پنجشنبه میهمان آسمانی ها
آنان که پیرو خط خمینی نیستند بر سر جنازه ام حاضر نشوند
شهید مختار کاظم زاده در وصیت نامه خود می نویسد: آنان که پیرو خط سرخ خمینی نیستند بر سر جنازه ام حاضر نشوند من الان که وصیت نامه می نویسم در سنگر نشسته ام و عشق به شهادت را در چهره برادرانم می بینم....[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از لامرود - مادر شهید مختار کاظم زاده (دهستان سیگار، بخش مرکزی لامرد)؛ اعزام نیرو است، امام خمینی (ره) حکم رضایت گرفتن نوجوانان برای رفتن به جبهه را برداشته اند، نوجوانان سراسر کشور از خوشحالی به محل های اعزام نیرو هجوم آورده اند، مختار هم با تعداد زیادی از هم سن و سالان خود در صف اعزام نیرو نشسته است، سخنران این خیل عظیم مردمی اسوه اخلاص و تواضع حجه الاسلام والمسلمین قرائتی است. وقتی به پشت تریبون می رود قبل از اینکه سخنش را آغاز کند نگاهی به چهره نوجوانان می اندازد، چهره نورانی مختار توجهش را جلب می کند، جثه ی کوچکی دارد اما هیجان رفتن در صورتش موج می زند، او را به پشت تریبون می خواند، مختار هم با لباس بسیجی که به تن داشته با اقتدار و افتخار از این که دیگر مرد شده است، خود را به حاج آقا می رساند و مودب کنارش می ایستد.
, شبکه اطلاع رسانی دانا, ،,

, اما حاج آقا می خواهد با دو سوال از این نوجوان، جواب سردار قادسیه (صدام) را بدهد که گفته بود: نیرو ندارند بچه هایشان را به زور به جبهه می فرستند.
,,
رو می کند به مختار و میگوید: چرا می خواهی به جبهه بروی؟ مختار با متانت خاصی می گوید: حکم امام است و دستور ولی فقیه و رهبرم.
,,
حاج آقا می گوید: بیا تو به جبهه نرو، من تضمین می کنم برایت بهترین همسر، خانه، ماشین و ثروت تهیه کنند تا آخر عمرت در آسایش و راحتی زندگی کن.
,اما نگاه آرام مختار جواب اول و آخر خودش را میدهد:
,حاج آقا، همه این ها که شما فرمودید دنیایی است، برای آخرتم چه تضمینی دارید؟!
,,
این خلاصه ای بود از بصیرت و روشن بینی شهید مختار کاظم زاده، اما این بزرگواری و عظمت شهید هنوز جریان دارد که در ادامه می خوانید:
, :,
نوجوانی، انگشتانش بسته شده بود، دکترها گفته بودند اگر بخواهید دستش از این حالت خارج شود باید دور تا دور انگشتانش را ببریم، تا کف دستش آزاد شود، انگشتانش کوتاه می شوند اما از دستانش بهتر می تواند کار بکشد.
,
اما مادر قبول نمی کند، دکترهای دیگر هم همین نظر را دارند، برای شفایش توسل گرفته و او را به پابوس می برند، و شاید حاجت شان را همانجا از آقا ثامن الائمه گرفته بودند، او واسطه اش را فرستاده بود تا دل مادری را شاد کند.
,خبر شهادت مختار به مادرش دادند، مادر خم به ابرو نمی آورد، انگار که سالها از شهادت فرزندش گذشته و داغ برایش سرد شده باشد، با لبخند می گوید: خودم خبر داشتم!
,مختار شانزده ساله در تابوتی پوشیده با پرچم جمهوری اسلامی به خانه می آورند تا با پدر و مادر وداع کند.
,,
تابوت مقابل مادر گذاشته حرف های دلش را با دلبندش می زند، همسایه ها و بستگان دور تا دور مادر و تابوت ایستاده اند، ناگهان جلوی چشم همه، نوجوان دست بسته، خود را روی تابوت شهید کاظم زاده می اندازد، هنوز دستان قفل شده او به تابوت نرسیده باز می شود، با کف دست و انگشتان باز شده دو طرف تابوت را گرفته و بر شهید بوسه می زند.
,,
در گرماگرم و شلوغی این وداع، کسی متوجه نمی شود، لحظه ای می گذرد حتی خود نوجوان هم از سلامتی خودش بی خبر است، وقتی به خود می آید که زیر تابوت را گرفته است، همسایه ها و مادر نوجوان این کرامت شهید را به چشم دیده و با اشک و گریه شهید را تا گلزار مشایعت می کنند.
,,
هیچ کس ندانست که هدف شهید از این کرامت چه بود، اما مادر می دانست، او خود به فرزندش متوسل شده بود و برای همه خصوصا این نوجوان دعا کرده بود. شهید زنده است، او این خواسته مادر را حضوری اجابت می کند.
,,
با خاکسپاری شهید ارتباط مادر و فرزند قطع نمی گردد. او هر چه می خواهد و از شهید طلب می کند می گیرد.
,کرامتی دیگر که در این ارتباط چشمگیر است، بیماری و احتضار دختر همسایه دیوار به دیوار خانه شهید است.
,باز مادر تعریف می کند:
,مدتها از شهادت مختار گذشته بود، دختر همسایه مان بیمار شد، به حدی این بیماری پیشرفت کرد که حتی خوردن آب هم برایش غیرممکن کرده بود، با پنبه خیس دور لب و دهانش را مرطوب می کردند.
,مادر ایشان از من خواست که برایش دعا کنم، گفتم: من که کسی نیستم خودتان به شهید متوسل شوید.
,من هم آن شب برایش دعا کردم و از شهیدم خواستم که این فرزند را به پدر و مادرش برگرداند.
,,
شب بود نماز مغرب و عشایم را خوانده بودم، در حیاط خانه فرشی انداخته و نشسته بودم که گنجشکی آمد و روی شانه ام نشست، با تعجب به او نگاه کردم و گفتم: این وقت شب پرنده در هوا پر نمی زند حتما پیکی است از طرف شهید، رویم را به سویش برگرداندم و گفتم: اگه از طرف مختار آمدی باید بگویم که بیمار در خانه بغلی مان است، برو شفایش بده.
,,
حرفم که تمام شد، گنجشک از روی شانه ام پر زد و رفت.
,هنوز ده دقیقه نشده بود که صدای سر و صدا از خانه همسایه بلند شد، جاخوردم و گفتم: انا لله و انا الیه راجعون، خدا به خانواده اش صبر بدهد.
,بلند شدم که بروم ببینم چه بر سر خانواده همسایه مان آمده است که دیدم مادر و دختر مریض صحیح و سالم به طرفم می آیند، او شفا گرفته بود و از شادی و شعف اینکه شفای خودشان را از شهید گرفته بودند راهی خانه ما شده بودند.
,,
شهید مختار کاظم زاده فرزند عبدالعلی در سال 1349 متولد شد، دانش آموزی تیز هوش و عاشق تحصیل، در اوج انقلاب، 9ساله بود که به همراه پدر در راهپیمایی ها شرکت می کرد، ابتدایی و راهنمایی را در روستای سیگار اتمام کرد، در روز 15 رمضان سال 64 پانزده ساله بود که راهی جبهه ها شد، پس از اتمام آموزش و یک دوره سه ماهه در جبهه به وطن برگشت. اما عشق و دلدادگی بی حد او، اجازه نداد همسنگرانش را رها کرده و در آسایش شهر و خانه بماند.
,,
برای بار دوم راهی جبهه شد، در عملیات کربلای 4مجروح و به عقب برگردانده می شود، اما جبهه ها از آن کسانی بود که درد بیشتر کشیده بودند و به قول بچه های جبهه هر که دردش بیش عشقش بیشتر... او عاشق شده بود و زخم جنگ نتوانست زمینگیرش کند. بلافاصله به نبرد با کفار برگشت تا انتقام همسنگرانش در کربلای چهار از دشمنان بگیرد.
,,
کربلای 5 و میدان پرواز شلمچه انتظارش را می کشید، خود را به باند پرواز رساند و در تاریخ 19/10/65 عروج کرد.
,او نوجوانی کم سن و سال بود اما مدیری با بصیرت بود، خیلی زود از دانشگاه علم و عمل جبهه ها فارغ التحصیل شد، پایان نامه او در قالب وصیت نامه ای ماندگار شد تا ما جاماندگان بتوانیم از آن استفاده کنیم:
,

, آنان که پیرو خط سرخ خمینی نیستند بر سر جنازه ام حاضر نشوند من الان که وصیت نامه می نویسم در سنگر نشسته ام و عشق به شهادت را در چهره برادرانم می بینم....
,,
ای مادر مانند مادر وهب باش وقتی سر پسرش برایش آوردند سر را گرفت و به سوی دشمن پرتاب کرد و گفت: سری که در راه خدا دادم پس نمی گیرم... برای من حقیر گریه نکنید، چون حضرت زینب س تحمل 72 تن را داشت وشما تحمل یک تن را داشته باشید چون که قرآن می فرماید: شهید سعید است و شهادت سعادت و تنها وصیتی که من دارم راهم را ادامه بدهید و به خانواده شهداء احترام بگذارید چون امام امت می گوید: شما خانواده شهداء چشم و چراغ ملتید. و استاد شهید مرتضی مطهری درباره شهداء می فرماید:شهداء شمع محفل بشریتند.
,,
وصیت من به ملت این است: که به فکر پول و مال ثروت دنیا نباشید که در آخر فقط کفن را با خود بیش نمی برید و آخر عمر انسان تمام می شود و اگر صد سال هم عمر کنید باز که رفتنی هستید و به فکر نماز و روزه و احکام اسلام باشید و آن ها را ترک نکنید تا در دنیا و آخرت سعادتمند گردید.
,,
راز این وصیت نامه هایی که به قول امام عزیز خواندن آن انسان را می لرزاند در چیست؟! راز این ارتباط که مادر دعا می کند و به شهید متوسل می شود حاجت میگیرد و شهید در وصیت نامه اش مردم را سفارش به احترام ازخانواده معظم شهداء می کند در چیست؟!
,خداوند ما را در این دنیا قدردان شهداء و خانواده آنان قرار بدهد و در آخرت با آنها محشور فرماید.
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه