گفتگوی ویژه با نتیجه ستارخان:

ستارخان با فتوای مراجع وارد میدان شده بود/ مسلم است که برخی مشروطه خواهان ستارخان را دور زدند

ستارخان با فتوای مراجع وارد میدان شده بود/ مسلم است که برخی مشروطه خواهان ستارخان را دور زدند
سامی سردار ملی: ستارخان پرچمی را به نام حضرت ابوالفضل عباس (ع) بر سر در محل فعالیت های خود نصب کرده بود.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از آناج، ستارخان یکی از کسانی است که در برابر استبداد محمدعلی شاه مقاومت کرد و اجازه نداد، نهضت مشروطیت ایران به سادگی و بنا بر ‌مشی دیکتاتورمآبانه محمدعلی شاه قاجار به یکی از صفحات تاریخ معاصر ایران ملحق شود.

ستار قره‌داغی سومین پسر حاج حسن قره‌داغی در ۲۸ مهر ۱۲۴۵ خورشیدی (۲۰ اکتبر ۱۸۶۶ میلادی) در روستای بیشک ورزقان در آذربایجان که امروز سردار کندی خوانده می شود، به دنیا آمد.

وی پیش از مشروطیت از لوطیان تبریز بود و  پس از بی‌‏اعتنایی محمدعلی شاه قاجار به مشروطیت و مخالفت با مشروطه‌‏خواهان و سرکوبی آن ها و همچنین به توپ بستن مجلس شورای ملی ،با استفاده از جایگاه مردمی که داشت، مردم را بر ضد اردوی دولتی فراخواند و خود رهبری آن را بر عهده گرفت و به همراه سایر مجاهدان از جمله باقرخان به مدت یک سال در برابر قوای دولتی ایستادگی کرد و نگذاشت تبریز به دست طرفداران محمدعلی‌شاه بیفتد.

صداقت ستارخان در مشروطه خواهی نام او را زبانزد اهل آذربایجان و اهالی ایران کرد، اما پس از مدتی با دسیسه های متعدد وی را به تهران فراخواندند.

ستارخان پس از مدتی که در تهران ساکن بود در طی یکی از درگیری ها تیری به پای وی اصابت کرد و در نتیجه آن،تا مدتها خانه نشین شد و در همان خانه این دنیا را ترک کرد.

در آستانه سالروز تولد این قهرمان ملی از سامی سردار ملی نتیجه ستارخان دعوت کردیم در دفتر تحریریه آناج حضور یافته و مصاحبه ای ترتیب دهیم.




"سامی سردار ملی" 44 سال دارد و اسم پدرش ستار است. وی بزرگترین نوه ی پسری یدالله خان، پسر بزرگ ستارخان می باشد. سامی در واقع نتیجه ی ستارخان محسوب می شود و به گفته خودش بدان توفیق افتخار می کند. دارای مدرک کارشناسی بوده و در یکی از ادارات دولتی مشغول خدمت است.


فامیلی سردار ملی را از چه زمانی انتخاب کرده اید؟

همان طور که می دانید در زمان قاجار شناسنامه و نام فامیلی وجود نداشت و پدر ستارخان به حاج حسن قره داغی مشهور بود و ستارخان را نیز قره داغی خطاب می کردند. پس از اینکه مجلس لقب سردارملی را به ستارخان و سالارملی را به باقرخان داد، در زمان رضاشاه و موقع صدور سجل، پدر بزرگم یدالله خانم این لقب را به عنوان فامیلی خود انتخاب کرد. با این حال دو دختر ستارخان (معصومه خانم و سلطان خانم که کوچکتر از یدالله خان بودند) فامیلی ستاری را برای خود انتخاب کرده بودند.

از رشادتهای ستارخان بگویید؛ خاطراتی از آن دست که در محافل عمومی گفته نشده است:

من هشت ساله بودم که پدربزرگم یدالله خان فوت کرد و نسل پیش از من (پدر و عموهایم) به دلایلی فرصت این را پیدا نکردند که در مورد ستارخان بپرسند و بدانند و منتشر کنند.

یدالله خان معمولا همراه با ستارخان بود و حتی در تهران، هنگامی که ستارخان از ناحیه ی پا زخمی شده بود، کنارش بود. ستارخان در فاجعه ی پارک اتابک زخمی شده و چهار سال درمان نشده و زخمی ماند. در این مدت یدالله خان همراه ستارخان بود و یقینا آن ها صحبت های زیادی باهم کرده اند. اما همان طور که گفتم نسل پیش از من خاطراتش را نپرسیدند و من هم آرزو داشتم یدالله خان حداقل ده سال بیشتر عمر می کرد و من می توانستم خاطرات و رشادت های ستارخان را از او بپرسم. لذا من نیز دانسته هایم را از تاریخ به دست آورده ام.

تقی اؤوچی(شکارچی) یکی از مجاهدان ستارخان بود که نشانه گیری فوق العاده ای داشت. ستارخان نیز با اینکه نشانه گیری خیلی قوی داشت و سکه را در هوا می زد، ولی هیچگاه مغرور نبود و در جنگ ها با اطرافیان مشورت می کرد و اذعان می کرد که من به کمک این مردم سردار شده ام.

 در یکی از جنگ ها برای شناسایی موقعیت دشمن رفته بود که از دور متوجه می شود فرمانده چه کسی است. سپس روبه تقی کرده و فرمانده دشمن را نشان داده و گفته بود: تقی می توانی او را بزنی؟ تقی نشانه گرفته و درست وسط پیشانی اش شلیک کرده بود. با این کار شیرازه قشون دشمن از هم پاشید و به راحتی ستارخان پیروز شد. این نشان می دهد که ستارخان مغرور و تک رو نبود و همیشه از دیگران کمک و مشورت می گرفت و به قدرت افرادش اعتماد داشت.

امروز نیز ما خودمان باید تلاش کنیم تا نام این مجاهدان زنده بماند وگرنه نهادهای رسمی آن طور که باید به این مشاهیر ارزش نداده و به آن ها نپرداخته اند.

لطفا از سوابق ستارخان آنچه را که در تاریخ یافته اید، بفرمائید.

ستارخان سومین پسر حاج حسن و به ستار قره داغی مشهور بود. در 28 ام مهرماه سال 1245 در روستای بشیک در نزدیکی ورزقان از مادر زاده شد که اکنون نام آن روستا به روستای "سردار کندی" تغییر یافته است. ستارخان در همین روستا بزرگ شده و صداقت و استواری را از کوه های آن آموخته است. پدرش چرچی (به معنی فروشنده) بود و وسایل را از شهرها می خرید و برای فروش به روستاها می برد.وی در ایام نوجوانی به همراه پدرش به تبریز کوچ کرد.

تبریز در زمان قاجار ولیعهد نشین بود. در آن دوران مظفرالدین ولیعهد بود که هرچند مثل محمدعلی بی رحم و ظالم نبود ولی اطرافیانش تا می توانستند ظلم می کردند. ستارخان نیز از نزدیک شاهد این ظلم ها بود. برادرش اسماعیل نیز فردی آزادی خواه و ظلم ستیز بود و به همراه فردی به نام فرهاد، در مقابل قشون ناصرالدین شاه خیلی مبارزه ها کرده بود.

یکبار چند نفر از اطرافیان فرهاد می خواستند از اطراف بیایند و در آذربایجان پناهنده شوند. پدر ستار خان به او سپرد که آن ها را به باغی ببرد و مامن بدهد.

 عده ای جاسوسی کرده و این خبر را به دربار رساندند تا اینکه سربازان دربار ولیعهد آمدند و باغ را محاصره و تیراندازی کردند. یک گلوله به پای ستار اصابت کرد و او را با خود برای مجازات بردند و آن دو نفر پناهنده را نیز اعدام کردند. البته عده ای وساطت کرده و ستار را از چنگ دربار نجات دادند. در واقع ستار از همان نوجوانی درگیر مسائل مبارزاتی بود و ظلم ستیزی بود.

ستارخان زمانی جزء تفنگ داران مظفرالدین بود؛ آیا به خاطر ظلم های مظفرالدین از قشون خارج شدند؟

وقتی ستارخان به دوره جوانی (19 یا 20 سالگی) رسید، وارد کارهای دولتی شد و در جاهای مختلف مثل مشهد، قفقاز و چاه های نفت باکو و کوره های آجرپزی ... نیز مشغول به کار شده بود. ستار حتی به عتبات نیز رفته بود. او جوان بود و روحیه ی کاری و فعالی داشت و هر کجا می رفت به خوبی مشغول به کار می شد. در تشکیلات دولتی نیز سابقه ی فعالیت داشت و مسلما با کار در بخش های مختلف تجربه های متعددی نیز کسب کرده و افراد مختلفی آشنا شده است. پس از شروع مشروطه و تشکیل انجمن تبریز از ستار نیز دعوت به همکاری کردند و ستارخان نیز دعوت آن ها را پذیرفت.

البته ستار تا حدود 25 سالگی به دنبال شکل دهی به اهداف و آرمان های خود بود اما همواره خصلت عیّاری و جوانمردی داشت.
 
چه اتفاقی افتاد که ستارخان جمله معروف خود را به کنسول روسیه در تبریز گفت که "من می خواهم هفت دولت زیر بیرق ایران باشد و ...؟

ستارخان نزد سرکنسول روس رفته بود که نام اصلی او پاخیتانوف بود که در برخی منابع آذربایجانی و روسی "روخیتانوف" نوشته اند. درواقع شکل صحیح این اسم "پاخیتانوف" است نه "پاختیانوف". در تئاتر ها و موقعیت های مختلف به اشتباه این را پاختیانوف تلفظ می کنند و اشتباهاتی این چنین به وفور در کار دستاندرکاران دیده می شود و وای به حال کسی که می خواهد درس تاریخ را از این تئاترها بگیرد. متاسفانه باید بگویم از این قبیل غلط ها در کتاب های درسی نیز وجود دارد و مثلا وقایع تاریخی را در سال دقیق ذکر نکرده اند و گاه با 40 یا 50 سال تفاوت نوشته اند!

روزی به یکی از روستاهای گنجه رفته بودم. دختر جوانی را دیدم که کتاب تاریخ درسی در دست داشت. کتابش را از روی علاقه ای که به تاریخ دارم گرفتم و نگاه کردم. دیدم 17 صفحه مطلب درمورد تاریخ مشروطیت در آن نوشته است. در یکی از شعر هایی که در وصف ستارخان نوشته است: "آفرینیم همت والای ستارخانه دیر" در آنجا من دیدم که این ها یا اصلا در باغ نیستند و تاریخ منطقه را وارونه جلوه داده اند و یا تعمّدا این کار را کرده اند و با اشتباهات متعدد تاریخ منطقه آذربایجان را در کتاب خود آورده اند.

, شبکه اطلاع رسانی دانا, آناج,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
, , ,
,
,
, "سامی سردار ملی" 44 سال دارد و اسم پدرش ستار است. وی بزرگترین نوه ی پسری یدالله خان، پسر بزرگ ستارخان می باشد. سامی در واقع نتیجه ی ستارخان محسوب می شود و به گفته خودش بدان توفیق افتخار می کند. دارای مدرک کارشناسی بوده و در یکی از ادارات دولتی مشغول خدمت است., سامی سردار ملی" 44 سال دارد و اسم پدرش ستار است. وی بزرگترین نوه ی پسری یدالله خان، پسر بزرگ ستارخان می باشد. سامی در واقع نتیجه ی ستارخان محسوب می شود و به گفته خودش بدان توفیق افتخار می کند. دارای مدرک کارشناسی بوده و در یکی از ادارات دولتی مشغول خدمت است,
,
,
, فامیلی سردار ملی را از چه زمانی انتخاب کرده اید؟, فامیلی سردار ملی را از چه زمانی انتخاب کرده اید؟, فامیلی سردار ملی را از چه زمانی انتخاب کرده اید؟,
,
, همان طور که می دانید در زمان قاجار شناسنامه و نام فامیلی وجود نداشت و پدر ستارخان به حاج حسن قره داغی مشهور بود و ستارخان را نیز قره داغی خطاب می کردند. پس از اینکه مجلس لقب سردارملی را به ستارخان و سالارملی را به باقرخان داد، در زمان رضاشاه و موقع صدور سجل، پدر بزرگم یدالله خانم این لقب را به عنوان فامیلی خود انتخاب کرد. با این حال دو دختر ستارخان , معصومه خانم و سلطان خانم که کوچکتر از یدالله خان بودند) فامیلی ستاری را برای خود انتخاب کرده بودند,
,
, از رشادتهای ستارخان بگویید؛ خاطراتی از آن دست که در محافل عمومی گفته نشده است:, از رشادتهای ستارخان بگویید؛ خاطراتی از آن دست که در محافل عمومی گفته نشده است:, از رشادتهای ستارخان بگویید؛ خاطراتی از آن دست که در محافل عمومی گفته نشده است,
,
, من هشت ساله بودم که پدربزرگم یدالله خان فوت کرد و نسل پیش از من (پدر و عموهایم) به دلایلی فرصت این را پیدا نکردند که در مورد ستارخان بپرسند و بدانند و منتشر کنند,
,
, یدالله خان معمولا همراه با ستارخان بود و حتی در تهران، هنگامی که ستارخان از ناحیه ی پا زخمی شده بود، کنارش بود, ستارخان در فاجعه ی پارک اتابک زخمی شده و چهار سال درمان نشده و زخمی ماند. در این مدت یدالله خان همراه ستارخان بود و یقینا آن ها صحبت های زیادی باهم کرده اند. اما همان طور که گفتم نسل پیش از من خاطراتش را نپرسیدند و من هم آرزو داشتم یدالله خان حداقل ده سال بیشتر عمر می کرد و من می توانستم خاطرات و رشادت های ستارخان را از او بپرسم. لذا من نیز دانسته هایم را از تاریخ به دست آورده ام,
,
, تقی اؤوچی(شکارچی) یکی از مجاهدان ستارخان بود که نشانه گیری فوق العاده ای داشت. ستارخان نیز با اینکه نشانه گیری خیلی قوی داشت و سکه را در هوا می زد، ولی هیچگاه مغرور نبود و در جنگ ها با اطرافیان مشورت می کرد و اذعان می کرد که من به کمک این مردم سردار شده ام,
,
, در یکی از جنگ ها برای شناسایی موقعیت دشمن رفته بود که از دور متوجه می شود فرمانده چه کسی است. سپس روبه تقی کرده و فرمانده دشمن را نشان داده و گفته بود: تقی می توانی او را بزنی؟ تقی نشانه گرفته و درست وسط پیشانی اش شلیک کرده بود. با این کار شیرازه قشون دشمن از هم پاشید و به راحتی ستارخان پیروز شد. این نشان می دهد که ستارخان مغرور و تک رو نبود و همیشه از دیگران کمک و مشورت می گرفت و به قدرت افرادش اعتماد داشت,
,
, امروز نیز ما خودمان باید تلاش کنیم تا نام این مجاهدان زنده بماند وگرنه نهادهای رسمی آن طور که باید به این مشاهیر ارزش نداده و به آن ها نپرداخته اند,
,
, لطفا از سوابق ستارخان آنچه را که در تاریخ یافته اید، بفرمائید., لطفا از سوابق ستارخان آنچه را که در تاریخ یافته اید، بفرمائید, لطفا از سوابق ستارخان آنچه را که در تاریخ یافته اید، بفرمائید, .,
,
, ستارخان سومین پسر حاج حسن و به ستار قره داغی مشهور بود. در 28 ام مهرماه سال , در روستای بشیک در نزدیکی ورزقان از مادر زاده شد که اکنون نام آن روستا به روستای "سردار کندی" تغییر یافته است. ستارخان در همین روستا بزرگ شده و صداقت و استواری را از کوه های آن آموخته است. پدرش چرچی (به معنی فروشنده) بود و وسایل را از شهرها می خرید و برای فروش به روستاها می برد.وی در ایام نوجوانی به همراه پدرش به تبریز کوچ کرد,
,
, تبریز در زمان قاجار ولیعهد نشین بود. در آن دوران مظفرالدین ولیعهد بود که هرچند مثل محمدعلی بی رحم و ظالم نبود ولی اطرافیانش تا می توانستند ظلم می کردند. ستارخان نیز از نزدیک شاهد این ظلم ها بود. برادرش اسماعیل نیز فردی آزادی خواه و ظلم ستیز بود و به همراه فردی به نام فرهاد، در مقابل قشون ناصرالدین شاه خیلی مبارزه ها کرده بود,
,
, یکبار چند نفر از اطرافیان فرهاد می خواستند از اطراف بیایند و در آذربایجان پناهنده شوند. پدر ستار خان به او سپرد که آن ها را به باغی ببرد و مامن بدهد,
,
, عده ای جاسوسی کرده و این خبر را به دربار رساندند تا اینکه سربازان دربار ولیعهد آمدند و باغ را محاصره و تیراندازی کردند. یک گلوله به پای ستار اصابت کرد و او را با خود برای مجازات بردند و آن دو نفر پناهنده را نیز اعدام کردند, البته عده ای وساطت کرده و ستار را از چنگ دربار نجات دادند. در واقع ستار از همان نوجوانی درگیر مسائل مبارزاتی بود و ظلم ستیزی بود,
,
, ستارخان زمانی جزء تفنگ داران مظفرالدین بود؛ آیا به خاطر ظلم های مظفرالدین از قشون خارج شدند؟, ستارخان زمانی جزء تفنگ داران مظفرالدین بود؛ آیا به خاطر ظلم های مظفرالدین از قشون خارج شدند؟, ستارخان زمانی جزء تفنگ داران مظفرالدین بود؛ آیا به خاطر ظلم های مظفرالدین از قشون خارج شدند؟,
,
, وقتی ستارخان به دوره جوانی (19 یا 20 سالگی) رسید، وارد کارهای دولتی شد و در جاهای مختلف مثل مشهد، قفقاز و چاه های نفت باکو و کوره های آجرپزی ... نیز مشغول به کار شده بود. ستار حتی به عتبات نیز رفته بود. او جوان بود و روحیه ی کاری و فعالی داشت و هر کجا می رفت به خوبی مشغول به کار می شد. در تشکیلات دولتی نیز سابقه ی فعالیت داشت و مسلما با کار در بخش های مختلف تجربه های متعددی نیز کسب کرده و افراد مختلفی آشنا شده است. پس از شروع مشروطه و تشکیل انجمن تبریز از ستار نیز دعوت به همکاری کردند و ستارخان نیز دعوت آن ها را پذیرفت,
,
, البته ستار تا حدود 25 سالگی به دنبال شکل دهی به اهداف و آرمان های خود بود اما همواره خصلت عیّاری و جوانمردی داشت,
,
, چه اتفاقی افتاد که ستارخان جمله معروف خود را به کنسول روسیه در تبریز گفت که "من می خواهم هفت دولت زیر بیرق ایران باشد و ...؟, چه اتفاقی افتاد که ستارخان جمله معروف خود را به کنسول روسیه در تبریز گفت که "من می خواهم هفت دولت زیر بیرق ایران باشد و ...؟, چه اتفاقی افتاد که ستارخان جمله معروف خود را به کنسول روسیه در تبریز گفت که "من می خواهم هفت دولت زیر بیرق ایران باشد و ...؟,
,
, ستارخان نزد سرکنسول روس رفته بود که نام اصلی او پاخیتانوف بود که در برخی منابع آذربایجانی و روسی "روخیتانوف" نوشته اند. درواقع شکل صحیح این اسم , پاخیتانوف" است نه "پاختیانوف". در تئاتر ها و موقعیت های مختلف به اشتباه این را پاختیانوف تلفظ می کنند و اشتباهاتی این چنین به وفور در کار دستاندرکاران دیده می شود و وای به حال کسی که می خواهد درس تاریخ را از این تئاترها بگیرد. متاسفانه باید بگویم از این قبیل غلط ها در کتاب های درسی نیز وجود دارد و مثلا وقایع تاریخی را در سال دقیق ذکر نکرده اند و گاه با 40 یا 50 سال تفاوت نوشته اند,
,
, روزی به یکی از روستاهای گنجه رفته بودم. دختر جوانی را دیدم که کتاب تاریخ درسی در دست داشت. کتابش را از روی علاقه ای که به تاریخ دارم گرفتم و نگاه کردم. دیدم 17 صفحه مطلب درمورد تاریخ مشروطیت در آن نوشته است. در یکی از شعر هایی که در وصف ستارخان نوشته است: "آفرینیم همت والای ستارخانه دیر" در آنجا من دیدم که این ها یا اصلا در باغ نیستند و تاریخ منطقه را وارونه جلوه داده اند و یا تعمّدا این کار را کرده اند و با اشتباهات متعدد تاریخ منطقه آذربایجان را در کتاب خود آورده اند,
, , ,
,
,

در مورد دختران ستارخان هم لطفا توضیح بفرمائید که آیا زنده هستند یا خیر؟

همان طور که گفتم ستارخان دو دختر به نام های معصومه خانم و سلطان خانم داشت. دختر بزرگ تر یعنی سلطان خانم در سال 64 فوت کرد و من تا 15 سالگی او را درک کرده بودم. به قدری شبیه ستارخان بود که گویی سبیل های ستارخان را برداشته و چادر سرش کرده باشی. او شیرزنی بود ولی چون صاحب فرزند نمی شد، شوهرش او را طلاق داده بود و در تهران به تنهایی زندگی می کرد.

در سال 1288 که ستارخان را به اجبار به تهران فرستادند، همسر ستارخان باردار بود و هنوز معصومه خانم به دنیا نیامده بود. لذا ستارخان هیچ وقت دختر کوچکش را ندید.

جالب است بدانید ستارخان قبل از اینکه او را به زور به تهران ببرند، همسرش را که باردار بود، طلاق داد زیرا نمی خواست پس رفتن او روس ها بیایند و به جرم اینکه او زن ستارخان است، به او تعرض کنند. معصومه به اندازه سلطان خانم جسارت و شجاعت نداشت. فرزندان معصومه خانم هم در خارج از ایران زندگی می کنند و من با آن ها ارتباطی ندارم.

در یکی از جنگ ها آتش بس دو روزه برقرار شد و خبر آمد که پاخیتانوف قصد دیدار با ستارخان را دارد. ظاهرا در این دیدار افراد دیگری نیز همراه ستارخان حضور داشتند. پاخیتانوف در نهایت بی شرمی پرچم روس را به طرف ستارخان دراز کرده و می گوید: این پرچم را بر سر در خانه ات نصب کن و در حمایت روس باشد تا ما برای تو امان بگیریم. آن طور که در منابع ذکر شده است، ستارخان در پاسخ او گفته بود: من می خواهم هفت دولت در زیر پرچم اسلام بیایند و در جای دیگر نوشته است: من می خواهم هفت دولت بر زیر پرچم ابالفضل العباس و ایران بیایند؛ در جای دیگر نوشته: من می خواهم هفت دولت زیر پرچم امیرامومنین(ع) بیایند و فقط در تاریخ کسروی آمده است: من می خواهم هفت دولت به زیر پرچم ایران بیایند. من نمی دانم کدام یک از منابع حقیقت را نوشته است ولی به نظر من ستارخان به قدری درک و درایت داشت که می دانست شاهان قاجار تا حدی ایران را ضعیف کرده اند که تمام تصمیمات مهم در ایران را استعمارگران می گرفتند. در واقع در آن زمان ایران چنان قدرتی نداشت که بخواهد هفت دولت را زیر پرچم خودش دعوت کند. از طرفی ستارخان به اسلام اعتقاد راسخ داشت و همان طور که می دانید اسلام در آن دوران در سطح جهانی قدرتمند بود. لذا من فکر می کنم دعوت هفت دولت به زیر پرچم اسلام، حضرت عباس(ع) و امیرالمومنین(ع) موثق تر است.

ستارخان پرچمی را هم به نام حضرت عباس (علیه السلام) بر سر در محل فعالیت های خود نصب کرده بود.

, در مورد دختران ستارخان هم لطفا توضیح بفرمائید که آیا زنده هستند یا خیر؟ , در مورد دختران ستارخان هم لطفا توضیح بفرمائید که آیا زنده هستند یا خیر؟ , در مورد دختران ستارخان هم لطفا توضیح بفرمائید که آیا زنده هستند یا خیر؟ ,
,
, همان طور که گفتم ستارخان دو دختر به نام های معصومه خانم و سلطان خانم داشت, دختر بزرگ تر یعنی سلطان خانم در سال 64 فوت کرد و من تا 15 سالگی او را درک کرده بودم. به قدری شبیه ستارخان بود که گویی سبیل های ستارخان را برداشته و چادر سرش کرده باشی. او شیرزنی بود ولی چون صاحب فرزند نمی شد، شوهرش او را طلاق داده بود و در تهران به تنهایی زندگی می کرد,
,
, در سال 1288 که ستارخان را به اجبار به تهران فرستادند، همسر ستارخان باردار بود و هنوز معصومه خانم به دنیا نیامده بود. لذا ستارخان هیچ وقت دختر کوچکش را ندید,
,
, جالب است بدانید ستارخان قبل از اینکه او را به زور به تهران ببرند، همسرش را که باردار بود، طلاق داد زیرا نمی خواست پس رفتن او روس ها بیایند و به جرم اینکه او زن ستارخان است، به او تعرض کنند, معصومه به اندازه سلطان خانم جسارت و شجاعت نداشت. فرزندان معصومه خانم هم در خارج از ایران زندگی می کنند و من با آن ها ارتباطی ندارم,
,
, در یکی از جنگ ها آتش بس دو روزه برقرار شد و خبر آمد که پاخیتانوف قصد دیدار با ستارخان را دارد. ظاهرا در این دیدار افراد دیگری نیز همراه ستارخان حضور داشتند. پاخیتانوف در نهایت بی شرمی پرچم روس را به طرف ستارخان دراز کرده و می گوید: این پرچم را بر سر در خانه ات نصب کن و در حمایت روس باشد تا ما برای تو امان بگیریم. آن طور که در منابع ذکر شده است، ستارخان در پاسخ او گفته بود: من می خواهم هفت دولت در زیر پرچم اسلام بیایند و در جای دیگر نوشته است: من می خواهم هفت دولت بر زیر پرچم ابالفضل العباس و ایران بیایند؛ در جای دیگر نوشته: من می خواهم هفت دولت زیر پرچم امیرامومنین(ع, ستارخان در پاسخ او گفته بود: من می خواهم هفت دولت در زیر پرچم اسلام بیایند و در جای دیگر نوشته است: من می خواهم هفت دولت بر زیر پرچم ابالفضل العباس و ایران بیایند؛ در جای دیگر نوشته: من می خواهم هفت دولت زیر پرچم امیرامومنین(ع, ) , بیایند , بیایند , و فقط در تاریخ کسروی آمده است: من می خواهم هفت دولت به زیر پرچم ایران بیایند. من نمی دانم کدام یک از منابع حقیقت را نوشته است ولی به نظر من ستارخان به قدری درک و درایت داشت که می دانست شاهان قاجار تا حدی ایران را ضعیف کرده اند که تمام تصمیمات مهم در ایران را استعمارگران می گرفتند. در واقع در آن زمان ایران چنان قدرتی نداشت که بخواهد هفت دولت را زیر پرچم خودش دعوت کند. از طرفی ستارخان به اسلام اعتقاد راسخ داشت و همان طور که می دانید اسلام در آن دوران در سطح جهانی قدرتمند بود. لذا من فکر می کنم دعوت هفت دولت به زیر پرچم اسلام، حضرت عباس(ع) و امیرالمومنین(ع) موثق تر است,
,
, ستارخان پرچمی را هم به نام حضرت عباس (علیه السلام) بر سر در محل فعالیت های خود نصب کرده بود,
,
, , ,




صبغه ی دینی کارها و اقدامات ستارخان چه بود و اصولا آیا ستارخان به پشتوانه مرجعیت اقدام به مبارزه می کرد یا خیر؟

به نظر من در پشت قیام ستارخان در ابتدای راه تحریک و تشویق برخی افراد مثل علی مسیو، حاج علی دوافروش و ... بودند که از ستارخان دعوت کرده بودند و او را تشویق به قیام می کردند ولی مهمتر و بارزتر از آن رهبری مرجعیت در مرام ستارخان قرار داشت.

وقتی ستارخان در تهران گلوله ای به پایش اصابت کرد، به او اجازه درمان ندادند. پس ازعفونت پا اجازه درمان دادند و چند پزشک خارجی به بالین ستارخان آمدند و پس از انجام معایناتی گفتند باید پایش قطع شود. اما ستارخان در جواب گفته بود نمی خواهم پایم را قطع کنید؛ مگر من با دو پا چه کار توانستم برای این ملت انجام بدهم که با یک پا بتوانم. سپس یک پزشک حاذق و چیره دست ایرانی به نام نظام الحکما ستارخان را معاینه کرده و گفته بود پای شما باید قطع شود و اگر رضایت به قطع پایتان ندهید من فقط می توانم تا حدی از عفونت بیشترش جلوگیری کنم. برای خارج کردن گلوله می خواست ستارخان را بی هوش کند که ستارخان گفته بود حال که دارید مرا بی هوش می کنید، اگر بیدار شوم و ببینم پایم را قطع کرده ایم من خودم را از بین خواهم برد. ولی دکتر به او قول داد که پایش را قطع نکند. پس از بی هوشی زخم را گندزدایی کرده و گلوله را خارج کردند.

وقتی رفته رفته حال ستارخان بدتر می شد، رو به اطرافیان کرده و گفت من می دانم که رفتنی هستم و وصیتم این است که حتما در کفن من فتوای علمای نجف را بنویسید تا سند من برای قیامتم در آن دنیا باشد و ببینند که من به امر مراجع وارد میدان کارزار شده ام.

احساس نمی کنید ستارخان را در خصوص عزیمت به تهران دور زدند؟

صد در صد این طور است. آن زمان مخبرالسلطنه والی تبریز بود و ستارخان را برای خود موی دماغ احساس می کرد لذا با انگلیسی ها دست به یکی کرده و ستارخان را در جریان شاه سون ها به اردبیل فرستادند. درواقع او را دنبال نخودسیاه فرستادند چون می دانستند هر کس به آنجا برود دیگر برنمی گردد. طوری که ستارخان و افرادش به اردبیل رفتند و تلگراف زدند که تسلیحات ما تمام شده است اما اینها هیچ تسلیحاتی برایشان نفرستادند چون نمی خواستند آن ها زنده برگردند. ولی به لطف خداوند ستارخان از آن مهلکه نجات یافته و باردیگر به تبریز برگشت. آن ها دیدند بازهم از دست ستارخان خلاص نشدند لذا نقشه کشیدند که او را به تهران بفرستند و به او اجازه ندادند که عید نوروز را نزد خانواده اش باشد. در تهران با سران مشروطه که هر کدام صاحب مقام و منصبی شده بودند، دیدار کرد و آن ها به ستارخان گفته بودند که ما سهم خود را از مشروطیت گرفتیم. در واقع آن ها دنبال مقام و منصب بودند وگرنه هدفشان استقرار مشروطیت نبود. لذا مسلم است که ستارخان را دور زده اند.

انتهای پیام/ج

,
,
,
, صبغه ی دینی کارها و اقدامات ستارخان چه بود و اصولا آیا ستارخان به پشتوانه مرجعیت اقدام به مبارزه می کرد یا خیر؟, صبغه ی دینی کارها و اقدامات ستارخان چه بود و اصولا آیا ستارخان به پشتوانه مرجعیت اقدام به مبارزه می کرد یا خیر؟, صبغه ی دینی کارها و اقدامات ستارخان چه بود و اصولا آیا ستارخان به پشتوانه مرجعیت اقدام به مبارزه می کرد یا خیر؟,
,
, به نظر من در پشت قیام ستارخان در ابتدای راه تحریک و تشویق برخی افراد مثل علی مسیو، حاج علی دوافروش و ... بودند که از ستارخان دعوت کرده بودند و او را تشویق به قیام می کردند ولی مهمتر و بارزتر از آن رهبری مرجعیت در مرام ستارخان قرار داشت,
,
, وقتی ستارخان در تهران گلوله ای به پایش اصابت کرد، به او اجازه درمان ندادند. پس ازعفونت پا اجازه درمان دادند و چند پزشک خارجی به بالین ستارخان آمدند و پس از انجام معایناتی گفتند باید پایش قطع شود. اما ستارخان در جواب گفته بود نمی خواهم پایم را قطع کنید؛ مگر من با دو پا چه کار توانستم برای این ملت انجام بدهم که با یک پا بتوانم, سپس یک پزشک حاذق و چیره دست ایرانی به نام نظام الحکما ستارخان را معاینه کرده و گفته بود پای شما باید قطع شود و اگر رضایت به قطع پایتان ندهید من فقط می توانم تا حدی از عفونت بیشترش جلوگیری کنم. برای خارج کردن گلوله می خواست ستارخان را بی هوش کند که ستارخان گفته بود حال که دارید مرا بی هوش می کنید، اگر بیدار شوم و ببینم پایم را قطع کرده ایم من خودم را از بین خواهم برد. ولی دکتر به او قول داد که پایش را قطع نکند. پس از بی هوشی زخم را گندزدایی کرده و گلوله را خارج کردند,
,
, وقتی رفته رفته حال ستارخان بدتر می شد، رو به اطرافیان کرده و گفت من می دانم که رفتنی هستم و وصیتم این است که حتما در کفن من فتوای علمای نجف را بنویسید تا سند من برای قیامتم در آن دنیا باشد و ببینند که من به امر مراجع وارد میدان کارزار شده ام, وصیتم این است که حتما در کفن من فتوای علمای نجف را بنویسید تا سند من برای قیامتم در آن دنیا باشد و ببینند که من به امر مراجع وارد میدان کارزار شده ام, .,
,
, احساس نمی کنید ستارخان را در خصوص عزیمت به تهران دور زدند؟, احساس نمی کنید ستارخان را در خصوص عزیمت به تهران دور زدند؟, احساس نمی کنید ستارخان را در خصوص عزیمت به تهران دور زدند؟,
,
, صد در صد این طور است. آن زمان مخبرالسلطنه والی تبریز بود و ستارخان را برای خود موی دماغ احساس می کرد لذا با انگلیسی ها دست به یکی کرده و ستارخان را در جریان شاه سون ها به اردبیل فرستادند. درواقع او را دنبال نخودسیاه فرستادند چون می دانستند هر کس به آنجا برود دیگر برنمی گردد. طوری که ستارخان و افرادش به اردبیل رفتند و تلگراف زدند که تسلیحات ما تمام شده است اما اینها هیچ تسلیحاتی برایشان نفرستادند چون نمی خواستند آن ها زنده برگردند. ولی به لطف خداوند ستارخان از آن مهلکه نجات یافته و باردیگر به تبریز برگشت. آن ها دیدند بازهم از دست ستارخان خلاص نشدند لذا نقشه کشیدند که او را به تهران بفرستند و به او اجازه ندادند که عید نوروز را نزد خانواده اش باشد. در تهران با سران مشروطه که هر کدام صاحب مقام و منصبی شده بودند، دیدار کرد و آن ها به ستارخان گفته بودند که ما سهم خود را از مشروطیت گرفتیم. در واقع آن ها دنبال مقام و منصب بودند وگرنه هدفشان استقرار مشروطیت نبود. لذا مسلم است که ستارخان را دور زده اند,
,
]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه