خاطرات انقلاب از زبان یکی از یاران انقلاب/۲
ماجرای حمله چماق به دستان شاه به سنجان/تاثیر گذاری مساجد بر تحولات اجتماعی و سیاسی
مسجد یکی از محوری ترین نهادهایی است که علاوه بر قدرت نفوذ خود به عنوان یک جایگاه معنوی با حضور روحانیت از نقش تاثیرگذاری برخوردار است. بررسی نقش مساجد و روحانیت در جریان پیروزی انقلاب اسلامی آن هم از زبان مردمی که در ارتباط با چنین فضایی بوده اند عمق تاثیر گذاری مساجد بر تحولات اجتماعی و حتی سیاسی را به خوبی عیان می کند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از دیار آفتاب؛ تأثیر مردم در تحولات بزرگ سیاسی-اجتماعی یکی از اصلی ترین شاخصه های عیار سنجی تحولِ مورد بحث است. هر چه میزان تاثیرگذاری مردم در جریان فعل و انفعالات مرتبط با تحول بیشتر باشد مطمئنا این تحول از سطح عیار بالاتری برخوردار خواهد بود. علاوه بر نقش فردی مردم در شکل گیری تحولات، ایفای نقش نهادهای مردمی و جمعی از اهمیت بسیاری برخوردار است. حال اگر این نهادها دارای پیوند عمیقی با بنیه فکری، اعتقادی و حتی ملی مردم باشند این تأثیر دو چندان می شود و هر یک از این موارد بر میزان عیار تحول مورد نظر تاثیر مثبت و تقویت کننده خواهد داشت.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, دیار آفتاب, دیار آفتاب, دیار آفتاب,انقلاب اسلامی از آن دست تحولاتی است که بررسی ابعاد آن، هر محققی را به نقش فردی و جمعی افراد جامعه می رساند که به واسطه پیوند ایجاد شده در مبانی و آرمان ها به رویه مشترک دست یافته و انقلابی بزرگ را رقم زده اند.
مسجد یکی از محوری ترین نهادهایی است که علاوه بر قدرت نفوذ خود به عنوان یک جایگاه معنوی با حضور روحانیت از نقش تاثیرگذاری برخوردار است. بررسی نقش مساجد و روحانیت در جریان پیروزی انقلاب اسلامی آن هم از زبان مردمی که در ارتباط با چنین فضایی بوده اند عمق تاثیر گذاری مساجد بر تحولات اجتماعی و حتی سیاسی را به خوبی عیان می کند.
مطمئنا روایت از انقلاب اسلامی و حوادث مرتبط با آن به هر اندازه که مردمی تر باشد و به نهادهای مردمی نزدیک تر، از اعتبار و قدرت بیشتری برخوردار خواهد بود. به همین دلیل در ادامه تورق خاطرات مردمی، در جریان انقلاب، پای خاطرات فرد دیگری می نشینیم که محور فعالیت هایش قبل و بعد از انقلاب مسجد بوده است و ابعاد تاثیر گذاری اجتماعی این نهاد مقدس را به خوبی می شناسد.
عباس طائفی معروف به حاج عباس، متولد منطقه سنجان اراک است. خدمت سربازی را از سال ۴۲ آغاز کرده و بعد از آن در سال ۴۴ در قصابی یکی از آشنایان، به شاگردی مشغول بوده است. آغاز فعل و انفعالات انقلاب اسلامی در اراک را از منطقه سنجان و با محوریت برخی از شخصیت ها می داند و خاطرات شیرینی در این خصوص دارد. از نقش مسجد و روحانیت در شکل گیری انقلاب هم صحبت های بسیاری دارد که نگاه عمیق به آنها نه تنها در شناخت جریانات انقلاب بلکه در فعل و انفعالات امروز جامعه نیز موثر خواهد بود. سخن کوتاه می کنیم و پای بخشی از خاطرات حاج عباس طائفی می نشینیم.
هنوز شاه نرفته بود که کمیته ی روشنگری را در سنجان تشکیل دادیم
وقتی سخنرانی بود، مسجدِ سنجان دیگر جایی نداشت. طوری بود که آقای آل اسحاق خودش سخنرانی می کرد و حتی سخنرانان دیگر را هم می آورد. آقای آل اسحاق که بعد از انقلاب به عنوان رئیس دادگاه انقلاب اراک انتخاب شد در برنامه های بعد از ظهرهای جمعه مدرسه حاج محمد ابراهیم اراک فعالیت می کرد. این برنامه ابتدا با محوریت آقای وفایی نامی که از تهران می آمد شروع شد. ما هم به آنجا می رفتیم. از آنجا بود که آقای وفایی همه چیز را از نوکری های رژیم می گفت. بچه ها می آمدند و در این برنامه شرکت می کردند و هر کس خبر چنین برنامه ای را منتقل می کرد و می شد بمب و همه متوجه می شدند. بعد از آقای وفایی بود که آقای آل اسحاق هم وارد این صحنه شد. برادر آقای آل اسحاق هم به منطقه سنجان آمد و مستقر شد. حتی زمانی که هنوز شاه در کشور بود در مسجد محله بالا بچه ها را جمع کردند و کمیته ای تشکیل دادند و سخنرانی ها و روشنگری در سنجان آغاز شد. جلوتر که آمدیم آرام آرام بعد از توهین به امام، راهپیمایی ها در سنجان شروع شد، این درحالی بود که هنوز در اراک خبری نبود. فعالیت آقای آل اسحاق در سنجان حسابی آغاز شد.
در این بین آقای میرجعفری هم به اینها اضافه شد. آقای میر جعفری از آن دسته روحانی هایی بود که قبل از انقلاب سنجانی ها او را از قم به سنجان آوردند. آقای میرجعفری هم سخنرانی می کرد آن هم خیلی تند و وابستگی کشور را زیر ذره بین قرار می داد.
چماق به دستان داعشی مسلک
راهپیمایی ها از کوچه ها به جایی رسید که مردم از سنجان به منطقه کرهرود حرکت می کردند و از کرهرود هم می آمدند به سمت اراک. یعنی ابتدای راهپیمایی فلکه شریعتی بود و انتهای آن می رسید به میدان انقلاب فعلی. این حرکت چند باری تا اراک اتفاق افتاد و به همین دلیل خیلی ها با سنجان به مشکل خوردند؛ تا جایی که روز ۱۱ محرم ۵۷ چماق به دست های شاه به داخل سنجان ریختند.
عوامل حکومت این چماق به دستان را از داخل روستاها، مانند داعشی ها جمع می کردند و برای ایجاد نا امنی با مینی بوس می آوردند. همان روز بود که می خواستم مغازه را باز کنم که فردی من را دید و گفت که دزد به مغازه ات زده است. وقتی به مغازه رسیدم ماموری جلوی در مغازه ایستاده بود و گفت عباس آقا کشور را ناامن کردن این را هم دارد. گفتم ما خودمان شب ها پست می دهیم آن وقت شما ما را عامل نا امنی می دانید. این مغازه را خود شما دزدیدید و کار خودتان است. در همان حال یکی از دوستان آمد و گفت، چماق به دستان می خواهند به سنجان حمله کنند و من هم سریع به سمت سنجان حرکت کردم.
ماجرای حمله چماقبهدستان به سنجان
محرم بود و نذری می دانند. آنجا ناهار را خوردیم. بعد از ناهار بلند شدیم و افشاگری کردیم و خواستیم که مردم آماده باشند. بیرون که آمدیم خبری نبود ولی چند سرباز مسلح در بازار سنجان می چرخیدند. یکی از این سربازها رسید به من گفت دست ها بالا و منم گفتم چیزی ندارم که دست هام بالا باشه. گفت دست بالا، کجایی هستی؟ گفتم همین جا؛ سنجان و میخواهم بروم اراک. از او رد شدم جلوتر که رفتم متوجه شدم هیچ کدام از ماشین ها حرکت نمی کنند. خواستم پیاده بروم. به خانه ای رسیدم که خانمی با فرزندانش جلو در ایستاده بود و گفت عباس آقا شنیدم که می خواهند بریزند سنجان. همان طور که داشتیم با این بنده خدا صحبت می کردیم. دیدم که درآن سوی جاده ماشین هایی که از طرف اراک می آیند همه پشت سر هم اند و ستون تشکیل می دهند. ایست بازرسی ای بالای شهرک شهید نبئی بود. و می خواستند آنجا جمع شوند تا همه برسند و یک باره وارد سنجان شوند. خانمی که کنار ما بود از ترس شروع به گریه کرد و گفت که ما تنهاییم. هنوز آنجا بودیم که ماشین ها شروع به حرکت کردند و همانطور که آمدند چشمشان به ما خورد و با قمه و چنگال های کشاورزی و بیل و چوب و ... به سمت ما آمدند. خانمی که آنجا بود ما را کشید داخل و در حیاط را بستیم. وارد سنجان شدند و تیراندازی شروع شد. خانمی که آنجا بود هم نمی گذاشت ما بیرون برویم. تا اینکه کسی در را زد و صدایش را شناختم و در را باز کردم گفت اگر بیل یا هر وسیله دیگری دارید بیارید. از همان خانه بیلی برداشتیم و رفتیم. وارد سنجان شدیم دیدم که همه چیز را به هم زدند. ماشین ها را آتش زدند. شیشه مغازه ها را خورد کرده بودند. چند تا پیکان بود که همه آنها را از بین برده بودند. داخل خانه ای شده بودند که زن خانه در حال پخت نان بود که در همان حال بچه اش به داخل تنور افتاده و سوخته بود و از بین رفت. در کوچه های سنجان دو نفر را از پشت زدند یکی از را کشتند و گوش دیگری را بریدند. حتی یکی از بچه های سنجان در تپه سینه قلعه تیر خورد که ایشان شهید نبئی بود. اولین شهید آنجا ایشان بود. از فردای آن روز مجالس شروع شد.
شهید که دادیم فضا داغ تر شد
بعد از شهادت ایشان آتش ها تندتر شد. شعار ها هم سمت و سوی تندی به خود گرفت. کار به جایی رسید که از منطقه نمک کوری های اراک برای مراسم شهیید به سنجان می آمدند و یا در همان منطقه مراسم می گرفتند و سنجانی ها به آنجا می رفتند. کار تاجایی پیش رفت که یک روز جمعیت زیادی از سنجان به سوی اراک حرکت کردند. ابتدای آن جمعیت پمپ بنزین فعلی خیابان شریعتی بود و شعار این بود که «الهی شاه ولی عهدت بمیرد چرا کشتی جوانان وطن را». این برای همان زمانی بود که چند نفر از دانشجویان دانشگاه تهران را نیز کشته بودند. در همین میدان شریعتی، ژاندارمری قرار داشت و ماموران در بالای آن مستقر و آماده بودند برای تیراندازی.
نیرو های ظالم در برابر نیروهای حزب الله
بعد از این اتفاقات بود که مساجد اراک هم وارد فعالیت ها شدند و فعالیت های مسجد آقا ضیا و مدرسه حاج محمد ابراهیم رونق گرفت. مامورین هم که برخی از ما را می شناختند به ما تذکر می دادند و یکی از آنها می گفت: «کی باشه که من یک پای تو رو به این تیر برق و پای دیگت رو به تیر برق دیگه بزنم» من هم به این مامورین می گفتم که شما رعایت مردم را کنید و اگر گفتند کلاه بیاورید شما سر نیاورید.
ماموری که ما را می شناخت خودش می گفت که ما نیروهای ظلمه ایم و شما نیروهای حزب الله هستید. ما هم می گفتیم که برای چه انسان زندگی اش را برای ظالم فدا کند تازه ظالمی که خودش نوکر کس دیگری بود.
کار به جایی رسید که بعضی از نیروهای ژاندارمری می آمدند و به پرچم های عزاداری اعتراض می کردند و می گفتند که باید پرچم سه رنگ شاهنشاهی را نصب کنید.
نه به پرچم سه رنگ شاهنشاهی
تولد شاه و ولیعهد هم که می شد برخی درب مغازه هایشان پرچم سه رنگ شاهنشاهی می زدند ولی من این کار را نمی کردم. یک بار ماموری آمد و به ما گیر داد. گفت عباس آقا چرا پرچم نزدی؟ من هم خودم را به راه دیگر می زدم و می گفتم چه پرچمی؟ محرمه؟ ماه رمضانه؟ می گفت تولد اعلی حضرته. منم می گفتم که به من چه مربوط است. نه کارمند دولتم و نه اعلی حضرت می شناسم. کلی با هم بحث می کردیم. آخرش گفت که شما مسجدی ها با این چیزها سر و کار ندارید. منم گفتم نه، با این چیزها سرو کار ندارم. ما قصابیم اصلا هیچ خبر نمی شویم که چه اتفاقی می افتد. ما صبح می آییم یک لقمه نان برای زن و بچه ببریم که بخورند. چه می دانیم این روزها چه روزی است.
حتی بعضی هایشان هم که به مسجد می آمدند و نماز می خواندند، همه جا را می گشتند تا ببینند نامه ای و تشکیلاتی وجود نداشته باشد.
فرار چهار روحانی با پای برهنه
با چند نفر از دوستان در سخنرانی ها و راهپیمایی ها شرکت می کردیم. در مدرسه حاج محمد ابراهیم برنامه ای بود و ما هم به آنجا رفتیم بلندگو ها مشکل داشت و بلندگوهای مسجد را برای آنها بردیم. سخنرانی داغی انجام شد. حالا تو ماشینی که با آن رفت و آمد می کردیم، اعلامیه امام، قمه و بلندگو مسجد بود؛ یعنی همه عوامل جرم را داشتیم. بعد از آن مراسم با همین ماشین سر خیابان ملک در حال حرکت بودیم که مامورین جلوی ما را گرفتند و گفتند بزنید کنار. کنار ایستادیم و ماموری سرش را در ماشین کرد. جالب این بود که چهار روحانی هم همراه ما بودند، شش نفری سوار پیکان شده بودیم. از آنجایی که خدا می خواست یکی از آشناها که در ژاندارمری بود، رسید و ما را دید. خودش را زد به راه دیگر و شروع کرد به توپیدن به ما. بعد هم ما را رد کرد که برویم. از آنجا که راه افتادیم ناگهان ماشین را بستند به رگبار منتهی به دلیل جمعیت زیاد، نتوانستند خوب بزنند و تا انتهای ملک آمدیم و ماشین را در کوچه باغ های ملک پارک کردیم و پای پرهنه فرا کردیم و دیگر هم سراغ ماشین نرفتیم. وقتی از همان آشنا پیگیری کردیم گفت خودتان را نشان ندهید که هم من را بیچاره می کنید و هم خودتان را. این بنده خدا ما را نجات داد حالا اگر ما را می گرفتند با توجه به اعلامیه ها مشخص نبود چه اتفاقی می افتد ولی وقتی خدا می خواهد نجات دهد و قراراست برای خدا قدم برداری هیچ چیز هم که نداشته باشی کار پیش می رود.
آقای طالقانی می گفت غربیل می شوید
آقای طالقانی می گفت خوشحال نشوید که انقلاب کردیم و پیروز شدیم، بعدش آیه ای می خواند و می گفت غربیل می شوید. کشاورزان وقتی کشاورزی می کردند سه سرند داشتند؛ خرد، درشت و متوسط. گندم را سه جا سرند می کردند. آخر کاری هرزها را جدا می کرد و متوسط ها را هم. خداوند هم به همین شکل خوب ها را که شهدا باشند از جامعه جدا می کند؛ مانند شهید سلیمانی. آنهایی هم که شهید نشدند طبق قرآن صد در صد با شهدا خواهند بود و این در صورتی است که پیرو شهدا باشیم.
این انقلاب صاحب دارد
عده ای آگاهانه و عده ای هم ناآگاهانه به این انقلاب آسیب و ضرر می زنند اما خداوند این انقلاب را حفظ می کند. درست است که در این جریان برخی نامردند اما این از ابتدای انقلاب نیز برقرار بوده است؛ مثلا اولین رئیس جمهور خائن بود. اما اگر اتحاد وجود داشته باشد و همه تابع ولایت باشند، هیچ کسی نمی تواند کاری کند.
وقتی امام می گوید با قلبی مطمئن انقلاب را تحویل می دهم و می روم یعنی هیچ کس با این انقلاب نمی تواند کاری بکند. ضربه می زنند و خیانت هم می کنند ولی این انقلاب صاحب دارد. این انقلاب تا به ظهور حضرت حجت (عج) وصل نشود، راهش ادامه داد. چرا که خون شهدا برای آن ریخته شده است. ببینید یک سردار سلیمانی چه کار کرد.
مساجد می توانند یاران دولت باشند
اگر جای دولت بودم نصف کارها را تحویل مساجد می دادم. چرا که مساجد محله و به عنوان نمونه فقرای یک محله را می شناسند. اگر ده تا مسجد در این محله باشد در هر کدام ده نفر حضور دارند که رایگان فعالیت می کنند حتی چیزی هم می دهند تا به این ملت خدمت کنند یعنی یار دولت شوند. همین الان من یار دولت هستم و این جا غرض دولت اسلامی است و به اشخاص ربطی ندارد. افرادِ خوب و شناخته شده در مساجد رفت و آمد دارند، اگر دولت کارها و مقداری بودجه را هم دستشان می داد اتفاقات خوبی می افتاد. مثلا اگر کاری صد میلیون هزینه دارد ۲۰ میلیون آن را دولت می دهد و ۸۰ میلیون آن را ما از خیرین و مردم می گیریم. از این سمت دیگر دولت بزرگ نمی شود که بخواهد حقوق پرسنل بدهد و می تواند حقوق پرسنل را هزینه ساخت و ساز کشور کند.
انتهای پیام/
انقلاب اسلامی از آن دست تحولاتی است که بررسی ابعاد آن، هر محققی را به نقش فردی و جمعی افراد جامعه می رساند که به واسطه پیوند ایجاد شده در مبانی و آرمان ها به رویه مشترک دست یافته و انقلابی بزرگ را رقم زده اند.
,مسجد یکی از محوری ترین نهادهایی است که علاوه بر قدرت نفوذ خود به عنوان یک جایگاه معنوی با حضور روحانیت از نقش تاثیرگذاری برخوردار است. بررسی نقش مساجد و روحانیت در جریان پیروزی انقلاب اسلامی آن هم از زبان مردمی که در ارتباط با چنین فضایی بوده اند عمق تاثیر گذاری مساجد بر تحولات اجتماعی و حتی سیاسی را به خوبی عیان می کند.
,مطمئنا روایت از انقلاب اسلامی و حوادث مرتبط با آن به هر اندازه که مردمی تر باشد و به نهادهای مردمی نزدیک تر، از اعتبار و قدرت بیشتری برخوردار خواهد بود. به همین دلیل در ادامه تورق خاطرات مردمی، در جریان انقلاب، پای خاطرات فرد دیگری می نشینیم که محور فعالیت هایش قبل و بعد از انقلاب مسجد بوده است و ابعاد تاثیر گذاری اجتماعی این نهاد مقدس را به خوبی می شناسد.
,عباس طائفی معروف به حاج عباس، متولد منطقه سنجان اراک است. خدمت سربازی را از سال ۴۲ آغاز کرده و بعد از آن در سال ۴۴ در قصابی یکی از آشنایان، به شاگردی مشغول بوده است. آغاز فعل و انفعالات انقلاب اسلامی در اراک را از منطقه سنجان و با محوریت برخی از شخصیت ها می داند و خاطرات شیرینی در این خصوص دارد. از نقش مسجد و روحانیت در شکل گیری انقلاب هم صحبت های بسیاری دارد که نگاه عمیق به آنها نه تنها در شناخت جریانات انقلاب بلکه در فعل و انفعالات امروز جامعه نیز موثر خواهد بود. سخن کوتاه می کنیم و پای بخشی از خاطرات حاج عباس طائفی می نشینیم.
,
هنوز شاه نرفته بود که کمیته ی روشنگری را در سنجان تشکیل دادیم
, هنوز شاه نرفته بود که کمیته ی روشنگری را در سنجان تشکیل دادیم, هنوز شاه نرفته بود که کمیته ی روشنگری را در سنجان تشکیل دادیم,وقتی سخنرانی بود، مسجدِ سنجان دیگر جایی نداشت. طوری بود که آقای آل اسحاق خودش سخنرانی می کرد و حتی سخنرانان دیگر را هم می آورد. آقای آل اسحاق که بعد از انقلاب به عنوان رئیس دادگاه انقلاب اراک انتخاب شد در برنامه های بعد از ظهرهای جمعه مدرسه حاج محمد ابراهیم اراک فعالیت می کرد. این برنامه ابتدا با محوریت آقای وفایی نامی که از تهران می آمد شروع شد. ما هم به آنجا می رفتیم. از آنجا بود که آقای وفایی همه چیز را از نوکری های رژیم می گفت. بچه ها می آمدند و در این برنامه شرکت می کردند و هر کس خبر چنین برنامه ای را منتقل می کرد و می شد بمب و همه متوجه می شدند. بعد از آقای وفایی بود که آقای آل اسحاق هم وارد این صحنه شد. برادر آقای آل اسحاق هم به منطقه سنجان آمد و مستقر شد. حتی زمانی که هنوز شاه در کشور بود در مسجد محله بالا بچه ها را جمع کردند و کمیته ای تشکیل دادند و سخنرانی ها و روشنگری در سنجان آغاز شد. جلوتر که آمدیم آرام آرام بعد از توهین به امام، راهپیمایی ها در سنجان شروع شد، این درحالی بود که هنوز در اراک خبری نبود. فعالیت آقای آل اسحاق در سنجان حسابی آغاز شد.
,در این بین آقای میرجعفری هم به اینها اضافه شد. آقای میر جعفری از آن دسته روحانی هایی بود که قبل از انقلاب سنجانی ها او را از قم به سنجان آوردند. آقای میرجعفری هم سخنرانی می کرد آن هم خیلی تند و وابستگی کشور را زیر ذره بین قرار می داد.
,چماق به دستان داعشی مسلک
, چماق به دستان داعشی مسلک, چماق به دستان داعشی مسلک,راهپیمایی ها از کوچه ها به جایی رسید که مردم از سنجان به منطقه کرهرود حرکت می کردند و از کرهرود هم می آمدند به سمت اراک. یعنی ابتدای راهپیمایی فلکه شریعتی بود و انتهای آن می رسید به میدان انقلاب فعلی. این حرکت چند باری تا اراک اتفاق افتاد و به همین دلیل خیلی ها با سنجان به مشکل خوردند؛ تا جایی که روز ۱۱ محرم ۵۷ چماق به دست های شاه به داخل سنجان ریختند.
,عوامل حکومت این چماق به دستان را از داخل روستاها، مانند داعشی ها جمع می کردند و برای ایجاد نا امنی با مینی بوس می آوردند. همان روز بود که می خواستم مغازه را باز کنم که فردی من را دید و گفت که دزد به مغازه ات زده است. وقتی به مغازه رسیدم ماموری جلوی در مغازه ایستاده بود و گفت عباس آقا کشور را ناامن کردن این را هم دارد. گفتم ما خودمان شب ها پست می دهیم آن وقت شما ما را عامل نا امنی می دانید. این مغازه را خود شما دزدیدید و کار خودتان است. در همان حال یکی از دوستان آمد و گفت، چماق به دستان می خواهند به سنجان حمله کنند و من هم سریع به سمت سنجان حرکت کردم.
,ماجرای حمله چماقبهدستان به سنجان
, ماجرای حمله چماقبهدستان به سنجان , ماجرای حمله چماقبهدستان به سنجان ,محرم بود و نذری می دانند. آنجا ناهار را خوردیم. بعد از ناهار بلند شدیم و افشاگری کردیم و خواستیم که مردم آماده باشند. بیرون که آمدیم خبری نبود ولی چند سرباز مسلح در بازار سنجان می چرخیدند. یکی از این سربازها رسید به من گفت دست ها بالا و منم گفتم چیزی ندارم که دست هام بالا باشه. گفت دست بالا، کجایی هستی؟ گفتم همین جا؛ سنجان و میخواهم بروم اراک. از او رد شدم جلوتر که رفتم متوجه شدم هیچ کدام از ماشین ها حرکت نمی کنند. خواستم پیاده بروم. به خانه ای رسیدم که خانمی با فرزندانش جلو در ایستاده بود و گفت عباس آقا شنیدم که می خواهند بریزند سنجان. همان طور که داشتیم با این بنده خدا صحبت می کردیم. دیدم که درآن سوی جاده ماشین هایی که از طرف اراک می آیند همه پشت سر هم اند و ستون تشکیل می دهند. ایست بازرسی ای بالای شهرک شهید نبئی بود. و می خواستند آنجا جمع شوند تا همه برسند و یک باره وارد سنجان شوند. خانمی که کنار ما بود از ترس شروع به گریه کرد و گفت که ما تنهاییم. هنوز آنجا بودیم که ماشین ها شروع به حرکت کردند و همانطور که آمدند چشمشان به ما خورد و با قمه و چنگال های کشاورزی و بیل و چوب و ... به سمت ما آمدند. خانمی که آنجا بود ما را کشید داخل و در حیاط را بستیم. وارد سنجان شدند و تیراندازی شروع شد. خانمی که آنجا بود هم نمی گذاشت ما بیرون برویم. تا اینکه کسی در را زد و صدایش را شناختم و در را باز کردم گفت اگر بیل یا هر وسیله دیگری دارید بیارید. از همان خانه بیلی برداشتیم و رفتیم. وارد سنجان شدیم دیدم که همه چیز را به هم زدند. ماشین ها را آتش زدند. شیشه مغازه ها را خورد کرده بودند. چند تا پیکان بود که همه آنها را از بین برده بودند. داخل خانه ای شده بودند که زن خانه در حال پخت نان بود که در همان حال بچه اش به داخل تنور افتاده و سوخته بود و از بین رفت. در کوچه های سنجان دو نفر را از پشت زدند یکی از را کشتند و گوش دیگری را بریدند. حتی یکی از بچه های سنجان در تپه سینه قلعه تیر خورد که ایشان شهید نبئی بود. اولین شهید آنجا ایشان بود. از فردای آن روز مجالس شروع شد.
,شهید که دادیم فضا داغ تر شد
, شهید که دادیم فضا داغ تر شد, شهید که دادیم فضا داغ تر شد,بعد از شهادت ایشان آتش ها تندتر شد. شعار ها هم سمت و سوی تندی به خود گرفت. کار به جایی رسید که از منطقه نمک کوری های اراک برای مراسم شهیید به سنجان می آمدند و یا در همان منطقه مراسم می گرفتند و سنجانی ها به آنجا می رفتند. کار تاجایی پیش رفت که یک روز جمعیت زیادی از سنجان به سوی اراک حرکت کردند. ابتدای آن جمعیت پمپ بنزین فعلی خیابان شریعتی بود و شعار این بود که «الهی شاه ولی عهدت بمیرد چرا کشتی جوانان وطن را». این برای همان زمانی بود که چند نفر از دانشجویان دانشگاه تهران را نیز کشته بودند. در همین میدان شریعتی، ژاندارمری قرار داشت و ماموران در بالای آن مستقر و آماده بودند برای تیراندازی.
,نیرو های ظالم در برابر نیروهای حزب الله
, نیرو های ظالم در برابر نیروهای حزب الله, نیرو های ظالم در برابر نیروهای حزب الله,بعد از این اتفاقات بود که مساجد اراک هم وارد فعالیت ها شدند و فعالیت های مسجد آقا ضیا و مدرسه حاج محمد ابراهیم رونق گرفت. مامورین هم که برخی از ما را می شناختند به ما تذکر می دادند و یکی از آنها می گفت: «کی باشه که من یک پای تو رو به این تیر برق و پای دیگت رو به تیر برق دیگه بزنم» من هم به این مامورین می گفتم که شما رعایت مردم را کنید و اگر گفتند کلاه بیاورید شما سر نیاورید.
,ماموری که ما را می شناخت خودش می گفت که ما نیروهای ظلمه ایم و شما نیروهای حزب الله هستید. ما هم می گفتیم که برای چه انسان زندگی اش را برای ظالم فدا کند تازه ظالمی که خودش نوکر کس دیگری بود.
,کار به جایی رسید که بعضی از نیروهای ژاندارمری می آمدند و به پرچم های عزاداری اعتراض می کردند و می گفتند که باید پرچم سه رنگ شاهنشاهی را نصب کنید.
,نه به پرچم سه رنگ شاهنشاهی
, نه به پرچم سه رنگ شاهنشاهی, نه به پرچم سه رنگ شاهنشاهی,تولد شاه و ولیعهد هم که می شد برخی درب مغازه هایشان پرچم سه رنگ شاهنشاهی می زدند ولی من این کار را نمی کردم. یک بار ماموری آمد و به ما گیر داد. گفت عباس آقا چرا پرچم نزدی؟ من هم خودم را به راه دیگر می زدم و می گفتم چه پرچمی؟ محرمه؟ ماه رمضانه؟ می گفت تولد اعلی حضرته. منم می گفتم که به من چه مربوط است. نه کارمند دولتم و نه اعلی حضرت می شناسم. کلی با هم بحث می کردیم. آخرش گفت که شما مسجدی ها با این چیزها سر و کار ندارید. منم گفتم نه، با این چیزها سرو کار ندارم. ما قصابیم اصلا هیچ خبر نمی شویم که چه اتفاقی می افتد. ما صبح می آییم یک لقمه نان برای زن و بچه ببریم که بخورند. چه می دانیم این روزها چه روزی است.
,حتی بعضی هایشان هم که به مسجد می آمدند و نماز می خواندند، همه جا را می گشتند تا ببینند نامه ای و تشکیلاتی وجود نداشته باشد.
,فرار چهار روحانی با پای برهنه
, فرار چهار روحانی با پای برهنه, فرار چهار روحانی با پای برهنه,با چند نفر از دوستان در سخنرانی ها و راهپیمایی ها شرکت می کردیم. در مدرسه حاج محمد ابراهیم برنامه ای بود و ما هم به آنجا رفتیم بلندگو ها مشکل داشت و بلندگوهای مسجد را برای آنها بردیم. سخنرانی داغی انجام شد. حالا تو ماشینی که با آن رفت و آمد می کردیم، اعلامیه امام، قمه و بلندگو مسجد بود؛ یعنی همه عوامل جرم را داشتیم. بعد از آن مراسم با همین ماشین سر خیابان ملک در حال حرکت بودیم که مامورین جلوی ما را گرفتند و گفتند بزنید کنار. کنار ایستادیم و ماموری سرش را در ماشین کرد. جالب این بود که چهار روحانی هم همراه ما بودند، شش نفری سوار پیکان شده بودیم. از آنجایی که خدا می خواست یکی از آشناها که در ژاندارمری بود، رسید و ما را دید. خودش را زد به راه دیگر و شروع کرد به توپیدن به ما. بعد هم ما را رد کرد که برویم. از آنجا که راه افتادیم ناگهان ماشین را بستند به رگبار منتهی به دلیل جمعیت زیاد، نتوانستند خوب بزنند و تا انتهای ملک آمدیم و ماشین را در کوچه باغ های ملک پارک کردیم و پای پرهنه فرا کردیم و دیگر هم سراغ ماشین نرفتیم. وقتی از همان آشنا پیگیری کردیم گفت خودتان را نشان ندهید که هم من را بیچاره می کنید و هم خودتان را. این بنده خدا ما را نجات داد حالا اگر ما را می گرفتند با توجه به اعلامیه ها مشخص نبود چه اتفاقی می افتد ولی وقتی خدا می خواهد نجات دهد و قراراست برای خدا قدم برداری هیچ چیز هم که نداشته باشی کار پیش می رود.
,
آقای طالقانی می گفت غربیل می شوید
, آقای طالقانی می گفت غربیل می شوید, آقای طالقانی می گفت غربیل می شوید,آقای طالقانی می گفت خوشحال نشوید که انقلاب کردیم و پیروز شدیم، بعدش آیه ای می خواند و می گفت غربیل می شوید. کشاورزان وقتی کشاورزی می کردند سه سرند داشتند؛ خرد، درشت و متوسط. گندم را سه جا سرند می کردند. آخر کاری هرزها را جدا می کرد و متوسط ها را هم. خداوند هم به همین شکل خوب ها را که شهدا باشند از جامعه جدا می کند؛ مانند شهید سلیمانی. آنهایی هم که شهید نشدند طبق قرآن صد در صد با شهدا خواهند بود و این در صورتی است که پیرو شهدا باشیم.
,این انقلاب صاحب دارد
, این انقلاب صاحب دارد, این انقلاب صاحب دارد,عده ای آگاهانه و عده ای هم ناآگاهانه به این انقلاب آسیب و ضرر می زنند اما خداوند این انقلاب را حفظ می کند. درست است که در این جریان برخی نامردند اما این از ابتدای انقلاب نیز برقرار بوده است؛ مثلا اولین رئیس جمهور خائن بود. اما اگر اتحاد وجود داشته باشد و همه تابع ولایت باشند، هیچ کسی نمی تواند کاری کند.
,وقتی امام می گوید با قلبی مطمئن انقلاب را تحویل می دهم و می روم یعنی هیچ کس با این انقلاب نمی تواند کاری بکند. ضربه می زنند و خیانت هم می کنند ولی این انقلاب صاحب دارد. این انقلاب تا به ظهور حضرت حجت (عج) وصل نشود، راهش ادامه داد. چرا که خون شهدا برای آن ریخته شده است. ببینید یک سردار سلیمانی چه کار کرد.
,مساجد می توانند یاران دولت باشند
, مساجد می توانند یاران دولت باشند, مساجد می توانند یاران دولت باشند,اگر جای دولت بودم نصف کارها را تحویل مساجد می دادم. چرا که مساجد محله و به عنوان نمونه فقرای یک محله را می شناسند. اگر ده تا مسجد در این محله باشد در هر کدام ده نفر حضور دارند که رایگان فعالیت می کنند حتی چیزی هم می دهند تا به این ملت خدمت کنند یعنی یار دولت شوند. همین الان من یار دولت هستم و این جا غرض دولت اسلامی است و به اشخاص ربطی ندارد. افرادِ خوب و شناخته شده در مساجد رفت و آمد دارند، اگر دولت کارها و مقداری بودجه را هم دستشان می داد اتفاقات خوبی می افتاد. مثلا اگر کاری صد میلیون هزینه دارد ۲۰ میلیون آن را دولت می دهد و ۸۰ میلیون آن را ما از خیرین و مردم می گیریم. از این سمت دیگر دولت بزرگ نمی شود که بخواهد حقوق پرسنل بدهد و می تواند حقوق پرسنل را هزینه ساخت و ساز کشور کند.
,انتهای پیام/
,]
ارسال دیدگاه