معرفی شهید نوروز علی زارعی
شهید بزرگوار از همان دوران کودکی دیندار و نماز خوان بود ،از سن هشت سالگی نماز خواندن را آغاز کرد، همیشه از پدر ومادرش می خواست که اورا برای نماز صبح بیدار کنند، خانواده را بسیار دوست داشت.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پایگاه خبری جهاد پرس، این که شهداء شمع محفل بشریتند و چراغ راه و ماه منیر برای هزاران عاشق، شکی نیست، این که بسیارند کسانی که دل سپرده به مرام و اعتقاد شهداء نیز هستند تردیدی هم نیست، مهم و صد مهم این است که شهداء، نامشان و یادشان همواره در نظر باشند، با سلوک شان راه را نشانه رفت و با عزمشان مسیر را پیمود و این شدنی نیست جزء با زنده نگاه داشتن یاد و مرام چراغ و چشم ملت که از همه چیز گذشتند تا باقی بماند انقلاب و کیانی برای ما برای مایی که ان شاء الله شرمنده شان نباشیم.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پایگاه خبری جهاد پرس,بر این باوریم که شهداء و زندگی شان الگوهایی هستند برای اخذ سبک زندگی برای کسانی که اهل انقطاع بودند و گذشتن، برای کسانی که پاکی را بر گزیدند و درنگ نکردند در پاسخ ندای زمانه شان که «هل من ناصر ینصرونی».
,شهید نوروز علی زارعی
,نام پدر:علیمراد
,تاریخ و محل تولد ۱۳۴۷ کوزره
,تاریخ و محل شهادت۲۵/۱۱/۱۳۶۴ جبهه آبادان
,شغل و محل خدمت: کشاورز-بسیج
,محل زیارت: گلزار شهدای روستای کوزره
,ویژگیهای فردی و اخلاقی شهید:
,شهید بزرگوار از همان دوران کودکی دیندار و نماز خوان بود، از سن هشت سالگی نماز خواندن را آغاز کرد، همیشه از پدر ومادرش می خواست که اورا برای نماز صبح بیدار کنند، خانواده را بسیار دوست داشت
,به خواهر و برادرانش عشق می ورزید و آنها را بسیار دوست داشت، جوان فعال وبا هوشی بود همیشه جویای حال اقوام وخویشان بود به مردم ضعیف روستا بدون هیچ چشمداشتی کمک می کرد .
,او کشاورزی می کرد اما کابینت سازی و جوشکاری را نیز در همدان وکرج یاد گرفته بود یک مغازه جوشکاری آماده کرده بود که در کنار کشاورزی در آنجا مشغول بود جوان با استعداد وبا سلیقه ای بود، همیشه کمک حال پدر بود راضی نبود پدرش به کار کشاورزی بپردازد می گفت خودم تمام کارها را انجام می دهم.
,تا کلاس پنجم درس خوانده بود دربرگزاری مراسم وکارهای مدرسه کمک می کرد با معلمان ودانش آموزان رابطه خوبی داشت.
,بیشتر اوقات در پایگاه بسیج روستا برای برقراری دعای کمیل و توسل حضور داشت آموزشهای مقدماتی را از پایگاه نجف اشرف روستا شروع کرد به فرمان اما م (ره) به بسیج پوسته و به فرمان او هم در جنگ شرکت کرد وعازم جبهه شد.
,خاطرات جانبازاسلام کربلایی حسن جعفری درباره شهید:
,این قسمت از نوشته خاطرات دوست وهمرزم شهید است که با زبانی گرم وعامیانه بخشی از آن را روایت نموده است ومن با احترام به روح والای همه شهیدان وجانبازان به ویژه شهدای منطقه قهاوند از زبان ایشان نقل قول می کنم.
,آن زمان من ۳۷ سالم بود در سال۱۳۶۴ ینی مورخه ۵/۱۰/۱۳۶۴ از طریق سپاه همدان ،برای آموزش نظامی به منجیل در شمال ایران اعزام شدیم پس از ۴۵ روز آموزش نظامی به همدان برگشته ودوباره بعد از سه روزبه جبهه جنوب اعزام شدیم از دزفول به جنوب اهواز جبهه بستان رفتیم با تغییر وتحولاتی که در منطقه جنگی ایجاد شده بود ،برای کمک به سایر رزمندگان به خرمشهر رفتیم کنار رود اروند.
,خدا رحمت کند نوروز علی را می گفت: خیلی ها به من گفتند نباید به جنگ بری ،ولی من برای اسلام وخدا آمدم پدرم هم موقع اعزام به من می گفت خانواده را به چه کسی می سپاری؟ یادم میاد گفتم به خدا می سپارم.
,شهید نوروز علی خیلی خوش صحبت وشوخ طبع بود می گفت من دوست ندارم اسیر شوم اگر بنا باشد اسیر شوم کاری می کنم که عراقیها شهیدم کنند مغازه جوشکاری داشت ،می گفت اگه برگردیم روستا هر کاری داشته باشی برات مجانی انجام میدم کلا روحیه جوانمردی داشت.
,ما نیروی پشتیبانی بودیم ولی به راحتی عراقیها با گلوله های تانک وتوپ مقر ما را می توانستند هدف قرار دهند روزی که نوروز علی به شهادت رسید غروب غمناکی بود خورشید کم کم پشت درختان نخل پنهان می شد من غذا گرفته برای شام در سنگر گذاشته بودم.
,حالا سه نفر بودیم که وضو می گرفتیم برای نماز مغرب وعشا گلوله تانک ناگهان در نزدیکی ما به زمین خورد گرد وغبار بعد صدای وحشتناک همه جا را فرا گرفت بعد از مدتی من به هوش آمدم مجروح شده بودم بخاطر خونریزی وشدت درد دوباره بی هوش شدم بعد از اندکی که به هوش آمدم دیدم یکی در کنارم افتاده واز سرش ترکش خورده بود.او شهید نوروز علی بود که به شهادت رسیده بود نفر بعدی مجید فارسی که بچه ملایر بود از ناحیه شکم مجروح شده بود.
,حالا من که از مچ پا وران وشکم مجروح شده بودم لحظات سختی بود ما سه نفربا هم دوره آموزشی را طی کرده بودیم وتا آخرین لحظه نیز با هم بودیم روز جدایی فرا رسیده بود ما را به پشت جبهه ،اهواز انتقال دادند از سرنوشت مجید فارسی اطلاعی پیدا نکردم من دوست دیگری داشتم بنام محمد امیری ،اهل روستای عربلو بود بعدا در سال ۶۵ به شهادت رسید.
,بعد مجروحیت ۱۵ روز دربیمارستان اصفهان بودم که تمام ترکشها را از بدنم خارج کردند.در بیمارستان اصفهان بودم که پدر شهید به من زنگ زد ایشان از من حال پسرش را می پرسید.گفتم :اطلاعی ندارم .در شهر اهواز از هم جدا شدیم.
,بعد پانزده روز که به روستا برگشتم نوروز دیگر نبود او شهید شده بود وروح والای اوبه روح شهدای کربلا پیوسته بود او با تمام خوبیهایش در کنار دوستان شهیدش درکنار امامزاده خاتون برای همیشه آرمیده بود.یادش گرامی باد.
,در آخر می خواهم سلام مرا به شهیدان عزیز ودوستان جانبازم برسانید.
,=============
,روز۲۵/۱۱/۱۳۶۴ در عملیات ولفجر هشت به شهادت رسید روز۲۹/۱۱/۶۴ مردم منطقه قهاوند همراه مردم روستای کوزره پیکر پاک شهید را از جلوی سپاه قهاوند تا روستا همراهی کردند مردم با چشمانی اشکبار وبا دلی پر از غم پیکر شهید را با احترام تمام که لایق شهیدان است در کنار همرزمانش مسیح اله زارعی وناصر زرگران به خاک سپردند.
,خانواده شهید پدر بزرگوار ایشان که بعد از سه سال دار فانی را وداع گفت با صدای بلند ورسا هنگام خاکسپاری،اعلام کردند که ما این شهید را به محضر بزرگوار امام زمان (عج) ورهبر معظم انقلاب تقدیم کردیم.
,قسمتی از وصیتنامه شهید:
,دل تنگ من نباشید.من برای خدا در اینجا هستم.پدر خوبم: به برادر و خواهرانم بگویید که نماز بخوانند وروزه بگیرند.ومتعهد به احکام اسلام باشند.به مادرم بگویید برای من گریه نکند و بداند که من برای راه اسلام اینجا هستم.برای امام دعا کنید.
,گفته بود که وسایل کارگاهش بعد شهادت فروخته شود وبرای کمک به جبهه خرج شود.
,یادش گرامی و پر رهرو باد
,انتهای پیام/پ
]
ارسال دیدگاه