب نگاه کردم شهید مانند کبوتری خونین بال روی سیم خاردار تاب می خورد . گویا با همه وجودش به نماز ایستاده بود و مشتاقانه با همه وجودش بر سجاده ای از خار به رکوع و سجود می رفت تا به دیدار معبود شتافت .

,

برادر شهید

,

آخرین عکس

,

از جمله وسایل با ارزش حسین آلبومی از عکسهای جبهه بود . او هر بارکه از جبهه می آمد به کنجی می نشست آلبوم را بر می داشت و عکسها را نگاه می کرد و به من می گفت : احسان این دوستم شهید شد ، آن یکی اسیر شد ، دیگری مجروح شد ، آن دیگری صد پاره شد و …

,

و شروع به گریه می کرد . ساعت ها می گریست و عکس ها را نگاه می کرد و بعد با خود شعرهایی زمزمه می کرد . من نمی دانستم که چه می خواند بعد به سجده می رفت . اکنون آن آلبوم را می بینم که عکس حسین هم به آن اضافه شده است .

,

وداع آخر

,

شب عملیات کربلای پنج حدود یک ساعت قبل از عملیات حسین را دیدم که روحیه خاصی پیدا کرده بود با اکثر دوستان خداحافظی کرد در آخر رسید به من و گفت : «من در این عملیات شهید می شوم . «گفتم : شوخی می کنی ما با هم هستیم هرجا بروی من با تو همراهم » اگر قرار باشد برویم با هم می رویم گفت آن طور که شما فکر می کنی نیست شهادت شرایطی می خواهد ، مقدماتی دارد ، اینطور نیست که هر که وارد عملیات شد شهید شود من به یقین رسیدم می دانم از این عملیات دیگر برنمی گردم »

,

گفتم: من با تو خداحافظی نمی کنم .

,

گفت: خداحافظی نمی کنی ؟

,

گفتم : نه !

,

با دلخوری دفت و با بقیه بچه ها خداحافظی کرد .

,

وارد آب های منطقه شلمچه شدیم باید سه کیلومتر می رفتیم تا به آب های منطقه دشمن برسیم .

,

گفت: ناصر با من خداحافظی نکردی ؟

,

گفتم: من با تو خداحافظی نمی کنم !

,

گفت: بعد پشیمان می شوی !

,

گفتم: تو که از همه چیز خبر نداری چرا چنین حرفی می زنی ـ شهادت دست خداست .

,

گفت: مساله از نظر من تمام شده است و مطمئنم که در این عملیات به شهادت می رسم بهتر است که با من خداحافظی کنی .

,

گفتم: حالا اینقدر اصرار می کنی باشد اما باید دست مرا هم بگیری و با خود ببری .

,

گفت: که هنوز وقتش نرسیده و شما باید بمانید . هنوز خیلی کار دارید .

,

گفتم: به هر جهت وقتی رفتی فکر ما هم باش .

,

گفت: حالا ببینیم خدا چه می خواهد

,

و بعد وارد آب های محدوده دشمن شد با فاصله ۴۰۰-۵۰۰ متر حرکت می کردیم در ابتدای محور او حرکت می کرد سردار سلیمانی دستور داده بود با فاصله ۵۰۰ متری از هم حرکت کنید . تا اگر بین راه مشکلی پیش آمد یا عملیات لو رفت بچه ها کمتر دچار مشکل شوند و نیز دستور داد که اگر شهید عالی یا هر کدام از برادران مسئول محور به شهادت رسیدند به ترتیب ما راه او را ادامه دهیم . با فاصله ۵۰۰ متر حرکت می کردیم . نرسیده به سیم خاردار دشمن احساس کردیم این تشکیلات هدایتگری ندارد .

,

گردان را به سیم خاردار دوم و سوم رساندم و بچه ها را به گروه ملحق کردیم و خودمان را از هر طریقی بود به خاکریز دشمن رساندیم احساس کردم جای حسین خالی است هر طور بود بچه ها را از خاکریز هدایت کردیم وارد شدیم و با صدای الله اکبر عملیات و پیشروی شروع شد . هرچه نگاه کردم حسین را ندیدم چون هوا تاریک بود بعد از یک ساعت با قایق های خودی به عقب برگشتیم از شدت خستگی به خواب رفتم وقتی از حسین پرسیدم بچه ها گفتند: حسین هنگام عبور از یکی از سیم خاردارها به شهادت رسیده است . فهمیدم که به دلیل موانعی که بود در سیم خاردار سوم یا چهارم خودش را به سیم خاردار رسانده بود تا بچه ها از روی آن رد شوند و خط دشمن را اشغال کنند و عملیات را ادامه بدهند .

,

با شناختی که از او داشتم این کار بعید نبود ایثار و عشق به ولایت او را به حد اعلی رسانده بود .

,

انتهای پیام/ ه

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه