گفتگو با فرمانده سپاه قائم(عج) استان سمنان/ بخش اول
در طول عمرم یکبار امام را از نزدیک دیدم / با تغییر شناسنامه در 15 سالگی وارد سپاه شدم
گفتگو با فرماندهی که از ابتدای تشکیل سپاه با این نهاد همراه بوده و در روزهای دفاع مقدس بسیاری از دوستانش به خیل شهدا پیوستند، یادآور روزهای ایثار و مقاومت را برای ما تجلی می کند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی دانا به نقل از مرات نیوز سید محمد تقی شاهچراغی، متولد 1343 که بعد از پیروزی انقلاب برای این که بتواند وارد سپاه شود مجبور شد شناسنامه خود را تغییر دهد و تاریخ تولدش را 1340 کند. وی در 19 سالگی ازدواج کرد. همسرش خانه دار است و صاحب سه فرزند. دو دختر که هر دو ازدواج کرده اند، یکی فوق لیسانس ادبیات عرفان اسلامی و دیگری هم لیسانس پرستاری دارد. تنها پسرش هم دانشجوی ترم پنجم IT است.
, شبکه اطلاع رسانی دانا, مرات نیوز , IT , ,پایگاه خبری تحلیلی مرآت با فرمانده سپاه قائم استان سمنان به گفتگویی متفاوت پرداخته است که خواندن آن خالی از لطف نیست.
مرآت:لطفا از چگونگی ورود خود به سپاه بگویید؟
تا سوم راهنمایی درس خواندم و بعد رفتم طلبه شدم و در سال 55 یا 56 در سمنان مشغول به تحصیل شدم چون پدرم اینجا بود همزمان با درگیری های انقلاب مقدمات را فراهم کردم تا به قم بروم ، بعد پیروزی انقلاب با تشکیل سپاه و فعالیت هایی، که ما جمعی از نوجوانان در ایام پیروزی انقلاب در مسجد و محل و حوزه علمیه داشتیم، زمینه ای شد تا به مجموعه ی شکل دهنده سپاه وصل شویم.
شب ها به سپاه می رفتم .آنجا به من گفتند اگر می خواهی بیایی سنت باید 18 سال باشد. آن موقع من تنها 15 سال داشتم. همین سبب شد شناسنامه ام را با لطایفی تغییر داده و شناسنامه المثنی گرفتم و در 11 اردیبهشت 1358 درحالیکه 15 سال داشتم، وارد سپاه شدم.
سال 1358 که وارد سپاه شدیم فضای عمومی کشور اینگونه نبود که فقط ساعات اداری فعالیت کنیم، شب هم آنجا می خوابیدیم و گاه گاهی به خانه سر می زدیم.
پاییز سال 58 قرار بود اولین ماموریت به سنندج برویم برای اعزام به تهران رفتیم، گفتند کسانی که سربازی رفتند را می بریم، آنها یک تعدادی را از بین ما انتخاب کردند و ما را برگرداندند.
اولین ماموریتی که بعد آن توانستیم برویم ماموریت غرب کشور ، باختران، بود. در بهمن ماه 58 در اوج سرمای زمستان ه کرمانشاه رفتیم.
اولین بار بود که از تهران ( جای خاصی از تهران را هم ندیده بودم ایام انقلاب برای تظاهرات چندین باری به مسجد ابوذر و مسجد سمنانی ها رفته بودیم) و قم به آن طرف را می دیدیم از این طرف هم تا مشهد بیشتر نرفته بودم.
بعد از تقسیم ، ما را که حدودا 25 و 26 نفره بودیم به روانسر فرستادند.
برای اولین بار درگیری و پاکسازی های کردستان، مناطق و روستا ها را تجربه می کردیم.
مرآت: نزدیکترین دوست آن دوران شما چه کسی است؟از نحوه آشناییتان بگویید؟
از سال 58 نزدیکترین دوستی که داشتم و بعدا شهید شد شهید حاج محمود اخلاقی بود که در تظاهرات با وی آشنا شدم و بعد به این جمع شهید مهدی محب شاهدین هم اضافه شد.
مرآت :آیا خاطره خاصی هم از اولین ماموریت دارید؟
در طول عمرم یکبار امام را از نزدیک دیدم و همان یکبار هم سال 58 بود وقتی از کرمانشاه بر می گشتیم، به قم رفتیم اصرار کردیم که می خواهیم امام را ببنیم ،گفتند نمی شود ما گفتیم رزمنده هستیم از غرب آمده ایم .امام با جمع 25 نفره کلیمی ها دیدار داشتند به ما گفتند شما بروید آن گوشه بنشینید و هیچ چیز نگویید ما هم وارد شدیم هنوز تصویر امام در ذهنم است ابهت خاصی داشت در فاصله 3 -4 متری در اتاق کوچکی که بیست نفر فشرده نشسته بودند یک نفر از کلیمی ها گزارش می داد یکی ازجملات امام یادم است که می گفت که این قدر خرابی کشور به واسطه رژم پهلوی زیاد است که اگر هیچ کاری با ما نداشته باشند قریب 20سال یا سال ها طول می کشد تا کشور را بسازیم در حالیکه از همان روز اول با ما کار داشتند و ما درگیر بودیم.
برای مرحله دوم آمدیم سمنان اواخر فروردین بود 15 تا 20 روز ماندیم و بعد برگشتیم برای کردستان و کرمانشاه این دفعه ما را فرستادند کامیاران، از همان مسیری که به سمت روانسر می رویم بین کرمانشاه و سنندج است که درگیری های زیادی داشتیم.
در شهر، در مدرسه ای به نام مدرسه راهنمایی ادب مستقر شدیم که خودمان 30 نفر بودیم از آن مقطع شهید سید محمود زرگر، محب شاهدین و محمد رضا خالصی در جمع ما بودند. در برخی مناطق درگیری های متعدد داشتیم . سالگرد ورود ما به سپاه 11 اردیبشهت 59 را در کامیاران بودیم در واقع یک مرحله را پشت سرگذاشته بودیم آدم های مثلا باتجربه بودیم ولی خیلی چیزها را هم ندیده بودیم یک دوره 2 یا 3 ماه ایام بهار زیبایی داشت آن منطقه گل های لاله داشت یک عکس هایی از آن منطقه زمانی را داریم .
11 ادریبهشت درگیری پیش آمد که دو نفر کشته شدند سختی اش این بود که مااز غروب تقریبا هیچ رفت و آمدی نداشتیم و داخل مقرر بودیم، دو سه بار به مقرر ما حمله شد تیراندازی می کردند یک شب هم یادم هست که پست هامون زوجی بودند دو نفر در پشت بام بودیم دو نفر جلوی در بودیم و دو تا گوشه داشتیم که فقط یک نفر بود. آن شب من پشت دیوار بودم.دیوار هم نرده بود یک چاله ای کنار تیر برق بود حاج محمود اخلاقی طوری تنظیم می کرد که نگهبانی هایمان با هم باشد. بالاخره حاج محمود در سنگر نگهبان بود من پشت سر بودم آنها می دانستند که ما یک نگهبان بیرون داریم دور مدرسه را سنگ چین کرده بودیم تا ماشین هایی که به سمت روستا می آیند با سرعت نیایند، یک رگبار گرفتند روی دیوار مدرسه حاج محمود درجا نشست رگبار خورد به این سنگ هایی که به عنوان موانع آنجا درست کرده بودیم و از سنگ کمانه کرد به پای چشم حاج محمود. بعد من هم اسلحه ژ س را که مسلح بود گذاشتم روی رگبار و سرم را پایین گرفتم و شروع کردم به زدن، بچه های دیگر هم شروع کردند تیراندازی کردن.
در این مقطع سال 59 اصلا شرایط شکل گیری نبود ما بیشتر به شکل تیمی می رفتیم مقری بود که بچه های شاهرود و گرمسار بودند. مقر ما را بچه های شاهرود یا دامغان تحویل گرفتند ولذا بیشتر شهرستانی بودند، اعزام انجام می شد.
یکی از حوادث آنجا این بود که ما صیاد شیرازی را در کامیاران شناختیم گفتند یک افسری ارتشی است که خیلی روحیه بسیجی دارد، آن موقع راه کامیاران به سنندج بسته بود در آن مسیر ستونی از ارتش آمد که برود برای پاکسازی و از ما به عنوان کمک استفاده می شد، یک گردنه ای دارد بین کامیاران و سنندج به عنوان گردنه مروارید البته الان شرایط جاده خیلی تغییر کرده ولی رفتیم گردنه مروارید درگیری شد رفیتم جلو دیدیم کنار جاده سه تا جنازه افتاده متوجه شدیم آنها را کلی شکنجه کرده بودند یکی از صحنه های که هیچ وقت یادم نمی رود روی پشت یکی از اینها با آتش سیگار نوشته بودند کومله، یکی گفتند احتمالا تله شدیم وقتی یکی از اینها را برگرداند دیدیم پشت اینها را نوشته اند، جوان بودند 18 و 19 ساله صحنه خیلی نارحت کننده ای بود.
برگشتیم سمنان مجددا برای مرداد ماه 59 باز ما را بردند کرمانشاه از آنجا هم ما را فرستاندند تکاب که جزء شهرهای آذربایجان شرقی بود که تقریبا مردم همراه با نظام بودند یکسری عوامل دشمن در شهر نفوذ کرده بودند که قرار بود ما را ببرند به یک منطقه ای بین تکاب و شاهین دژ که خود به یک درگیری خروج از شهر شد ما رفتیم به یک درگیری که یک روستایی بود و ضد انقلاب آمده بود در آن روستا که ما روستا را از ضد انقلاب گرفتیم و رفتیم روی یک ارتفاع مستقر شدیم ارتفاع خیلی بلندی بود دو طرفش صخره بود صخره های خیلی بلند که با زحمت باید می رفتیم می آمدیم ما آنجا بودیم جنگ شروع شده بود ما نمی دانستیم جنگ چی هست، عراق آمده مقداری از خاک ما را گرفته و سیم خاردار کشیده ما با هم گریه می کردیم چرا دشمن آمده گرفته یک سیم خارداری که کشیدند یعنی دیگر جزء خاک آنها شده در فضای جوانی هم بود البته شرایط خیلی سختی داشتیم آب خوردن را به زحمت تهیه می کردیم. از یک فاصله دور از چشمه با کاسه آب جا می کردیم آب را با قاطر از ارتفاع سخت می بردیم بالا.
سرما به شدت شب ها ما رااذیت می کرد. ضد انقلاب هفته ای دو سه بار به ما حمله می کرد.درگیر بودیم.
مرآت :چگونه وارد جبهه های جنگ شدید؟
در 31 شهریور 59 که جنگ شروع شد در تکاب بودیم آنجا من یک نیروی رزمنده تکور بودم و مسئولیتی نداشتیم. آنجا با یک تیم، عملیات نامنظم را برای اولین بار در گیلانغرب تجربه کردم. زمستان 59 بود که از گیلان غرب برگشتیم آمدیم سمنان و یک مقطع 4 - 5 ماهه را در سمنان ماندیم و در مرحله بعد اردیبهشت 60 اولین بار برای عملیات نامنظم به جنوب و دزفول رفتیم. ما 6 نفر بودیم به اضافه 20 نفر بچه های بسیجی بودند. من و شهید ناصر ترحمی و آقای حسن ادب و مهندس خسروی نماینده فعلی مردم سمنان در مجلس و محمد شاهجویی و مهدی محب شاهدین پاسدار بودیم و بقیه بسیجی بودند که دو گروه شدیم، من و آقای خسروی و ادب یک گروه شدیم و رفتیم برای عملیات نامنظم .
در تابستان 60 در منطقه دشت عباس در جاده مهران -دهلران کار شناسایی، مین گذاری، کمین را انجام می دادیم آنجا یک فرماندهی به نام شهید توکل قلاوند از بچه های روستاهای اندیمشک داشتیم که خیلی روی ما هم به جهت راه و رسم زندگی در جبهه و یاد گرفتن خیلی از کارها و هم به جهت شخصیتی اثر گذاشت.
در زمان انتخابات ریاست جمهوری رجایی در منطقه بودیم ما تنها یک جایی در بیابان بودیم که اصلا هیچ دسترسی نبود در واقع پشت عراقی ها بودیم، یادم می آید که روی یک برگه مقوا اسم هایمان را نوشتیم که این جمع به محمد علی رجایی رای می دهیم و بعد همه با خودکار به جای استامپ انگشتانمان را جوهری کرده و انگشت زدیم و امضا کردیم و مقوا را فرستادیم دزفول و گفتیم اگر قبول می کنید به جای ما رای بدهید که البته بعید می دانم قبول کرده باشند چون باید شناسنامه می بود اما ما گفتیم تکلیفمان را ادا کنیم.
مرآت :هیچ کدام از دوستان همرزمتان در آغوش خودتان به شهادت رسیدند
اینکه در بغلم کسی به شهادت برسد،نه ولی در کنار هم و باهم بودیم و در همین عملیات طریق القدس فقط من تنها ماندم و بقیه همه شهید و مجروح شدند در همین عملیات در میدان مین از شهید محمد شهاب، قدرت الله زرگریان، غلامحسین کردی نسب و امیر دهرویه بچه هایی بودند که شهید شدند.
در همین عملیات بود که در سمنان خبر شهادت من را هم اشتباها داده بودند.
مرآت:اولین بار در چه سنی مسئولیت را تجربه کردید؟
اولین دوره مسئولیتم را در 17سالگی در عملیات فتح المبین تجربه کردم که فرمانده دسته شدم و چون عملیات ادغامی با ارتش بود دسته ها هم 40 نفره بود و معاون من یک ارتشی با 20 سال خدمت و 20 سال بزرگتر از من بود.
گردان ما شب دوم عملیات در مرحله اول عمل کرد، در مرحله سوم عملیات من نه به اسم ولی تقریبا شبیه معاون گروهان شده بودم یعنی جمعیتی که کنترل می کردیم بیش از 40 نفر بود. بالاخره فتح المبین تمام شد و ما 20 فروردین برگشتیم و وقتی برگشتیم یک پیامی از طرف امام آمد با نقل از فرمانده کل سپاه که آموزش یک ضرورت است و آنهایی که می توانند آموزش دهند بروند برای پادگان ها برای آموزش بسیجی ها و رزمنده ها. ما هم که فکر نمی کردیم بعدش به این زودی عملیات بعدی شروع شود،یک جمعی شدیم که از جمله آنها شهید خالصی، شهید عباسعلی اشرف، شهید ناصر ترحمی، به پادگان 21 حمزه سابق-سازمان بسیج فعلی - که مرکز آموزش بسیجیان برای اعزام به جبهه بود رفتیم ، من به عنوان مربی تاکتیک بودم و بچه های دیگر مسئولیت های دیگر داشتند که خسروی مربی تخریب و آقای مقبل مربی بدنسازی بود. همزمان با حضور ما در آنجا عملیات بیت المقدس شروع شد که ما دیگر به بیت المقدس نرسیدیم البته ما بعد از آزادسازی خرمشهر و زمانی که جسته گریخته یک درگیری هایی بود به عنوان مربی 21 حمزه رفتیم آنجا ببینیم چه خبر است. یک دوره 3 – 4 ماهه در پادگان حمزه مربی بودیم و بعد رها کردیم آمدیم سمنان.
بعد از بیت المقدس و قبل از عملیات رمضان قرار شد برویم به لشکر 17 علی بن ابیطالب. برای عملیات رمضان یک شرایطی برای من پیش آمد شاید مشکل جسمی بود که نتوانستم بروم اما بچه های ما شهید اخلاقی، محب شاهدین، آقای فرخ نژاد، سیادت و بچه های اطلاعات در عملیات رمضان بودند که دیگر تقریبا بچه های ما در این عملیات جای خودشان را پیدا کردند.
من بعد از عملیات رمضان یعنی 20/8 /61 دیگر از سمنان قهر کردم و جر و بحث شد به خاطر اینکه سپاه نمی گذاشت و می گفت به حضور شما نیاز داریم و چون به پادگان 21 حمزه هم رفته بودم می گفتند شما دیگر نباید بروید بالاخره ول کردم و آخر هم اینها برای من حکم زدند و به ضرب و زور رفتم لشکر 17 که مرحله سوم عملیات محرم را رسیدم و عملیات محرم را هم درک کردم . وقتی آنجا رفتم متوجه شدم که مهدی محب شاهدین که اولین فرمانده گردان رزم استان سمنان بود شهید شده، البته شاید بعضی شهدای استان در برخی مناطق مثلا در خرمشهر و سوسنگرد مسئولیت هایی داشتند ولی به عنوان یگان رزم اولین فرمانده محب شاهدین بود.
از نیمه راه والفجر مقدماتی من رفتم توی آموزش لشکر و بعد از آن هم رفتم توی گردان که مسئولیتم معاون گردان بود. سال 61 و بعد از عملیات محرم ما به خط پدافندی زید رفتیم. توی گردان بودیم می آمدیم می رفتیم والفجر مقدماتی را که اوایل سال 62 بود با گردان بودیم و عمل کردیم که آقای اخلاقی فرمانده گردان بود و من و آقای مهدوی نژاد کمکش می کردیم. بعد از والفجر مقدماتی رفتیم برای مهران البته این وسط ها خط پدافندی هم می خورد. بعد رفتیم والفجر 3 و والفجر 4 که بعدش اگر اشتباه نکنم برگشتیم آمدیم عملیات خیبر، از آنجا حاج محمود رفت برای عملیات. ما 2 گردان شدیم یک گردان آقای مهدوی نژاد رفت و من میخواستم بروم پیش حاج محمود توی محور که رفتم توی طرح و عملیات کنار دست و کمک حاج محمود که یک سری بچه های بسیجی طرح لبیک که شهید خالصی مسئولشان بود آمدند، دیگر آنجا بحث شد که یکی بالای سر گردان برود من بودم و شهید نوروزی بود که ما تصمیم گرفتیم خود رضا خالصی که از سمنان به عنوان فرمانده نیروها آمده بود فرمانده گردان بشود و ما کمکش کنیم که آن طرح لبیکی که اعزام شده بودند گردانی داشتند به اسم موسی کلیم الله که رفتیم پیش خالصی و توی خیبر و توی جزیره کمکش کردیم.
مرآت:آیا از فرماندهان معروف جنگ خاطره ای دارید؟
شهید زین الدین یک بار به من گفته بود برو یک گردان عراق را تحویل بگیر و من نرفته بودم که حدود 10روز با من قهر کرد من را تحویل نمی گرفت جواب سلام را می داد اما گرم نبود و بعدا گفت : تو حرف مرا گوش نکردی من به عنوان فرمانده به تو ابلاغ کرده بودم و من هم حرفم این بود که این توانایی در من نیست و هم به خاطر اینکه با حاج محمود و بچه های خودمان باشم سختم بود که جدا شوم بعد که طرح لبیک آمد بحث شد که یکی بالای سر گردان برود ما تصمیم گرفتیم رضا خالصی را به عنوان فرمانده نیروها انتخاب کردیم.
بعد از خیبر به ما گفتند بروید یک تیپ برای سمنان تحویل بگیرید به نام تیپ 28 صفر زرهی که دست بچه های اصفهان بود که قرار بود به ما تحویل بدهند که ما یگان رزم ما بشود ( به شوخی) ] ولی مگر اصفهانی ها چیزی به کسی تحویل می دهند[ آنها توی مهران خط داشتند و ما هم به خط مهران رفتیم با آقای ادب و خسروی باهم دیگر یک جمعی بودیم که رفتیم آنجا تا تیپ را تحویل بگیریم که در راه یک تصادفی پیش آمد و یک سری از بچه های ما زخمی شدند. حاج محمود توی لشکر 17 ماند و 28 صفر نیامد و به یک رمزی پیغام داد که عملیات است و تا 48 ساعت دیگر خودتان را برسانید که زنگ زدیم برای شهید خالصی و آوردیمش توی خط مهران و سرکارش گذاشتیم و گفتیم که رضا تو با شهید نوروزی باش ما میرویم سری می زنیم و 48 ساعته می آییم سوار ماشین شدیم و ماشین که حرکت کرد از همان عقب ماشین گفتیم رضا دیگر منتظر ما نباش ما داریم می رویم که هر چی داد و بیداد کرد ما دیگر رفتیم.
مرآت :در کدام عملیات مجروح شدید؟
در عملیات بدر به عنوان فرمانده گردان که یکی دو روز بیشتر فعالیت نداشتم زیرا برای اولین بار مجروح شدم البته در خیبر یک ترکش ریزی به کمرمان خورده بود که خیلی قابل ذکر نبود و خیلی هم خبردار نشدند ولی مجروحیت جدی من در عملیات بدر و کنار دجله بود که از ناحیه لگن سمت راست گلوله مستقیم از یک طرف خورده بود و از طرف دیگر درآمده بود که یک مدتی بیمارستان و تهران و سمنان بودیم،بعد از بدر که مجروحیتم بهتر شد به ما گفتند که استان سمنان باید برود به لشکر 21 امام رضا که آقای سردار قائمی که الان هم هستند و آن زمان فرمانده خوب و باصفا و با اخلاص آنجا بود که هنوز هم همان ویژگی ها را دارد ،ما رفتیم 21 امام رضا و 2 گردان از سمنان شدیم که یک گردان مسئولیتش با من بود که شهید نوروزی و شهید ابوالفضل هراتی از دامغان به من کمک می کردند و یک گردان هم آقای مهدوی نژاد بود. چون گردان رسمی سمنان از اول موسی بن جعفر بود و ما 2 گردان شده بودیم نام یک گردان دیگر را حضرت رسول گذاشتیم که دیگر هر کسی زودتر می رفت گردانش موسی بن جعفر می شد و گردان بعدی هم حضرت رسول می شد مثلا در والفجر 8 من حضرت رسول بودم و در آزادسازی مهران موسی بن جعفر بودم.
21 امام رضا علاوه بر اینکه خطوط پدافندی بود و ما با آن جاهای مختلف می رفتیم خطوط پدافندی عملیات های والفجر 8 در سال 64 و در سال 65 هم پاتک مهران و عملیات کربلای یک. در مهران 3 عملیات انجام دادیم یک بار والفجر 3 با لشکر 17 که فرمانده گردان حاج محمود بود و من و مهدوی نژاد کمکش می کردیم و یک بار هم در پاتک مهران که فرمانده گردان موسی بن جعفر بودم که دیگر شهید نوروزی به شهادت رسیده بود. در والفجر 8 کادر ما کلا تغییر کرد ابوالفضل هراتی و نوروزی به شهادت رسیده بودند. در مهران جانشین من اقای جواد خسروی بود و نفر دوم و سوم هم بودند چون توی گردان تعداد معاونین را زیاد کرده بودیم. در کربلای یک در مرحله دوم تیپ 21 امام رضا وارد شد چون ما قبل آن به خط زده بودیم و گردان های ما مصرف شده بودند و 40 روز بعدش هم کربلای یک شد در مرحله دوم به کار گرفته شدیم، ما از سمت امامزاده حسن رفتیم به سمت مهران در درگیری 2-3 روز می شد آنجا بودیم که یک روز آمدند و گفتند 5 بعدازظهر و یا بعد نماز مغرب جلسه داریم گفتیم چه جلسه ای گفتند تشکیل تیپ که برای سمنان مجوز داده شده و تیپ مستقل از صفر تا صد را خودش تشکیل بدهد و بالاخره تیپ 12 قائم در کربلای یک پایه گذاریش شکل گرفت که البته ما می گفتیم همان 21 امام رضا بمانیم و جای خوبی است چون آقای قائمی هم خیلی ویژگی خوبی داشت تقریبا خلق و خویمان با بچه ها می خورد که گفتند نه .
تیپ تشکیل شد و آنجا قرار شد هر کسی مسئولیتی بگیرد و من خیلی اصرار داشتم توی گردان بمانم که گفتند نه دیگر گردان را باید واگذار کنی در سال 65 در حالی که 22 ساله بودم مسئول عملیات تیپ شدم و و آقای علی عالمی از بچه های قدیمی جنگ که قبل این در حوزه ادوات کار می کرد معاون عملیات شد و آقای خسروی آموزش، عبدالله دخانیان آماد، آقای چتری اطلاعات، آقای محمد عماد توپخانه و شهید ایمانی نسب هم ادوات شد یک سری بچه ها هم پیش ما کار می کردند که از شهرستانهای مختلف بودند. آقای احمدی که جانشین تیپ 21 امام رضا بود فرمانده تیپ شد و آقای خانی و مهدوی نژاد به عنوان جانشین و معاون تیپ شدند و سید محمد حسینی که نیروی بسیار ارزشمندی بود که در سپاه استان هم خیلی زحمت کشید رئیس ستاد تیپ شد که بالاخره این تیپ مستقل ما هم تعیین و تکلیف شد. وقتی آمدیم گفتند بروید جنوب یک جایی پیدا کنید که بچه ها یک سری آقای فرخ نژاد و حاج جواد و آقای چتری یک مجموعه ای شدند خود ما یک مقطعی رفتیم گشتیم تا اردوگاه قائمیه در جاده دزفول -که از ما گرفتند و الان سعی داریم دوباره بگیریم و احیا کنیم – را پیدا کردیم و چون تیپ 12 قائم بود اسم پادگان قائمیه شد.
ما با تیپ توی جنوب عملیات کربلای 4 و کربلای 5 را کار کردیم و بعد از کربلای 5 یک سری مسائل داخلی بیشتر سر جابجایی نیرو پیش آمد که ما از عملیات کنار کشیدیم. در کربلای 5 خیلی شرایط سختی بود بعد از اینکه ما 10-12 گردان را به کار گرفتیم یک مدت دو سه ماه در خط پدافندی کربلای 5 که خودش یک عملیات بود آنجا بودیم که از کربلای 5 به بعد من جدا شدم و نیروی آزاد تیپ شدم که به عنوان مسئول محور می گفتند اما عملا سرکاری بود. دیگر بحث شد چه کسی به عنوان مسئول عملیات بیاید که شهید خالصی که مسئول عملیات سپاه استان بود هماهنگ شد و از آنجا آزاد و مسئول عملیات تیپ شد و من هم دیگر رفتم غرب کشور و عملیات نصر8 که برای اواخر سال 66 بود که دوره سوم دانشکده فرماندهی ستاد دافوس به تیپ ها اعلام کردند یک سری نیرو بفرستید و آنها هم که از خدایشان بود من و آقای خانی و خسروی و علی عالمی و سردار ابراهیمی که الان فرمانده گروه 10 محرم هست و همه اینها الان هستند ما 5 نفر رفتیم تهران و یک دوره مالک اشتری و فرمانده گردانی بود که ما نماندیم و یکی دو روز ماندیم و بعد ول کردیم رفتیم یگان و دیگر ماندیم.
ما در مقطع قبل از دافوس عملیات نصر 8 و بیت المقدس 2 و 3 یا فقط 3 را که حتما یادم هست بودیم که در این اوضاع و احوال در اواخر سال 66 و اوایل 67 بود که به ما گفتند بیایید بروید و ما آمدیم دافوس بودیم تا اواخر جنگ که دیگر قطعنامه پذیرفته شد و وضع خراب شد که ما را آزاد کردند و باز مجددا برگشتیم که به عملیات مرصاد خوردیم که شهید اخلاقی که در 17 ابی طالب بود و اصلا با ما نیامد و به عنوان بسیجی در لشکر 17 ماند در آن موقع مرخصی آمده بود و در دعای کمیل بود که گفتیم شلوغ و پلوغ است باید برویم که آن موقع تیپ در مریوان خط داشت شهید اخلاقی گفت من هم می آیم که با هم رفتیم که عملیات مرصاد شد و آنجا در رفت و برگشتی خالصی و اخلاقی و مداح ماشینشان را با آرپی جی زدند و شهید شدند که بعد آن جنگ تمام شد.
مرآت :در مجموع چند ماه در جبهه بودید؟
آنچه که به صورت رسمی ثبت شده 80 ماه است که 7 – 8 ماه برای قبل از جنگ و دوره کردستان است و بقیه هم برای دفاع مقدس است.
در اوایل سال 67 تا پذیرش قطعنامه که دافوس بودم و حدود 6ماه که در 21 حمزه مربی بودم تنها زمان طولانی بود که درجبهه حضور نداشتم.
پایان قسمت اول
انتهای پیام/ص
پایگاه خبری تحلیلی مرآت با فرمانده سپاه قائم استان سمنان به گفتگویی متفاوت پرداخته است که خواندن آن خالی از لطف نیست.
مرآت:لطفا از چگونگی ورود خود به سپاه بگویید؟
تا سوم راهنمایی درس خواندم و بعد رفتم طلبه شدم و در سال 55 یا 56 در سمنان مشغول به تحصیل شدم چون پدرم اینجا بود همزمان با درگیری های انقلاب مقدمات را فراهم کردم تا به قم بروم ، بعد پیروزی انقلاب با تشکیل سپاه و فعالیت هایی، که ما جمعی از نوجوانان در ایام پیروزی انقلاب در مسجد و محل و حوزه علمیه داشتیم، زمینه ای شد تا به مجموعه ی شکل دهنده سپاه وصل شویم.
شب ها به سپاه می رفتم .آنجا به من گفتند اگر می خواهی بیایی سنت باید 18 سال باشد. آن موقع من تنها 15 سال داشتم. همین سبب شد شناسنامه ام را با لطایفی تغییر داده و شناسنامه المثنی گرفتم و در 11 اردیبهشت 1358 درحالیکه 15 سال داشتم، وارد سپاه شدم.
سال 1358 که وارد سپاه شدیم فضای عمومی کشور اینگونه نبود که فقط ساعات اداری فعالیت کنیم، شب هم آنجا می خوابیدیم و گاه گاهی به خانه سر می زدیم.
پاییز سال 58 قرار بود اولین ماموریت به سنندج برویم برای اعزام به تهران رفتیم، گفتند کسانی که سربازی رفتند را می بریم، آنها یک تعدادی را از بین ما انتخاب کردند و ما را برگرداندند.
اولین ماموریتی که بعد آن توانستیم برویم ماموریت غرب کشور ، باختران، بود. در بهمن ماه 58 در اوج سرمای زمستان ه کرمانشاه رفتیم.
اولین بار بود که از تهران ( جای خاصی از تهران را هم ندیده بودم ایام انقلاب برای تظاهرات چندین باری به مسجد ابوذر و مسجد سمنانی ها رفته بودیم) و قم به آن طرف را می دیدیم از این طرف هم تا مشهد بیشتر نرفته بودم.
بعد از تقسیم ، ما را که حدودا 25 و 26 نفره بودیم به روانسر فرستادند.
برای اولین بار درگیری و پاکسازی های کردستان، مناطق و روستا ها را تجربه می کردیم.
مرآت: نزدیکترین دوست آن دوران شما چه کسی است؟از نحوه آشناییتان بگویید؟
از سال 58 نزدیکترین دوستی که داشتم و بعدا شهید شد شهید حاج محمود اخلاقی بود که در تظاهرات با وی آشنا شدم و بعد به این جمع شهید مهدی محب شاهدین هم اضافه شد.
مرآت :آیا خاطره خاصی هم از اولین ماموریت دارید؟
در طول عمرم یکبار امام را از نزدیک دیدم و همان یکبار هم سال 58 بود وقتی از کرمانشاه بر می گشتیم، به قم رفتیم اصرار کردیم که می خواهیم امام را ببنیم ،گفتند نمی شود ما گفتیم رزمنده هستیم از غرب آمده ایم .امام با جمع 25 نفره کلیمی ها دیدار داشتند به ما گفتند شما بروید آن گوشه بنشینید و هیچ چیز نگویید ما هم وارد شدیم هنوز تصویر امام در ذهنم است ابهت خاصی داشت در فاصله 3 -4 متری در اتاق کوچکی که بیست نفر فشرده نشسته بودند یک نفر از کلیمی ها گزارش می داد یکی ازجملات امام یادم است که می گفت که این قدر خرابی کشور به واسطه رژم پهلوی زیاد است که اگر هیچ کاری با ما نداشته باشند قریب 20سال یا سال ها طول می کشد تا کشور را بسازیم در حالیکه از همان روز اول با ما کار داشتند و ما درگیر بودیم.
برای مرحله دوم آمدیم سمنان اواخر فروردین بود 15 تا 20 روز ماندیم و بعد برگشتیم برای کردستان و کرمانشاه این دفعه ما را فرستادند کامیاران، از همان مسیری که به سمت روانسر می رویم بین کرمانشاه و سنندج است که درگیری های زیادی داشتیم.
در شهر، در مدرسه ای به نام مدرسه راهنمایی ادب مستقر شدیم که خودمان 30 نفر بودیم از آن مقطع شهید سید محمود زرگر، محب شاهدین و محمد رضا خالصی در جمع ما بودند. در برخی مناطق درگیری های متعدد داشتیم . سالگرد ورود ما به سپاه 11 اردیبشهت 59 را در کامیاران بودیم در واقع یک مرحله را پشت سرگذاشته بودیم آدم های مثلا باتجربه بودیم ولی خیلی چیزها را هم ندیده بودیم یک دوره 2 یا 3 ماه ایام بهار زیبایی داشت آن منطقه گل های لاله داشت یک عکس هایی از آن منطقه زمانی را داریم .
11 ادریبهشت درگیری پیش آمد که دو نفر کشته شدند سختی اش این بود که مااز غروب تقریبا هیچ رفت و آمدی نداشتیم و داخل مقرر بودیم، دو سه بار به مقرر ما حمله شد تیراندازی می کردند یک شب هم یادم هست که پست هامون زوجی بودند دو نفر در پشت بام بودیم دو نفر جلوی در بودیم و دو تا گوشه داشتیم که فقط یک نفر بود. آن شب من پشت دیوار بودم.دیوار هم نرده بود یک چاله ای کنار تیر برق بود حاج محمود اخلاقی طوری تنظیم می کرد که نگهبانی هایمان با هم باشد. بالاخره حاج محمود در سنگر نگهبان بود من پشت سر بودم آنها می دانستند که ما یک نگهبان بیرون داریم دور مدرسه را سنگ چین کرده بودیم تا ماشین هایی که به سمت روستا می آیند با سرعت نیایند، یک رگبار گرفتند روی دیوار مدرسه حاج محمود درجا نشست رگبار خورد به این سنگ هایی که به عنوان موانع آنجا درست کرده بودیم و از سنگ کمانه کرد به پای چشم حاج محمود. بعد من هم اسلحه ژ س را که مسلح بود گذاشتم روی رگبار و سرم را پایین گرفتم و شروع کردم به زدن، بچه های دیگر هم شروع کردند تیراندازی کردن.
در این مقطع سال 59 اصلا شرایط شکل گیری نبود ما بیشتر به شکل تیمی می رفتیم مقری بود که بچه های شاهرود و گرمسار بودند. مقر ما را بچه های شاهرود یا دامغان تحویل گرفتند ولذا بیشتر شهرستانی بودند، اعزام انجام می شد.
یکی از حوادث آنجا این بود که ما صیاد شیرازی را در کامیاران شناختیم گفتند یک افسری ارتشی است که خیلی روحیه بسیجی دارد، آن موقع راه کامیاران به سنندج بسته بود در آن مسیر ستونی از ارتش آمد که برود برای پاکسازی و از ما به عنوان کمک استفاده می شد، یک گردنه ای دارد بین کامیاران و سنندج به عنوان گردنه مروارید البته الان شرایط جاده خیلی تغییر کرده ولی رفتیم گردنه مروارید درگیری شد رفیتم جلو دیدیم کنار جاده سه تا جنازه افتاده متوجه شدیم آنها را کلی شکنجه کرده بودند یکی از صحنه های که هیچ وقت یادم نمی رود روی پشت یکی از اینها با آتش سیگار نوشته بودند کومله، یکی گفتند احتمالا تله شدیم وقتی یکی از اینها را برگرداند دیدیم پشت اینها را نوشته اند، جوان بودند 18 و 19 ساله صحنه خیلی نارحت کننده ای بود.
برگشتیم سمنان مجددا برای مرداد ماه 59 باز ما را بردند کرمانشاه از آنجا هم ما را فرستاندند تکاب که جزء شهرهای آذربایجان شرقی بود که تقریبا مردم همراه با نظام بودند یکسری عوامل دشمن در شهر نفوذ کرده بودند که قرار بود ما را ببرند به یک منطقه ای بین تکاب و شاهین دژ که خود به یک درگیری خروج از شهر شد ما رفتیم به یک درگیری که یک روستایی بود و ضد انقلاب آمده بود در آن روستا که ما روستا را از ضد انقلاب گرفتیم و رفتیم روی یک ارتفاع مستقر شدیم ارتفاع خیلی بلندی بود دو طرفش صخره بود صخره های خیلی بلند که با زحمت باید می رفتیم می آمدیم ما آنجا بودیم جنگ شروع شده بود ما نمی دانستیم جنگ چی هست، عراق آمده مقداری از خاک ما را گرفته و سیم خاردار کشیده ما با هم گریه می کردیم چرا دشمن آمده گرفته یک سیم خارداری که کشیدند یعنی دیگر جزء خاک آنها شده در فضای جوانی هم بود البته شرایط خیلی سختی داشتیم آب خوردن را به زحمت تهیه می کردیم. از یک فاصله دور از چشمه با کاسه آب جا می کردیم آب را با قاطر از ارتفاع سخت می بردیم بالا.
سرما به شدت شب ها ما رااذیت می کرد. ضد انقلاب هفته ای دو سه بار به ما حمله می کرد.درگیر بودیم.
مرآت :چگونه وارد جبهه های جنگ شدید؟
در 31 شهریور 59 که جنگ شروع شد در تکاب بودیم آنجا من یک نیروی رزمنده تکور بودم و مسئولیتی نداشتیم. آنجا با یک تیم، عملیات نامنظم را برای اولین بار در گیلانغرب تجربه کردم. زمستان 59 بود که از گیلان غرب برگشتیم آمدیم سمنان و یک مقطع 4 - 5 ماهه را در سمنان ماندیم و در مرحله بعد اردیبهشت 60 اولین بار برای عملیات نامنظم به جنوب و دزفول رفتیم. ما 6 نفر بودیم به اضافه 20 نفر بچه های بسیجی بودند. من و شهید ناصر ترحمی و آقای حسن ادب و مهندس خسروی نماینده فعلی مردم سمنان در مجلس و محمد شاهجویی و مهدی محب شاهدین پاسدار بودیم و بقیه بسیجی بودند که دو گروه شدیم، من و آقای خسروی و ادب یک گروه شدیم و رفتیم برای عملیات نامنظم .
در تابستان 60 در منطقه دشت عباس در جاده مهران -دهلران کار شناسایی، مین گذاری، کمین را انجام می دادیم آنجا یک فرماندهی به نام شهید توکل قلاوند از بچه های روستاهای اندیمشک داشتیم که خیلی روی ما هم به جهت راه و رسم زندگی در جبهه و یاد گرفتن خیلی از کارها و هم به جهت شخصیتی اثر گذاشت.
در زمان انتخابات ریاست جمهوری رجایی در منطقه بودیم ما تنها یک جایی در بیابان بودیم که اصلا هیچ دسترسی نبود در واقع پشت عراقی ها بودیم، یادم می آید که روی یک برگه مقوا اسم هایمان را نوشتیم که این جمع به محمد علی رجایی رای می دهیم و بعد همه با خودکار به جای استامپ انگشتانمان را جوهری کرده و انگشت زدیم و امضا کردیم و مقوا را فرستادیم دزفول و گفتیم اگر قبول می کنید به جای ما رای بدهید که البته بعید می دانم قبول کرده باشند چون باید شناسنامه می بود اما ما گفتیم تکلیفمان را ادا کنیم.
مرآت :هیچ کدام از دوستان همرزمتان در آغوش خودتان به شهادت رسیدند
اینکه در بغلم کسی به شهادت برسد،نه ولی در کنار هم و باهم بودیم و در همین عملیات طریق القدس فقط من تنها ماندم و بقیه همه شهید و مجروح شدند در همین عملیات در میدان مین از شهید محمد شهاب، قدرت الله زرگریان، غلامحسین کردی نسب و امیر دهرویه بچه هایی بودند که شهید شدند.
در همین عملیات بود که در سمنان خبر شهادت من را هم اشتباها داده بودند.
مرآت:اولین بار در چه سنی مسئولیت را تجربه کردید؟
اولین دوره مسئولیتم را در 17سالگی در عملیات فتح المبین تجربه کردم که فرمانده دسته شدم و چون عملیات ادغامی با ارتش بود دسته ها هم 40 نفره بود و معاون من یک ارتشی با 20 سال خدمت و 20 سال بزرگتر از من بود.
گردان ما شب دوم عملیات در مرحله اول عمل کرد، در مرحله سوم عملیات من نه به اسم ولی تقریبا شبیه معاون گروهان شده بودم یعنی جمعیتی که کنترل می کردیم بیش از 40 نفر بود. بالاخره فتح المبین تمام شد و ما 20 فروردین برگشتیم و وقتی برگشتیم یک پیامی از طرف امام آمد با نقل از فرمانده کل سپاه که آموزش یک ضرورت است و آنهایی که می توانند آموزش دهند بروند برای پادگان ها برای آموزش بسیجی ها و رزمنده ها. ما هم که فکر نمی کردیم بعدش به این زودی عملیات بعدی شروع شود،یک جمعی شدیم که از جمله آنها شهید خالصی، شهید عباسعلی اشرف، شهید ناصر ترحمی، به پادگان 21 حمزه سابق-سازمان بسیج فعلی - که مرکز آموزش بسیجیان برای اعزام به جبهه بود رفتیم ، من به عنوان مربی تاکتیک بودم و بچه های دیگر مسئولیت های دیگر داشتند که خسروی مربی تخریب و آقای مقبل مربی بدنسازی بود. همزمان با حضور ما در آنجا عملیات بیت المقدس شروع شد که ما دیگر به بیت المقدس نرسیدیم البته ما بعد از آزادسازی خرمشهر و زمانی که جسته گریخته یک درگیری هایی بود به عنوان مربی 21 حمزه رفتیم آنجا ببینیم چه خبر است. یک دوره 3 – 4 ماهه در پادگان حمزه مربی بودیم و بعد رها کردیم آمدیم سمنان.
بعد از بیت المقدس و قبل از عملیات رمضان قرار شد برویم به لشکر 17 علی بن ابیطالب. برای عملیات رمضان یک شرایطی برای من پیش آمد شاید مشکل جسمی بود که نتوانستم بروم اما بچه های ما شهید اخلاقی، محب شاهدین، آقای فرخ نژاد، سیادت و بچه های اطلاعات در عملیات رمضان بودند که دیگر تقریبا بچه های ما در این عملیات جای خودشان را پیدا کردند.
من بعد از عملیات رمضان یعنی 20/8 /61 دیگر از سمنان قهر کردم و جر و بحث شد به خاطر اینکه سپاه نمی گذاشت و می گفت به حضور شما نیاز داریم و چون به پادگان 21 حمزه هم رفته بودم می گفتند شما دیگر نباید بروید بالاخره ول کردم و آخر هم اینها برای من حکم زدند و به ضرب و زور رفتم لشکر 17 که مرحله سوم عملیات محرم را رسیدم و عملیات محرم را هم درک کردم . وقتی آنجا رفتم متوجه شدم که مهدی محب شاهدین که اولین فرمانده گردان رزم استان سمنان بود شهید شده، البته شاید بعضی شهدای استان در برخی مناطق مثلا در خرمشهر و سوسنگرد مسئولیت هایی داشتند ولی به عنوان یگان رزم اولین فرمانده محب شاهدین بود.
از نیمه راه والفجر مقدماتی من رفتم توی آموزش لشکر و بعد از آن هم رفتم توی گردان که مسئولیتم معاون گردان بود. سال 61 و بعد از عملیات محرم ما به خط پدافندی زید رفتیم. توی گردان بودیم می آمدیم می رفتیم والفجر مقدماتی را که اوایل سال 62 بود با گردان بودیم و عمل کردیم که آقای اخلاقی فرمانده گردان بود و من و آقای مهدوی نژاد کمکش می کردیم. بعد از والفجر مقدماتی رفتیم برای مهران البته این وسط ها خط پدافندی هم می خورد. بعد رفتیم والفجر 3 و والفجر 4 که بعدش اگر اشتباه نکنم برگشتیم آمدیم عملیات خیبر، از آنجا حاج محمود رفت برای عملیات. ما 2 گردان شدیم یک گردان آقای مهدوی نژاد رفت و من میخواستم بروم پیش حاج محمود توی محور که رفتم توی طرح و عملیات کنار دست و کمک حاج محمود که یک سری بچه های بسیجی طرح لبیک که شهید خالصی مسئولشان بود آمدند، دیگر آنجا بحث شد که یکی بالای سر گردان برود من بودم و شهید نوروزی بود که ما تصمیم گرفتیم خود رضا خالصی که از سمنان به عنوان فرمانده نیروها آمده بود فرمانده گردان بشود و ما کمکش کنیم که آن طرح لبیکی که اعزام شده بودند گردانی داشتند به اسم موسی کلیم الله که رفتیم پیش خالصی و توی خیبر و توی جزیره کمکش کردیم.
مرآت:آیا از فرماندهان معروف جنگ خاطره ای دارید؟
شهید زین الدین یک بار به من گفته بود برو یک گردان عراق را تحویل بگیر و من نرفته بودم که حدود 10روز با من قهر کرد من را تحویل نمی گرفت جواب سلام را می داد اما گرم نبود و بعدا گفت : تو حرف مرا گوش نکردی من به عنوان فرمانده به تو ابلاغ کرده بودم و من هم حرفم این بود که این توانایی در من نیست و هم به خاطر اینکه با حاج محمود و بچه های خودمان باشم سختم بود که جدا شوم بعد که طرح لبیک آمد بحث شد که یکی بالای سر گردان برود ما تصمیم گرفتیم رضا خالصی را به عنوان فرمانده نیروها انتخاب کردیم.
بعد از خیبر به ما گفتند بروید یک تیپ برای سمنان تحویل بگیرید به نام تیپ 28 صفر زرهی که دست بچه های اصفهان بود که قرار بود به ما تحویل بدهند که ما یگان رزم ما بشود ( به شوخی) ] ولی مگر اصفهانی ها چیزی به کسی تحویل می دهند[ آنها توی مهران خط داشتند و ما هم به خط مهران رفتیم با آقای ادب و خسروی باهم دیگر یک جمعی بودیم که رفتیم آنجا تا تیپ را تحویل بگیریم که در راه یک تصادفی پیش آمد و یک سری از بچه های ما زخمی شدند. حاج محمود توی لشکر 17 ماند و 28 صفر نیامد و به یک رمزی پیغام داد که عملیات است و تا 48 ساعت دیگر خودتان را برسانید که زنگ زدیم برای شهید خالصی و آوردیمش توی خط مهران و سرکارش گذاشتیم و گفتیم که رضا تو با شهید نوروزی باش ما میرویم سری می زنیم و 48 ساعته می آییم سوار ماشین شدیم و ماشین که حرکت کرد از همان عقب ماشین گفتیم رضا دیگر منتظر ما نباش ما داریم می رویم که هر چی داد و بیداد کرد ما دیگر رفتیم.
مرآت :در کدام عملیات مجروح شدید؟
در عملیات بدر به عنوان فرمانده گردان که یکی دو روز بیشتر فعالیت نداشتم زیرا برای اولین بار مجروح شدم البته در خیبر یک ترکش ریزی به کمرمان خورده بود که خیلی قابل ذکر نبود و خیلی هم خبردار نشدند ولی مجروحیت جدی من در عملیات بدر و کنار دجله بود که از ناحیه لگن سمت راست گلوله مستقیم از یک طرف خورده بود و از طرف دیگر درآمده بود که یک مدتی بیمارستان و تهران و سمنان بودیم،بعد از بدر که مجروحیتم بهتر شد به ما گفتند که استان سمنان باید برود به لشکر 21 امام رضا که آقای سردار قائمی که الان هم هستند و آن زمان فرمانده خوب و باصفا و با اخلاص آنجا بود که هنوز هم همان ویژگی ها را دارد ،ما رفتیم 21 امام رضا و 2 گردان از سمنان شدیم که یک گردان مسئولیتش با من بود که شهید نوروزی و شهید ابوالفضل هراتی از دامغان به من کمک می کردند و یک گردان هم آقای مهدوی نژاد بود. چون گردان رسمی سمنان از اول موسی بن جعفر بود و ما 2 گردان شده بودیم نام یک گردان دیگر را حضرت رسول گذاشتیم که دیگر هر کسی زودتر می رفت گردانش موسی بن جعفر می شد و گردان بعدی هم حضرت رسول می شد مثلا در والفجر 8 من حضرت رسول بودم و در آزادسازی مهران موسی بن جعفر بودم.
21 امام رضا علاوه بر اینکه خطوط پدافندی بود و ما با آن جاهای مختلف می رفتیم خطوط پدافندی عملیات های والفجر 8 در سال 64 و در سال 65 هم پاتک مهران و عملیات کربلای یک. در مهران 3 عملیات انجام دادیم یک بار والفجر 3 با لشکر 17 که فرمانده گردان حاج محمود بود و من و مهدوی نژاد کمکش می کردیم و یک بار هم در پاتک مهران که فرمانده گردان موسی بن جعفر بودم که دیگر شهید نوروزی به شهادت رسیده بود. در والفجر 8 کادر ما کلا تغییر کرد ابوالفضل هراتی و نوروزی به شهادت رسیده بودند. در مهران جانشین من اقای جواد خسروی بود و نفر دوم و سوم هم بودند چون توی گردان تعداد معاونین را زیاد کرده بودیم. در کربلای یک در مرحله دوم تیپ 21 امام رضا وارد شد چون ما قبل آن به خط زده بودیم و گردان های ما مصرف شده بودند و 40 روز بعدش هم کربلای یک شد در مرحله دوم به کار گرفته شدیم، ما از سمت امامزاده حسن رفتیم به سمت مهران در درگیری 2-3 روز می شد آنجا بودیم که یک روز آمدند و گفتند 5 بعدازظهر و یا بعد نماز مغرب جلسه داریم گفتیم چه جلسه ای گفتند تشکیل تیپ که برای سمنان مجوز داده شده و تیپ مستقل از صفر تا صد را خودش تشکیل بدهد و بالاخره تیپ 12 قائم در کربلای یک پایه گذاریش شکل گرفت که البته ما می گفتیم همان 21 امام رضا بمانیم و جای خوبی است چون آقای قائمی هم خیلی ویژگی خوبی داشت تقریبا خلق و خویمان با بچه ها می خورد که گفتند نه .
تیپ تشکیل شد و آنجا قرار شد هر کسی مسئولیتی بگیرد و من خیلی اصرار داشتم توی گردان بمانم که گفتند نه دیگر گردان را باید واگذار کنی در سال 65 در حالی که 22 ساله بودم مسئول عملیات تیپ شدم و و آقای علی عالمی از بچه های قدیمی جنگ که قبل این در حوزه ادوات کار می کرد معاون عملیات شد و آقای خسروی آموزش، عبدالله دخانیان آماد، آقای چتری اطلاعات، آقای محمد عماد توپخانه و شهید ایمانی نسب هم ادوات شد یک سری بچه ها هم پیش ما کار می کردند که از شهرستانهای مختلف بودند. آقای احمدی که جانشین تیپ 21 امام رضا بود فرمانده تیپ شد و آقای خانی و مهدوی نژاد به عنوان جانشین و معاون تیپ شدند و سید محمد حسینی که نیروی بسیار ارزشمندی بود که در سپاه استان هم خیلی زحمت کشید رئیس ستاد تیپ شد که بالاخره این تیپ مستقل ما هم تعیین و تکلیف شد. وقتی آمدیم گفتند بروید جنوب یک جایی پیدا کنید که بچه ها یک سری آقای فرخ نژاد و حاج جواد و آقای چتری یک مجموعه ای شدند خود ما یک مقطعی رفتیم گشتیم تا اردوگاه قائمیه در جاده دزفول -که از ما گرفتند و الان سعی داریم دوباره بگیریم و احیا کنیم – را پیدا کردیم و چون تیپ 12 قائم بود اسم پادگان قائمیه شد.
ما با تیپ توی جنوب عملیات کربلای 4 و کربلای 5 را کار کردیم و بعد از کربلای 5 یک سری مسائل داخلی بیشتر سر جابجایی نیرو پیش آمد که ما از عملیات کنار کشیدیم. در کربلای 5 خیلی شرایط سختی بود بعد از اینکه ما 10-12 گردان را به کار گرفتیم یک مدت دو سه ماه در خط پدافندی کربلای 5 که خودش یک عملیات بود آنجا بودیم که از کربلای 5 به بعد من جدا شدم و نیروی آزاد تیپ شدم که به عنوان مسئول محور می گفتند اما عملا سرکاری بود. دیگر بحث شد چه کسی به عنوان مسئول عملیات بیاید که شهید خالصی که مسئول عملیات سپاه استان بود هماهنگ شد و از آنجا آزاد و مسئول عملیات تیپ شد و من هم دیگر رفتم غرب کشور و عملیات نصر8 که برای اواخر سال 66 بود که دوره سوم دانشکده فرماندهی ستاد دافوس به تیپ ها اعلام کردند یک سری نیرو بفرستید و آنها هم که از خدایشان بود من و آقای خانی و خسروی و علی عالمی و سردار ابراهیمی که الان فرمانده گروه 10 محرم هست و همه اینها الان هستند ما 5 نفر رفتیم تهران و یک دوره مالک اشتری و فرمانده گردانی بود که ما نماندیم و یکی دو روز ماندیم و بعد ول کردیم رفتیم یگان و دیگر ماندیم.
ما در مقطع قبل از دافوس عملیات نصر 8 و بیت المقدس 2 و 3 یا فقط 3 را که حتما یادم هست بودیم که در این اوضاع و احوال در اواخر سال 66 و اوایل 67 بود که به ما گفتند بیایید بروید و ما آمدیم دافوس بودیم تا اواخر جنگ که دیگر قطعنامه پذیرفته شد و وضع خراب شد که ما را آزاد کردند و باز مجددا برگشتیم که به عملیات مرصاد خوردیم که شهید اخلاقی که در 17 ابی طالب بود و اصلا با ما نیامد و به عنوان بسیجی در لشکر 17 ماند در آن موقع مرخصی آمده بود و در دعای کمیل بود که گفتیم شلوغ و پلوغ است باید برویم که آن موقع تیپ در مریوان خط داشت شهید اخلاقی گفت من هم می آیم که با هم رفتیم که عملیات مرصاد شد و آنجا در رفت و برگشتی خالصی و اخلاقی و مداح ماشینشان را با آرپی جی زدند و شهید شدند که بعد آن جنگ تمام شد.
مرآت :در مجموع چند ماه در جبهه بودید؟
آنچه که به صورت رسمی ثبت شده 80 ماه است که 7 – 8 ماه برای قبل از جنگ و دوره کردستان است و بقیه هم برای دفاع مقدس است.
در اوایل سال 67 تا پذیرش قطعنامه که دافوس بودم و حدود 6ماه که در 21 حمزه مربی بودم تنها زمان طولانی بود که درجبهه حضور نداشتم.
پایان قسمت اول
انتهای پیام/ص
پایگاه خبری تحلیلی مرآت با فرمانده سپاه قائم استان سمنان به گفتگویی متفاوت پرداخته است که خواندن آن خالی از لطف نیست.
مرآت:لطفا از چگونگی ورود خود به سپاه بگویید؟
تا سوم راهنمایی درس خواندم و بعد رفتم طلبه شدم و در سال 55 یا 56 در سمنان مشغول به تحصیل شدم چون پدرم اینجا بود همزمان با درگیری های انقلاب مقدمات را فراهم کردم تا به قم بروم ، بعد پیروزی انقلاب با تشکیل سپاه و فعالیت هایی، که ما جمعی از نوجوانان در ایام پیروزی انقلاب در مسجد و محل و حوزه علمیه داشتیم، زمینه ای شد تا به مجموعه ی شکل دهنده سپاه وصل شویم.
شب ها به سپاه می رفتم .آنجا به من گفتند اگر می خواهی بیایی سنت باید 18 سال باشد. آن موقع من تنها 15 سال داشتم. همین سبب شد شناسنامه ام را با لطایفی تغییر داده و شناسنامه المثنی گرفتم و در 11 اردیبهشت 1358 درحالیکه 15 سال داشتم، وارد سپاه شدم.
سال 1358 که وارد سپاه شدیم فضای عمومی کشور اینگونه نبود که فقط ساعات اداری فعالیت کنیم، شب هم آنجا می خوابیدیم و گاه گاهی به خانه سر می زدیم.
پاییز سال 58 قرار بود اولین ماموریت به سنندج برویم برای اعزام به تهران رفتیم، گفتند کسانی که سربازی رفتند را می بریم، آنها یک تعدادی را از بین ما انتخاب کردند و ما را برگرداندند.
اولین ماموریتی که بعد آن توانستیم برویم ماموریت غرب کشور ، باختران، بود. در بهمن ماه 58 در اوج سرمای زمستان ه کرمانشاه رفتیم.
اولین بار بود که از تهران ( جای خاصی از تهران را هم ندیده بودم ایام انقلاب برای تظاهرات چندین باری به مسجد ابوذر و مسجد سمنانی ها رفته بودیم) و قم به آن طرف را می دیدیم از این طرف هم تا مشهد بیشتر نرفته بودم.
بعد از تقسیم ، ما را که حدودا 25 و 26 نفره بودیم به روانسر فرستادند.
برای اولین بار درگیری و پاکسازی های کردستان، مناطق و روستا ها را تجربه می کردیم.
مرآت: نزدیکترین دوست آن دوران شما چه کسی است؟از نحوه آشناییتان بگویید؟
از سال 58 نزدیکترین دوستی که داشتم و بعدا شهید شد شهید حاج محمود اخلاقی بود که در تظاهرات با وی آشنا شدم و بعد به این جمع شهید مهدی محب شاهدین هم اضافه شد.
مرآت :آیا خاطره خاصی هم از اولین ماموریت دارید؟
در طول عمرم یکبار امام را از نزدیک دیدم و همان یکبار هم سال 58 بود وقتی از کرمانشاه بر می گشتیم، به قم رفتیم اصرار کردیم که می خواهیم امام را ببنیم ،گفتند نمی شود ما گفتیم رزمنده هستیم از غرب آمده ایم .امام با جمع 25 نفره کلیمی ها دیدار داشتند به ما گفتند شما بروید آن گوشه بنشینید و هیچ چیز نگویید ما هم وارد شدیم هنوز تصویر امام در ذهنم است ابهت خاصی داشت در فاصله 3 -4 متری در اتاق کوچکی که بیست نفر فشرده نشسته بودند یک نفر از کلیمی ها گزارش می داد یکی ازجملات امام یادم است که می گفت که این قدر خرابی کشور به واسطه رژم پهلوی زیاد است که اگر هیچ کاری با ما نداشته باشند قریب 20سال یا سال ها طول می کشد تا کشور را بسازیم در حالیکه از همان روز اول با ما کار داشتند و ما درگیر بودیم.
برای مرحله دوم آمدیم سمنان اواخر فروردین بود 15 تا 20 روز ماندیم و بعد برگشتیم برای کردستان و کرمانشاه این دفعه ما را فرستادند کامیاران، از همان مسیری که به سمت روانسر می رویم بین کرمانشاه و سنندج است که درگیری های زیادی داشتیم.
در شهر، در مدرسه ای به نام مدرسه راهنمایی ادب مستقر شدیم که خودمان 30 نفر بودیم از آن مقطع شهید سید محمود زرگر، محب شاهدین و محمد رضا خالصی در جمع ما بودند. در برخی مناطق درگیری های متعدد داشتیم . سالگرد ورود ما به سپاه 11 اردیبشهت 59 را در کامیاران بودیم در واقع یک مرحله را پشت سرگذاشته بودیم آدم های مثلا باتجربه بودیم ولی خیلی چیزها را هم ندیده بودیم یک دوره 2 یا 3 ماه ایام بهار زیبایی داشت آن منطقه گل های لاله داشت یک عکس هایی از آن منطقه زمانی را داریم .
11 ادریبهشت درگیری پیش آمد که دو نفر کشته شدند سختی اش این بود که مااز غروب تقریبا هیچ رفت و آمدی نداشتیم و داخل مقرر بودیم، دو سه بار به مقرر ما حمله شد تیراندازی می کردند یک شب هم یادم هست که پست هامون زوجی بودند دو نفر در پشت بام بودیم دو نفر جلوی در بودیم و دو تا گوشه داشتیم که فقط یک نفر بود. آن شب من پشت دیوار بودم.دیوار هم نرده بود یک چاله ای کنار تیر برق بود حاج محمود اخلاقی طوری تنظیم می کرد که نگهبانی هایمان با هم باشد. بالاخره حاج محمود در سنگر نگهبان بود من پشت سر بودم آنها می دانستند که ما یک نگهبان بیرون داریم دور مدرسه را سنگ چین کرده بودیم تا ماشین هایی که به سمت روستا می آیند با سرعت نیایند، یک رگبار گرفتند روی دیوار مدرسه حاج محمود درجا نشست رگبار خورد به این سنگ هایی که به عنوان موانع آنجا درست کرده بودیم و از سنگ کمانه کرد به پای چشم حاج محمود. بعد من هم اسلحه ژ س را که مسلح بود گذاشتم روی رگبار و سرم را پایین گرفتم و شروع کردم به زدن، بچه های دیگر هم شروع کردند تیراندازی کردن.
در این مقطع سال 59 اصلا شرایط شکل گیری نبود ما بیشتر به شکل تیمی می رفتیم مقری بود که بچه های شاهرود و گرمسار بودند. مقر ما را بچه های شاهرود یا دامغان تحویل گرفتند ولذا بیشتر شهرستانی بودند، اعزام انجام می شد.
یکی از حوادث آنجا این بود که ما صیاد شیرازی را در کامیاران شناختیم گفتند یک افسری ارتشی است که خیلی روحیه بسیجی دارد، آن موقع راه کامیاران به سنندج بسته بود در آن مسیر ستونی از ارتش آمد که برود برای پاکسازی و از ما به عنوان کمک استفاده می شد، یک گردنه ای دارد بین کامیاران و سنندج به عنوان گردنه مروارید البته الان شرایط جاده خیلی تغییر کرده ولی رفتیم گردنه مروارید درگیری شد رفیتم جلو دیدیم کنار جاده سه تا جنازه افتاده متوجه شدیم آنها را کلی شکنجه کرده بودند یکی از صحنه های که هیچ وقت یادم نمی رود روی پشت یکی از اینها با آتش سیگار نوشته بودند کومله، یکی گفتند احتمالا تله شدیم وقتی یکی از اینها را برگرداند دیدیم پشت اینها را نوشته اند، جوان بودند 18 و 19 ساله صحنه خیلی نارحت کننده ای بود.
برگشتیم سمنان مجددا برای مرداد ماه 59 باز ما را بردند کرمانشاه از آنجا هم ما را فرستاندند تکاب که جزء شهرهای آذربایجان شرقی بود که تقریبا مردم همراه با نظام بودند یکسری عوامل دشمن در شهر نفوذ کرده بودند که قرار بود ما را ببرند به یک منطقه ای بین تکاب و شاهین دژ که خود به یک درگیری خروج از شهر شد ما رفتیم به یک درگیری که یک روستایی بود و ضد انقلاب آمده بود در آن روستا که ما روستا را از ضد انقلاب گرفتیم و رفتیم روی یک ارتفاع مستقر شدیم ارتفاع خیلی بلندی بود دو طرفش صخره بود صخره های خیلی بلند که با زحمت باید می رفتیم می آمدیم ما آنجا بودیم جنگ شروع شده بود ما نمی دانستیم جنگ چی هست، عراق آمده مقداری از خاک ما را گرفته و سیم خاردار کشیده ما با هم گریه می کردیم چرا دشمن آمده گرفته یک سیم خارداری که کشیدند یعنی دیگر جزء خاک آنها شده در فضای جوانی هم بود البته شرایط خیلی سختی داشتیم آب خوردن را به زحمت تهیه می کردیم. از یک فاصله دور از چشمه با کاسه آب جا می کردیم آب را با قاطر از ارتفاع سخت می بردیم بالا.
سرما به شدت شب ها ما رااذیت می کرد. ضد انقلاب هفته ای دو سه بار به ما حمله می کرد.درگیر بودیم.
مرآت :چگونه وارد جبهه های جنگ شدید؟
در 31 شهریور 59 که جنگ شروع شد در تکاب بودیم آنجا من یک نیروی رزمنده تکور بودم و مسئولیتی نداشتیم. آنجا با یک تیم، عملیات نامنظم را برای اولین بار در گیلانغرب تجربه کردم. زمستان 59 بود که از گیلان غرب برگشتیم آمدیم سمنان و یک مقطع 4 - 5 ماهه را در سمنان ماندیم و در مرحله بعد اردیبهشت 60 اولین بار برای عملیات نامنظم به جنوب و دزفول رفتیم. ما 6 نفر بودیم به اضافه 20 نفر بچه های بسیجی بودند. من و شهید ناصر ترحمی و آقای حسن ادب و مهندس خسروی نماینده فعلی مردم سمنان در مجلس و محمد شاهجویی و مهدی محب شاهدین پاسدار بودیم و بقیه بسیجی بودند که دو گروه شدیم، من و آقای خسروی و ادب یک گروه شدیم و رفتیم برای عملیات نامنظم .
در تابستان 60 در منطقه دشت عباس در جاده مهران -دهلران کار شناسایی، مین گذاری، کمین را انجام می دادیم آنجا یک فرماندهی به نام شهید توکل قلاوند از بچه های روستاهای اندیمشک داشتیم که خیلی روی ما هم به جهت راه و رسم زندگی در جبهه و یاد گرفتن خیلی از کارها و هم به جهت شخصیتی اثر گذاشت.
در زمان انتخابات ریاست جمهوری رجایی در منطقه بودیم ما تنها یک جایی در بیابان بودیم که اصلا هیچ دسترسی نبود در واقع پشت عراقی ها بودیم، یادم می آید که روی یک برگه مقوا اسم هایمان را نوشتیم که این جمع به محمد علی رجایی رای می دهیم و بعد همه با خودکار به جای استامپ انگشتانمان را جوهری کرده و انگشت زدیم و امضا کردیم و مقوا را فرستادیم دزفول و گفتیم اگر قبول می کنید به جای ما رای بدهید که البته بعید می دانم قبول کرده باشند چون باید شناسنامه می بود اما ما گفتیم تکلیفمان را ادا کنیم.
مرآت :هیچ کدام از دوستان همرزمتان در آغوش خودتان به شهادت رسیدند
اینکه در بغلم کسی به شهادت برسد،نه ولی در کنار هم و باهم بودیم و در همین عملیات طریق القدس فقط من تنها ماندم و بقیه همه شهید و مجروح شدند در همین عملیات در میدان مین از شهید محمد شهاب، قدرت الله زرگریان، غلامحسین کردی نسب و امیر دهرویه بچه هایی بودند که شهید شدند.
در همین عملیات بود که در سمنان خبر شهادت من را هم اشتباها داده بودند.
مرآت:اولین بار در چه سنی مسئولیت را تجربه کردید؟
اولین دوره مسئولیتم را در 17سالگی در عملیات فتح المبین تجربه کردم که فرمانده دسته شدم و چون عملیات ادغامی با ارتش بود دسته ها هم 40 نفره بود و معاون من یک ارتشی با 20 سال خدمت و 20 سال بزرگتر از من بود.
گردان ما شب دوم عملیات در مرحله اول عمل کرد، در مرحله سوم عملیات من نه به اسم ولی تقریبا شبیه معاون گروهان شده بودم یعنی جمعیتی که کنترل می کردیم بیش از 40 نفر بود. بالاخره فتح المبین تمام شد و ما 20 فروردین برگشتیم و وقتی برگشتیم یک پیامی از طرف امام آمد با نقل از فرمانده کل سپاه که آموزش یک ضرورت است و آنهایی که می توانند آموزش دهند بروند برای پادگان ها برای آموزش بسیجی ها و رزمنده ها. ما هم که فکر نمی کردیم بعدش به این زودی عملیات بعدی شروع شود،یک جمعی شدیم که از جمله آنها شهید خالصی، شهید عباسعلی اشرف، شهید ناصر ترحمی، به پادگان 21 حمزه سابق-سازمان بسیج فعلی - که مرکز آموزش بسیجیان برای اعزام به جبهه بود رفتیم ، من به عنوان مربی تاکتیک بودم و بچه های دیگر مسئولیت های دیگر داشتند که خسروی مربی تخریب و آقای مقبل مربی بدنسازی بود. همزمان با حضور ما در آنجا عملیات بیت المقدس شروع شد که ما دیگر به بیت المقدس نرسیدیم البته ما بعد از آزادسازی خرمشهر و زمانی که جسته گریخته یک درگیری هایی بود به عنوان مربی 21 حمزه رفتیم آنجا ببینیم چه خبر است. یک دوره 3 – 4 ماهه در پادگان حمزه مربی بودیم و بعد رها کردیم آمدیم سمنان.
بعد از بیت المقدس و قبل از عملیات رمضان قرار شد برویم به لشکر 17 علی بن ابیطالب. برای عملیات رمضان یک شرایطی برای من پیش آمد شاید مشکل جسمی بود که نتوانستم بروم اما بچه های ما شهید اخلاقی، محب شاهدین، آقای فرخ نژاد، سیادت و بچه های اطلاعات در عملیات رمضان بودند که دیگر تقریبا بچه های ما در این عملیات جای خودشان را پیدا کردند.
من بعد از عملیات رمضان یعنی 20/8 /61 دیگر از سمنان قهر کردم و جر و بحث شد به خاطر اینکه سپاه نمی گذاشت و می گفت به حضور شما نیاز داریم و چون به پادگان 21 حمزه هم رفته بودم می گفتند شما دیگر نباید بروید بالاخره ول کردم و آخر هم اینها برای من حکم زدند و به ضرب و زور رفتم لشکر 17 که مرحله سوم عملیات محرم را رسیدم و عملیات محرم را هم درک کردم . وقتی آنجا رفتم متوجه شدم که مهدی محب شاهدین که اولین فرمانده گردان رزم استان سمنان بود شهید شده، البته شاید بعضی شهدای استان در برخی مناطق مثلا در خرمشهر و سوسنگرد مسئولیت هایی داشتند ولی به عنوان یگان رزم اولین فرمانده محب شاهدین بود.
از نیمه راه والفجر مقدماتی من رفتم توی آموزش لشکر و بعد از آن هم رفتم توی گردان که مسئولیتم معاون گردان بود. سال 61 و بعد از عملیات محرم ما به خط پدافندی زید رفتیم. توی گردان بودیم می آمدیم می رفتیم والفجر مقدماتی را که اوایل سال 62 بود با گردان بودیم و عمل کردیم که آقای اخلاقی فرمانده گردان بود و من و آقای مهدوی نژاد کمکش می کردیم. بعد از والفجر مقدماتی رفتیم برای مهران البته این وسط ها خط پدافندی هم می خورد. بعد رفتیم والفجر 3 و والفجر 4 که بعدش اگر اشتباه نکنم برگشتیم آمدیم عملیات خیبر، از آنجا حاج محمود رفت برای عملیات. ما 2 گردان شدیم یک گردان آقای مهدوی نژاد رفت و من میخواستم بروم پیش حاج محمود توی محور که رفتم توی طرح و عملیات کنار دست و کمک حاج محمود که یک سری بچه های بسیجی طرح لبیک که شهید خالصی مسئولشان بود آمدند، دیگر آنجا بحث شد که یکی بالای سر گردان برود من بودم و شهید نوروزی بود که ما تصمیم گرفتیم خود رضا خالصی که از سمنان به عنوان فرمانده نیروها آمده بود فرمانده گردان بشود و ما کمکش کنیم که آن طرح لبیکی که اعزام شده بودند گردانی داشتند به اسم موسی کلیم الله که رفتیم پیش خالصی و توی خیبر و توی جزیره کمکش کردیم.
مرآت:آیا از فرماندهان معروف جنگ خاطره ای دارید؟
شهید زین الدین یک بار به من گفته بود برو یک گردان عراق را تحویل بگیر و من نرفته بودم که حدود 10روز با من قهر کرد من را تحویل نمی گرفت جواب سلام را می داد اما گرم نبود و بعدا گفت : تو حرف مرا گوش نکردی من به عنوان فرمانده به تو ابلاغ کرده بودم و من هم حرفم این بود که این توانایی در من نیست و هم به خاطر اینکه با حاج محمود و بچه های خودمان باشم سختم بود که جدا شوم بعد که طرح لبیک آمد بحث شد که یکی بالای سر گردان برود ما تصمیم گرفتیم رضا خالصی را به عنوان فرمانده نیروها انتخاب کردیم.
بعد از خیبر به ما گفتند بروید یک تیپ برای سمنان تحویل بگیرید به نام تیپ 28 صفر زرهی که دست بچه های اصفهان بود که قرار بود به ما تحویل بدهند که ما یگان رزم ما بشود ( به شوخی) ] ولی مگر اصفهانی ها چیزی به کسی تحویل می دهند[ آنها توی مهران خط داشتند و ما هم به خط مهران رفتیم با آقای ادب و خسروی باهم دیگر یک جمعی بودیم که رفتیم آنجا تا تیپ را تحویل بگیریم که در راه یک تصادفی پیش آمد و یک سری از بچه های ما زخمی شدند. حاج محمود توی لشکر 17 ماند و 28 صفر نیامد و به یک رمزی پیغام داد که عملیات است و تا 48 ساعت دیگر خودتان را برسانید که زنگ زدیم برای شهید خالصی و آوردیمش توی خط مهران و سرکارش گذاشتیم و گفتیم که رضا تو با شهید نوروزی باش ما میرویم سری می زنیم و 48 ساعته می آییم سوار ماشین شدیم و ماشین که حرکت کرد از همان عقب ماشین گفتیم رضا دیگر منتظر ما نباش ما داریم می رویم که هر چی داد و بیداد کرد ما دیگر رفتیم.
مرآت :در کدام عملیات مجروح شدید؟
در عملیات بدر به عنوان فرمانده گردان که یکی دو روز بیشتر فعالیت نداشتم زیرا برای اولین بار مجروح شدم البته در خیبر یک ترکش ریزی به کمرمان خورده بود که خیلی قابل ذکر نبود و خیلی هم خبردار نشدند ولی مجروحیت جدی من در عملیات بدر و کنار دجله بود که از ناحیه لگن سمت راست گلوله مستقیم از یک طرف خورده بود و از طرف دیگر درآمده بود که یک مدتی بیمارستان و تهران و سمنان بودیم،بعد از بدر که مجروحیتم بهتر شد به ما گفتند که استان سمنان باید برود به لشکر 21 امام رضا که آقای سردار قائمی که الان هم هستند و آن زمان فرمانده خوب و باصفا و با اخلاص آنجا بود که هنوز هم همان ویژگی ها را دارد ،ما رفتیم 21 امام رضا و 2 گردان از سمنان شدیم که یک گردان مسئولیتش با من بود که شهید نوروزی و شهید ابوالفضل هراتی از دامغان به من کمک می کردند و یک گردان هم آقای مهدوی نژاد بود. چون گردان رسمی سمنان از اول موسی بن جعفر بود و ما 2 گردان شده بودیم نام یک گردان دیگر را حضرت رسول گذاشتیم که دیگر هر کسی زودتر می رفت گردانش موسی بن جعفر می شد و گردان بعدی هم حضرت رسول می شد مثلا در والفجر 8 من حضرت رسول بودم و در آزادسازی مهران موسی بن جعفر بودم.
21 امام رضا علاوه بر اینکه خطوط پدافندی بود و ما با آن جاهای مختلف می رفتیم خطوط پدافندی عملیات های والفجر 8 در سال 64 و در سال 65 هم پاتک مهران و عملیات کربلای یک. در مهران 3 عملیات انجام دادیم یک بار والفجر 3 با لشکر 17 که فرمانده گردان حاج محمود بود و من و مهدوی نژاد کمکش می کردیم و یک بار هم در پاتک مهران که فرمانده گردان موسی بن جعفر بودم که دیگر شهید نوروزی به شهادت رسیده بود. در والفجر 8 کادر ما کلا تغییر کرد ابوالفضل هراتی و نوروزی به شهادت رسیده بودند. در مهران جانشین من اقای جواد خسروی بود و نفر دوم و سوم هم بودند چون توی گردان تعداد معاونین را زیاد کرده بودیم. در کربلای یک در مرحله دوم تیپ 21 امام رضا وارد شد چون ما قبل آن به خط زده بودیم و گردان های ما مصرف شده بودند و 40 روز بعدش هم کربلای یک شد در مرحله دوم به کار گرفته شدیم، ما از سمت امامزاده حسن رفتیم به سمت مهران در درگیری 2-3 روز می شد آنجا بودیم که یک روز آمدند و گفتند 5 بعدازظهر و یا بعد نماز مغرب جلسه داریم گفتیم چه جلسه ای گفتند تشکیل تیپ که برای سمنان مجوز داده شده و تیپ مستقل از صفر تا صد را خودش تشکیل بدهد و بالاخره تیپ 12 قائم در کربلای یک پایه گذاریش شکل گرفت که البته ما می گفتیم همان 21 امام رضا بمانیم و جای خوبی است چون آقای قائمی هم خیلی ویژگی خوبی داشت تقریبا خلق و خویمان با بچه ها می خورد که گفتند نه .
تیپ تشکیل شد و آنجا قرار شد هر کسی مسئولیتی بگیرد و من خیلی اصرار داشتم توی گردان بمانم که گفتند نه دیگر گردان را باید واگذار کنی در سال 65 در حالی که 22 ساله بودم مسئول عملیات تیپ شدم و و آقای علی عالمی از بچه های قدیمی جنگ که قبل این در حوزه ادوات کار می کرد معاون عملیات شد و آقای خسروی آموزش، عبدالله دخانیان آماد، آقای چتری اطلاعات، آقای محمد عماد توپخانه و شهید ایمانی نسب هم ادوات شد یک سری بچه ها هم پیش ما کار می کردند که از شهرستانهای مختلف بودند. آقای احمدی که جانشین تیپ 21 امام رضا بود فرمانده تیپ شد و آقای خانی و مهدوی نژاد به عنوان جانشین و معاون تیپ شدند و سید محمد حسینی که نیروی بسیار ارزشمندی بود که در سپاه استان هم خیلی زحمت کشید رئیس ستاد تیپ شد که بالاخره این تیپ مستقل ما هم تعیین و تکلیف شد. وقتی آمدیم گفتند بروید جنوب یک جایی پیدا کنید که بچه ها یک سری آقای فرخ نژاد و حاج جواد و آقای چتری یک مجموعه ای شدند خود ما یک مقطعی رفتیم گشتیم تا اردوگاه قائمیه در جاده دزفول -که از ما گرفتند و الان سعی داریم دوباره بگیریم و احیا کنیم – را پیدا کردیم و چون تیپ 12 قائم بود اسم پادگان قائمیه شد.
ما با تیپ توی جنوب عملیات کربلای 4 و کربلای 5 را کار کردیم و بعد از کربلای 5 یک سری مسائل داخلی بیشتر سر جابجایی نیرو پیش آمد که ما از عملیات کنار کشیدیم. در کربلای 5 خیلی شرایط سختی بود بعد از اینکه ما 10-12 گردان را به کار گرفتیم یک مدت دو سه ماه در خط پدافندی کربلای 5 که خودش یک عملیات بود آنجا بودیم که از کربلای 5 به بعد من جدا شدم و نیروی آزاد تیپ شدم که به عنوان مسئول محور می گفتند اما عملا سرکاری بود. دیگر بحث شد چه کسی به عنوان مسئول عملیات بیاید که شهید خالصی که مسئول عملیات سپاه استان بود هماهنگ شد و از آنجا آزاد و مسئول عملیات تیپ شد و من هم دیگر رفتم غرب کشور و عملیات نصر8 که برای اواخر سال 66 بود که دوره سوم دانشکده فرماندهی ستاد دافوس به تیپ ها اعلام کردند یک سری نیرو بفرستید و آنها هم که از خدایشان بود من و آقای خانی و خسروی و علی عالمی و سردار ابراهیمی که الان فرمانده گروه 10 محرم هست و همه اینها الان هستند ما 5 نفر رفتیم تهران و یک دوره مالک اشتری و فرمانده گردانی بود که ما نماندیم و یکی دو روز ماندیم و بعد ول کردیم رفتیم یگان و دیگر ماندیم.
ما در مقطع قبل از دافوس عملیات نصر 8 و بیت المقدس 2 و 3 یا فقط 3 را که حتما یادم هست بودیم که در این اوضاع و احوال در اواخر سال 66 و اوایل 67 بود که به ما گفتند بیایید بروید و ما آمدیم دافوس بودیم تا اواخر جنگ که دیگر قطعنامه پذیرفته شد و وضع خراب شد که ما را آزاد کردند و باز مجددا برگشتیم که به عملیات مرصاد خوردیم که شهید اخلاقی که در 17 ابی طالب بود و اصلا با ما نیامد و به عنوان بسیجی در لشکر 17 ماند در آن موقع مرخصی آمده بود و در دعای کمیل بود که گفتیم شلوغ و پلوغ است باید برویم که آن موقع تیپ در مریوان خط داشت شهید اخلاقی گفت من هم می آیم که با هم رفتیم که عملیات مرصاد شد و آنجا در رفت و برگشتی خالصی و اخلاقی و مداح ماشینشان را با آرپی جی زدند و شهید شدند که بعد آن جنگ تمام شد.
مرآت :در مجموع چند ماه در جبهه بودید؟
آنچه که به صورت رسمی ثبت شده 80 ماه است که 7 – 8 ماه برای قبل از جنگ و دوره کردستان است و بقیه هم برای دفاع مقدس است.
در اوایل سال 67 تا پذیرش قطعنامه که دافوس بودم و حدود 6ماه که در 21 حمزه مربی بودم تنها زمان طولانی بود که درجبهه حضور نداشتم.
پایان قسمت اول
انتهای پیام/ص
پایگاه خبری تحلیلی مرآت با فرمانده سپاه قائم استان سمنان به گفتگویی متفاوت پرداخته است که خواندن آن خالی از لطف نیست.
مرآت:لطفا از چگونگی ورود خود به سپاه بگویید؟
تا سوم راهنمایی درس خواندم و بعد رفتم طلبه شدم و در سال 55 یا 56 در سمنان مشغول به تحصیل شدم چون پدرم اینجا بود همزمان با درگیری های انقلاب مقدمات را فراهم کردم تا به قم بروم ، بعد پیروزی انقلاب با تشکیل سپاه و فعالیت هایی، که ما جمعی از نوجوانان در ایام پیروزی انقلاب در مسجد و محل و حوزه علمیه داشتیم، زمینه ای شد تا به مجموعه ی شکل دهنده سپاه وصل شویم.
شب ها به سپاه می رفتم .آنجا به من گفتند اگر می خواهی بیایی سنت باید 18 سال باشد. آن موقع من تنها 15 سال داشتم. همین سبب شد شناسنامه ام را با لطایفی تغییر داده و شناسنامه المثنی گرفتم و در 11 اردیبهشت 1358 درحالیکه 15 سال داشتم، وارد سپاه شدم.
سال 1358 که وارد سپاه شدیم فضای عمومی کشور اینگونه نبود که فقط ساعات اداری فعالیت کنیم، شب هم آنجا می خوابیدیم و گاه گاهی به خانه سر می زدیم.
پاییز سال 58 قرار بود اولین ماموریت به سنندج برویم برای اعزام به تهران رفتیم، گفتند کسانی که سربازی رفتند را می بریم، آنها یک تعدادی را از بین ما انتخاب کردند و ما را برگرداندند.
اولین ماموریتی که بعد آن توانستیم برویم ماموریت غرب کشور ، باختران، بود. در بهمن ماه 58 در اوج سرمای زمستان ه کرمانشاه رفتیم.
اولین بار بود که از تهران ( جای خاصی از تهران را هم ندیده بودم ایام انقلاب برای تظاهرات چندین باری به مسجد ابوذر و مسجد سمنانی ها رفته بودیم) و قم به آن طرف را می دیدیم از این طرف هم تا مشهد بیشتر نرفته بودم.
بعد از تقسیم ، ما را که حدودا 25 و 26 نفره بودیم به روانسر فرستادند.
برای اولین بار درگیری و پاکسازی های کردستان، مناطق و روستا ها را تجربه می کردیم.
مرآت: نزدیکترین دوست آن دوران شما چه کسی است؟از نحوه آشناییتان بگویید؟
از سال 58 نزدیکترین دوستی که داشتم و بعدا شهید شد شهید حاج محمود اخلاقی بود که در تظاهرات با وی آشنا شدم و بعد به این جمع شهید مهدی محب شاهدین هم اضافه شد.
مرآت :آیا خاطره خاصی هم از اولین ماموریت دارید؟
در طول عمرم یکبار امام را از نزدیک دیدم و همان یکبار هم سال 58 بود وقتی از کرمانشاه بر می گشتیم، به قم رفتیم اصرار کردیم که می خواهیم امام را ببنیم ،گفتند نمی شود ما گفتیم رزمنده هستیم از غرب آمده ایم .امام با جمع 25 نفره کلیمی ها دیدار داشتند به ما گفتند شما بروید آن گوشه بنشینید و هیچ چیز نگویید ما هم وارد شدیم هنوز تصویر امام در ذهنم است ابهت خاصی داشت در فاصله 3 -4 متری در اتاق کوچکی که بیست نفر فشرده نشسته بودند یک نفر از کلیمی ها گزارش می داد یکی ازجملات امام یادم است که می گفت که این قدر خرابی کشور به واسطه رژم پهلوی زیاد است که اگر هیچ کاری با ما نداشته باشند قریب 20سال یا سال ها طول می کشد تا کشور را بسازیم در حالیکه از همان روز اول با ما کار داشتند و ما درگیر بودیم.
برای مرحله دوم آمدیم سمنان اواخر فروردین بود 15 تا 20 روز ماندیم و بعد برگشتیم برای کردستان و کرمانشاه این دفعه ما را فرستادند کامیاران، از همان مسیری که به سمت روانسر می رویم بین کرمانشاه و سنندج است که درگیری های زیادی داشتیم.
در شهر، در مدرسه ای به نام مدرسه راهنمایی ادب مستقر شدیم که خودمان 30 نفر بودیم از آن مقطع شهید سید محمود زرگر، محب شاهدین و محمد رضا خالصی در جمع ما بودند. در برخی مناطق درگیری های متعدد داشتیم . سالگرد ورود ما به سپاه 11 اردیبشهت 59 را در کامیاران بودیم در واقع یک مرحله را پشت سرگذاشته بودیم آدم های مثلا باتجربه بودیم ولی خیلی چیزها را هم ندیده بودیم یک دوره 2 یا 3 ماه ایام بهار زیبایی داشت آن منطقه گل های لاله داشت یک عکس هایی از آن منطقه زمانی را داریم .
11 ادریبهشت درگیری پیش آمد که دو نفر کشته شدند سختی اش این بود که مااز غروب تقریبا هیچ رفت و آمدی نداشتیم و داخل مقرر بودیم، دو سه بار به مقرر ما حمله شد تیراندازی می کردند یک شب هم یادم هست که پست هامون زوجی بودند دو نفر در پشت بام بودیم دو نفر جلوی در بودیم و دو تا گوشه داشتیم که فقط یک نفر بود. آن شب من پشت دیوار بودم.دیوار هم نرده بود یک چاله ای کنار تیر برق بود حاج محمود اخلاقی طوری تنظیم می کرد که نگهبانی هایمان با هم باشد. بالاخره حاج محمود در سنگر نگهبان بود من پشت سر بودم آنها می دانستند که ما یک نگهبان بیرون داریم دور مدرسه را سنگ چین کرده بودیم تا ماشین هایی که به سمت روستا می آیند با سرعت نیایند، یک رگبار گرفتند روی دیوار مدرسه حاج محمود درجا نشست رگبار خورد به این سنگ هایی که به عنوان موانع آنجا درست کرده بودیم و از سنگ کمانه کرد به پای چشم حاج محمود. بعد من هم اسلحه ژ س را که مسلح بود گذاشتم روی رگبار و سرم را پایین گرفتم و شروع کردم به زدن، بچه های دیگر هم شروع کردند تیراندازی کردن.
در این مقطع سال 59 اصلا شرایط شکل گیری نبود ما بیشتر به شکل تیمی می رفتیم مقری بود که بچه های شاهرود و گرمسار بودند. مقر ما را بچه های شاهرود یا دامغان تحویل گرفتند ولذا بیشتر شهرستانی بودند، اعزام انجام می شد.
یکی از حوادث آنجا این بود که ما صیاد شیرازی را در کامیاران شناختیم گفتند یک افسری ارتشی است که خیلی روحیه بسیجی دارد، آن موقع راه کامیاران به سنندج بسته بود در آن مسیر ستونی از ارتش آمد که برود برای پاکسازی و از ما به عنوان کمک استفاده می شد، یک گردنه ای دارد بین کامیاران و سنندج به عنوان گردنه مروارید البته الان شرایط جاده خیلی تغییر کرده ولی رفتیم گردنه مروارید درگیری شد رفیتم جلو دیدیم کنار جاده سه تا جنازه افتاده متوجه شدیم آنها را کلی شکنجه کرده بودند یکی از صحنه های که هیچ وقت یادم نمی رود روی پشت یکی از اینها با آتش سیگار نوشته بودند کومله، یکی گفتند احتمالا تله شدیم وقتی یکی از اینها را برگرداند دیدیم پشت اینها را نوشته اند، جوان بودند 18 و 19 ساله صحنه خیلی نارحت کننده ای بود.
برگشتیم سمنان مجددا برای مرداد ماه 59 باز ما را بردند کرمانشاه از آنجا هم ما را فرستاندند تکاب که جزء شهرهای آذربایجان شرقی بود که تقریبا مردم همراه با نظام بودند یکسری عوامل دشمن در شهر نفوذ کرده بودند که قرار بود ما را ببرند به یک منطقه ای بین تکاب و شاهین دژ که خود به یک درگیری خروج از شهر شد ما رفتیم به یک درگیری که یک روستایی بود و ضد انقلاب آمده بود در آن روستا که ما روستا را از ضد انقلاب گرفتیم و رفتیم روی یک ارتفاع مستقر شدیم ارتفاع خیلی بلندی بود دو طرفش صخره بود صخره های خیلی بلند که با زحمت باید می رفتیم می آمدیم ما آنجا بودیم جنگ شروع شده بود ما نمی دانستیم جنگ چی هست، عراق آمده مقداری از خاک ما را گرفته و سیم خاردار کشیده ما با هم گریه می کردیم چرا دشمن آمده گرفته یک سیم خارداری که کشیدند یعنی دیگر جزء خاک آنها شده در فضای جوانی هم بود البته شرایط خیلی سختی داشتیم آب خوردن را به زحمت تهیه می کردیم. از یک فاصله دور از چشمه با کاسه آب جا می کردیم آب را با قاطر از ارتفاع سخت می بردیم بالا.
سرما به شدت شب ها ما رااذیت می کرد. ضد انقلاب هفته ای دو سه بار به ما حمله می کرد.درگیر بودیم.
مرآت :چگونه وارد جبهه های جنگ شدید؟
در 31 شهریور 59 که جنگ شروع شد در تکاب بودیم آنجا من یک نیروی رزمنده تکور بودم و مسئولیتی نداشتیم. آنجا با یک تیم، عملیات نامنظم را برای اولین بار در گیلانغرب تجربه کردم. زمستان 59 بود که از گیلان غرب برگشتیم آمدیم سمنان و یک مقطع 4 - 5 ماهه را در سمنان ماندیم و در مرحله بعد اردیبهشت 60 اولین بار برای عملیات نامنظم به جنوب و دزفول رفتیم. ما 6 نفر بودیم به اضافه 20 نفر بچه های بسیجی بودند. من و شهید ناصر ترحمی و آقای حسن ادب و مهندس خسروی نماینده فعلی مردم سمنان در مجلس و محمد شاهجویی و مهدی محب شاهدین پاسدار بودیم و بقیه بسیجی بودند که دو گروه شدیم، من و آقای خسروی و ادب یک گروه شدیم و رفتیم برای عملیات نامنظم .
در تابستان 60 در منطقه دشت عباس در جاده مهران -دهلران کار شناسایی، مین گذاری، کمین را انجام می دادیم آنجا یک فرماندهی به نام شهید توکل قلاوند از بچه های روستاهای اندیمشک داشتیم که خیلی روی ما هم به جهت راه و رسم زندگی در جبهه و یاد گرفتن خیلی از کارها و هم به جهت شخصیتی اثر گذاشت.
در زمان انتخابات ریاست جمهوری رجایی در منطقه بودیم ما تنها یک جایی در بیابان بودیم که اصلا هیچ دسترسی نبود در واقع پشت عراقی ها بودیم، یادم می آید که روی یک برگه مقوا اسم هایمان را نوشتیم که این جمع به محمد علی رجایی رای می دهیم و بعد همه با خودکار به جای استامپ انگشتانمان را جوهری کرده و انگشت زدیم و امضا کردیم و مقوا را فرستادیم دزفول و گفتیم اگر قبول می کنید به جای ما رای بدهید که البته بعید می دانم قبول کرده باشند چون باید شناسنامه می بود اما ما گفتیم تکلیفمان را ادا کنیم.
مرآت :هیچ کدام از دوستان همرزمتان در آغوش خودتان به شهادت رسیدند
اینکه در بغلم کسی به شهادت برسد،نه ولی در کنار هم و باهم بودیم و در همین عملیات طریق القدس فقط من تنها ماندم و بقیه همه شهید و مجروح شدند در همین عملیات در میدان مین از شهید محمد شهاب، قدرت الله زرگریان، غلامحسین کردی نسب و امیر دهرویه بچه هایی بودند که شهید شدند.
در همین عملیات بود که در سمنان خبر شهادت من را هم اشتباها داده بودند.
مرآت:اولین بار در چه سنی مسئولیت را تجربه کردید؟
اولین دوره مسئولیتم را در 17سالگی در عملیات فتح المبین تجربه کردم که فرمانده دسته شدم و چون عملیات ادغامی با ارتش بود دسته ها هم 40 نفره بود و معاون من یک ارتشی با 20 سال خدمت و 20 سال بزرگتر از من بود.
گردان ما شب دوم عملیات در مرحله اول عمل کرد، در مرحله سوم عملیات من نه به اسم ولی تقریبا شبیه معاون گروهان شده بودم یعنی جمعیتی که کنترل می کردیم بیش از 40 نفر بود. بالاخره فتح المبین تمام شد و ما 20 فروردین برگشتیم و وقتی برگشتیم یک پیامی از طرف امام آمد با نقل از فرمانده کل سپاه که آموزش یک ضرورت است و آنهایی که می توانند آموزش دهند بروند برای پادگان ها برای آموزش بسیجی ها و رزمنده ها. ما هم که فکر نمی کردیم بعدش به این زودی عملیات بعدی شروع شود،یک جمعی شدیم که از جمله آنها شهید خالصی، شهید عباسعلی اشرف، شهید ناصر ترحمی، به پادگان 21 حمزه سابق-سازمان بسیج فعلی - که مرکز آموزش بسیجیان برای اعزام به جبهه بود رفتیم ، من به عنوان مربی تاکتیک بودم و بچه های دیگر مسئولیت های دیگر داشتند که خسروی مربی تخریب و آقای مقبل مربی بدنسازی بود. همزمان با حضور ما در آنجا عملیات بیت المقدس شروع شد که ما دیگر به بیت المقدس نرسیدیم البته ما بعد از آزادسازی خرمشهر و زمانی که جسته گریخته یک درگیری هایی بود به عنوان مربی 21 حمزه رفتیم آنجا ببینیم چه خبر است. یک دوره 3 – 4 ماهه در پادگان حمزه مربی بودیم و بعد رها کردیم آمدیم سمنان.
بعد از بیت المقدس و قبل از عملیات رمضان قرار شد برویم به لشکر 17 علی بن ابیطالب. برای عملیات رمضان یک شرایطی برای من پیش آمد شاید مشکل جسمی بود که نتوانستم بروم اما بچه های ما شهید اخلاقی، محب شاهدین، آقای فرخ نژاد، سیادت و بچه های اطلاعات در عملیات رمضان بودند که دیگر تقریبا بچه های ما در این عملیات جای خودشان را پیدا کردند.
من بعد از عملیات رمضان یعنی 20/8 /61 دیگر از سمنان قهر کردم و جر و بحث شد به خاطر اینکه سپاه نمی گذاشت و می گفت به حضور شما نیاز داریم و چون به پادگان 21 حمزه هم رفته بودم می گفتند شما دیگر نباید بروید بالاخره ول کردم و آخر هم اینها برای من حکم زدند و به ضرب و زور رفتم لشکر 17 که مرحله سوم عملیات محرم را رسیدم و عملیات محرم را هم درک کردم . وقتی آنجا رفتم متوجه شدم که مهدی محب شاهدین که اولین فرمانده گردان رزم استان سمنان بود شهید شده، البته شاید بعضی شهدای استان در برخی مناطق مثلا در خرمشهر و سوسنگرد مسئولیت هایی داشتند ولی به عنوان یگان رزم اولین فرمانده محب شاهدین بود.
از نیمه راه والفجر مقدماتی من رفتم توی آموزش لشکر و بعد از آن هم رفتم توی گردان که مسئولیتم معاون گردان بود. سال 61 و بعد از عملیات محرم ما به خط پدافندی زید رفتیم. توی گردان بودیم می آمدیم می رفتیم والفجر مقدماتی را که اوایل سال 62 بود با گردان بودیم و عمل کردیم که آقای اخلاقی فرمانده گردان بود و من و آقای مهدوی نژاد کمکش می کردیم. بعد از والفجر مقدماتی رفتیم برای مهران البته این وسط ها خط پدافندی هم می خورد. بعد رفتیم والفجر 3 و والفجر 4 که بعدش اگر اشتباه نکنم برگشتیم آمدیم عملیات خیبر، از آنجا حاج محمود رفت برای عملیات. ما 2 گردان شدیم یک گردان آقای مهدوی نژاد رفت و من میخواستم بروم پیش حاج محمود توی محور که رفتم توی طرح و عملیات کنار دست و کمک حاج محمود که یک سری بچه های بسیجی طرح لبیک که شهید خالصی مسئولشان بود آمدند، دیگر آنجا بحث شد که یکی بالای سر گردان برود من بودم و شهید نوروزی بود که ما تصمیم گرفتیم خود رضا خالصی که از سمنان به عنوان فرمانده نیروها آمده بود فرمانده گردان بشود و ما کمکش کنیم که آن طرح لبیکی که اعزام شده بودند گردانی داشتند به اسم موسی کلیم الله که رفتیم پیش خالصی و توی خیبر و توی جزیره کمکش کردیم.
مرآت:آیا از فرماندهان معروف جنگ خاطره ای دارید؟
شهید زین الدین یک بار به من گفته بود برو یک گردان عراق را تحویل بگیر و من نرفته بودم که حدود 10روز با من قهر کرد من را تحویل نمی گرفت جواب سلام را می داد اما گرم نبود و بعدا گفت : تو حرف مرا گوش نکردی من به عنوان فرمانده به تو ابلاغ کرده بودم و من هم حرفم این بود که این توانایی در من نیست و هم به خاطر اینکه با حاج محمود و بچه های خودمان باشم سختم بود که جدا شوم بعد که طرح لبیک آمد بحث شد که یکی بالای سر گردان برود ما تصمیم گرفتیم رضا خالصی را به عنوان فرمانده نیروها انتخاب کردیم.
بعد از خیبر به ما گفتند بروید یک تیپ برای سمنان تحویل بگیرید به نام تیپ 28 صفر زرهی که دست بچه های اصفهان بود که قرار بود به ما تحویل بدهند که ما یگان رزم ما بشود ( به شوخی) ] ولی مگر اصفهانی ها چیزی به کسی تحویل می دهند[ آنها توی مهران خط داشتند و ما هم به خط مهران رفتیم با آقای ادب و خسروی باهم دیگر یک جمعی بودیم که رفتیم آنجا تا تیپ را تحویل بگیریم که در راه یک تصادفی پیش آمد و یک سری از بچه های ما زخمی شدند. حاج محمود توی لشکر 17 ماند و 28 صفر نیامد و به یک رمزی پیغام داد که عملیات است و تا 48 ساعت دیگر خودتان را برسانید که زنگ زدیم برای شهید خالصی و آوردیمش توی خط مهران و سرکارش گذاشتیم و گفتیم که رضا تو با شهید نوروزی باش ما میرویم سری می زنیم و 48 ساعته می آییم سوار ماشین شدیم و ماشین که حرکت کرد از همان عقب ماشین گفتیم رضا دیگر منتظر ما نباش ما داریم می رویم که هر چی داد و بیداد کرد ما دیگر رفتیم.
مرآت :در کدام عملیات مجروح شدید؟
در عملیات بدر به عنوان فرمانده گردان که یکی دو روز بیشتر فعالیت نداشتم زیرا برای اولین بار مجروح شدم البته در خیبر یک ترکش ریزی به کمرمان خورده بود که خیلی قابل ذکر نبود و خیلی هم خبردار نشدند ولی مجروحیت جدی من در عملیات بدر و کنار دجله بود که از ناحیه لگن سمت راست گلوله مستقیم از یک طرف خورده بود و از طرف دیگر درآمده بود که یک مدتی بیمارستان و تهران و سمنان بودیم،بعد از بدر که مجروحیتم بهتر شد به ما گفتند که استان سمنان باید برود به لشکر 21 امام رضا که آقای سردار قائمی که الان هم هستند و آن زمان فرمانده خوب و باصفا و با اخلاص آنجا بود که هنوز هم همان ویژگی ها را دارد ،ما رفتیم 21 امام رضا و 2 گردان از سمنان شدیم که یک گردان مسئولیتش با من بود که شهید نوروزی و شهید ابوالفضل هراتی از دامغان به من کمک می کردند و یک گردان هم آقای مهدوی نژاد بود. چون گردان رسمی سمنان از اول موسی بن جعفر بود و ما 2 گردان شده بودیم نام یک گردان دیگر را حضرت رسول گذاشتیم که دیگر هر کسی زودتر می رفت گردانش موسی بن جعفر می شد و گردان بعدی هم حضرت رسول می شد مثلا در والفجر 8 من حضرت رسول بودم و در آزادسازی مهران موسی بن جعفر بودم.
21 امام رضا علاوه بر اینکه خطوط پدافندی بود و ما با آن جاهای مختلف می رفتیم خطوط پدافندی عملیات های والفجر 8 در سال 64 و در سال 65 هم پاتک مهران و عملیات کربلای یک. در مهران 3 عملیات انجام دادیم یک بار والفجر 3 با لشکر 17 که فرمانده گردان حاج محمود بود و من و مهدوی نژاد کمکش می کردیم و یک بار هم در پاتک مهران که فرمانده گردان موسی بن جعفر بودم که دیگر شهید نوروزی به شهادت رسیده بود. در والفجر 8 کادر ما کلا تغییر کرد ابوالفضل هراتی و نوروزی به شهادت رسیده بودند. در مهران جانشین من اقای جواد خسروی بود و نفر دوم و سوم هم بودند چون توی گردان تعداد معاونین را زیاد کرده بودیم. در کربلای یک در مرحله دوم تیپ 21 امام رضا وارد شد چون ما قبل آن به خط زده بودیم و گردان های ما مصرف شده بودند و 40 روز بعدش هم کربلای یک شد در مرحله دوم به کار گرفته شدیم، ما از سمت امامزاده حسن رفتیم به سمت مهران در درگیری 2-3 روز می شد آنجا بودیم که یک روز آمدند و گفتند 5 بعدازظهر و یا بعد نماز مغرب جلسه داریم گفتیم چه جلسه ای گفتند تشکیل تیپ که برای سمنان مجوز داده شده و تیپ مستقل از صفر تا صد را خودش تشکیل بدهد و بالاخره تیپ 12 قائم در کربلای یک پایه گذاریش شکل گرفت که البته ما می گفتیم همان 21 امام رضا بمانیم و جای خوبی است چون آقای قائمی هم خیلی ویژگی خوبی داشت تقریبا خلق و خویمان با بچه ها می خورد که گفتند نه .
تیپ تشکیل شد و آنجا قرار شد هر کسی مسئولیتی بگیرد و من خیلی اصرار داشتم توی گردان بمانم که گفتند نه دیگر گردان را باید واگذار کنی در سال 65 در حالی که 22 ساله بودم مسئول عملیات تیپ شدم و و آقای علی عالمی از بچه های قدیمی جنگ که قبل این در حوزه ادوات کار می کرد معاون عملیات شد و آقای خسروی آموزش، عبدالله دخانیان آماد، آقای چتری اطلاعات، آقای محمد عماد توپخانه و شهید ایمانی نسب هم ادوات شد یک سری بچه ها هم پیش ما کار می کردند که از شهرستانهای مختلف بودند. آقای احمدی که جانشین تیپ 21 امام رضا بود فرمانده تیپ شد و آقای خانی و مهدوی نژاد به عنوان جانشین و معاون تیپ شدند و سید محمد حسینی که نیروی بسیار ارزشمندی بود که در سپاه استان هم خیلی زحمت کشید رئیس ستاد تیپ شد که بالاخره این تیپ مستقل ما هم تعیین و تکلیف شد. وقتی آمدیم گفتند بروید جنوب یک جایی پیدا کنید که بچه ها یک سری آقای فرخ نژاد و حاج جواد و آقای چتری یک مجموعه ای شدند خود ما یک مقطعی رفتیم گشتیم تا اردوگاه قائمیه در جاده دزفول -که از ما گرفتند و الان سعی داریم دوباره بگیریم و احیا کنیم – را پیدا کردیم و چون تیپ 12 قائم بود اسم پادگان قائمیه شد.
ما با تیپ توی جنوب عملیات کربلای 4 و کربلای 5 را کار کردیم و بعد از کربلای 5 یک سری مسائل داخلی بیشتر سر جابجایی نیرو پیش آمد که ما از عملیات کنار کشیدیم. در کربلای 5 خیلی شرایط سختی بود بعد از اینکه ما 10-12 گردان را به کار گرفتیم یک مدت دو سه ماه در خط پدافندی کربلای 5 که خودش یک عملیات بود آنجا بودیم که از کربلای 5 به بعد من جدا شدم و نیروی آزاد تیپ شدم که به عنوان مسئول محور می گفتند اما عملا سرکاری بود. دیگر بحث شد چه کسی به عنوان مسئول عملیات بیاید که شهید خالصی که مسئول عملیات سپاه استان بود هماهنگ شد و از آنجا آزاد و مسئول عملیات تیپ شد و من هم دیگر رفتم غرب کشور و عملیات نصر8 که برای اواخر سال 66 بود که دوره سوم دانشکده فرماندهی ستاد دافوس به تیپ ها اعلام کردند یک سری نیرو بفرستید و آنها هم که از خدایشان بود من و آقای خانی و خسروی و علی عالمی و سردار ابراهیمی که الان فرمانده گروه 10 محرم هست و همه اینها الان هستند ما 5 نفر رفتیم تهران و یک دوره مالک اشتری و فرمانده گردانی بود که ما نماندیم و یکی دو روز ماندیم و بعد ول کردیم رفتیم یگان و دیگر ماندیم.
ما در مقطع قبل از دافوس عملیات نصر 8 و بیت المقدس 2 و 3 یا فقط 3 را که حتما یادم هست بودیم که در این اوضاع و احوال در اواخر سال 66 و اوایل 67 بود که به ما گفتند بیایید بروید و ما آمدیم دافوس بودیم تا اواخر جنگ که دیگر قطعنامه پذیرفته شد و وضع خراب شد که ما را آزاد کردند و باز مجددا برگشتیم که به عملیات مرصاد خوردیم که شهید اخلاقی که در 17 ابی طالب بود و اصلا با ما نیامد و به عنوان بسیجی در لشکر 17 ماند در آن موقع مرخصی آمده بود و در دعای کمیل بود که گفتیم شلوغ و پلوغ است باید برویم که آن موقع تیپ در مریوان خط داشت شهید اخلاقی گفت من هم می آیم که با هم رفتیم که عملیات مرصاد شد و آنجا در رفت و برگشتی خالصی و اخلاقی و مداح ماشینشان را با آرپی جی زدند و شهید شدند که بعد آن جنگ تمام شد.
مرآت :در مجموع چند ماه در جبهه بودید؟
آنچه که به صورت رسمی ثبت شده 80 ماه است که 7 – 8 ماه برای قبل از جنگ و دوره کردستان است و بقیه هم برای دفاع مقدس است.
در اوایل سال 67 تا پذیرش قطعنامه که دافوس بودم و حدود 6ماه که در 21 حمزه مربی بودم تنها زمان طولانی بود که درجبهه حضور نداشتم.
پایان قسمت اول
انتهای پیام/ص
پایگاه خبری تحلیلی مرآت با فرمانده سپاه قائم استان سمنان به گفتگویی متفاوت پرداخته است که خواندن آن خالی از لطف نیست.
, پایگاه خبری تحلیلی مرآت ,مرآت:لطفا از چگونگی ورود خود به سپاه بگویید؟
, مرآت:لطفا از چگونگی ورود خود به سپاه بگویید؟,تا سوم راهنمایی درس خواندم و بعد رفتم طلبه شدم و در سال 55 یا 56 در سمنان مشغول به تحصیل شدم چون پدرم اینجا بود همزمان با درگیری های انقلاب مقدمات را فراهم کردم تا به قم بروم ، بعد پیروزی انقلاب با تشکیل سپاه و فعالیت هایی، که ما جمعی از نوجوانان در ایام پیروزی انقلاب در مسجد و محل و حوزه علمیه داشتیم، زمینه ای شد تا به مجموعه ی شکل دهنده سپاه وصل شویم.
,
شب ها به سپاه می رفتم .آنجا به من گفتند اگر می خواهی بیایی سنت باید 18 سال باشد. آن موقع من تنها 15 سال داشتم. همین سبب شد شناسنامه ام را با لطایفی تغییر داده و شناسنامه المثنی گرفتم و در 11 اردیبهشت 1358 درحالیکه 15 سال داشتم، وارد سپاه شدم.
,سال 1358 که وارد سپاه شدیم فضای عمومی کشور اینگونه نبود که فقط ساعات اداری فعالیت کنیم، شب هم آنجا می خوابیدیم و گاه گاهی به خانه سر می زدیم.
,پاییز سال 58 قرار بود اولین ماموریت به سنندج برویم برای اعزام به تهران رفتیم، گفتند کسانی که سربازی رفتند را می بریم، آنها یک تعدادی را از بین ما انتخاب کردند و ما را برگرداندند.
,اولین ماموریتی که بعد آن توانستیم برویم ماموریت غرب کشور ، باختران، بود. در بهمن ماه 58 در اوج سرمای زمستان ه کرمانشاه رفتیم.
,اولین بار بود که از تهران ( جای خاصی از تهران را هم ندیده بودم ایام انقلاب برای تظاهرات چندین باری به مسجد ابوذر و مسجد سمنانی ها رفته بودیم) و قم به آن طرف را می دیدیم از این طرف هم تا مشهد بیشتر نرفته بودم.
,بعد از تقسیم ، ما را که حدودا 25 و 26 نفره بودیم به روانسر فرستادند.
,برای اولین بار درگیری و پاکسازی های کردستان، مناطق و روستا ها را تجربه می کردیم.
, .,مرآت: نزدیکترین دوست آن دوران شما چه کسی است؟از نحوه آشناییتان بگویید؟
, مرآت: نزدیکترین دوست آن دوران شما چه کسی است؟از نحوه آشناییتان بگویید؟,از سال 58 نزدیکترین دوستی که داشتم و بعدا شهید شد شهید حاج محمود اخلاقی بود که در تظاهرات با وی آشنا شدم و بعد به این جمع شهید مهدی محب شاهدین هم اضافه شد.
,
,
مرآت :آیا خاطره خاصی هم از اولین ماموریت دارید؟
, مرآت :آیا خاطره خاصی هم از اولین ماموریت دارید؟,در طول عمرم یکبار امام را از نزدیک دیدم و همان یکبار هم سال 58 بود وقتی از کرمانشاه بر می گشتیم، به قم رفتیم اصرار کردیم که می خواهیم امام را ببنیم ،گفتند نمی شود ما گفتیم رزمنده هستیم از غرب آمده ایم .امام با جمع 25 نفره کلیمی ها دیدار داشتند به ما گفتند شما بروید آن گوشه بنشینید و هیچ چیز نگویید ما هم وارد شدیم هنوز تصویر امام در ذهنم است ابهت خاصی داشت در فاصله 3 -4 متری در اتاق کوچکی که بیست نفر فشرده نشسته بودند یک نفر از کلیمی ها گزارش می داد یکی ازجملات امام یادم است که می گفت که این قدر خرابی کشور به واسطه رژم پهلوی زیاد است که اگر هیچ کاری با ما نداشته باشند قریب 20سال یا سال ها طول می کشد تا کشور را بسازیم در حالیکه از همان روز اول با ما کار داشتند و ما درگیر بودیم.
,
,
برای مرحله دوم آمدیم سمنان اواخر فروردین بود 15 تا 20 روز ماندیم و بعد برگشتیم برای کردستان و کرمانشاه این دفعه ما را فرستادند کامیاران، از همان مسیری که به سمت روانسر می رویم بین کرمانشاه و سنندج است که درگیری های زیادی داشتیم.
,در شهر، در مدرسه ای به نام مدرسه راهنمایی ادب مستقر شدیم که خودمان 30 نفر بودیم از آن مقطع شهید سید محمود زرگر، محب شاهدین و محمد رضا خالصی در جمع ما بودند. در برخی مناطق درگیری های متعدد داشتیم . سالگرد ورود ما به سپاه 11 اردیبشهت 59 را در کامیاران بودیم در واقع یک مرحله را پشت سرگذاشته بودیم آدم های مثلا باتجربه بودیم ولی خیلی چیزها را هم ندیده بودیم یک دوره 2 یا 3 ماه ایام بهار زیبایی داشت آن منطقه گل های لاله داشت یک عکس هایی از آن منطقه زمانی را داریم .
,11 ادریبهشت درگیری پیش آمد که دو نفر کشته شدند سختی اش این بود که مااز غروب تقریبا هیچ رفت و آمدی نداشتیم و داخل مقرر بودیم، دو سه بار به مقرر ما حمله شد تیراندازی می کردند یک شب هم یادم هست که پست هامون زوجی بودند دو نفر در پشت بام بودیم دو نفر جلوی در بودیم و دو تا گوشه داشتیم که فقط یک نفر بود. آن شب من پشت دیوار بودم.دیوار هم نرده بود یک چاله ای کنار تیر برق بود حاج محمود اخلاقی طوری تنظیم می کرد که نگهبانی هایمان با هم باشد. بالاخره حاج محمود در سنگر نگهبان بود من پشت سر بودم آنها می دانستند که ما یک نگهبان بیرون داریم دور مدرسه را سنگ چین کرده بودیم تا ماشین هایی که به سمت روستا می آیند با سرعت نیایند، یک رگبار گرفتند روی دیوار مدرسه حاج محمود درجا نشست رگبار خورد به این سنگ هایی که به عنوان موانع آنجا درست کرده بودیم و از سنگ کمانه کرد به پای چشم حاج محمود. بعد من هم اسلحه ژ س را که مسلح بود گذاشتم روی رگبار و سرم را پایین گرفتم و شروع کردم به زدن، بچه های دیگر هم شروع کردند تیراندازی کردن.
,در این مقطع سال 59 اصلا شرایط شکل گیری نبود ما بیشتر به شکل تیمی می رفتیم مقری بود که بچه های شاهرود و گرمسار بودند. مقر ما را بچه های شاهرود یا دامغان تحویل گرفتند ولذا بیشتر شهرستانی بودند، اعزام انجام می شد.
,یکی از حوادث آنجا این بود که ما صیاد شیرازی را در کامیاران شناختیم گفتند یک افسری ارتشی است که خیلی روحیه بسیجی دارد، آن موقع راه کامیاران به سنندج بسته بود در آن مسیر ستونی از ارتش آمد که برود برای پاکسازی و از ما به عنوان کمک استفاده می شد، یک گردنه ای دارد بین کامیاران و سنندج به عنوان گردنه مروارید البته الان شرایط جاده خیلی تغییر کرده ولی رفتیم گردنه مروارید درگیری شد رفیتم جلو دیدیم کنار جاده سه تا جنازه افتاده متوجه شدیم آنها را کلی شکنجه کرده بودند یکی از صحنه های که هیچ وقت یادم نمی رود روی پشت یکی از اینها با آتش سیگار نوشته بودند کومله، یکی گفتند احتمالا تله شدیم وقتی یکی از اینها را برگرداند دیدیم پشت اینها را نوشته اند، جوان بودند 18 و 19 ساله صحنه خیلی نارحت کننده ای بود.
,برگشتیم سمنان مجددا برای مرداد ماه 59 باز ما را بردند کرمانشاه از آنجا هم ما را فرستاندند تکاب که جزء شهرهای آذربایجان شرقی بود که تقریبا مردم همراه با نظام بودند یکسری عوامل دشمن در شهر نفوذ کرده بودند که قرار بود ما را ببرند به یک منطقه ای بین تکاب و شاهین دژ که خود به یک درگیری خروج از شهر شد ما رفتیم به یک درگیری که یک روستایی بود و ضد انقلاب آمده بود در آن روستا که ما روستا را از ضد انقلاب گرفتیم و رفتیم روی یک ارتفاع مستقر شدیم ارتفاع خیلی بلندی بود دو طرفش صخره بود صخره های خیلی بلند که با زحمت باید می رفتیم می آمدیم ما آنجا بودیم جنگ شروع شده بود ما نمی دانستیم جنگ چی هست، عراق آمده مقداری از خاک ما را گرفته و سیم خاردار کشیده ما با هم گریه می کردیم چرا دشمن آمده گرفته یک سیم خارداری که کشیدند یعنی دیگر جزء خاک آنها شده در فضای جوانی هم بود البته شرایط خیلی سختی داشتیم آب خوردن را به زحمت تهیه می کردیم. از یک فاصله دور از چشمه با کاسه آب جا می کردیم آب را با قاطر از ارتفاع سخت می بردیم بالا.
,سرما به شدت شب ها ما رااذیت می کرد. ضد انقلاب هفته ای دو سه بار به ما حمله می کرد.درگیر بودیم.
,مرآت :چگونه وارد جبهه های جنگ شدید؟
, مرآت :چگونه وارد جبهه های جنگ شدید؟,در 31 شهریور 59 که جنگ شروع شد در تکاب بودیم آنجا من یک نیروی رزمنده تکور بودم و مسئولیتی نداشتیم. آنجا با یک تیم، عملیات نامنظم را برای اولین بار در گیلانغرب تجربه کردم. زمستان 59 بود که از گیلان غرب برگشتیم آمدیم سمنان و یک مقطع 4 - 5 ماهه را در سمنان ماندیم و در مرحله بعد اردیبهشت 60 اولین بار برای عملیات نامنظم به جنوب و دزفول رفتیم. ما 6 نفر بودیم به اضافه 20 نفر بچه های بسیجی بودند. من و شهید ناصر ترحمی و آقای حسن ادب و مهندس خسروی نماینده فعلی مردم سمنان در مجلس و محمد شاهجویی و مهدی محب شاهدین پاسدار بودیم و بقیه بسیجی بودند که دو گروه شدیم، من و آقای خسروی و ادب یک گروه شدیم و رفتیم برای عملیات نامنظم .
,
در تابستان 60 در منطقه دشت عباس در جاده مهران -دهلران کار شناسایی، مین گذاری، کمین را انجام می دادیم آنجا یک فرماندهی به نام شهید توکل قلاوند از بچه های روستاهای اندیمشک داشتیم که خیلی روی ما هم به جهت راه و رسم زندگی در جبهه و یاد گرفتن خیلی از کارها و هم به جهت شخصیتی اثر گذاشت.
,در زمان انتخابات ریاست جمهوری رجایی در منطقه بودیم ما تنها یک جایی در بیابان بودیم که اصلا هیچ دسترسی نبود در واقع پشت عراقی ها بودیم، یادم می آید که روی یک برگه مقوا اسم هایمان را نوشتیم که این جمع به محمد علی رجایی رای می دهیم و بعد همه با خودکار به جای استامپ انگشتانمان را جوهری کرده و انگشت زدیم و امضا کردیم و مقوا را فرستادیم دزفول و گفتیم اگر قبول می کنید به جای ما رای بدهید که البته بعید می دانم قبول کرده باشند چون باید شناسنامه می بود اما ما گفتیم تکلیفمان را ادا کنیم.
,مرآت :هیچ کدام از دوستان همرزمتان در آغوش خودتان به شهادت رسیدند
, مرآت :هیچ کدام از دوستان همرزمتان در آغوش خودتان به شهادت رسیدند,اینکه در بغلم کسی به شهادت برسد،نه ولی در کنار هم و باهم بودیم و در همین عملیات طریق القدس فقط من تنها ماندم و بقیه همه شهید و مجروح شدند در همین عملیات در میدان مین از شهید محمد شهاب، قدرت الله زرگریان، غلامحسین کردی نسب و امیر دهرویه بچه هایی بودند که شهید شدند.
,
در همین عملیات بود که در سمنان خبر شهادت من را هم اشتباها داده بودند.
,مرآت:اولین بار در چه سنی مسئولیت را تجربه کردید؟
, مرآت:اولین بار در چه سنی مسئولیت را تجربه کردید؟,اولین دوره مسئولیتم را در 17سالگی در عملیات فتح المبین تجربه کردم که فرمانده دسته شدم و چون عملیات ادغامی با ارتش بود دسته ها هم 40 نفره بود و معاون من یک ارتشی با 20 سال خدمت و 20 سال بزرگتر از من بود.
,
گردان ما شب دوم عملیات در مرحله اول عمل کرد، در مرحله سوم عملیات من نه به اسم ولی تقریبا شبیه معاون گروهان شده بودم یعنی جمعیتی که کنترل می کردیم بیش از 40 نفر بود. بالاخره فتح المبین تمام شد و ما 20 فروردین برگشتیم و وقتی برگشتیم یک پیامی از طرف امام آمد با نقل از فرمانده کل سپاه که آموزش یک ضرورت است و آنهایی که می توانند آموزش دهند بروند برای پادگان ها برای آموزش بسیجی ها و رزمنده ها. ما هم که فکر نمی کردیم بعدش به این زودی عملیات بعدی شروع شود،یک جمعی شدیم که از جمله آنها شهید خالصی، شهید عباسعلی اشرف، شهید ناصر ترحمی، به پادگان 21 حمزه سابق-سازمان بسیج فعلی - که مرکز آموزش بسیجیان برای اعزام به جبهه بود رفتیم ، من به عنوان مربی تاکتیک بودم و بچه های دیگر مسئولیت های دیگر داشتند که خسروی مربی تخریب و آقای مقبل مربی بدنسازی بود. همزمان با حضور ما در آنجا عملیات بیت المقدس شروع شد که ما دیگر به بیت المقدس نرسیدیم البته ما بعد از آزادسازی خرمشهر و زمانی که جسته گریخته یک درگیری هایی بود به عنوان مربی 21 حمزه رفتیم آنجا ببینیم چه خبر است. یک دوره 3 – 4 ماهه در پادگان حمزه مربی بودیم و بعد رها کردیم آمدیم سمنان.
,بعد از بیت المقدس و قبل از عملیات رمضان قرار شد برویم به لشکر 17 علی بن ابیطالب. برای عملیات رمضان یک شرایطی برای من پیش آمد شاید مشکل جسمی بود که نتوانستم بروم اما بچه های ما شهید اخلاقی، محب شاهدین، آقای فرخ نژاد، سیادت و بچه های اطلاعات در عملیات رمضان بودند که دیگر تقریبا بچه های ما در این عملیات جای خودشان را پیدا کردند.
,من بعد از عملیات رمضان یعنی 20/8 /61 دیگر از سمنان قهر کردم و جر و بحث شد به خاطر اینکه سپاه نمی گذاشت و می گفت به حضور شما نیاز داریم و چون به پادگان 21 حمزه هم رفته بودم می گفتند شما دیگر نباید بروید بالاخره ول کردم و آخر هم اینها برای من حکم زدند و به ضرب و زور رفتم لشکر 17 که مرحله سوم عملیات محرم را رسیدم و عملیات محرم را هم درک کردم . وقتی آنجا رفتم متوجه شدم که مهدی محب شاهدین که اولین فرمانده گردان رزم استان سمنان بود شهید شده، البته شاید بعضی شهدای استان در برخی مناطق مثلا در خرمشهر و سوسنگرد مسئولیت هایی داشتند ولی به عنوان یگان رزم اولین فرمانده محب شاهدین بود.
,از نیمه راه والفجر مقدماتی من رفتم توی آموزش لشکر و بعد از آن هم رفتم توی گردان که مسئولیتم معاون گردان بود. سال 61 و بعد از عملیات محرم ما به خط پدافندی زید رفتیم. توی گردان بودیم می آمدیم می رفتیم والفجر مقدماتی را که اوایل سال 62 بود با گردان بودیم و عمل کردیم که آقای اخلاقی فرمانده گردان بود و من و آقای مهدوی نژاد کمکش می کردیم. بعد از والفجر مقدماتی رفتیم برای مهران البته این وسط ها خط پدافندی هم می خورد. بعد رفتیم والفجر 3 و والفجر 4 که بعدش اگر اشتباه نکنم برگشتیم آمدیم عملیات خیبر، از آنجا حاج محمود رفت برای عملیات. ما 2 گردان شدیم یک گردان آقای مهدوی نژاد رفت و من میخواستم بروم پیش حاج محمود توی محور که رفتم توی طرح و عملیات کنار دست و کمک حاج محمود که یک سری بچه های بسیجی طرح لبیک که شهید خالصی مسئولشان بود آمدند، دیگر آنجا بحث شد که یکی بالای سر گردان برود من بودم و شهید نوروزی بود که ما تصمیم گرفتیم خود رضا خالصی که از سمنان به عنوان فرمانده نیروها آمده بود فرمانده گردان بشود و ما کمکش کنیم که آن طرح لبیکی که اعزام شده بودند گردانی داشتند به اسم موسی کلیم الله که رفتیم پیش خالصی و توی خیبر و توی جزیره کمکش کردیم.
,,
مرآت:آیا از فرماندهان معروف جنگ خاطره ای دارید؟
, مرآت:آیا از فرماندهان معروف جنگ خاطره ای دارید؟,شهید زین الدین یک بار به من گفته بود برو یک گردان عراق را تحویل بگیر و من نرفته بودم که حدود 10روز با من قهر کرد من را تحویل نمی گرفت جواب سلام را می داد اما گرم نبود و بعدا گفت : تو حرف مرا گوش نکردی من به عنوان فرمانده به تو ابلاغ کرده بودم و من هم حرفم این بود که این توانایی در من نیست و هم به خاطر اینکه با حاج محمود و بچه های خودمان باشم سختم بود که جدا شوم بعد که طرح لبیک آمد بحث شد که یکی بالای سر گردان برود ما تصمیم گرفتیم رضا خالصی را به عنوان فرمانده نیروها انتخاب کردیم.
,,
بعد از خیبر به ما گفتند بروید یک تیپ برای سمنان تحویل بگیرید به نام تیپ 28 صفر زرهی که دست بچه های اصفهان بود که قرار بود به ما تحویل بدهند که ما یگان رزم ما بشود ( به شوخی) ] ولی مگر اصفهانی ها چیزی به کسی تحویل می دهند[ آنها توی مهران خط داشتند و ما هم به خط مهران رفتیم با آقای ادب و خسروی باهم دیگر یک جمعی بودیم که رفتیم آنجا تا تیپ را تحویل بگیریم که در راه یک تصادفی پیش آمد و یک سری از بچه های ما زخمی شدند. حاج محمود توی لشکر 17 ماند و 28 صفر نیامد و به یک رمزی پیغام داد که عملیات است و تا 48 ساعت دیگر خودتان را برسانید که زنگ زدیم برای شهید خالصی و آوردیمش توی خط مهران و سرکارش گذاشتیم و گفتیم که رضا تو با شهید نوروزی باش ما میرویم سری می زنیم و 48 ساعته می آییم سوار ماشین شدیم و ماشین که حرکت کرد از همان عقب ماشین گفتیم رضا دیگر منتظر ما نباش ما داریم می رویم که هر چی داد و بیداد کرد ما دیگر رفتیم.
, ], [,مرآت :در کدام عملیات مجروح شدید؟
, مرآت :در کدام عملیات مجروح شدید؟,در عملیات بدر به عنوان فرمانده گردان که یکی دو روز بیشتر فعالیت نداشتم زیرا برای اولین بار مجروح شدم البته در خیبر یک ترکش ریزی به کمرمان خورده بود که خیلی قابل ذکر نبود و خیلی هم خبردار نشدند ولی مجروحیت جدی من در عملیات بدر و کنار دجله بود که از ناحیه لگن سمت راست گلوله مستقیم از یک طرف خورده بود و از طرف دیگر درآمده بود که یک مدتی بیمارستان و تهران و سمنان بودیم،بعد از بدر که مجروحیتم بهتر شد به ما گفتند که استان سمنان باید برود به لشکر 21 امام رضا که آقای سردار قائمی که الان هم هستند و آن زمان فرمانده خوب و باصفا و با اخلاص آنجا بود که هنوز هم همان ویژگی ها را دارد ،ما رفتیم 21 امام رضا و 2 گردان از سمنان شدیم که یک گردان مسئولیتش با من بود که شهید نوروزی و شهید ابوالفضل هراتی از دامغان به من کمک می کردند و یک گردان هم آقای مهدوی نژاد بود. چون گردان رسمی سمنان از اول موسی بن جعفر بود و ما 2 گردان شده بودیم نام یک گردان دیگر را حضرت رسول گذاشتیم که دیگر هر کسی زودتر می رفت گردانش موسی بن جعفر می شد و گردان بعدی هم حضرت رسول می شد مثلا در والفجر 8 من حضرت رسول بودم و در آزادسازی مهران موسی بن جعفر بودم.
,21 امام رضا علاوه بر اینکه خطوط پدافندی بود و ما با آن جاهای مختلف می رفتیم خطوط پدافندی عملیات های والفجر 8 در سال 64 و در سال 65 هم پاتک مهران و عملیات کربلای یک. در مهران 3 عملیات انجام دادیم یک بار والفجر 3 با لشکر 17 که فرمانده گردان حاج محمود بود و من و مهدوی نژاد کمکش می کردیم و یک بار هم در پاتک مهران که فرمانده گردان موسی بن جعفر بودم که دیگر شهید نوروزی به شهادت رسیده بود. در والفجر 8 کادر ما کلا تغییر کرد ابوالفضل هراتی و نوروزی به شهادت رسیده بودند. در مهران جانشین من اقای جواد خسروی بود و نفر دوم و سوم هم بودند چون توی گردان تعداد معاونین را زیاد کرده بودیم. در کربلای یک در مرحله دوم تیپ 21 امام رضا وارد شد چون ما قبل آن به خط زده بودیم و گردان های ما مصرف شده بودند و 40 روز بعدش هم کربلای یک شد در مرحله دوم به کار گرفته شدیم، ما از سمت امامزاده حسن رفتیم به سمت مهران در درگیری 2-3 روز می شد آنجا بودیم که یک روز آمدند و گفتند 5 بعدازظهر و یا بعد نماز مغرب جلسه داریم گفتیم چه جلسه ای گفتند تشکیل تیپ که برای سمنان مجوز داده شده و تیپ مستقل از صفر تا صد را خودش تشکیل بدهد و بالاخره تیپ 12 قائم در کربلای یک پایه گذاریش شکل گرفت که البته ما می گفتیم همان 21 امام رضا بمانیم و جای خوبی است چون آقای قائمی هم خیلی ویژگی خوبی داشت تقریبا خلق و خویمان با بچه ها می خورد که گفتند نه .
,تیپ تشکیل شد و آنجا قرار شد هر کسی مسئولیتی بگیرد و من خیلی اصرار داشتم توی گردان بمانم که گفتند نه دیگر گردان را باید واگذار کنی در سال 65 در حالی که 22 ساله بودم مسئول عملیات تیپ شدم و و آقای علی عالمی از بچه های قدیمی جنگ که قبل این در حوزه ادوات کار می کرد معاون عملیات شد و آقای خسروی آموزش، عبدالله دخانیان آماد، آقای چتری اطلاعات، آقای محمد عماد توپخانه و شهید ایمانی نسب هم ادوات شد یک سری بچه ها هم پیش ما کار می کردند که از شهرستانهای مختلف بودند. آقای احمدی که جانشین تیپ 21 امام رضا بود فرمانده تیپ شد و آقای خانی و مهدوی نژاد به عنوان جانشین و معاون تیپ شدند و سید محمد حسینی که نیروی بسیار ارزشمندی بود که در سپاه استان هم خیلی زحمت کشید رئیس ستاد تیپ شد که بالاخره این تیپ مستقل ما هم تعیین و تکلیف شد. وقتی آمدیم گفتند بروید جنوب یک جایی پیدا کنید که بچه ها یک سری آقای فرخ نژاد و حاج جواد و آقای چتری یک مجموعه ای شدند خود ما یک مقطعی رفتیم گشتیم تا اردوگاه قائمیه در جاده دزفول -که از ما گرفتند و الان سعی داریم دوباره بگیریم و احیا کنیم – را پیدا کردیم و چون تیپ 12 قائم بود اسم پادگان قائمیه شد.
,ما با تیپ توی جنوب عملیات کربلای 4 و کربلای 5 را کار کردیم و بعد از کربلای 5 یک سری مسائل داخلی بیشتر سر جابجایی نیرو پیش آمد که ما از عملیات کنار کشیدیم. در کربلای 5 خیلی شرایط سختی بود بعد از اینکه ما 10-12 گردان را به کار گرفتیم یک مدت دو سه ماه در خط پدافندی کربلای 5 که خودش یک عملیات بود آنجا بودیم که از کربلای 5 به بعد من جدا شدم و نیروی آزاد تیپ شدم که به عنوان مسئول محور می گفتند اما عملا سرکاری بود. دیگر بحث شد چه کسی به عنوان مسئول عملیات بیاید که شهید خالصی که مسئول عملیات سپاه استان بود هماهنگ شد و از آنجا آزاد و مسئول عملیات تیپ شد و من هم دیگر رفتم غرب کشور و عملیات نصر8 که برای اواخر سال 66 بود که دوره سوم دانشکده فرماندهی ستاد دافوس به تیپ ها اعلام کردند یک سری نیرو بفرستید و آنها هم که از خدایشان بود من و آقای خانی و خسروی و علی عالمی و سردار ابراهیمی که الان فرمانده گروه 10 محرم هست و همه اینها الان هستند ما 5 نفر رفتیم تهران و یک دوره مالک اشتری و فرمانده گردانی بود که ما نماندیم و یکی دو روز ماندیم و بعد ول کردیم رفتیم یگان و دیگر ماندیم.
,ما در مقطع قبل از دافوس عملیات نصر 8 و بیت المقدس 2 و 3 یا فقط 3 را که حتما یادم هست بودیم که در این اوضاع و احوال در اواخر سال 66 و اوایل 67 بود که به ما گفتند بیایید بروید و ما آمدیم دافوس بودیم تا اواخر جنگ که دیگر قطعنامه پذیرفته شد و وضع خراب شد که ما را آزاد کردند و باز مجددا برگشتیم که به عملیات مرصاد خوردیم که شهید اخلاقی که در 17 ابی طالب بود و اصلا با ما نیامد و به عنوان بسیجی در لشکر 17 ماند در آن موقع مرخصی آمده بود و در دعای کمیل بود که گفتیم شلوغ و پلوغ است باید برویم که آن موقع تیپ در مریوان خط داشت شهید اخلاقی گفت من هم می آیم که با هم رفتیم که عملیات مرصاد شد و آنجا در رفت و برگشتی خالصی و اخلاقی و مداح ماشینشان را با آرپی جی زدند و شهید شدند که بعد آن جنگ تمام شد.
,,
مرآت :در مجموع چند ماه در جبهه بودید؟
, مرآت :در مجموع چند ماه در جبهه بودید؟,آنچه که به صورت رسمی ثبت شده 80 ماه است که 7 – 8 ماه برای قبل از جنگ و دوره کردستان است و بقیه هم برای دفاع مقدس است.
,در اوایل سال 67 تا پذیرش قطعنامه که دافوس بودم و حدود 6ماه که در 21 حمزه مربی بودم تنها زمان طولانی بود که درجبهه حضور نداشتم.
,پایان قسمت اول
,,
انتهای پیام/ص
,]
ارسال دیدگاه