دختر 11ساله ام نمی دانست شهادت نیازی به پسر بودن ندارد/ همه فرزندانم را تقدیم حضرت زینب کردم
دخترم مریم همیشه دوست داشت پسر باشد تا بتواند به جبهه رفته و شهید شود، آرزوی شهادت در دلش بود تااینکه 3 روز بعداز تجربه پوشیدن اولین چادر مشکی اش به همراه خواهرانش شهید شد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از زنان قم ، شهادت هیچگاه به جنسیت و نژاد نیست چراکه لقاءالله قسمت کسانی می شود که پاک هستند و از نژاد آسمانی خلق شده اند، شاید اگر زهرایی و زینبی باشیم هیچگاه ازنعمت درک حضور پروردگار محروم نباشیم.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, زنان قم ، , زنان قم ، , زنان قم ، , زنان قم,خبرنگار پایگاه خبری زنان قم در گفتگو با مادر شهیدان مریم، زهره ومنیره شتربان که در حملات موشکی رژیم بعث عراق در بهار سال 66 به شهادت رسیدند، نکته های ناب سخنان این مادر دلسوخته را بیان می کند:
,مادر کاش من هم پسر بودم
, مادر کاش من هم پسر بودم,وقتی خبر شهادت پسر یکی از همسایه ها یا فامیل می رسید مریم بی تاب تر ازهمیشه پای پنجره می نشست و حسرت می خورد این حالتش را زیاد دیده بودم. آن روز هم قرار بود برای تشییع جنازه یکی از شهدا برویم که دیدم بازهم مریم پشت پنجره ایستاده و بیرون را نگاه می کند، برای اولین بار ازاو پرسیدم مریم جان به چه فکر میکنی؟ پاسخ عجیبی که گرفتم هنوز بعداز سالها در ذهنم حک شده و فراموش نمی کنم؛ با بغض به من گفت: کاش من هم پسر بودم تا می توانستم مثل بقیه به جنگ بروم و شهید شوم، دوست دارم تشییع جنازه ام پر باشد از مادران شهدا تا تو هم به من افتخار کنی. یک ماه بعد مریم به همراه دو خواهرش شهید شد و تشییع جنازه ای که آرزو داشت قسمتش شد.
,من چادر رنگی دوست ندارم
, من چادر رنگی دوست ندارم,در آن زمان چادر مشکی زیاد باب نبود و من هم به دلیل توان مالی کمی که داشتم زیاد نمی توانستم برای بچه ها لباس بخرم ، همسرم با ماشینش مدام در مسیر جبهه بود و زرمنده ها را جابه جا می کرد بنابراین تنها منبع درآمدمان قالی بافی من بود. شب عید با تمام کردن قالی ام پولی در حدود 90 تومان به عنوان مزد دریافت کردم،ازاین پول 30 تومانش را برای بچه ها لباس خریدم این درحالی بود که در تمام مدت خرید دختر بزرگم مریم هیچ چیزی را از من نخواست تنها چیزی که طلب کرد یک چادر مشکی بود که روز 13 عید آماده شدو بااشتیاق به سر کرد. سه روز بعدبه همراه دو خواهر دیگرش به فیض شهادت نائل آمد.
,چادر مشکی اش در کمد بود به طوری که حتی نمی توانستم به آن دست بزنم تا اینکه به درخواست یکی از همسایه ها به دختر او که همسن و سال مریم بود هدیه کردم.
,هیچ وقت بدون چادر پیش نامحرم حاضر نمی شد
, هیچ وقت بدون چادر پیش نامحرم حاضر نمی شد,مریم عادت عجیبی داشت حتی از زمانی که کوچک بود یک چادر رنگی داشت که همیشه آنرا به سر می کردحتی گاهی با همان لحن بچه گانه اش به من تذکر هم می داد که چادرم را حفظ کنم چراکه نامحرمی حضور دارد.
,پیکرهای کوچکشان خاکی بود
, پیکرهای کوچکشان خاکی بود ,وقتی موشک به حیاط منزلمان اصابت کرد شوک عجیبی به من وارد شد و هوشیاریم را تاحدی از دست دادم. می دانستم که بچه ها در کوچه درحال بازی هستند اما وقتی به کوچه آمدم هیچ چیز جز خاک بر زمین نبود. تمام صورتم به دلیل پرتاب خرده شیشه ها به صورتم پراز خون بود و همین موضوع همه را می ترساند بنابراین با کمک یکی از همسایه ها به بیمارستان نکویی رفتیم. درآنجا بودکه متوجه حضور آمبولانس شدم که پیکر بیش از 15 بچه درآن قرار داشت بی صبرانه به سمت آن رفتم و پیکر سه جگرگوشه ام را مملو از خاک دیدم.صورت های معصومشان هیچ اثری از درد نداشت و آرام بود.
,مادر خانه را رُفت و روب کرده ایم به خانه برگرد
, مادر خانه را رُفت و روب کرده ایم به خانه برگرد,بعداز شهادت سه کودکم به نامهای مریم، زهره و منیره دیگر پای رفتن به منزل را نداشتم، پدرشان هم در جبهه بود و من تنها بودم بنابراین به منزل مادرم رفتم و مدت حدود 40 روز در آن جا بودم تااینکه تصمیم گرفتیم خانه را اجاره دهیم و یک خانه دیگر رهن کنیم. همان شب زهره به خوابم آمد و رو به من گفت: مادر با کمک مریم و منیره خانه را تمیز کرده ایم و همه جارا رُفت و روب کرده ایم چرا به خانه نمی آیی؟
,همان روز به خانه برگشتم بااینکه برایم سخت بود اما درخواست دختر شهیدم بود و نمی توانستم از آن بگذرم.
,روضه حضرت زینب تسلای خاطرم است
, روضه حضرت زینب تسلای خاطرم است,هیچ وقت نخواستم گلایه ای کنم اما گاهی دلم برای کودکانم تنگ می شود اما با یادآوری مصائبی که بر حضرت زینب در صحنه کربلا گذشت آرامش عجیبی در وجودم موج می زند، بسیار پیش می آید که حضور دخترانم را در خانه حس می کنم که برای آرامش من دعا می کنند.
,مادر نگران نباش مادر بزرگ خوب می شود
, مادر نگران نباش مادر بزرگ خوب می شود,مادرم بیماری سختی گرفته بود و ناچار بود روزهای زیادی را درخانه بماند،یک شب که خیلی ناراحت بودم بعداز کمی گریه به خواب رفتم که دخترم به خوابم آمد و گفت مادر گریه نکن به لطف حضرت زهرا مادر بزرگ خوب شده است و لازم نیست شما ناراحت باشی. فردای همان روز بهبودی مادرم شروع شد و حالش روز به روز بهتر می شد.
,مادرجان دینی به گردن دارم
, مادرجان دینی به گردن دارم ,یک بار دخترم مریم به خوابم آمد و از من خواست قرضی که به بقال محله دارد را ادا کنم، دختر به این کوچکی به فکر 5قران قرض خود بود و من از شدت گریه نمی دانستم چه کار باید بکنم. پیش پیرزن رفتم و ماجرا را گفتم و قرض دردانه ام را ادا کردم تا روحش در آرامش باشد.
,انتهای پیام/پ
]
ارسال دیدگاه