نامش شهید است و شهرتش گمنام، فرزند روح الله...

نامش شهید است و شهرتش گمنام، فرزند روح الله...
کریمه: نامش شهید است و شهرتش گمنام، فرزند روح الله. روی سنگ قبرش این گونه نوشته اند...
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پایگاه خبری تحلیلی کریمه، گاه گاهی به شهر و دیار ما می آید با چند تکه استخوان و زنگ بیداری را با آمدنش به صدا درمی آورد تا در رخوت زندگی دنیا نکند خوابمان ببرد و مبادا گم شویم در تاریکی ظواهر دنیا!

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا , پایگاه خبری تحلیلی کریمه, پایگاه خبری تحلیلی کریمه, پایگاه خبری تحلیلی کریمه,

اما در حیرتم چگونه آنها گمنامند، در حالی که نامی به وسعت غیرت و مردانگی دارند؛ گمنامی آنها از ماست که نتوانستیم و نخواستیم آنها را بشناسیم و خود را به غریبگی زدیم.

,

آری، پرداختن به هوس های دنیا، نگذاشت شمعی در وجودمان روشن بماند تا وسعت وجود آنها را ببینیم و وسعت نام نامحدود آنها را درک کنیم!

,

خورشید گواه است آن روز که چکمه هایش را با لبخند بست، مادر با قرآن و ظرف آب بدرقه اش کرد و نشست به امید برگشتش. سال ها از آن روز می گذرد. نگاه مادر دل شکسته، هنوز به در است و قلبش با هر صدای زنگ در تُند تُند می زند.

,

باید صورت خسته اش را دیده باشی تا بفهمی. باید گریه های شبانه اش را شنیده باشی تا حس کنی. باید حسرت نگاه پدرش را دیده باشی تا بدانی. دست هایش پینه دار، چشم هایش کم سو، پاهایش بی نا و محاسنش سفید شدند و او هر روز بغضش را فرو می خورد و هر شب با بوسیدن عکس زیر بالش، می خوابد.

,

ای عزیز سفر کرده، آن روز که مادرت برای بدرقه ‌ات بند پوتینت را می ‌بست حس پر کشیدنت بسیار نزدیک بود، آن روز تمام ماهی ‌های حوض خانه هم دلشان از رفتنت گرفته بود؛ مادر قرآن بر سرت گرفت و پشت سرت آب پاشید...

,

اما سنگینی نگاه آخر تو با سنگینی گام‌ های پوتینت همراه شده بود، چشمان مادر تا انتهای خیابان بدرقه ‌ات کردند، خداحافظی آخر برایش سخت بود اما تو شوق پرواز و ملکوت داشتی. وقتی رفتی مادرت برای قامت رشیدت «و ان یکاد...» خواند اما هنوز پلاک بی ‌تنت را نیز برایش نیاورده‌اند!

,

می دانی که در همه ی این سالها مادر حتی خانه‌ اش را عوض نکرده، حتی گل‌ های یاسی را که از روی دیوار به درون کوچه رفته ‌اند را هرس نکرده، چون تو عطر یاس را دوست داشتی و وقتی شبهای تاریک از انتهای خیابان می ‌آمدی با عطر یاس راه خانه را پیدا می‌ کردی.

,

حتی قاب عکس روی طاقچه هم، بس که مادر پاکش کرده مثل دل مادر ترک برداشته؛ اما هنوز مادرت با چشمانی منتظر به امید آنکه نشانی از تو بیاورند انتهای کوچه را می ‌کاود...

,

اما تو از جنس ماندن در این دنیای فانی نبودی،آن شب عملیات که زیارت عاشورا را زمزمه کردی و از خدا خواستی تو را به کربلا برساند، چه زود خدا دعایت را مستجاب کرد!

,

آری، همت‌ ات‌ عالی بود و هدفت متعالی ‌تر از آن، تو راه کربلا را از کرخه، کارون و شلمچه و... پیدا کرده بودی؛ تو در سعادتگاه ملکوت، در مقدس ترین خاک، راه آسمانی شدنت را یافتی؛ خاکی که میعادگاه همه سرسپردگان به مکتب امام حسین(ع) شد، خاکی که به قدم‌ های پاک ترین انسانها مزین شده؛ خاکی که بوسه‌ گاه فرشتگان شد چرا که خون شهدای ما امتداد خون سرخ شهدای کربلا بود...

,

انتهای پیام/پ

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه