تمام اعضای خانواده ام شهید شدند/ 7 تن از خانواده ام در یک چشم به هم زدن پرکشیدند
همسرم همه خانواده را برای صرف ناهار دعوت کرد، می گفت این ناهار آخر است بیایید دورهم باشیم. بعداز صرف ناهار من و برادرم برای انجام کارهای شخصی به بیرون از منزل آمدیم اما هنوز چندقدمی نرفته بودیم که صدای بمباران شنیده شد...[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا روزها و شبهای بسیاری از جنگ تحمیلی می گذردو لحظات پرتنش بمباران تقریبا به فراموشی سپرده شده اما یاد و خاطرات عزیزانی که در این راه از دست رفتند هیچگاه از ذهن ملت ایران پاک نخواهد شد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا,خانواده شهید خسروی در جریان بمباران های رژیم بعث عراق دراسفند ماه سال 1365 هفت تن از اعضای خانواده خود را تقدیم انقلاب واسلام کرده است.
,خبرنگارپایگاه خبری زنان قم در گفتگویی با عباسعلی محمدی همسر شهید رخساره خسروی به بیان خاطراتی از وی و خانواده خود می پردازد.
, پایگاه خبری زنان قم , پایگاه خبری زنان قم , پایگاه خبری زنان قم , پایگاه خبری زنان قم,این آخرین بار است
, این آخرین بار است,شهید رخساره خسروی علاقه زیادی به رفت وآمد فامیلی داشتند و اصطلاحا اهمیت زیادی به صله رحم می دادند اما آن روز اصرار عجیبی داشتندکه همه دور هم باشیم،وقتی علت اصرارش را پرسیدیم با خنده گفت شاید این آخرین ناهار دورهمی ما باشد، بگذارید دور هم باشیم. تقریبا همه مان در یک محله زندگی می کردیم به همین دلیل دعوت کردن کار سختی نبود، با دعوت او خانواده خواهرم و پدرم ومادرم به جمع ما پیوستند و دور هم ناهار خوردیم.
,بعد از صرف ناهار من و دامادمان برای سرکار رفتن از خانه خارج شدیم هنوز چند قدمی نرفته بودیم که صدای انفجار بلند شد ناخودآگاه روی زمین دراز کشیدیم اما وقتی سر بلند کردیم و به سمت خانه نگاه کردیم به دلیل اصابت راکت جز تلی از خاک از خانه باقی نمانده بود.
,دخترم معصومه را در مراسم ختم یافتم
, دخترم معصومه را در مراسم ختم یافتم,وقتی خانه مورد اصابت قرار گرفت، پدر و مادرم به همراه خواهرم ، همسر و دو فرزندم در خانه بودند، هنوز از شوک شهادت آنان بیرون نیامده بودم و باتصوراینکه همسر باردارم به همراه دو دخترم شهید شده اند در پی تدارک مراسم خاک سپاری بودیم اما هنوز پیکر معصومه دختر 7 ساله ام را پیدا نکرده بودیم و همه فکرم پیش دردانه ام بود.
,فردای همان روز همه اقوام برای تسلیت آمده بودند و به دلیل ازبین رفتن خانه ام اصرار داشتند با آنها بروم اما من نمی توانستم و تمام زندگی ام در قم بود در همین حین ناگهان صدای بازی کردن یک کودک از داخل مینی بوس مهمان ها توجه همه را جلب کرد.
,وقتی به سمت صدا رفتیم دیدم معصومه دختر 7 ساله ام است که بازی می کند و شهید نشده است بعداز پرس و جو از وی متوجه شدیم که وقتی من از خانه خارج شده ام او هم به عادت همیشگی برای بازی با دوستانش از خانه خارج شده و شهید نشده است.
,می روم شفای دخترم را بگیرم
, می روم شفای دخترم را بگیرم,یادم هست وقتی معصومه 2 ساله بود به مریضی سختی مبتلا شده بود به همین دلیل او را به بیمارستان بردیم، معصومه تب سختی داشت و ما بسیار نگران بودیم، پزشکان هم جواب درستی نمی دادند به همین دلیل بیشتر احساس درماندگی می کردیم.
,فردای همان روزهمسرم رخساره کودک را بغل کرد و به راه افتاد از او پرسیدم کجا می روی؟ در جوابم گفت می روم شفای معصومه را از حضرت معصومه (س) بگیرم مثل اینکه از دست پزشکان اینجا کاری برنمی آید.
,با هم به حرم رفتیم، همان طور که کودک بغل من بود ودر تب می سوخت به سمت ضریح رفتم و با حالت استیصال دعا می کردم.
,همین که از ضریح دور شدم تب معصومه قطع شد و آثار مریضی کم کم از چهره اش می رفت در همین حال و هوا بودم که مادرش شهید رخساره را در حال نذر کردن دیدم و فهیمیدم لطف حضرت شامل حال معصومه شده است یادم نمی آید بعداز آن جریان معصومه را دکتر برده باشیم.
,فقط به خاطر معصومه وارد این زندگی شدم
, فقط به خاطر معصومه وارد این زندگی شدم,وقتی من و معصومه تنها ماندیم به اصرار اقوام و به دلیل اینکه معصومه روزها تنها می ماند مجبور به ازدواج مجدد شدم. همسرم هیچگاه برای معصومه کم نگذاشت و همیشه اورا مانند دختر خودش می دانست.
,همسر آقای محمدی در این رابطه می گوید: درآن دوران هرکسی با هر توانی به جبهه و جنگ کمک می کرد من هم نه می توانستم به جبهه بروم ونه توان مالی داشتم که کمک نقدی کنم، بنابراین وقتی فهمیدم معصومه دختری است که مادرش شهید شده و تنهاست گفتم شاید بتوانم به این طریق کمکی کرده باشم بنابراین قبول کردم با آقای محمدی ازدواج کنم.
,اوایل خانواده مادری معصومه قبول نمی کردند که معصومه پیش من باشد اما کم کم قبول کردند و الان روابط ما بسیار خوب است.
,حاجی وصیت نامه ات را بنویس شاید فرصتی نباشد
, حاجی وصیت نامه ات را بنویس شاید فرصتی نباشد,عباسعلی محمدی در ادمه می گوید: پدرم چند هفته قبل از شهادت از مکه بازگشته بود و همان موقع وصیت خودرا تکمیل کرد و نوشت، وقتی مادرم وصیت نامه را دید اعتراض کردکه حاجی مثل اینکه مرا فراموش کرده ای؟ اما پدرم در جواب گفته بود اینطور نیست شاید ما با هم از دنیا برویم.
,پدرم از دوران حج خاطره ای داشت که شاید جالب باشد، می گفت یکبار درمراسمی از کاروان جا ماندم جایی نشستم تا استراحت کنم اما بی اختیار خوابم برد.
,وقتی بیدار شدم اقای سبز پوشی به سمت من آمد و گفت حاج احمد چه میکنی؟ درحالی که تعجب کرده بودم نام مرا از کجا می داند، گفتم در اثر حواس پرتی خوابم برد و از کاروان جا ماندم.
,بعداز این مکالمه کوتاه به همراه او به هتل محل اقامتمان رفتم درحالی که او راهنماییم می کرد، هنگام خداحافظی به من گفت حاجی وصیت نامه ات را بنویس که شاید فرصتی نباشد.
,انتهای پیام/پ
]
ارسال دیدگاه