گفتگو با خانواده شهید محمدیار؛
شهیدی که بیصبرانه منتظر بازگشت امام بود
در تمام راهپیماییهای قبل از انقلاب شرکت میکرد و بیصبرانه منتظر بازگشت امام بود بهطوریکه وقتی خبر بازگشت امام را دادند بااینکه فرزندش تنها ده روز داشت به دیدار امام شتافت.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا وقتی طلبیده شده باشی فرقی نمیکند کجای عالم باشی، باید به سرمنزل سفرت بازگردی و این بار خداوند بندهای را بهسوی خود طلبیده پس جای درنگی باقی نمیماند...
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا,خبرنگار پایگاه خبری زنان قم در گفتگو باخانم ندیری خواهر همسر شهید صغری محمدیار که در جریان بمباران سال 67 به شهادت رسیده است، به بررسی زندگی کوتاه اما پربار این شهید بزرگوار پرداخته است:
, پایگاه خبری زنان قم, پایگاه خبری زنان قم, پایگاه خبری زنان قم, پایگاه خبری زنان قم,شهادتی که هیچکس نتوانست مانعش شود
, شهادتی که هیچکس نتوانست مانعش شود,یادم هست مادرم به شهیده اصرار میکرد که به منزل پدرش که در همدان بود برود چراکه بمباران نیروهای بعثی عراق امان نمیداد و مادرم بسیار نگران او و فرزندانش بود، به دلیل اینکه برادرم هم در جبهه حضور داشت ، فرصت خوبی بود که او را به همدان نزد خانوادهاش بفرستیم اما همسر برادرم قبول نمیکرد و زیر بار نمیرفت. تا اینکه با اصرار فراوان او را راهی کردیم، دو روز بیشتر نگذشته بود که زنگ در به صدا درآمد و صغری به همراه فرزندانش به خانه بازگشتند.
,مادرم خیلی ناراحت شد و از مادرش جویا شد که چرا او را نگه نداشتید و او برگشته است؟ مادر صغری گفت؛ باور کنید نتوانستیم با هیچ حربهای او را نگهداریم و او به اصرار خودش بازگشته است.
,گویی شهادت او را طلبیده بود چراکه بههیچوجه حاضر نبود از خانهمان دل بکند و همیشه انتظار برای برادرم را بهانه میکرد، تااینکه خدا او را طلبید و به فیض شهادت نائل آمد.
,وقتی پیش هم بودیم هیچ مشکلی نداشتیم
, وقتی پیش هم بودیم هیچ مشکلی نداشتیم,ما به همراه برادرم و خانوادهاش مدتی حدود 7 سال باهم زندگی میکردیم ، در این مدت هیچوقت باهم بحث و یا مشکل حادی نداشتیم بهطوریکه همگی مثل خواهر بودیم و از اینکه در کنار هم هستیم بسیار احساس آرامش میکردیم تا جائیکه هرگاه صغری به دیدن خانوادهاش در همدان میرفت مدام بهانهاش را میگرفتیم و دلمان برای هم خیلی تنگ میشد.
,نماز اول وقت واجبتر است
, نماز اول وقت واجبتر است,برادرم شغل ثابتی نداشت، مضاعف بر آن هرازگاهی هم به جبهه سر میزد بنابراین درآمد ثابتی نداشتند به همین دلیل شهیده برای کمک به اقتصاد خانواده 6 نفریشان قالی میبافت و گاهی هم ما کمکحالش میشدیم. اما هرگاه صدای اذان را میشنید کار را تعطیل میکرد و به نماز میایستاد، نمازهایش طولانی بود به همین دلیل گاهی از او در این رابطه سؤال میکردم که در جوابم میگفت؛ نماز آرامشبخشترین عبادت است هرچقدر هم که بخوانی بازهم دلت نمیآید تمامش کنی، من هم برای آرامشم نماز میخوانم.
,به برکت حضرت ابوالفضل بچهدار شدند
, به برکت حضرت ابوالفضل بچهدار شدند,مدتی حدود 6 سال بچهدار نمیشدند اما شهیده دستبردار نبود و نذرونیازهای فراوانی میکرد، تا اینکه با روضهی حضرت ابوالفضل برکت به خانهشان راه پیدا کرد و 4 فرزند به خانوادهشان پا گذاشتند.
,خداوند دو پسر و دو دختر به آنها بخشید اما سمیه که از همه کوچکتر بود در روز بمباران در آغوش مادرش به شهادت رسید.
,علیاکبر را خیلی دوست داشت
, علیاکبر را خیلی دوست داشت,یادم هست خوابی دیدم که شهیده علیاکبر فرزند دومش را در آغوش گرفته است وقتی به او اعتراض کردم که چرا سمیه را که از همه کوچکتر است را بغل نمیکنی در جوابم گفت؛ سمیه اینجا پیش من است اما دلم برای علیاکبر خیلی تنگشده است.
,علیاکبر به هنگام شهادت مادرش 7 ساله بود، بچه تودار و فهمیدهای بود و هیچوقت در شهادت مادرش اشک نریخت اما بغضی همیشگی همراه اوست که از چهرهاش میتوان خواند، چقدر دلتنگ است.
,در راهپیماییهای قبل از انقلاب شرکت میکرد و بیصبرانه منتظر آمدن امام بود
, در راهپیماییهای قبل از انقلاب شرکت میکرد و بیصبرانه منتظر آمدن امام بود,زمان انقلاب راهپیماییها و تظاهرات زیادی بر پا میشد اما شهیده هیچوقت در خانهبند نمیشد وباید در این تظاهرات شرکت میکرد حتی مرا هم همراه خود میبرد. حتی زمانی که امام به ایران آمدند پسر اولش 10 روزه بود اما بازهم نتوانست طاقت بیاورد و به دیدار امام رفت.
,به نماز جمعه اعتقاد راسخی داشت بهطوریکه میگفت برای پایداری انقلابمان باید نماز جمعه را همیشه برپا داشته باشیم و خطبههای آن را به گوش جان بسپاریم.
,انتهای پیام/پ
]
ارسال دیدگاه