بچه ها مادرتان دیگر نمی آید
گاهی اوقات می ماندم چه کنم سیما از سمیرا و محمدرضا کوچک تر بود و تنهاسه سال داشت و بیشتر بهانه ی مادرش را می گرفت توی اتاق هامی رفت و دنبال مادرش می گشت،سخت ترین کارم این بود که چه طور به بچه ها بگویم که مادرشان دیگر نمی آید[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا، زهرا همتیان در سال 1337 در یکی از محله های شهر تهران در یک خانواده مذهبی چشم به جهان گشود. پنج سال اول عمر خود را در تهران بود و بعد از پنج سالگی همراه خانواده خود به شهر پدری خود در محله سی سر سمنان نقل مکان کردند.دوران ابتدایی خود را در مدرسه حکمت با موفقیت به پایان رساند و دوران متوسطه را در دبیرستان سادات شریعت پناهی در رشته علوم طبیعی گذراند.
, شبکه اطلاع رسانی دانا, زهرا همتیان در سال 1337 در یکی از محله های شهر تهران در یک خانواده مذهبی چشم به جهان گشود. پنج سال اول عمر خود را در تهران بود و بعد از پنج سالگی همراه خانواده خود به شهر پدری خود در محله سی سر سمنان نقل مکان کردند.دوران ابتدایی خود را در مدرسه حکمت با موفقیت به پایان رساند و دوران متوسطه را در دبیرستان سادات شریعت پناهی در رشته علوم طبیعی گذراند.,
بعد از پایان دوران متوسطه در سن 17 سالگی درسال 1354 با آقای غلامرضا شمس الدین که از همسایگانشان بود ازدواج کرد . شهیده 18ماه اول زندگی مشترکش را در خانه پدر همسرش سپری کرد و زمانیکه اولین فرزندشان حدوداً 4 ماه داشت به خانه شخصی نقل مکان کردند. ثمره این زندگی مشترک 3 فرزند بود(ا پسر و 2 دختر) که در زمان شهادت مادر: محمدرضا11ساله ، سمیرا 6 ساله ، سیما 3 ساله بودند .
,خبرنگار مرآت با پدر و مادر و خواهر شهیده به گفتگو نشست:
, خبرنگار مرآت,
مادر و پدر شهیده با یاد آوری خاطره زهرا بغض گلویشان را گرفته بود و قادر به صبحت کردند نبودند فقط مادرش فاطمه سلطان برایمان گفت:که تنها از خوبیها و مهربانیهای زهرا به یادمان است.
,وی در ادامه اظهار داشت: وقتی دخترم زهرا به مکه اعزام شد دارای 3 فرزند بود که در آخرین لحظات به خواهرش راضیه گفت: بچه هایم را به دست تو می سپارم اگر نیامدم از آنها مراقبت کن.
,
مادر شهیده از فعالیت های انقلابی زهرا برایمان می گوید: شهیده به نماز و روزه و برنامه های دینی خود بسیار مقید بود . در جلسات قرآن شرکت پرشور داشت و همیشه با وضو به فرزندانش شیر می داد و در زمان کودکی فرزندانش ، تلاش جدی در جهت یادگیری قرآن به آنها داشت. در زمان رژیم پهلوی بصورت فعال در تظاهرات شرکت می کرد. و روزی که مجسمه شاه را در میدان امام شهر سمنان پایین کشیدند حضور داشتند.
,
راضیه خواهر شهیده که هفت سال کوچک تر از او بود برایمان از زهرا می گوید: زهرا چادر گلدارم را توی کوچه می گذاشت تا کسی نفهمد و من سر می کردم او و خواهرم خانواده را سرگرم می کردند و من هم می رفتم با ذغال روی دیوارهای کوچه شعار علیه شاه می نوشتم
,,
اوضاع که بد می شد زهرا در را باز می کرد و من داخل خانه می پریدم ، با دلگرمی او برای شعار نویسی به بیرون می رفتم و می دانستم که هوایم را دارد.خودش این را بارها یادم داده بود.
,شهیده به برادر کوچکترمان حساس بود ، برادرمان در زمان جنگ سرباز بود وقتی می آمد به او می گفت:من پیش مرگ تو بشم.کاش من پسر بودم و جات میرفتم،نمی دیدم تو این طوری خسته بر می گردی.
,
خواهر شهیده از روزی که خبر شهادت زهرا را به آنها دادن گفت:27 تیرماه سال 66 به مکه اعزام شدند. قبل آن خیلی ها تغییر رفتار زهرا را احساس کرده بودند . بچه های شهیده پیش پدر و مادرم بودند از آنجایی که بچه خیلی بی تابی می کردند پدرم به بچه ها قول شمال را داده بود. ما شمال بودیم پسرخاله هام آمدند و به داماد دوممان گفتند که زهرا شهید شده و دامادمان فقط گفت زود باید به سمنان برویم وقتی به سمنان رسیدیم دیدیم در خانه ما همه جمع هستند ما اصلا باور نمی کردیم که زهرا شهید شده است.
,بر طبق سال های قبل ،راهپیمایی برائت از مشرکین باید انجام می شد. روز راهپیمایی مامورهای آل سعود حمله کردند.همان روز راهپیمایی 9 مرداد 66 شهیده با آسیب از ناحیه سر و صورت شهید شد .
,شب قبل از شهادتش به همه هم اتاقی هایش گفته بوده که فردا صبح زود باید بیدار شوید تا در راهپیمایی شرکت کنید و به آنها گفته بوده که من حتی غسل شهادت هم کردم.
,بعد از پایان سفر حج پیکر پاک ایشان به ایران منتقل شد و در گلزار شهدای امامزاده یحیی شهرستان سمنان به خاک سپرده شد .
,
راضیه از شروع زندگی با 3 فرزند برایمان می گوید: شهیده قبل رفتن بچه هایش را به دست من سپرده بود و بعد از چند ماه من شدم خاله و مادر بچه ها.
,گاهی اوقات می ماندم چه کنم.رسیدگی به بچه ها وقت می برد و کار هم زیاد بود .من مجرد بودم که با پدرشان ازدواج کردم . سیما از سمیرا و محمدرضا کوچک تر بود و تنها سه سال بیشتر نداشت و.بیشتر بهانه ی خواهرم را می گرفت توی اتاق هامی رفت و دنبال مادرش می گشت.سخت ترین کارم این بود که چه طور به بچه ها بگویم که مادرشان دیگر نمی آید.
,تجربه زیاد نداشتم گاهی وقت سردرگم کارها می ماندم.این طور که می شد انگار خواهرم می دانست دست تنها هستن سراغ چند تا کار که می رفتم ،می دیدم انجام شده.آن وقت بود که ایمان می آوردم زهرا بین ما می آید .اینکه شهید زنده است انکار نمی شد کرد هر چند او را نمی دیدیم.
,در پایان با شنیدن این خاطره به ذهنم آمد که:
,با ندای اعطای کوثر که به رسول خدا(ص) رسید، زن عظمت پیدا کرد و بهشت زیر پای مادران قرار گرفت. وقتی که خدا بهترین ها راه را برایش تقدیر کرده یعنی شهادت و رسیدن به زیباترین لذت ها و آرامش ها در کنار معبود،او شهادت را می پذیرد و امیدوار به معبود که او مهربان تر از هر مادری است.
]
ارسال دیدگاه