خاطره ای از اسارت یکی از بازماندگان جنگ؛

در اسارت مصیبت های اهل بیت علیه السلام را بیشتر درک کردیم

در اسارت مصیبت های اهل بیت علیه السلام را بیشتر درک کردیم
ریگ‌ها داغ شده بود و رزمندگان بر روی این ریگ ها غلت می زدند و تشنگی امان از آنها ربوده بود و آنها« یا حسین» می گفتند این حرکت یک حلاوت خاصی داشت و گوشه ی اندک از آنچه بر حضرت امام حسین علیه السلام و یارانش گذشته بود را می‌دیدیم.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از صاحب نیوز، علیرضا بهرامی یکی از آزادگان و جانبازان جنگ تحمیلی متولد ۱۳۴۷از سال ۱۳۶۳ وارد جنگ شده است و در عملیات بدر و والفجر ۸ در جبهه بوده است. او تک تیر انداز، منشی گردان و گروهان بوده و در عملیات والفجر ۸ به مدت ۵ سال اسارت داشته است و مجروحیت از ناحیه پا داشته است. عمده ترین مجروحیت او در هنگام اسارت بود که ۱۷ سال بیشتر نداشت. خاطره ای را از او بخوانید.
در سال ۱۳۶۴ در عملیات والفجر ۸ موضوع آزاد سازی کارخانه نمک گردانی از لشگر امام حسین علیه السلام به نام گردان حضرت امیرالمومنین علیه السلام و گردانی از لشگر عاشورا که وارد عمل شدند و بنا بود خطی که سه راه شهادت نام داشت را صاف کنیم که پیش از آن دو تیپ از عراقی ها آمده بودند که وارد این منطقه شوند. گردان ما حرکت کردند و به ۵۰۰ متری عراقی‌ها رسیدیم که دریاچه نمک قرار داشت و در حدود ۴۰ سانت آب راکد داشت و برخی از قسمت‌های آن هم بر اثر اصابت گلوله گود شده بود.
برای باز کردن راه رزمندگان به سمت دشمن اسیر شدم
آقای سامانی فرمانده گروهان به من و چند رزمنده دیگر گفت شما بروید خط را بازکنید تا رزمندگان دیگر پشت سر شما بیایند. ما به آنسوی خاکریز رفتیم و با عراقی ها درگیر شدیم. سنگرهای عراقی‌ها انفرادی بود ما سنگرهای عراقی ها را به رگبار می بستیم و به جلو حرکت می کردیم تا رسیدیم به یک سنگر یک عراقی داخل سنگر خوابید و هنگامی که بالای سر او رسیدیم دیدیم که خودش را به مردن زده است.
یک رگبار به سمت او گرفتیم و آمدیم جلوتر با یک سنگر فرماندهی روبرو شدیم که چهار تا عراقی ایستاده بودند و درباره دریاچه صحبت می کردند. من نارنجکی درآوردم و دستم را داخل حلقه ای کردم که حلقه را بکشم و نارنجک را به سمت سنگر عراقی ها پرتاب کنم که از پشت تیر خوردم و گلوله ریه ام را سوراخ کرد و از کنار قلبم بیرون آمد و دستم را شکافت. خون با شدت از بدنم خارج می شد به صورتی که من فکر کردم گلوله به قلب من اصابت کرده است.
فکر می کردم که مرده ام

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا , صاحب نیوز,
,
, برای باز کردن راه رزمندگان به سمت دشمن اسیر شدم,
,
,
, فکر می کردم که مرده ام,

بر روی زمین افتادم و اشهدم را گفتم اما دیدم هنوز زنده ام دوباره اشهدم را گفتم و انگشتانم را بر روی سینه به حالت پیروزی قرار دادم و لبخند زدم که اگر شهید شدم به حالت لبخند باشم. بهر حال متوجه شدم که هنوز زنده‌ام. خواستم بلند شوم دیدم اصلا نمی توانم حرکت کنم. کشان کشان خودم را به آن طرف خاکریز رساندم رزمندگان یک سنگر نیمه کاره ساخته بودند مرا درون این سنگر قرار دادند و یکی از رزمندگان که تیر داخل پایش خورده بود و ناله می کرد به او گفتم کمی آهسته تر ناله کن تا بچه ها روحیه شان را از دست ندهند.

,

علی نقیان یکی از رزمندگان به من گفت بیا تا شما را به عقب ببرم. من به او گفتم شما نمی‌خواهید مرا ببرید این همرزممان که دردش بیشتر است را ببرید. علی نقیان رزمنده زخمی را به عقب برد و من همانجا ماندم. آن موقع ماه اسفند بود و هوا سرد و تمام لباس های من خونی بود و چون خون زیادی از من رفته بود خیلی سردم شده بود.رزمندگان به عقب رفته بودند و من تنها در پشت خاکریزها مانده بودم با تعدادی از بچه ها که شهید شده بودند.
عراقی ها دور تا دور مرا به رگبار بستند
نزدیکی‌های صبح بود من مقداری گل برداشتم و به همان صورت که افتاده بودم گل ها را به صورت مهر کردم و خودم را حالت نیمه خیز کردم و نماز صبح را خواندم. در این هنگام یک عراقی مرا دید و با داد و فریاد به دیگر عراقی‌ها فهماند که من زنده‌ام. عراقی‌ها به بالای سر من آمدند و گفتند بلند شو من هم اصلا نمی‌توانستم تکان بخورم. رگباری دور من بستند و متوجه شدند که من اصلا نمی‌توانم تکان بخورم من فقط آنها را نگاه می‌کردم.
یکی از آنها یقه من را کشید و در حدود ۵۰۰ متر مرا تا بالای جاده کشاند و مرا به کنار کاظم ترابی که از گردان خودمان بود برند و همانجا مرا رها کردند. به او گفتم شما چرا این گونه شدید گفت من هم تیر خوردم و به همین دلیل نتوانستم حرکت کنم و عراقی ها مرا محاصره کردند. این نحوه اسارت من بود.
وقتی اسیر شدم سال اولی که محرم بود ما که از خاندان اهل بیت شنیده بودیم که چه حادثه هایی بر اهل بیت علیه السلام گذشته است. این ها را فقط شنیده بودیم اما آزادگان این اسارت ها را لمس کردند. از سال ۱۳۶۴ که به اسارت رفتیم در دهه محرم سوگواری می کردیم به این نحو که آیینه ای شکسته بیرون می گذاشتیم که به محض این که عراقی ها بیایند به ما اطلاع دهد اما ما عزاداری ها را برپا می کردیم.
اگر دژبان عراقی می آمد رزمندگان سر جای خود می نشستند و عراقی ها متوجه نمی شدند که ما عزاداری می کنیم تا سال ۱۳۶۸ و پس از قطع نامه و آتش بس. ما هم طبق روال سال های گذشته عزاداری می کردیم تا شب عاشورا. شب عاشورا عراقی‌ها رقص و پایکوبی داشتند و برای این که روحیه رزمندگان را تضعیف کنند با وسط اردوگاه آمدند و رقص و پای کوبی به راه انداختند و رزمندگان هم عزاداری خودشان را می کردند. آنها این قدر این کار را انجام دادند که از حد گذشت.
«قال رسول الله نور عینی حسین منی انا من حسینی»
یک نفر به نام عمو نوروز که از رزمندگان شمال بود خونش به جوش آمد و گفت:«قال رسول الله نور عینی حسین منی انا من حسینی» و شروع کرد شعار دادن و رزمندگان هم ادامه دادند. بند ما این کار را انجام داد و به دنبال ما هشت بند سینه زنی و عزاداری کردند و این شعار را تکرار کردند. «قال رسول الله نور عینی حسین منی انا من حسینی»
عراقی ها آمدند و تذکر دادند اما رزمندگان تلافی این سال‌هایی که نمی‌توانستند عزاداری کنند را در آوردند. عراقی ها در آسایشگاه را باز کردند و وارد بندها شدند و با کابل و سیم رزمندگان را زدند و گفتند پیراهنتان را دربیاورید تا سینه هایتان را ببینیم. هر کسی که سینه اش سرخ تر بود او را از دیگران جدا می کردند.
چند تا از بچه‌ها را بیرون کشیدند و تعدادی از ما را به وسط محوطه آوردند و ما را با کابل زدند و ما را به داخل سلول بردند. بیش از ۱۵ نفر بودند و جای ما تنگ بود و بچه ها همچنان زمزمه می کردند. بچه‌ها را نه غذا داده بودند و نه می گذاشتند آب بنوشند. بچه ها گرسنه و تشنه بودند و آنها را به محوطه آوردند و گفتند بچه ها سر‌ها پایین شما برای چی آمدیده اید این جا عزاداری کردید امام حسین از خود ما بوده است و خود ما هم او را کشته ایم به شما هیچ ربطی ندارد.
تعدادی از نیروها را آورده بودند و رزمندگان را می زدند و ما تنها کاری که می توانستیم انجام دهیم این بود که خودمان را بر روی پیرمردها می‌انداختیم تا عراقی ها کمتر به آنها ضربه بزنند. به مدت نیم ساعت رزمندگان را کتک می‌زدند به صورتی که از سر و صورت رزمندگان خون می بارید.
ما را بر روی ریگ های داغ غلطاندند
پس از این عراقی‌ها گفتند لباس‌هایتان را دراورید و کف محوطه ریگ و سنگ بود و گفتند که بر روی این سنگ‌ها بخوابید و بر روی این سنگ ها غلت بزنید. ریگ ها داغ شده بود و رزمندگان بر روی این ریگ ها غلت می زدند و تشنگی امان از آنها ربوده بود و  آنها« یا حسین یا حسین» می گفتند این حرکت یک حلاوت خاصی داشت و حماسه عاشورا برای ما تداعی می شد و گوشه ای از آنچه بر حضرت امام حسین علیه السلام و یارانش گذشته بود را می دیدیم.
رزمندگان را به بند ها بردند نه آبی و نه غذایی لب‌های خشکیده ما را به یاد لب های خشکیده حضرت امام حسین علیه السلام انداخت و به عینه ما واقعیت عاشورا را لمس کردیم. باید این خاطرات به گوش جوانان برسد تا بدانند این انقلاب با خون چه جوان هایی به دست آمده است و با جان و دل باید از آن پاسداری کنیم. متاسفانه ما در زمینه بازگویی خاطرات بازماندگان جنگ کار نکردیم و برای این کار باید فرهنگ سازی شود که متاسفانه این اتفاق نیفتاده است. جبهه دانشگاهی است که باید مطالب آن نسل به نسل به آیندگان برسد.

,
, عراقی ها دور تا دور مرا به رگبار بستند,
,
,
,
,
, «قال رسول الله نور عینی حسین منی انا من حسینی»,
,
,
,
,
, ما را بر روی ریگ های داغ غلطاندند,
,
,

انتهای پیام/پ

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه