بخش هایی از کتاب لشکر خوبان(خاطرات مهدیقلی رضایی)
یش از همه مظلومیت بچه ها دلمان را می سوزاند؛ بسیجیانی که در هیچ شرایطی صحنه جهاد را خالی نگذاشته بودند... تا ثابت کنند که امامشان را تنها نمی گذارند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا، به نقل از سیمای مه ولات، «لشکر خوبان»، خاطرات داستانی «مهدی قلی رضایی» از رزمندگان آذربایجان است که به کوشش معصومه سپهری به رشته تحریر درآمده است.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, سیمای مه ولات,بخش هایی از این کتاب در ذیل آمده است:
,
شب رسیده بود؛ شبی از آخرین شبهای سرد دی ماه شصت و شش که همه نیروهای اطلاعات از منطقه برگشته بودند. معمولا بعد از هر عملیات وقتی دوباره کنار هم جمع میشدیم، کمبود نوحه خوان رخ می نمود ولی آنجا دلِ تنگ هیچ کس، بهانه نبودِ نوحه خوان را نداشت.هرکس وارد سنگر میشد، چشم هایی آماده گربستن داشت. اصغر عباسقلی زاده و دست های زخمی اش را که فدای عبور بچه ها کرده بود، نگاه میکردم.
,
-اصغرآقا! دو، سه کلمه حرف بزن....یه چیزی بگو گریه کنیم...منصور که نیست....حسن عبدی که نیست...ابوالقاسمو ندیدی که چطور با خنده توی برف ها افتاده بود....
,
جای مداح واحد، عبدالواحد محمدی، خالی بود. او هم شهادت را در میان صخره های یخ زده یافته بود. هرکس "مرثیه خوان دل سرگشته خود بود". غم گلویم را می فشردو نه توان فریاد داشتم ونه صبر سکوت. فقط گریه بود ک خاطره زلال بچه ها را در اندیشه ام می شست و بیشتر و بیشتر سوز "عقب ماندن" را بر جانم می ریخت. سنگر ناله می کرد. سنگر پر شده بود از دل شکستگی.
,
بچه های قرارگاه هم به ما پیوسته بودند؛ حبیب آقاجانی که سالها با پای قطع شده اش، آواره جبهه ها بود و ...
,
بیش از همه مظلومیت بچه ها دلمان را می سوزاند؛ بسیجیانی که در هیچ شرایطی صحنه جهاد را خالی نگذاشته بودند. زمانی در دل رمل ها و در هوای 50 درجه جنگیده و زمانی در سرمای زیر صفر درجه لباس غواصی پوشیده و کارون و بهمن شیر و اروند را فتح کرده بودند و حالا که لازم بود، از کوهها بالا می رفتند و در سرمای 30 درجه زیر صفر با دشمن تا دندان مسلح در ارتفاعات یخ زده می جنگیدند تا ثابت کنند که امامشان را تنها نمی گذارند.
,
لشکر خوبان(خاطرات مهدیقلی رضایی)، به کوشش معصومه سپهری، چاپ سی و هشتم، صص653-652.
,
انتهای پیام/گ
]
ارسال دیدگاه