خاطرات خواندنی حسین قنادیان از جنگ/ هر روز باید خودمان را با طراز جنگ بسنجیم
بچه ها با آغاز شب نماز را اقامه کردند و به طرف خاکریزها حرکت کردند . آن شب ها برای روشن شدن راه روی مواضع د شمن منور می زدند اما آن شب گویی تقدیر دیگری در کار بود. اشتباها منور نیروهای خودی، اول ستون ،منور دوم وسط ستون و سرانجام منور سوم ،جلوی ستون گروهان ما را لو داد و دشمن که در کش و قوس نبرد به خاکریز اول برگشته بود در همان خاکریز اول ، زمین گیرمان کرد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از سیمرغ، اولین باری نبود که برای مصاحبه به دفتر دکتر حسین قنادیان می رفتم . اما این بار شاید با قبل بسیار متفاوت بود. قرار بود در هفته ی دفاع مقدس که به جای تعارفات معمول و خبرگیری های روزمره سازمانی به سراغ خاطرات او بروم. مدل این نوع روایت ، چیزی بود که از آغاز ذهنم را مشغول می کرد.نه می خواستم ماحصل این گفتگو یک مصاحبه در حد چند سوال و جواب خشک باشد و نه یک روایت مطبوعاتی محض در حد « وی گفت، وی اظهار داشت، وی افزود» دست آخر هم به این نتیجه رسیدم که پای خودم و سوالاتم را از این روایت ناب جبهه و جنگی بیرون بکشم تا این گفتگو بشود یک یادداشت شفاهی ، مجموعه ای از خاطرات و مخاطرات یک رزمنده که از ثانیه نخست نبرد یعنی چندی پیش از 31 شهریور 59 تا بعد از عملیات مرصاد یعنی چندی پس از نبرد ،«عشق روزهای حماسه» رهایش نکرد.گفتگوی من با رئیس سازمان بسیج هنرمندان ، در همان حال و هوا ماحصل یک نشست پر از احساس و عاطفه است.
,
,
هویتی که به یک تاریخ گره خورد...
,
,
به نظرم این که در کشور ما 31 شهریور، سالگرد حمله ی ظالمانه ی صدامیان به کشور اسلامی مان به عنوان آغاز هفته ی دفاع مقدس در نظر گرفته شده و گرامی داشته می شود تصادفی و یا بر اساس یک اشتباه نیست و دارای فلسفه ی خاصی است .زیرا این حمله هر چند ظاهرا برای ما مشکلات و آسیب های تلخی به بار آورد ، آغاز یک فصل جدید و سکوی پرش و تعالی برای کشور بود که ثمرات شیرینی برای تاریخ ما به ارمغان آورد.زیرا تمام آن چه امروز به عنوان هویت ملی کشور ما و مایه غرور ملت در دنیای معاصر شناخته می شود جرقه اش از سی و یکم شهریور 59 بود.
,
,
منتها یک ظرافتی وجود دارد و آن این که برای گرامی داشت باید جوهره ی این اتفاق بزرگ بازشناسی شود و تنها به پوسته ی جنگ ( با تمام خرابی ها و آسیب هایش ) بسنده نگردد .این نکوداشت ها باید باعث شود که جوهره ی این شکوفایی برای جامعه باز و هویدا گردد.
,
,
به امید همان روزها ، ایستاده ایم
,
,
من به سهم خودم فکر می کنم آن چه رزمنده ای به نام قنادیان ، را از آن روز تا این روزهای متفاوت سرپا و پر امید نگه داشته است ، ثمره ی همان اتفاق مهم است و در واقع اگر هر کسی یک حقیقتی داشته باشد و یک نامی ، حقیقت تولد ما از همان زمان باید مورد ملاحظه قرار گیرد.ما در انقلاب و دفاع مقدس متولد شدیم.
,
,
اگر بخواهم مقدمتا و به صورت دسته بندی شده ، مشخصات این دوران جدید و سرنوشت ساز را تبیین کنم ، باید به سه شاخص مهم آزادگی ، تعلق به جایی دیگر و لزوم کسب لوازم تعالی اشاره کنم.
,
,
آزادگی فراتر از آزادی و به معنای این است که کسی حق ندارد هویت انسانی را تصرف کند و عدم تعلق به اینجا و احساس علاقه به جای دیگر اقتضا دارد که هر کس بخواهد که موانع خودش را برای رسیدن به نقطه ی مطلوب از میان بردارد. این مانع هر چه باشد، شهرت باشد یا شهوت و مقام باشد یا نام ، هیچ کدام شایستگی برای مانع کمال شدن را ندارد.
,
,
از طرفی هم باید دانست که برای کمال ما ناچار به طی مراحل هستیم و هم باید لوازمی که برای شکوفایی خودمان و تعالی نیاز داریم را با تلاش بیشتر به دست بیاوریم.مسیر برای خودش اخلاق و راه و شریعت خاصی دارد که به عبارت قران صراط مستقیم نام گرفته و این سه رویکرد کلان بزرگترین درس های دانشگاه دفاع مقدس بود که درس های دیگر ذیل آن تبیین و تشریح گردید.
,
,
روز اول جنگ در جبهه غرب
,
,
تقدیر بر این بود که اولین روز جنگ هم در مناطق عملیاتی باشیم.ما از چند روز قبل از شروع جنگ تحمیلی در منطقه غرب ( ناحیه سرپل ذهاب) مشغول فعالیت بودیم اما روز سی و یک شهریور به نحو قابل توجهی عبور و مرور هواپیما به طور غیر طبیعی زیاد شد ، در نهایت شگفتی می دیدیم که هواپیماهای جنگی در دسته های ده تایی و کمتر و بیشتر از روی شهر رد می شدند و این رفت و آمد تا حدود ساعت 4 عصر همچنان ادامه داشت و نشان داد که جنگی آغاز شد و کم کم صدای غرش توپ ما را متوجه اتفاق بزرگی که افتاده بود ، کرد.
,
در آغاز جنگ مردم با دیدگاه ها و انگیزه و دانش خاص خودشان به جنگ نگاه می کردند و هر کس که احساس تکلیف کرده بود از سراسر ایران به جبهه آمده بود اما آنچه امروز به عنوان فرهنگ جبهه شناخته می شود ، شاید در سال دوم دفاع مقدس در میان نیروها شکل گرفت.
, در آغاز جنگ مردم با دیدگاه ها و انگیزه و دانش خاص خودشان به جنگ نگاه می کردند و هر کس که احساس تکلیف کرده بود از سراسر ایران به جبهه آمده بود اما آنچه امروز به عنوان فرهنگ جبهه شناخته می شود ، شاید در سال دوم دفاع مقدس در میان نیروها شکل گرفت.,
,
,
فرهنگی که مورد وفاق اکثر رزمنده ها و فرمانده ها قرار گرفت و این فرهنگ چیزی بود که بسیج و سپاه و ارتش و جهاد و ژاندرمری در جامعه سازی مشترکی به آن رسیده بود.
,
,
آن روزها 19 تا 20 ساله بودم و از استان سمنان به جبهه ها اعزام می شدم . ما به صورت داوطلبانه به کمک ارتش آمده بودیم و در آغاز در خدمت لشکر 81 قرار گرفتیم شاید بیش از یک سال طول کشید که از غرب به سمت جنوب رفتیم و در این زمان بود که اولین یگان های منظم رزمی سپاه در حال شکل گرفتن بود.
,
من به عنوان بسیجی به جبهه آمده بودم و در منطقه غرب و شمال غرب آغاز جنگ را تجربه کردم .در سوسنگرد بسیجی گردان عاشورا بودم و سرانجام در تیپ حضرت معصومه(س) و لشگر 18 فجر فارس به افتخار پاسداری رسیدم.این اولین روزهای سال 1361 بود.
, من به عنوان بسیجی به جبهه آمده بودم و در منطقه غرب و شمال غرب آغاز جنگ را تجربه کردم .در سوسنگرد بسیجی گردان عاشورا بودم و سرانجام در تیپ حضرت معصومه(س) و لشگر 18 فجر فارس به افتخار پاسداری رسیدم.این اولین روزهای سال 1361 بود.,
,
,
در این روزها دلمان به رفقای باصفا و بزرگواری گرم بود که اینک بسیاری از آن ها در جوار رحمت الهی هستند. شهیدمجد دوست قبل و بعد انقلاب من بود.شهیدی به نام ابوعلی از معاودین عراقی بود که نمی توانم از او یاد نکنم. شهید ابوعلی در عملیات چزابه به فیض شهادت رسید و هنوز در خاطرم یاد آن بزرگوار زنده و با برکت است. از میان بزرگوارانی که زنده هستند هم همراهی فرماندهانی مثل سردار جعفری ،حاج علی فضلی ،سردار مرتضی قربانی ،آقای بهرامی ( که نمی دانم شهید شدم یا هستند) نصیب مان شد.
, در این روزها دلمان به رفقای باصفا و بزرگواری گرم بود که اینک بسیاری از آن ها در جوار رحمت الهی هستند. شهیدمجد دوست قبل و بعد انقلاب من بود.شهیدی به نام ابوعلی از معاودین عراقی بود که نمی توانم از او یاد نکنم. شهید ابوعلی در عملیات چزابه به فیض شهادت رسید و هنوز در خاطرم یاد آن بزرگوار زنده و با برکت است. از میان بزرگوارانی که زنده هستند هم همراهی فرماندهانی مثل سردار جعفری ،حاج علی فضلی ،سردار مرتضی قربانی ،آقای بهرامی ( که نمی دانم شهید شدم یا هستند) نصیب مان شد.,
,
,
ماجرای آن شب شور و شیرین...
,
,
در میان عملیات دفاع مقدس ، شیرینی و خاطره های بیت المقدس ، هنوز کامم را شیرین می کند.گرچه به دلایلی که عرض خواهم کرد در کنار فتح و پیروزی ، درد و رنج خاصی نیز برایم ایجاد شد.
,
,
در مرحله دوم عملیات بیت المقدس که از دارخوین به سمت خرمشهر آغاز شد من فرمانده گروهان بودم و مطابق اطلاعاتی که از سوی اطلاعات عملیات به ما داده شده بود قرار بود که گروهان خود را بعد از عبور از دو خاکریز خالی به مواضع دشمن برسانم . در این بین تحرک دشمن به این سنگرهای خالی از طرفی و اشتباه نیروی خودی در زدن منور که باعث لو رفتن کل ستون گروهان ما شد ،این شب خاطره انگیز و بسیار مهم زندگی ام را رقم زد.
... بچه ها با آغاز شب نماز را اقامه کردند و به طرف خاکریزها حرکت کردند . آن شب ها برای روشن شدن راه روی مواضع د شمن منور می زدند اما آن شب گویی تقدیر دیگری در کار بود.
... بچه ها با آغاز شب نماز را اقامه کردند و به طرف خاکریزها حرکت کردند . آن شب ها برای روشن شدن راه روی مواضع د شمن منور می زدند اما آن شب گویی تقدیر دیگری در کار بود.,
,
,
,
,
اشتباها منور نیروهای خودی، اول ستون ،منور دوم وسط ستون و سرانجام منور سوم ،جلوی ستون گروهان ما را لو داد و دشمن که در کش و قوس نبرد به خاکریز اول برگشته بود در همان خاکریز اول ، زمین گیرمان کرد.
,
,
بعد از حدود یکی دو دقیقه که از کف زمین گلوله می جوشید و از آسمان آتش می بارید ، وضعیت تلفات نگرانم کرده بود ، با صدای یا علی از جا بلند شدم که گروهان را به ستون از اینجا عبور بدهم ،در همان لحظه ی از جا برخاستن تیر به دستم اصابت کرد. چند لحظه ای نگذشته بود که یک مرتبه روی آسمان بلند شده و با شدت بر روی زمین افتادم. بدنم کاملا خشک شده بود و به رو روی زمین دراز کشیده بودم. به صورتی که دهانم پر از خاک شده بود.
,
,
کم کم آتش کم شد و بچه ها ، به منظور کم شدن تلفات عقب کشیدند.حدود زمان نماز صبح بود که به هوش آمدم و در همان حالت به نحوی که می توانستم سعی بر تیمم کردم و نماز صبح را به همان حالت به رو افتاده و زخمی خواندم.
,
,
از بچه ها خواسته بودم که مرا رها کنند و بروند.هیچ امیدی به ادامه زندگی نداشتم.اما نزدیکی های صبح ، صدای ناله ی زخمی ها مرا متوجه این کرد که هنوز در منطقه زخمی های خودی وجود دارند.
,
,
ساعت 7 و 8 صبح،آن هایی که از پشت روی زمین دراز کشیده بودندبه دیگران خبر دادند که چند نفر عراقی نزدیک می شوند.ما هم در همان حالت خشک و زخمی با هر زحمتی بود از بچه ها خواستیم که خودشان را به مرده بودن بزنند تا حتی الامکان موضوع تیر خلاص یا اسارت برایشان پیش نیاید.
,
,
عراقی ها یک چرخی هم زدند ، اما به لطف خدا متوجه زنده بودن هیچ یک از مجروحین نشدند.پس از رفتن عراقی ها دیگر ، با اطمینان آماده ی قطع شدن نفس و شهادت بودم و در ذهنم خیلی چیزها را مرور می کردم.
,
,
حدود یک ساعت بعد اتفاق خنده داری افتاد و آن این که یک تویوتای خودی ،به میان مجروحین آمد و یک نفر از داخل آن با یک دوربین به خیال آن که ما شهید شدیم شروع به فیلمبرداری از صحنه کرد.
,
,
با تمام رمقی که داشتم ، صدا زدم : مرد حسابی فیلم چی را می گیری ؟ این شهدا و مجروح ها را پشت ماشین سوار کن تا عراقی ها نیامدند.
,
,
هنوز صحبت من تمام نشده بود که عراقی ها به سمت ماشین رگبار گرفتند . فیلمبردار و راننده ما را به صورت جنازه پشت وانت روی هم انداختند و زیر رگبار با سرعت از آن جا دور کردند. البته آن ها فرصت برگرداندن شهدا را نیافتند...
,
,
همین اتفاق باعث شد که توفیق حضور در خرمشهر ، چند روز بعد از ما گرفته شد و در بیمارستان 22 بهمن تبریز شاهد این فتح بودیم.
,
,
یاد جبهه و یاد عطش ....
,
,
یکی از سخت ترین تجربه های من در راه رسیدن به بیمارستان ، تجربه ی تشنگی بود. به نحوی که یادم هست از عطش ، برای بهره گیری از رطوبت پارچه ای که فقط لب هایم را کمی مرطوب می کرد .ناخود آگاه دست امدادگر را گاز می گرفتیم.
,
,
در ادامه جنگ هم یکی دو جا مثل سومار همین اطمینان به شهادت در برخی از گشت های اطلاعات عملیاتی که انجام می دادیم برای ما پیش آمد و تا بالای سنگر عراقی ها رفتیم و یا در روز در محوطه ی دشمن زمین گیر شدیم اما در هر صورت نصرت خداوند شامل حال ما شد و ماندیم.
,
یکی از تلخ ترین اتفاقات جبهه برای ما خود روز پذیرش قطعنامه بود که به دلیل این که ما بصیرت امام راحل را نداشتیم ، شاید همه ی جای جبهه برای ما عزاخانه شد.
, یکی از تلخ ترین اتفاقات جبهه برای ما خود روز پذیرش قطعنامه بود که به دلیل این که ما بصیرت امام راحل را نداشتیم ، شاید همه ی جای جبهه برای ما عزاخانه شد.,
,
,
آن روزها هم مانند روزهای آغازین جنگ در غرب کشور و جبهه های کردستان و ایلام بودم و به روزهای پس از جنگ فکر می کردیم و به خیلی از دغدغه هایی که برای پس از جنگ داشتیم.
,
,
تنها چیزی ما را در همه این فراز و نشیب ها تسکین می داد ، توسلمان به امام حسین (ع) و تمسکمان به فرهنگ عاشورا بود.
,
,
خب فرهنگ عاشورا ،یعنی احساس مسئولیت و گذشتن از همه چیز در راه خدا ،همیشه جبهه را کربلایی می کرد و با همین دید شکست و پیروزی ظاهری برای ما تفاوت چندانی نداشت.
,
,
بسیاری از رزمنده ها در کنار راه عاشورا ، ظواهر عاشورا را تکرار کرده بودند و عطش امان همه را می برید و حتی برخی از همین رو به شهادت می رسیدند.
,
,
این روزها خودم را با رزمنده ی دیروز وجودم مقایسه می کنم
,
,
راستش را بخواهید این روزها دغدغه ی اصلی و چالش ذهنی که همیشه نسبت به آن تامل می کنم براورد فاصله ای است که خودم بین امروز و آن روزها در وجود خودم حس می کنم. این دغدغه بسیار مهم است و این که همیشه فکر می کنم که شخصیت امروزی ام چقدر با روزهای جنگ تناسب دارد یا ندارد؟
,
گاهی فکر می کنم درست زندگی کردن در این روزها از نبرد مستقیم با یک دشمن و زندگی کردن در وضعیتی که انسان به فکر هیچ چیز جز ادای وظیفه نبود و دنیا با همه تعلقات در چشم فکر ما هیچ جایگاهی نداشت ،چقدر دشوار و سخت است .
, گاهی فکر می کنم درست زندگی کردن در این روزها از نبرد مستقیم با یک دشمن و زندگی کردن در وضعیتی که انسان به فکر هیچ چیز جز ادای وظیفه نبود و دنیا با همه تعلقات در چشم فکر ما هیچ جایگاهی نداشت ،چقدر دشوار و سخت است .,
,
,
در نظر گرفتن این فاصله و این دشواری و بر دوش گرفتن بار مسئولیت آن روزها در هم اکنونی است که پر از تعلقات و وابستگی است،سختی هایی بسیاری را به انسان تحمیل می کند که برای کج نشدن از مسیر باید درباره ی آن خوب فکر کرد...
, در نظر گرفتن این فاصله و این دشواری و بر دوش گرفتن بار مسئولیت آن روزها در هم اکنونی است که پر از تعلقات و وابستگی است،سختی هایی بسیاری را به انسان تحمیل می کند که برای کج نشدن از مسیر باید درباره ی آن خوب فکر کرد...,,
انتهای پیام/خ
, انتهای پیام/خ,]
ارسال دیدگاه