به بهانه سالگرد آزادسازی سوسنگرد

معرفی چند حماسه آفرین دامغانی در سوسنگرد

معرفی چند حماسه آفرین دامغانی در سوسنگرد
این روزها روایت های زیادی از حماسه رزمندگان در سوسنگرد منتشر شده است. این مطلب هم معرفی چند شهید از حماسه آفرینان جبهه های سوسنگرد است.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا  به نقل از پایگاه خبری تحلیلی تیتریک ، این روزها روایت های زیادی از حماسه رزمندگان در سوسنگرد منتشر شده است. این مطلب هم معرفی چند شهید از حماسه آفرینان جبهه های سوسنگرد است:

, شبکه اطلاع رسانی دانا, تیتریک ,

, ,

روحانی شهید محمد رضا کشاورزیان:
روحانی شهید محمد رضا کشاورزیان در سال 1341 در دامغان به دنیا آمد. در مبارزات مردم علیه حکومت طاغوت مشارکت داشت و مجروح گردید. شهید کشاورزیان پس از فراگیری دروس متوسطه برای فراگیری دروس حوزوی راهی قم شد. با شروع جنگ تحمیلی عازم جبهه سوسنگرد گردیده و در عملیات های این منطقه با مسئولیت تدارکات گردان شهید علم الهدی شرکت فعال داشت.
با تشکیل تیپ عاشورا به عنوان مسئول تدارکات تیپ به خدمت مشغول شد. شهید کشاورزیان پس از فتح بستان برای مقابله با پاتک دشمن جهت تصرف بستان، به چزابه رفت و به عنوان مسئول محور در عملیات شرکت داشت. تا اینکه در این جبهه به درجه رفیع شهادت نائل آمد.

, روحانی شهید محمد رضا کشاورزیان:,
,
,

 

,

 

,

, ,

شهید حاج ابراهیم رجب بیگی:
 شهید حاج ابراهیم رجب بیگی در سال 1337  در دامغان به دنیا آمد. به هنگام مبارزات علیه حکومت شه توسط ساواک دستگیر شد. شهید رجب بیکی یکی از بنیانگذاران جهادسازندگی در شهر خود بود. وی در روز ششم جنگ به عنوان فرمانده اولین گروه از برادران جهاد سازندگی دامغان برای دفاع از میهن اسلامی مان راهی جبهه جنوب شد.
شهید رجب بیگی به همراه افراد خود در مقابله با تجاوز دشمن در منطقه سوسنگرد و نیز خدمات رسانی به مردم محروم و آواره منطقه خدمات شایانی را نمود. تا اینکه در روز پنجم محرم (24 آبان 1359) در منطقه جلالیه سوسنگرد به هنگام امداد رسانی به مناطق محاصره شده سوسنگرد ، هدف آتش تانک دشمن متجاوز قرار گرفت و به شهادت رسید.

, شهید حاج ابراهیم رجب بیگی:,
,
,

 

,

خاطراتی از شهید سید حسین مومنی

, خاطراتی از شهید سید حسین مومنی , خاطراتی از شهید سید حسین مومنی ,

 

,

آزادسازی سوسنگرد بدون ایثار، ایمان و ازخودگذشتگی آزادمردان ایرانی میسر نمی‌شد؛ آزادمردانی چون سید حسین مومنی.

,

آنچه در پی می‌آید خاطراتی است درباره شهید سید حسین مومنی. «بعد از پیروزی انقلاب سید حسین با خانم و دو فرزندش به دامغان بازگشت. و خدمت در شرکت ذغال سنگ البرز شرقی را ادامه داد. ولی شروع جنگ تحمیلی آرامش او را به هم زد و زندگی شیرین بر او تلخ شد. برای همین در جهاد سازندگی برای اعزام به جبهه ثبت‌نام کرد و عازم شد. وقتی به پادگان حمیدیه رسیدند، فکر می‌کرد با توجه به گواهینامه‌ی پایه‌ی یک رانندگی وسیله‌ی نقلیه سنگینی در اختیارش قرار می‌دهند تا خدمت کند.

,

شب را به صبح رساندند. بعد از مراسم صبحگاه رضا علی‌آبادیان برای آن‌ها صحبت کرد و گفت: «ای برادران عزیز به منطقه خوش‌آمدید. اجر شما با خداوند. ما فقط به چند نفر در کارهای جهاد نیاز داریم؛ چون وسیله به اندازه‌ی کافی در اختیار ما نیست. از افرادی که توانایی و روحیه‌ی کارهای نظامی دارند برای پیوستن و مأمور شدن به برادران سپاه دعوت می‌کنیم.»

,

سید حسین به همراه تعدادی داوطلب خدمت در سپاه شدند. او مأمور به گردان شهید علم‌الهدی شد. در آن‌جا آموزش ضدهوایی چهارلول را دید و پدافند از منطقه‌ای را به او واگذار کردند. دو هفته‌ای از این ماجرا می‌گذشت که رضا کشاورزیان (شهید) به پادگان حمیدیه سوسنگرد آمد. از خوشحالی روی پایش بند نبود. رضا علی‌آبادیان (حاجی) به او گفت: «مگر چی شده؟»، رضا گفت: «نمی‌دانی که سید حسین چه کرد، دیروز چند تا میگ آمدن، سید یکی از آن‌ها را انداخت. از خوشحالی تکبیر همه‌جا را پُر کرد.»

,

پس از چند ماه مأموریت به دامغان برگشت. باز هم محرم هر شب در حسینیه‌ی سلطانیه نوحه می‌خواند، مردم روستا به صدای گرم و گیرای او عادت داشتند، برای همین از برگشتن او خوشحال بودند. پس از انجام عملیات موفق طریق القدس و آزادسازی منطقه‌ی بستان توسط ایران، نیروهای عراقی به جنوب شهر نیسان عقب نشستند. صدام با حضور در منطقه و وارد کردن نیروهای بسیاری قصد داشت که منطقه بستان را پس بگیرد.

,

نیروهای دشمن در تاریخ 1360/11/17هجومی وحشیانه را از تنگه‌ی چذابه آغاز کردند. در مدت 10 روز به طور بی‌وقفه خود را به آب و آتش می‌زدند تا نیروهای مدافع جمهوری اسلامی را به عقب برانند. نبرد بسیار سنگینی در زیر باران بی‌وقفه، شدید و شبانه‌روزی. گلوله‌های توپخانه و یورش نیروهای پیاده مکانیزه و زرهی عراق آغاز شد و با دلاوری، ایثار، فداکاری، مقاومت و پایمردی نیروهای ایرانی پایان یافت.

,

در این عملیات پدافندی، جهاد سازندگی دامغان نقش پشتیبانی و تدارکات را داشت که قرارگاه پشتیبانی جهاد بین سوسنگرد و چذابه قرار داشت. سید حسین که از مرخصی برگشته و عازم منطقه بود، برای استراحت وارد قرارگاه شد. هنگام نماز مغرب بود. قبل از وضو جوراب‌هایش را شست و آویزان کرد.

,

همین که نماز مغرب و عشا را خواند، هنوز شامش را نخورده بود که از خط تنگه‌ی چذابه تماس گرفتند و تقاضای آمبولانس کردند. تعداد 10 دستگاه آمبولانس نقل و انتقال مجروحین را انجام می‌دادند؛ به محض این که راننده‌ی آمبولانس در حال استراحت خبر را دریافت کرد از ترس شروع به لرزیدن کرد.

,

سید حسین که شاهد صحنه بود به او گفت: «برادر چرا می‌لرزی مگه ما برای شهادت نیامدیم؟» آن فرد در پاسخ گفت: «حالا که برای شهادت آمدی پس تو آمبولانس را تحویل بگیر.» سید در جواب گفت: «من که حرفی ندارم.»

,

نعمت اله عاشوری که تا اینجای کار شاهد صحنه بود گفت: «سید تو باید بری با ضدهوایی کار کنی، حالا...» سید حرف او را نیمه تمام گذاشت و جواب داد: «وقتی تقاضای آمبولانس کردند یعنی به آن نیاز شدید دارن و جان‌هایی در خطره.»

,

سید سویچ را گرفت و به طرف آمبولانس با عجله حرکت کرد.

,

برادر عاشوری به او گفت: «اقلاً جوراب‌هایت را ببر.» سید با سرعت به طرف جوراب‌ها دوید و آن ها را برداشت و به پایش کشید و در یک چشم به هم زدن قرارگاه را ترک کرد. صبح فردای آن روز در حالی آمبولانس سید را به قرارگاه آوردند که با اصابت گلوله ی خمپاره متلاشی شده بود و روح بی‌قرار سید هم روزی‌خوار خوان نعمت پروردگارش گردیده بود.

,

جهادگر همه کاره

, جهادگر همه کاره, جهادگر همه کاره,

 

,

حاج عقیل قریب­ بلوک، جهادگر جانباز که حالا سن و سالی از او گذشته است، پیرِ جوانان و نوجوانان رزمنده جهادگر دامغانی و راننده بلدوزر، لودر و گریدر مخصوصاً بچه­ های دیباج بود. او حرف­های زیادی از خاطرات آنها دارد. هرچند که موقع نقل این خاطرات متأثر شده و اشک­های این مرد برگونه ­هایش جاری می­شود. مثل اینکه با این خاطرات هر روز زندگی می­کند. تمام جزئیات آنها را به ­خاطر می­آورد. او از یک شهید حرف می­زند. ولی در این خاطرات بیان شده است که جهادگران در جبهه چه کار می­کردند. با هم یکی از خاطرات او را  می­خوانیم:

, حاج عقیل قریب­ بلوک، جهادگر جانباز که حالا سن و سالی از او گذشته است، پیرِ جوانان و نوجوانان رزمنده جهادگر دامغانی و راننده بلدوزر، لودر و گریدر مخصوصاً بچه­ های دیباج بود. او حرف­های زیادی از خاطرات آنها دارد. هرچند که موقع نقل این خاطرات متأثر شده و اشک­های این مرد برگونه ­هایش جاری می­شود. مثل اینکه با این خاطرات هر روز زندگی می­کند. تمام جزئیات آنها را به ­خاطر می­آورد. او از یک شهید حرف می­زند. ولی در این خاطرات بیان شده است که جهادگران در جبهه چه کار می­کردند. با هم یکی از خاطرات او را  می­خوانیم:, حاج عقیل قریب­ بلوک، جهادگر جانباز که حالا سن و سالی از او گذشته است، پیرِ جوانان و نوجوانان رزمنده جهادگر دامغانی و راننده بلدوزر، لودر و گریدر مخصوصاً بچه­ های دیباج بود. او حرف­های زیادی از خاطرات آنها دارد. هرچند که موقع نقل این خاطرات متأثر شده و اشک­های این مرد برگونه ­هایش جاری می­شود. مثل اینکه با این خاطرات هر روز زندگی می­کند. تمام جزئیات آنها را به ­خاطر می­آورد. او از یک شهید حرف می­زند. ولی در این خاطرات بیان شده است که جهادگران در جبهه چه کار می­کردند. با هم یکی از خاطرات او را  می­خوانیم:,

... اواخر سال 1364 وقتی مرخصی آمد، پدر و مادرش با اجازۀ او برای دختر حاج ملّا محمد حسن اصحابی خواستگاری رفتند. پس از سه روز او به جبهه رفت. حتی یک بار هم نامزدش را ندید. همان‌طور که از زمان کودکی نامزدش  را ندیده بود. فقط یادش می­آمد بچگی­ همبازی بودند.

, ... اواخر سال 1364 وقتی مرخصی آمد، پدر و مادرش با اجازۀ او برای دختر حاج ملّا محمد حسن اصحابی خواستگاری رفتند. پس از سه روز او به جبهه رفت. حتی یک بار هم نامزدش را ندید. همان‌طور که از زمان کودکی نامزدش  را ندیده بود. فقط یادش می­آمد بچگی­ همبازی بودند., ... اواخر سال 1364 وقتی مرخصی آمد، پدر و مادرش با اجازۀ او برای دختر حاج ملّا محمد حسن اصحابی خواستگاری رفتند. پس از سه روز او به جبهه رفت. حتی یک بار هم نامزدش را ندید. همان‌طور که از زمان کودکی نامزدش  را ندیده بود. فقط یادش می­آمد بچگی­ همبازی بودند.,

   آن سال مسئول محور در ارتفاعات سور کوه بود. عراق همه جای آن را از مین‌های رنگارنگ پُر کرده بود. نیروی تخریب هم نداشتند.

,    آن سال مسئول محور در ارتفاعات سور کوه بود. عراق همه جای آن را از مین‌های رنگارنگ پُر کرده بود. نیروی تخریب هم نداشتند. ,    آن سال مسئول محور در ارتفاعات سور کوه بود. عراق همه جای آن را از مین‌های رنگارنگ پُر کرده بود. نیروی تخریب هم نداشتند. ,

    حاج حبیب ­الله مجد به او گفت: «نگاه کن من چند تا را خنثی می‌کنم یاد بگیر. باید دقیق باشی.»

,     حاج حبیب ­الله مجد به او گفت: «نگاه کن من چند تا را خنثی می‌کنم یاد بگیر. باید دقیق باشی.»,     حاج حبیب ­الله مجد به او گفت: «نگاه کن من چند تا را خنثی می‌کنم یاد بگیر. باید دقیق باشی.»,

   قدرت ­الله یوزباشی گفت: «اگر دقیق نباشیم چی؟»

,    قدرت ­الله یوزباشی گفت: «اگر دقیق نباشیم چی؟» ,    قدرت ­الله یوزباشی گفت: «اگر دقیق نباشیم چی؟» ,

  حاج حبیب ­الله مجد گفت: «هیچی فقط تیکۀ بزرگت گوشته.»

,   حاج حبیب ­الله مجد گفت: «هیچی فقط تیکۀ بزرگت گوشته.»,   حاج حبیب ­الله مجد گفت: «هیچی فقط تیکۀ بزرگت گوشته.»,

   موقعی که حاج حبیب می‌خواست برگردد از عقب تویوتا چند تا کلاش و یک کیسه خشاب پُر از فشنگ  به او داد.

,    موقعی که حاج حبیب می‌خواست برگردد از عقب تویوتا چند تا کلاش و یک کیسه خشاب پُر از فشنگ  به او داد. ,    موقعی که حاج حبیب می‌خواست برگردد از عقب تویوتا چند تا کلاش و یک کیسه خشاب پُر از فشنگ  به او داد. ,

   قدرت ­الله گفت: « اینها چیه؟»

,    قدرت ­الله گفت: « اینها چیه؟»,    قدرت ­الله گفت: « اینها چیه؟»,

   حاج حبیب گفت: «می‌دانی نیروی تأمین نداریم، اینجا هم ضد انقلاب .... .» حاج حبیب حرفش را تمام نکرده بود که قدرت­الله گفت: «نمی‌دانم لودرچی هستیم؟ پاسداریم؟ تخریب‌چی هستیم، پُل می‌سازیم ...»، هنوز حرف قدرت هم تمام نشده بود، حاج حبیب گفت: «من که می‌دانم شما از بَلا هم بلاترین، خداحافظ.»       

,    حاج حبیب گفت: «می‌دانی نیروی تأمین نداریم، اینجا هم ضد انقلاب .... .» حاج حبیب حرفش را تمام نکرده بود که قدرت­الله گفت: «نمی‌دانم لودرچی هستیم؟ پاسداریم؟ تخریب‌چی هستیم، پُل می‌سازیم ...»، هنوز حرف قدرت هم تمام نشده بود، حاج حبیب گفت: «من که می‌دانم شما از بَلا هم بلاترین، خداحافظ.»        ,    حاج حبیب گفت: «می‌دانی نیروی تأمین نداریم، اینجا هم ضد انقلاب .... .» حاج حبیب حرفش را تمام نکرده بود که قدرت­الله گفت: «نمی‌دانم لودرچی هستیم؟ پاسداریم؟ تخریب‌چی هستیم، پُل می‌سازیم ...»، هنوز حرف قدرت هم تمام نشده بود، حاج حبیب گفت: «من که می‌دانم شما از بَلا هم بلاترین، خداحافظ.»        ,

       قدرت­الله هر روز غروب یک ماشین تویوتا مین خنثی شده را عقب می‌برد تا بچه‌های سپاه آنها را برای استفاده ببرند.

,        قدرت­الله هر روز غروب یک ماشین تویوتا مین خنثی شده را عقب می‌برد تا بچه‌های سپاه آنها را برای استفاده ببرند. ,        قدرت­الله هر روز غروب یک ماشین تویوتا مین خنثی شده را عقب می‌برد تا بچه‌های سپاه آنها را برای استفاده ببرند. ,

تا آن که یک روز غروب که به بنۀ 1 برگشت، به دوستش گفت: «اول کمی برایم گریه کن تا  چیزی را برایت بگویم!» دوستش خندید. او گفت: «پس باید بعداً بیشتر گریه کنی، حالا نگاه کن.»

, تا آن که یک روز غروب که به بنۀ 1 برگشت، به دوستش گفت: «اول کمی برایم گریه کن تا  چیزی را برایت بگویم!» دوستش خندید. او گفت: «پس باید بعداً بیشتر گریه کنی، حالا نگاه کن.», تا آن که یک روز غروب که به بنۀ 1 برگشت، به دوستش گفت: «اول کمی برایم گریه کن تا  چیزی را برایت بگویم!» دوستش خندید. او گفت: «پس باید بعداً بیشتر گریه کنی، حالا نگاه کن.»,

   چند تابوت آنجا بود. قدرت میان یکی از آنها خوابید و گفت: «حواست جمع باشه این تابوت منه درست به اندازۀ خودم! خودکارت را بده تا اسمم را رویش بنویسم.»

,    چند تابوت آنجا بود. قدرت میان یکی از آنها خوابید و گفت: «حواست جمع باشه این تابوت منه درست به اندازۀ خودم! خودکارت را بده تا اسمم را رویش بنویسم.»,    چند تابوت آنجا بود. قدرت میان یکی از آنها خوابید و گفت: «حواست جمع باشه این تابوت منه درست به اندازۀ خودم! خودکارت را بده تا اسمم را رویش بنویسم.»,

قبل از اذان مغرب سرش را اصلاح کرد و آن شب بیشتر از هر شب دیگر بنای بگوی و بخند روبراه کرد. صبح 2/4/65 غسل شهادت کرد و با بچه‌ها خداحافظی. آن روز می­بایست مین­ های زیادی را خنثی کند. بعد از ظهر آن روز وقتی متوجۀ  مینی که تله شده بود، نشد، مین منفجر شد و او تا عرش اعلا پرکشید.

, قبل از اذان مغرب سرش را اصلاح کرد و آن شب بیشتر از هر شب دیگر بنای بگوی و بخند روبراه کرد. صبح 2/4/65 غسل شهادت کرد و با بچه‌ها خداحافظی. آن روز می­بایست مین­ های زیادی را خنثی کند. بعد از ظهر آن روز وقتی متوجۀ  مینی که تله شده بود، نشد، مین منفجر شد و او تا عرش اعلا پرکشید., قبل از اذان مغرب سرش را اصلاح کرد و آن شب بیشتر از هر شب دیگر بنای بگوی و بخند روبراه کرد. صبح 2/4/65 غسل شهادت کرد و با بچه‌ها خداحافظی. آن روز می­بایست مین­ های زیادی را خنثی کند. بعد از ظهر آن روز وقتی متوجۀ  مینی که تله شده بود، نشد، مین منفجر شد و او تا عرش اعلا پرکشید.,

 

,
گزیده سخنان رهبر معظم انقلاب در اجتماع مردم دامغان:
, گزیده سخنان رهبر معظم انقلاب در اجتماع مردم دامغان: , گزیده سخنان رهبر معظم انقلاب در اجتماع مردم دامغان: ,

 

,

... آنچه ما در زمان خودمان مشاهده کردیم، دامغان را مرکز مردم مؤمن، صمیمى، با محبت و قانع و صبور و در میدانهاى انقلاب فعال دیدیم؛ چه در دوران دفاع مقدس و چه قبل از آن، که من دیروز در جمع خانواده‏هاى معظم شهیدان عرض کردم: در دوران جنگ و دفاع مقدس، ستادهاى پشتیبانى جنگ و ستادهاى مهندسىِ وابسته‏ى به جهاد سازندگى - که در استان یک مجموعه‏ى بسیار فعال و در بین استانهاى کشور کم نظیر بودند - مرکزیت و فرماندهى آن با دامغانیهاى فعال و مجاهد و مبارز و فداکار بود....

, ... آنچه ما در زمان خودمان مشاهده کردیم، دامغان را مرکز مردم مؤمن، صمیمى، با محبت و قانع و صبور و در میدانهاى انقلاب فعال دیدیم؛ چه در دوران دفاع مقدس و چه قبل از آن، که من دیروز در جمع خانواده‏هاى معظم شهیدان عرض کردم: در دوران جنگ و دفاع مقدس، ستادهاى پشتیبانى جنگ و ستادهاى مهندسىِ وابسته‏ى به جهاد سازندگى - که در استان یک مجموعه‏ى بسیار فعال و در بین استانهاى کشور کم نظیر بودند - مرکزیت و فرماندهى آن با دامغانیهاى فعال و مجاهد و مبارز و فداکار بود...., ... آنچه ما در زمان خودمان مشاهده کردیم، دامغان را مرکز مردم مؤمن، صمیمى، با محبت و قانع و صبور و در میدانهاى انقلاب فعال دیدیم؛ چه در دوران دفاع مقدس و چه قبل از آن، که من دیروز در جمع خانواده‏هاى معظم شهیدان عرض کردم: در دوران جنگ و دفاع مقدس، ستادهاى پشتیبانى جنگ و ستادهاى مهندسىِ وابسته‏ى به جهاد سازندگى - که در استان یک مجموعه‏ى بسیار فعال و در بین استانهاى کشور کم نظیر بودند - مرکزیت و فرماندهى آن با دامغانیهاى فعال و مجاهد و مبارز و فداکار بود...., ... آنچه ما در زمان خودمان مشاهده کردیم، دامغان را مرکز مردم مؤمن، صمیمى، با محبت و قانع و صبور و در میدانهاى انقلاب فعال دیدیم؛ چه در دوران دفاع مقدس و چه قبل از آن، که من دیروز در جمع خانواده‏هاى معظم شهیدان عرض کردم: در دوران جنگ و دفاع مقدس، ستادهاى پشتیبانى جنگ و ستادهاى مهندسىِ وابسته‏ى به جهاد سازندگى - که در استان یک مجموعه‏ى بسیار فعال و در بین استانهاى کشور کم نظیر بودند - مرکزیت و فرماندهى آن با دامغانیهاى فعال و مجاهد و مبارز و فداکار بود...., ... آنچه ما در زمان خودمان مشاهده کردیم، دامغان را مرکز مردم مؤمن، صمیمى، با محبت و قانع و صبور و در میدانهاى انقلاب فعال دیدیم؛ چه در دوران دفاع مقدس و چه قبل از آن، که من دیروز در جمع خانواده‏هاى معظم شهیدان عرض کردم: در دوران جنگ و دفاع مقدس، ستادهاى پشتیبانى جنگ و ستادهاى مهندسىِ وابسته‏ى به جهاد سازندگى - که در استان یک مجموعه‏ى بسیار فعال و در بین استانهاى کشور کم نظیر بودند - مرکزیت و فرماندهى آن با دامغانیهاى فعال و مجاهد و مبارز و فداکار بود...., ... آنچه ما در زمان, , خودمان مشاهده کردیم، دامغان را مرکز مردم مؤمن، صمیمى، با محبت و قانع و صبور و در, , میدانهاى انقلاب فعال دیدیم؛ چه در دوران دفاع مقدس و چه قبل از آن، که من دیروز در, , جمع خانواده‏هاى معظم شهیدان عرض کردم: در دوران جنگ و دفاع مقدس، ستادهاى پشتیبانى, , جنگ و ستادهاى مهندسىِ وابسته‏ى به جهاد سازندگى - که در استان یک مجموعه‏ى بسیار, , فعال و در بین استانهاى کشور کم نظیر بودند - مرکزیت و فرماندهى آن با دامغانیهاى, , فعال و مجاهد و مبارز و فداکار بود....,

 

,

 

,

انتهای پیام/ص

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه