روایتی متفاوت از شهید مصطفی ردانی پور/چنین مادری، مصطفی را تربیت کرد
یه بار ماموران با یک ساک پر از اعلامیه دستگیرش کردن، مصطفی توی دلش آیه «وجعلنا...» رو خوند تا اعلامیهها رو نبینن و اعلامیهها رو به خدا سپرد، ماموران کل ساک رو گشتن و بعد از ۲۴ ساعت که دیدن هیچی عایدشون نشده، ساک رو به مصطفی که کلی کتکش زده بودن تحویل دادن.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از صاحب نیوز، در گوشهی ایوان کوچک خانه، روی یک صندلی چوبی، پیرزنی ریز نقش و نورانی، آرام و بی صدا نشسته بود. گمان کردم، شاید به خاطر سن بالا قادر به تکلم نباشد اما وقتی زیبا، نوهی دختری او کنارش نشست و از روی مفاتیح شروع به خواندن دعا کرد، دیدم که شش دانگ حواسش به دعاست و چه زیبا کلمات را تکرار میکند، آنوقت بود که متوجه شدم؛ دلش نمی خواهد با من حرف بزند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا , صاحب نیوز,بعد از دعا خواستم، سر صحبت را باز کنم، اما خیلی راحت یا گفت: چیزی یادم نمیاد. یا گفت: حوصله ندارم. آرام صحبتهای من و طیبه خانم دختر کوچکش را گوش میداد، نیم ساعتی که گذشت، گفت: میخوام بخوابم. با کمک دخترش روی تخت اتاق متصل به ایوان، دراز کشید. از روی تخت بخشی از حیاط و کل اتاق روبه رویی آن طرف حیاط را میشد دید. کمی بعد صدای اذان مغرب شنیده شد، با همان آرامش و وقار خاصش بلند شد، نشست. طیبه خانم طشت و پارچ آب آورد و مادر وضو گرفت و همانطورنشسته نمازش را خواند. کلمات را آرام و آهسته ادا میکرد، دیدن نمازش یک حس خوبی به من میداد. بعد از نماز دراز کشید و گفت: سوره واقعه رو نخوندم. حوصله گفتن هیچ حرفی را نداشت اما برای خواندن نماز و دعا و قرآن چقدر اشتیاق داشت. به پهلو دراز کشیده بود، چشمانش گاهی بسته و گاهی هم که باز بودند به سمت حیاط و اتاق روبه رو خیره میماند. چقدر این سکوت و چهره حرف برای گفتن داشت اما انگار دلش نمیخواست هر گوشی از اسرار و غوغای دلش آگاه شود. طیبه خانم در میان صحبتهایش با اشاره دست، اتاق آن طرف حیاط را نشان داد که روبه روی ایوان و اتاق مادر بود وگفت: این اتاق آقا مصطفاست.
,

, طیبه ردانی پور خواهر کوچک شهید ردانی پور و دخترش زیبا
,مادر سالهاست که منتظر آمدن مصطفایش است. چون مصطفی اکثرا شبها به خانه میآمد، برای همین هم مادر چندین سال است که هرشب با شنیدن صدای در زدن مصطفی، بلند میشود در خانه را باز میگذارد تا مصطفی پشت در نماند…
,***
,خیابان استانداری امروز، روزی باغ پدربزرگش بود، در رفاه بزرگ شده و دردانه پدر بود. همه میدانستند که عصمت چقدر برای پدرش عزیز است. دختربچه بود که در اثر سهل انگاری مادر کمی از موهای جلوی سر و اندکی از پیشانیاش با شعله چراغ سوخت، مادر که از علاقه خاص پدر به عصمت خبرداشت از دخترکوچولویش خواست که در این باره به پدرش حرفی نزند، عصمت که نمک و شیطنت بچگی را با هم داشت، به محض ورود پدر به خانه، انگشت اشارهاش را روی پیشانی کوچکش طوری که سوختگی مشخص باشد گذاشت و به پدر سلام داد، یعنی بدون آنکه حرفی بزند، پدر را از ماجرا مطلع کرد. آن موقع، مادر مانده بود از ملامت همسرش نگران باشد یا از این همه هوش و شیطنت دختر کوچکش خوشحال.
,عصمت مانند اکثر دخترهای قدیم، روی دار قالی بزرگ شده بود. روز اولی که اولین گره قالی را زد آنقد کوچک بود که او را بغل کرده و روی تخته دارقالی نشاندند که باز هوش و استعداد بیاندازهاش را نشان داد و به سرعت توانست نقشه قالی بزند؛ کاری که دختران و زنانی که شروع به بافت قالی میکنند بعد از مدتها گره (خِفت) زدن میآموزند.
,خواهر بزرگش عروس ردانیها بود، وقتی به سن ازدواج رسید محمد باقر برای خواستگاریش آمد و او هم عروس ردانیها شد. در محله پشت مسجد امام زندگیشان را شروع کردند و همان جا خدا به او و محمد باقر هفت فرزند هدیه کرد.
,***
,محمد باقر رعیت بود و بیشتر وقتش به رعیتی می گذشت، البته درآمدش برای خرج و مخارج خانه و بچهها کفاف نمیداد. عصمت که از همان اوایل بهار عمرش با قالی بافی انس داشت، روی قالی استادکار شروع به گره زدن کرد. وقتش برکت عجیبی داشت، هم قالیش را میبافت، هم بچه داریش را میکرد و هم به مسجد و کارهای متفرقه میرسید. تقریبا بیشتر زندگیشان با هزینه همان بافت قالی تامین میشد. محمد باقر خیلی مقید بود که تمام نمازهایش را تحت هر شرایطی، در مسجد امام بخواند. ولی نه عصمت و نه محمدباقر نمیخواستند که بچهها را برای نماز خواندن به زور به مسجد ببرند، با این حال بچهها که میدیدند پدر و مادرشان از اعماق وجود مومنانه زندگی میکنند و حواسشان هست که روح نور و معنویت در خانه پایدار بماند، برای همین هم همهشان مومن و انقلابی بزرگ شدند.
,***
,عصمت هیچ گاه از درد و غمهایش برای بچهها و همسرش گله نمیکرد. وقتی هم که انگشتش از زدن خفت و گرههای مداوم باد کرده و خون میافتاد، با لبخند و مهربانی، درد و سوزش آن را به روی خودش نمیآورد. گاهی با گذاشتن حنا سعی میکرد دردش را تسکین دهد. بچهها متوجه انگشت پینه بسته مادر بودند، برای همین هم، مخصوصا مصطفی سعی میکرد مانند پروانه دور وجود مادر بچرخد.
,

, احترام مصطفی به مادر طوری بود که کسی به یاد ندارد او حتی قدمی جلوتر از قدم مادر برداشته باشد. از آن طرف هم کاری نبود که مصطفای کوچک انجام دهد و مادر که به تربیت بچهها خیلی اهمیت میداد، او را سرزنش کند. همین هم باعث شده بود همیشه با دیدن بچهها مخصوصا مصطفی، از کار سنگین خسته نشود، بیشتر دلخوشیش نگاه به چهره مصطفی بود.
,او زن زرنگی بود، گاهی که خیلی دلش میگرفت، قصد سفر به مشهد میکرد. ولی هیچگاه تنها راهی زیارت نشد، یعنی عادت نکرده بود فقط خودش از چیزی لذت ببرد؛ دوست داشت بقیه را هم شریک شادیهایش کند، پس در مدت کوتاهی زنان محل را جمع میکرد و همه برای پابوسی آقا علی بن موسی الرضا(علیهالسلام) راهی مشهد مقدس میشدند. آنجا خوابش کم بود و سعی میکرد بیشترین استفاده را از زیارت آقا ببرد، دیگر همه میدانند که ساعت ۲بامداد تا ۸ صبح، زمان خلوت ویژهی عصمت با امام و خدا در حرم بوده و هر وقت باز راهی مشهدالرضا میشود؛ این قرار هنوز هم پا برجاست. این آخریها که نتوانست به خاطر ویلچرش وارد حرم شود، دلش گرفته بود و احساس میکرد هیچ زیارتی نکرده. به دیدن آیت الله ناصری که رفتند، گفت: چون وارد حرم نشدم، زیارتم به دلم نچسبیده. و وقتی آیت الله ناصری گفتند که من هم وقتی مشهد میروم وارد حرم نمیشوم و از بیرون سلام میکنم و دعا میخوانم، خیلی خوشحال شد و همان را روش خودش کرد، چون ناراحت بود ویلچرش مزاحم زائران شود، دیگر در سفرهای بعدی بدون اینکه وارد حرم شود، نماز و دعاهایش را میخواند.
,پدرش شعر و داستان از حافظ ، سعدی، مولوی و… زیاد بلد بود و عصمت از همان کوچکی با آن هوش و استعداد غریبی که داشت همه را حفظ کرده بود و همه را برای بچهها و بعدها برای نوههایش میخواند. و هنوز هم که هنوز است وقتی بچهها و نوهها دور هم جمعاند برایشان شعر و داستان تعریف میکند و آنها هم با تمام وجود پای حرفهایش مینشینند. حقیقتش اینست؛ حالا که او بیشتر با سکوت خودش را انس داده ، وقتی شروع به صحبت میکند، به بچههای دور و برش انگار دنیا را دادهاند که مادر مهربانشان زبان به سخن باز کرده است.
,یکی از شعرهایی که همه نوهها و بچهها از تکرارهای مداوم مادرعزیزشان در ذهنشان حک کردهاند، شعر حاتم طاییست:
,بود در قوم عرب درویشی
,داشت با حاتم طایی خویشی
,خویشیاش گشت یکی بیگانه
,نه تجارت نه زراعت می کرد
,شُکر میگفت و قناعت می کرد
,عارفی گفت چرا خار کِشی
,خویش و اقوام تو را مال بسی
,گفت مرا از خار کِشی با کی نیست
,هیچ گلی بی خس و خاشاکی نیست
,هر که نان از عمل خویش خورد
,منت حاتم طایی نبرد
,***
,مادر با همین دستمزد قالی بافی این خانه را خرید. حیاط و پشت بام خانه محل بازی ما بچهها بود با سر دستگی مصطفی. مصطفی مثل مادر خوب بلد بود که همه رو مدیریت بکنه. من دختر وسطی بودم و مصطفی قبل از من بود. من و علی و رسول که ازم کوچکتر بودن از مصطفی خیلی حساب میبردیم.
,پدر و مادر الگوی همه ما بودن، مخصوصا مادر که به یاد نمیاریم نماز شبش با اون همه کار و فعالیت ترک بشه. پدر زود از دنیا رفت و مادرشده بود هم پدر و هم مادر ما. یادم میاد که وقتی مدرسه میرفتم، از طرف مدرسه اجازه نمیدادن با حجاب سر کلاس بریم، من با حجاب و پوشش میرفتم اما وقتی سختگیری کردند مادر علی رو فرستاد دنبالم تا مطمئن بشه حجابم رو عوض نمی کنم، وقتی هم متوجه شد که مدرسه زیر بار حجاب نمی ره دیگه بهم اجازه نداد مدرسه برم. از همون اول مادر جذبه و مهربانی را با هم داشت و مصطفی هم که بچه زرنگ و درس خوانی بود از این نظر خیلی به مادر شباهت داشت.
,

, ,
مصطفی در دانشگاه کشاورزی درس میخواند، یکبار که سر کلاس استاد بیحجابشان که از بیتوجهی مصطفی، این پسر دانشجوی درس خوان کلاس، که مدام سرش رو پایین انداخته بود و به او نگاه نمیکرد، حرصش گرفت، با دست چانه مصطفی را بالا آورد، تا به تصور خودش اگه از خجالت نگاهش نمیکنه، رویش باز بشه که ناگهان مثل برق گرفتهها دستش رو کشید؛ مصطفی که پسر مومن و با غیرتی بود محکم بر دستان آن زن کوبیده بود و با خشم از کلاس زده بود بیرون. یکی از فامیل که کارمند همان دانشگاه بود با شنیدن ماجرا خیلی ناراحت شده بود، آمده بود خانه مان برای سرزنش مصطفی. اما مادر تمام قد از مصطفی دفاع کرد و گفت: خب کارش خیلی اشتباه بوده، یعنی چی زن نامحرم دست به صورت پسر من زده، حقش بوده، آفرین مصطفی جان، دستت درد نکنه مامان.
,کاری نبود که مصطفی بکنه و مادر حظش رو نبره. رضایت مادر هم فقط برای مصطفی کافی بود. اجازه گرفت راهی قم بشه بره حوزه علمیه و مادر هم با کمال میل قبول کرد. کلامش سِحرانگیز بود و وقتی طلبه شد و به شهرهای اطراف میرفت برای تبلیغ، همه دوستش داشتند و شیفتهی حرفاش شده بودن. شهریهی طلبگی خودش رو که حوزه علمیه بهش میداد، بیشتر مواقع بین طلبههای نیازمند تقسیم میکرد، بدون اونکه اونها خودشون خبردار بشن.
,قبل از انقلاب هم مصطفی خیلی فعال بود، همیشه اعلامیه با خودش داشت برای توزیع توی شهر. یه بار ماموران با یک ساک پر از اعلامیه دستگیرش کردن، مصطفی توی دلش آیه «وجعلنا…» رو خوند تا اعلامیهها رو نبینن و اعلامیهها رو به خدا سپرد، ماموران کل ساک رو گشتن و بعد از ۲۴ ساعت که دیدن هیچی عایدشون نشده، ساک رو به مصطفی که کلی کتکش زده بودن تحویل دادن. انگار چشماشون کور شده بود و حتی یک برگه از اعلامیه ها رو هم ندیده بودن. مصطفی تا رسید خونه مثل همیشه ساک رو تحویل مادر داد. می دونست هیچ کس مثل مادر نمی تونه اون ها رو پخش کنه. مادر هم ساک رو زد زیر بغلش و با همسر داداش مرتضی؛ برادر بزرگمون، رفت تو بازار، خیابون و مسجد حکیم؛ و تموم اعلامیهها رو توزیع کرد.
,,
,
انتهای پیام/پ
,]
ارسال دیدگاه