برشی از کتاب بازرس نوشته علی اعوانی

چفیه است نه سیم بکسل!

چفیه است نه سیم بکسل!
در مصرف وسایل و تجهیزات حساس بود حتی وقتی نوک پلاستیکی خودکارش می‌شکست و هنوز توی‌اش جوهر داشت آن را نگه می‌داشت و از رویه‌های دست دوم یکی پیدا ‌می‌کرد و سعی می‌کرد از تمام جوهر خودکار استفاده کند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از صاحب نیوز، آن روزها شیطنت و آزار دشمن بیشتر و بیشتر شده بود‌. اضافه بر بمباران شهرهای مرکزی با هواپیماهای اهدایی دشمنان دین و قران، با توپ‌های دوربورد شهرهای مرزی را هم گلوله باران می‌کرد و راههای ارتباطی و تدارکاتی را برای همه نا امن کرده بود. هم درخط امانمان را بریده بود وهم در پشت خط. در همین گیرو دار بود که بچه‌های تیپ سه لشکر ۹۲۳ زرهی اهواز‌، تصمیم گرفتند که گوشمالی خوبی به دشمن بدهند تا دیگر هوس نکنند شهرها و خط را گلوله باران کنند.  به پیشنهاد بچه‌های اطلاعات و عملیات، شرق بصره، را به عنوان محل هدف انتخاب کردیم‌. و قرار شد در یک تک محدود برای ضربه زدن به دشمن عملیات و نفرات، تجهیزات و استحکامات دشمن را تا جایی که امکان دارد منهدم کنیم و از کار بیاندازیم. سک گردان از بچه‌ها به فرماندهی سروان وطن پرست این ماموریت را برعهده گرفت. افراد را طوری در گردان سازماندهی کردیم که در مدت زمان مناسبی تا قلب دشمن پیش برویم‌. ضربه بزنیم و با کم‌ترین تلفات به سنگرهای خودی برگردیم.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا , صاحب نیوز،,

صبح زود، خروس خوان، نیروها را حرکت دادیم و به پیش رفتیم. هنوز نیروهای دشمن در خواب و بیداری بودند که مانند صاعقه بر سرشان خراب شدیم. تا امدند به خود بجنبند امانشان ندادیم و تقاص بچه‌های مظلوم ابادان و اهواز را از آنها گرفتیم. توپ، تانک، وسایط نقلیه… هرچه که درمقابلمان قرار می‌گرفت در یک چشم برهم زدن نابود می‌شد. وقتی به خود آمدیم که دیگر مهماتمان تمام شده بود و مات و مبهوت به کشته‌ها دشمن که از آنها پشته ساخته بودیم و تجهیزاتی که درمیان تل آتش می‌سوختند و نابود  می‌شدند زل زده بودیم. یادمان رفته بود که در دل دشمن ایستاده‌ایم و از اطراف ممکن است تهدید شویم. داد و فریاد فرماندهان بعثی و درخواست کمک پی درپی آنها از نیروهای دیگرباعث شده بود که از دو سمت نیروهای دشمن به صورت نعل اسبی به سوی ما بیایند و محاصره مان کنند. وقتی خبر نزدیک شدن دشمن از کناره‌ها در میان بچه‌ها پخش شد وطن پرست بی درنگ دستور عقب نشینی داد و از فرماندهان گروهان‌ها خواست که با سرعت نیروها و تجهیزات را به عقب بکشند. در یک چشم بر هم زدن، بچه‌ها خودشان را جمع و جور کردند و به سرعت به سوی نیروهای خودی به راه افتادند. پشت تانک ام -۶۰ نشسته بودم و به سرعت و به سوی خاکریزهای خودی می‌تاختم. که یکی از بچه‌ها دوید وسط راه و با اشاره دست خواست که بایستم‌. ایستادم و خودم را از برجک تانک بالا کشیدم. دیدم گروهبان حسن کیارشی از بچه‌های گردان خودمان است. پرسیدم چه کار دارد. با دست به جیپ حامل تفنگ ۱۰۶م م اشاره کرد و گفت: ستار! این جیپ بی‌مروت رفیق نیمه راه شده و نمی‌خواد در برگشت همراهی کنه فکر کنم صفحه کلاچ سوزونده و بدجوری قاطی کرده ! دلم نمی‌خواد منفجرش کنم و از طرف دیگه هم دوس ندارم این وسیله که با پول مردم کشورم تهیه شده راحت به غارت بره و فردا دشمن با نیشخند گلوله‌هاشو به سمت بچه‌های ما شلیک کنه! -ببندش به پشت تانک و خودت هم بنشین پشت فرمون تا بکسل کنم. -نگاهی به من کرد و با دل نگرانی گفت: سیم بکسل ندارم!

,

– من هم داخل تانک چیزی ندارم که بشه جیپ‌ به این سنگینی رو بکسل کرد

,

– می‌دونی که چقدر من به این جیپ وابسته‌ام. دلم نمی‌خواد اونو سالم تحویل دشمن بدم! از طرفی هم نمی‌خوام انفجار و نابود کردنش رو به دست نیروهای خودی ببینم.

,

– فلسفه نچین زود منفجرش کن! خودت هم با جواد بیاین داخل تانک تا برگردونمتون به عقب.

,

– دلم راضی نمی‌شه. فکر دیگه‌ای بکن!

,

با عصبانیت فریاد زدم: مرد حسابی دشمن داره می‌رسه. چکار کنم؟! نه سیم داری، نه طناب داری. می‌خواهی کمر بندم رو باز کنم و به جای سیم بکسل به جیپ ببندم؟! حسن را به خوبی می‌شناختم. از همان روزهای نخست که لباس نظامی پوشیده بود به شدت در مصرف وسایل و تجهیزات حساس بود حتی وقتی نوک پلاستیکی خودکارش می‌شکست و هنوز توی‌اش جوهر داشت آن را نگه می‌داشت و از رویه‌های دست دوم یکی پیدا ‌می‌کرد و سعی می‌کرد از تمام جوهر خودکار استفاده کند.

,

در میدان تیر و نبرد همیشه خطاب به دیگران می‌گفت: مردم با نان خشک سر سفرهایشان می‌سازند و پول به جبهه‌ها می‌دهند یا مالیات می‌پردازند تا این گلوله‌ها خریداری شوند؛ باید آنها را دقیق به هدف بزنید و از تیر‌اندازی بی‌هدف به جد پرهیز کنید! از روشن نگه داشتن بی‌دلیل جیپش پرهیز می‌کرد تا مبادا یک لیتر بنزین اضافی بسوزد. می‌دانستم که اصرار فایده ندارد و حسن اگر هم شده جیپ‌ به آن سنگینی را با دست‌هایش تا مرز ایران خواهد کشید. اگر موفق نمی‌شد. ماهها طول می‌کشید تا خودش را راضی کند که دراین ماجرا مقصر نبوده است! همین طور که داد و فریاد می‌کردم، دیدم دانه‌های اشک از گونه‌های حسن سرازیر است. سرش را پایین انداخته و آهسته چفیه‌اش را بالا آورد و اشک‌هایش را پاک کرد تا ما اشک‌هایش را نبینیم. تعصب و تعهدش به مردم و کشور دلم را لرزاند کمی آرام گرفتم و پاییدمش‌. قبل از این‌که حرفی بزند چفیه‌اش در نگاهم جلوه کرد و توجهم را به خود جلب کرد. لرزش کنگره‌های کنار چفیه، موجی را در مغزم ایجاد کرد و جرقه‌ای در ذهنم زد. دوباره با نگاهی متفاوت با قبل، به چفیه حسن و کمکش جواد خیره شدم، بی‌اختیار چفیه‌ام را میان انگشتانم جمع کردم و فشار دادم. با خودم به آرامی زمزمه کردم، آری چفیه! گفتم باید اینجا هم از چفیه کمک بگیریم! از زمانی‌که به جبهه آمده بودیم چفیه همیشه و همه جا با ما بود.

,

روزهای تلخ و شیرین فراوانی را با هم گذرانده بودیم. گاهی سفره غذایمان می‌شد و نان پنیرمان را روی آن می‌چیدیم و با چه لذتی می‌خوردیم. بعضی اوقات حوله دستمان می‌شد و بعد از وضو سرو صورتمان را با آن خشک می‌کردم. یک وقت‌هایی نقش دستمال را برای‌مان بازی می‌کرد  و عرق و گرد و خاک جاده و بیابان را از چهره‌‌های‌مان می‌زدود. گاهی اوقات در گرمای طاقت فرسای جنوب سایه‌بان بود و مانع تابش نور شدید خورشید بر صورت‌هایمان می‌شد. یک وقت‌هایی در کنار هور و رودخانه‌ها که پشه‌ها با فراز و فرودشان دمار از روزگارمان درمی‌آوردند نقش پشه‌بند را بازی                   می‌کرد ‌و تن‌مان را از گزند نیش آنها در امان می‌داشت؛ زمانی هم بقچه می‌شد و هنگام رفتن برای استحمام از خط مقدم، لباس‌های شسته و نشسته‌مان را در آن می‌گذاشتیم و راهی حمام می‌شدیم… چشم از چفیه حسن برداشتم و فریاد زدم: – پیدا کردم! پیدا کردم!

,

همه متعجب نگاهم می‌کردند.

,

– چی پیدا کردی؟ مرد حسابی! عراقی‌ها رسیدن. نجنبیم هم جیپ رو می‌برن وهم ما رو!

,

این صدای محمد رضا بود که حیران روی تانک ایستاده بود و اطراف را نگاه می‌پایید.

,

– بچه‌ها چفیه‌ها تو نو باز کنین! گویی حرف نامربوطی زده باشم .همه با نگاه‌های پرسشگر وراندازم کردند.

,

-بیخود این جور نگاه نکنین! یادتون رفته که با این تحفه چه مشکل‌هایی رو توجبهه آسون کردیم. فکر می‌کنم حالا هم می‌تونه گره از کار ما واکنه.

,

امیر حسین با ناراحتی گفت: – دیونه شدی؟ این چفیه است نه سیم بکسل! حسن بی آن‌که اعتراضی داشته باشه چفیه‌اش را از دور گردنش بازکرد‌. دیگران هم چیزی نگفتند. زود چند تا از چفیه‌های بچه‌ها در هم پیچیده شد و گره خورد . یک سرآنها را حسن به جیپ حامل تفنگ ۱۰۶ م م بست و سر دیگرش را هم خودم به پشت تانک گره زدم‌. رو به قبله ایستادم و دست‌ها را  رو به آسمان گرفتم  وگفتم:

,

– خدایا! این دفعه چفیه به‌جای سیم بکسل نشسته است! شرمنده‌مون نکن. هم اونو آبرومند کن‌ و هم ما رو از این مهلکه نجات بده! حسن پشت جیپ  نشست و من هم به سرعت بالای تانک رفتم و از دریچه برجک به دورن پریدم. پنج کیلومتری تا پاسگاه زید مانده بود که جیپ را با خودمان به عقب آوردیم و با کمک بچه‌ها به پشت خاکریز کشیدیدم تا ببرند و تعمیرش کنند. یادش بخیر! این بار هم چفیه بود  که…

,

بازرس- نویسنده علی اعوانی –  این روایت براساس خاطره ستوانیکم جانباز ستارصحرایی – ص۱۱-۱۸

, بازرس- نویسنده علی اعوانی –  این روایت براساس خاطره ستوانیکم جانباز ستارصحرایی – ص۱۱-۱۸,

انتهای پیام/پ

, انتهای پیام/پ]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه