گفت وگو با بیمار و مسئولان مرکز نگهداری بیماران روانی مهدیشهر /وقتی برخی ها از ورود به مرکز می ترسند
خیلی مواقع اتفاق می افتد که بازدید کننده می آید مرکز ولی می ترسد داخل بیاید، چون فکر می کند که اگر بیاید داخل با یک شرایط عجیب و غریبی مواجه می شود که همه دارند به همدیگر حمله ور می شوند و شسشه ها را می شکنند و همدیگر را می زنند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانابه نقل ازمرآت، موسسه خیریه خادم الحسنین مهدیشهر به عنوان تنها مرکز نگهداری از بیماران مزمن روانی بانوان در استان سمنان است که در سال 80 توسط مرحوم محمد طیبی شروع به کار می کند. بعد از فوت وی در سال 86 طبق وصیتش فرزندش حسن طیبی عهده دار مسئولیت موسسه می شود و از آن سال تاکنون حسن طیبی به عنوان مدیر موسسه راه پدر را ادامه داده و تلاشهای وافری را در جهت خدمت رسانی به بیماران مزمن روانی انجام داده است و اکنون مهمترین دغدغه اش احداث ساختمانی مناسب برای این موسسه است.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, مرآت,تهیه گزارش از این موسسه و هم صحبتی با مدیریت و دیدار با بیماران این موسسه دغدغه همیشگی ام بود تا اینکه بالاخره این فرصت فراهم شد و برای تهیه گزارش به این مرکز نگهداری از بیماران روانی رفتم. وقتی برای اولین بار به این مرکز رفتم دیدم 7-8 نفر در حیاط یا نشسته بودند و یا پرسه می زدند به محض ورود من نگاه های خانم ها به سمتم چرخید. چند نفری خوشحال و خندان انگار که یک دوست و آشنایی را دیده باشند به سمت من آمدند و با دوره کردن من دائما با من سلام می کردند. یکی از میان این چند نفر نزد من آمد و دستم را به نشانه سلام دادن گرفت وقتی دستم را دراز کردم و دستهای پرمحبتش را در دستهانم فشردم به ناگاه خم شد و بوسه ای بر دستانم نواخت. تعجب من از این حرکتش را بعدا مدیریت مرکز پاسخ داد که اینها چقدر از آمدن افراد به مرکز و دیدارشان حتی اگر غریبه هم باشد خوشحال می شوند و شاید این بزرگترین شادی آنها است.
,بانوانی که اکثرا پشت در مرکز می نشستند انگار که دوست دارند از بیرون خبر داشته باشند و یا دائما منتظرند یکی از بیرون بیاید و آرزو دارند که این در باز شود و آنها از اینجا بروند نزد خانواده هایشان.
,طبق هماهنگی که از قبل انجام داده بودم بنا بود به میان این بیماران روانی بروم و با آنها گپ و گفتی داشته باشم. به همراه حمیده محمدی مدیر داخلی مرکز در جمع بیماران مزمن روانی که پرسنل مرکز بیشتر از واژه مددجو از آنها نام می بردند حضور یافتم. بیماران روانی و یا مددجویانی که برخلاف تصور ما که انتظار داریم دائما در حال گریه کردن، دادو فریاد، پرخاشگری و یا بروز رفتارهای نابهنجاری باشند جوی آرام در بین آنها حاکم بود چرا که به گفته مدیریت مرکز اینها در برخی مواقع خیلی هم آرام و خوب هستند و فکر و عقل آنها نیز خوب کار می کند و می توان حالت نرمالی از آنان را مشاهده کرد، منتها به دلیل زوال عقلی در برخی از مواقع دچار پریشانی روان و یا دچار توهم می شوند و اقدامات و کارهای غیر عادی انجام می دهند ولی دائما دچار این حالت روانی نیستند.
,
مددجویان موسسه خادم الحسنین به همراه مربی در کلاس کار درمانی
,,
محبوبه یکی از همین افرادی بود که در برخورد با وی با درک شرایط خیلی هم عادی و منطقی صحبت می کرد. به پای صحبت هایش نشستم تا از خودش بگوید. 60 ساله است و 10 سال است که در این مرکز نگهداری می شود. خانه و زندگی اش در تهران بوده و مدتها می شود که از همسرش جدا شده اما طلاق رسمی نگرفته اند. مادر 2 پسر یکی 43 ساله و دیگری 23 ساله است
,در ابتدای صحبت هایش و بدون هیچ پرسشی با شور و شوق از پسرهایش می گوید و اینکه همیشه دوست دارد بچه هایش نزدش بیایند و یک خانه و زندگی ای داشته باشد که پسرهایش بیایند و بروند مثل قدیم که اینگونه بودند و می آمدند و می رفتند.
,وقتی از وی می پرسم بچه هایت اینجا می آیند به تو سر بزنند می گوید: تا جایی که بتوانند می آیند مثلا 3 ماهی یک دفعه می آیند من دوست دارم که ماهی یک بار بیایند ولی می گوید نمی توانیم ولی تلفنی زیاد باهم صحبت می کنیم هفته ای یک بار دو هفته ای یک بار تماس می گیرند و اگر هم گاهی آنها زنگ نزنند خودم با آنها تماس می گیرم.
,این مددجو که علت آمدن به مرکز بیماران روانی را شوک عصبی وارد شده بر خودش می داند می گفت: زیاد با مشکلات زندگی درگیر می شدم مثلا یک بار با صاحبخانه درگیر شدم یا یک بار با دایی ام سر ارث درگیر شدم با شوهرم درگیر می شدم و این درگیری ها باعث شد که شوک عصبی به من وارد شود.
,به گفته محبوبه، وی ابتدا 6 ماه در بیمارستان رازی تهران که بیمارستان مخصوص بیماران روانی است بستری بوده و بعد با گرفتن تست و امتحان از وی برای اینکه ببینند توانایی برگشتن به خانه و زندگی را دارد یا نه، وی را ترخیص می کنند. وقتی به زندگی برمی گردد خانه ای اجاره می کند و پسر کوچکش که 10 سال بیشتر نداشته و نزد پرستاری زندگی می کرده دوست داشته به نزد مادرش برگردد ولی پدرش اجازه نمی داده و می گفته که مادرش مریض هست و نمی شود نزدش باشد. بر همین وضعیت و شرایط روحی که به خاطر فرزندش برایش درست شده بود دوباره مریض می شود و بعد از دو سال زندگی به این مرکز منتقل می شود. بعد آن پسرش، 8 سال نزد یک خانمی که پرستار بود و همسر و فرزند هم داشت بزرگ شد.
,وی در همین خصوص می گفت: اما الآن پدرش دوست دارد من خانه و زندگی داشته باشم و پسرم پیش من باشد انگار یک جورهایی از کارهایش پشیمان شده.
,محبوبه خیلی دوست دارد که ترخیص شده و سر خانه و زندگی اش برگردد از مسئولین مرکز هم خواهش و تمنا کرده که این کار را برایش بکنند اما نمی داند چه می شود، آرزوی پسر کوچکش که الآن 23 ساله است نیز ترخیص شدن مادرش است.
,
وی که از رسیدگی مسئولین این مرکز راضی است می گوید: من همیشه به پسرم می گویم از قفل هایش می ترسم بالاخره اینجا ما آزاد نیستیم و دربند هستیم.
,محبوبه در خصوص رابطه اش با دیگر مددجویان هم می گوید: رابطه مان بد نیست بالاخره ما مشکل داریم که اینجا هستیم. من یک آدم بی آزاری هستم و کاری به کسی ندارم اگر هم یک وقتی کسی به من گیر دهد ناراحت می شوم.
,وی که دیپلم تجربی دارد با بافتنی و خیاطی کردن و مطالعه کتاب خودش را در مرکز سرگرم می کند.
,وقتی از محبوبه می خواهم یک خاطره شیرین از مرکز برایم تعریف کند می خندد و با شوخی خانم محمدی مدیر داخلی مرکز که حسابی از وی راضی است را به عنوان خاطره ماندگار در ذهنش بیان می کند و سپس در خصوص خاطره خوب و شیرین از دیدار پسرش در اینجا که در ذهنش نقش بسته تعریف می کند: اولین باری که پسر کوچکم در 12 سالگی به همراه خواهرم و پسر بزرگم بعد چند سال اینجا به دیدارم امد خیلی شیرین بود، یک جعبه شیرینی هم آورده بود و با یه حالتی خاصی شیرینی را دستش گرفته بود و گفت شیرینی برای مامانم هست. در حین یادآوری این خاطره می خندد و می گوید این پسر کوچکم خیلی بامزه ست.
,بعد از تعریف این خاطره از محبوبه بابت گفتگویی که انجام داده تشکر می کنم و به گفتگو با حمیده محمدی روانشناس و مدیر داخلی مرکز می پردازم. وی که 5 سال است در این مرکز مشغول فعالیت است کار کردن در اینجا را بسیار دوست دارد و علاقمند است اگر شغل دیگری هم داشته باشد، شغل ثابتش فعالیت در این مرکز باشد.
,از وی می خواهم از زندگی با این افراد بگوید و اینکه چگونه سنگینی کار و زندگی با اینها برایش عادی شده؟
,محمدی می گوید: اوایل که اینجا آمده بودم خانواده و اطرافیان می گفتند روحیه ات خراب می شود و اینجا نباشم به مانند این سوالی که مردم از همه پرسنل اینجا می پرسند که اذیتتان نمی کنند؟ مشکلی برایتان ایجاد نمی کنند؟ ولی باید بدانیم ما که اینجا هستیم درست است که به ما فشار می آید و یک رفتار ساده که راحت همه ما قبول می کنیم را باید به سختی به اینها یاد دهیم ولی اینها هر چه که هستند ظاهر و باطنشان یکی است و هر چه هستند همین اند برخی وقت ها با آدم های سالم بیشتر با مشکل برمی خوریم چون دورو هستند و دروغ می گویند.
,وی با یادآوری روزهای اول فعالیتش می افزاید: روزهای اول وقتی به محوطه می رفتم و اینها را می دیدم که موسیقی گذاشتند و شاد هستند می آمدم در اتاقم می نشستم و گریه می کردم که چرا اینها شادیشان اینقدر محدود فقط در حد گوش دادن به موسیقی یا بیرون رفتن یک روزه است ولی الآن دیگر برایم عادی شده.
,محمدی ادامه می دهد: بعضی وقت ها که چیزهای جدید می بینیم مثلا یک مددجویی که تازه می آید و می خواهد از خانواده اش جدا شود و یا یک مددجویی که چشم انتظار است و فقط سالی یک بار خانواده اش به دیدارش می آید به هر حال دردناک است و ماهم احساس می کنیم که به ما فشار می آید و روحیه ماهم خراب می شود ولی اگر ما عادت نمی کردیم که نمی توانستیم به اینها کمک کنیم. همه کسانی که اینجا برای کار می آیند یا از همان اول طاقت نمی آورند و یا بعد از یک مدتی دیگر نمی کشند که ادامه دهند و بعد چند سال از اینجا می روند.
,مدیر داخلی موسسه خادم الحسنین می افزاید: البته طبق گفته های برخی از پرسنل اینجا، برای خودمان هم خوب است که در اینجا فعالیت داریم چرا که از وقتی آمدیم اینجا مشکلات خودمان یادمان می رود چون وقتی به مشکلات ریز و درشت زندگی که ما را ناامید می کند برمی خوریم، وقتی اینجا می آییم می بینیم که ما یک نقطه کوچکی از زندگیمان را از دست دادیم ولی اینها تمام زندگیشان را از دست دادند و شاید تا آخر عمرشان باید در چنین محیطی زندگی کنند.
,محمدی با بیان اینکه مهمترین چیزی که در برخورد اینها لازم هست درک اینهاست می گوید: ممکن است کسی به خاطر توهمی که دارد حرف عجیب و غریب بزند ولی نباید اصرار بر این داشته باشیم که افکاری که دارند غلط است.
,
محمدی مدیر داخلی موسسه
,وی در خصوص خاطرات تلخی که در این مرکز تجربه کرده می افزاید: اگر بخواهم به دید یک تازه وارد نگاه کنم هر روز اینجا یک خاطره تلخ وجود دارد اما الآن همه چیز برایم عادی شده است. یک چیزی را که همیشه به اکثر همکارانم هم می گویم این است که اینهایی که اینجا هستند و مادر اند اگر این بیماری باعث شود همه حس هایشان را از دست دهند حس مادرانه شان را از دست نمی دهند. ما اینجا بیماری داریم که حرفش را خوب نمی تواند بزند و برای هر کاری گریه می کند یعنی یک جوری که با اینحالی که خودش مادر است و قبلا هم معلم بوده انگار به بچگی رسیده و اگر چیزی به وی ندهیم می نشیند گریه می کند و کار بچگانه می کند ولی همین آدم وقتی پسرش می آید به دیدنش و دارد برمی گردد می گوید آرام رانندگی کن و در جاده مواظب باش یعنی هنوز نگران بچه اش هست.
,محمدی اضافه می کند: این حرکات برای من هم خیلی تلخ است و هم به خاطر حس مادری که هیچ وقت از بین نمی رود و این بیماری نگذاشته که حس مادریشان را از یاد ببرند شیرین است. اکثر اینهایی که خیلی مشکل دارند آنهایی هستند که مادرند و انتظار بچه هایشان را می کشند ولی آنهایی که مجردند آنقدر چشم انتظار نیستند که مادرها هستند.
,این روانشناس موسسه درباره تجربیات شیرین کار کردن با این مددجویان هم می گوید: ما مددجویانی داشتیم که هیچ ارتباطی با خانواده نداشتند و ما سعی کردیم که خانواده را پیدا کرده و مجابشان کنیم که این عضو خانواده بیمار است و دست خودشان نیست که یک سری کارها را می کنند و شما باید همراهشان باشید و آنها را مجاب کردیم که با بیمار ارتباط داشته باشند و این برایمان خیلی شیرین و قشنگ است که خانواده به سراغ بیمارشان می آیند.
,وی ادامه می دهد: البته مددجویی هست که دوست ندارد با خانواده اش ارتباط داشته باشد و خانواده اش هم بسیار نگرانش هستند و تماس می گیرند که با او صحبت کنند و حتی تلفنی هم صحبت نمی کند و این هم به خاطر توهمی است که دارد که فکر می کند خانواده اش کنترلش می کنند و یا فکر می کند که بیماری اش به خاطر خانواده اش بوده است.
,محمدی تصریح می کند: هر چه که باشد نمی توان گفت که اینها اینجا خوش هستند و نمی شود اینها را از خانواده جدا کرد. هر طور هم که باشد و حتی اگر در خانواده به آنها بد بگذرد به هر حال خانواده شان را دوست دارند و بازهم دوست دارند نزد خانواده هایشان باشند.
,مدیر داخلی موسسه در خصوص نحوه برخورد مردم با این بیماران می گوید: کسانی که اینجا برای بازدید می آیند و یا بیرون می بیندشان یک برخوردی دارند که می ایستند و نگاهشان می کنند شاید اینها اصلا ناراحت نشوند و یا درک این را نداشته باشند که طرف اصلا برای چه دارد نگاه می کند ولی نباید نگاهایمان طوری باشد که اینها فکر کنند به آخر دنیا رسیده اند حتی اگر حس ما هم این باشد نباید با آنها طوری صحبت و نگاه کنیم که انگار آخر زندگیشان است و همان قدر امیدی هم که دارند را از دست بدهند.
,اما قسمت اصلی این گزارش گفتگو با حسن طیبی مدیر موسسه خیریه خادم الحسنین است که بخش اول این گفتگو در این گزارش و بخش های بعدی در روزهای آتی به سمع و نظر خوانندگان خواهد رسید. در ادامه توجه شما را به بخش اول گفتگوی خبرنگار مرآت با حسن طیبی جلب می نماییم.
,مرآت: چطور شد که به فکر ایجاد چنین موسسه ای افتادید؟
,موسسه خیریه خادم الحسنین در سال 80 توسط مرحوم محمد طیبی پدر بنده، اقدامات اولیه اش انجام شد. پدرم بازنشسته ارتش بود و سال 80 سکته مغزی می کند و شرایط به گونه ای بود که به هیچ عنوان امیدی به بازگشتش و زنده ماندنش نبود و حول و حوش 24 تا 48 ساعت در کما بود و در همان اولین جمله ای که به هوش می آید و با همان لکنت زبانش به من که بالا سرش بودم می گوید: خدا به من یک مرخصی داده که یک ثوابی بکنم. البته قبل این قضیه پیگیر کارهای موسسه خیریه بود که انجام شود.
,دکترها گفته بودند که پدرتان اگر زنده بماند سمت راستشان به کلی فلج می شود و خوب این اتفاق هم نیفتاد و یک چیزی شبیه معجزه بود که البته اسمش را معجزه اگر بگذاریم شاید غلو باشد. شرایط پدرم در شرایطی بود که برای ما هم جای سوال بود که شخصی که دکترها به وی گفته بودند که تا 6 ماه و یک سال اصلا نباید هیچ هیجانی داشته باشد و کاری انجام دهد اما بعد از یک ماه از این قضیه پدرم آمد و شروع به فعالیت در این زمینه کرد . پدرم واقعا با دست خالی و با هیچ گونه بودجه ای شروع کرد و سال 82 با وام 10 میلیونی که توانستیم از بهزیستی بگیریم موسسه را به صورت رسمی تاسیس کردیم. البته پدرم از سال 80 تا 82 به صورت موردی کمک هایی به مددجویان بهزیستی می کرد اما سال 82 یک مرکزی بود به نام مرکز حامی که به دلیل پاره ای از مشکلات نتوانستند بیماران روانی را ساپورت کنند و این مرکز به ما واگذار شد و ما هم با بر عهده گرفتن این مرکز، موسسه خیریه خادم الحسنین را تاسیس کردیم که تنها مرکز درمان توانبخشی بیماران روانی مزمن ویژه بانوان در کل استان سمنان است.
,
زنده یاد محمد طیبی موسس خادم الحسنین
,,
پدرم از سال 82 که موسسه تاسیس شد مسئولیت موسسه را بر عهده داشت و سال 86 به رحمت خدا رفت و از آن پس مسئولیت موسسه به من محول شد و طبق وصیتی که پدرم کرده بود این بود که این موسسه به هر صورت و طریقی پا برجا بماند.
,مرآت: اهداف اصلی این موسسه چه بود؟
,هدف این موسسه ارائه خدمات توانبخشی به صورت شبانه روزی به مددجویان روان، ارائه خدمات فنی حرفه ای و حمایتی به مددجویان و نگهداری و درمان مددجویان است و چیزی که در اساسنامه موسسه ما است در خیلی از موارد مختلف هم می توانیم فعالیت کنیم بحث نگهداری شبانه روزی نابینایان سالمندان ناشنوایان و تمام اینها هست اما الان مجوزهایی که ما از بهزیستی گرفتیم در بحث روان است. آن اهداف اصلی ای که مرحوم پدرم در ذهنش بود این بود که برای استان و شهرش سمنان یک خدمتی بتواند انجام دهد.
,مرآت: با توجه به اینکه خودتان اهل مهدیشهر نیستید چرا این موسسه را در مهدیشهر ایجاد کردید؟
,ما می خواستیم در سمنان این کار را انجام دهیم اما شرایط طوری بود و چون مرکز حامی هم در مهدیشهر بود و ما آن را تحویل گرفتیم. آن مرکز یک ساختمان 200- 300 متری داشت که برای بهزیستی بود و باید آن را به بهزیستی تحویل می دادیم. با تلاشهایی که داشتیم توانستیم این ساختمانی که الآن در آن مستقر هستیم را برای نگهداری مددجویان در نظر گرفته و اینجا را اجاره کنیم ولی این ساختمانی هم که در آن مستقر هستیم خیلی ساختمان بدی بود و واقعا ساختمانی مخروبه و وضعیت واقعا اسفناکی داشت که ما آن را تعمیر کردیم که الان هم وضعیت ظاهری خوبی ندارد.
,مرآت: برخی از مراکز مربوطه به علت فرسودگی ساختمان، اجازه استقرار نهادها و موسسات را در آن نمی دهند، چگونه با این فرسودگی ساختمان به شما اجازه استقرار داده شد ؟
,مشکلی نداشت و مجوز استقرار دادند. چون ما تحت نظارت بهزیستی هستیم نهایتا سازمان بهزیستی کارشناسانی دارد که این را تایید بکنند که استقرار دراینجا باشد یا نباشد البته ما هم در یک عمل انجام شده قرار گرفتیم که این ساختمان را تحویل گرفتیم و همان گونه که گفتم ساختمان وضعیت بدی داشت و اصلا اینگونه که الان می بینید نبود تمام لوله کشی های گاز را خود ما انجام دادیم و یک سری تغییر و تحولات در ساختمان ایجاد کردیم و باید توجه داشت که این ساختمان استیجاری است.
,مرآت: چند نفر اینجا مشغول به فعالیت هستند؟
,24 نفر پرسنل اینجا داریم. یک پزشک عمومی داریم که مسئول فنی مرکز هستند، مدیر داخلی، 7 نفر پرستار داریم، روانشناس، روانپزشک، کاردرمانگر، مربی حرفه آموزی، و نیروهای خدماتی از جمله این پرسنل هستند. پزشک ما هفته ای 3 بار مددجویان ما را ویزیت می کند و اگر در شرایطی نیز نیاز به پزشک بود در مرکز حضور می یابند. روانپزشک ما هم دکتر علوی از تهران می آید و ماهی یک بار به اینجا می آیند و مددجویان را ویزیت می کنند وی استاد دانشگاه و یکی از بهترین روانپزشکان هستند و کارآیی شان هم خیلی خوب است.
,مرآت: چند بیمار یا همان مددجو در این مرکز نگهداری می شوند؟
,سال 82 ما با 15 مددجو شروع کردیم و الان 42 مددجوی بیمار روانی مزمن در سطح استان داریم که در این مرکز نگهداری می شوند. 23 مددجو معلول جسمی حرکتی که شامل سالمندان، معلولین جسمی حرکتی، کم توانان ذهنی و روانی می شوند هم در سطح شهرستان مهدیشهر داریم به عنوان طرح مراقبین در منزل که یک سری مراقبین را استخدام کردیم که به منزل مددجویان می روند و به آنها خدمات می دهند. این یک طرح توانبخشی مبتنی بر خانواده است و متولی این طرح نیز موسسه ما است.
,مرآت: آیا خارج از استان هم مددجو پذیرش می کنید ؟
,از این 42 مددجو 30 نفرشان بومی استان هستند و 12 نفرشان هم از استانهای دیگر شامل تهران، اراک، کرمانشاه هستند و این هم به این دلیل است که یک سری از مددجویانی که ما اینجا پذیرش کردیم از طریق بیمارستان دولتی روانپزشکی رازی تهران یا همان امین آباد سابق که مرکز بیماران روانی کشوری است به اینجا محول و پذیرش شدند.
,اصلا ایجاد تاسیس اینگونه موسسات از طریق بهزیستی هم به همین خاطر بود چون بیمارستان رازی که مرجع و مادر هست برای بهبود و خدمات بیمار روان و چون آنقدر بیماران روان زیاد شده بودند در جامعه این بود که بهزیستی تصمیم گرفت که این را واگذار کند به یک سری موسسات که می خواهند کارهای اختصاصی را انجام دهند. ما بیماران روانی مزمن را می توانیم پذیرش کنیم ولی بیماران روانی حاد را که اصلا مسئولیتش با وزارت بهداشت و دانشگاه علوم پزشکی است که شرایط خاص خودش را دارد.
,مرآت: مددجویانی که اینجا نگهداری می شوند بیشتر از چه قشری از جامعه هستند که دچار چنین بیماری روانی شده اند؟
,80 درصد مددجویانی که ما پذیرش کردیم از نظر اقتصادی در وضعیت پایین جامعه قرار دارند و اکثرا یا بدسرپرست هستند یا بی بضاعتند. کم سن ترین مددجوی اینجا 18 ساله و مسن ترینش هم 75 ساله است البته اینکه می گوییم 75 ساله بیمار مجهول الهویه است و طبق اظهارات خودش این سن را در نظر گرفتیم و ممکن است کم تر و یا بیشتر از این سنش باشد و اطلاع دقیقی نداریم چرا که 5 نفر از مددجویانی که داریم مجهول الهویه هستند و هیچگونه اطلاعات و شناسنامه ای از اینها نداریم. مثلا همین مددجو از سال 59 در مراکز درمانی به سر می برده و از آن سال تا حدود سال 84 در بیمارستان رازی بستری بوده و از 84 به بعد آمده اینجا و چیزی حدود 22 سال هیچگونه خانواده ای سراغش نیامدند و خودش هم از نظر ذهنی نمی داند و اطلاعاتی که دارد جسته گریخته است چرا که بیماران اکسیزوفرنیایی، هذیان و توهم در آنها خیلی زیاد است و ممکن است آن چیزی که دارد به آن اشاره می کند در توهماتش باشد. از بیمارستان هم که آمده بود مجهول الهویه بود و با پیگیری هایی که کردیم آنها هم اطلاعات دقیقی نداشتند. یا مددجویی داشتیم که خانواده آدرس را دادند ولی خوب پیگیری که کردیم دیدیم آدرس اشتباه است و کلا از خانواده طرد شده بودند. چیزی حول و حوش شاید 60 درصد از مددجویانی که داریم از خانواده هایشان یک مقداری طرد شدند که اینجا آوردنشان تا باشند و یک خدماتی ما بدهیم و ببینیم که چه می شود. نهایتا هم خیلی از خانواده ها منتظر فوتشان هستند که طرف فوت کند.
,مرآت: تا به حال شده مددجویی حالش خوب شود و ترخیصش کنید؟
,از سال 82 تا 92 حدود 15 مددجوی ما خوب شدند که ترخیص کامل کردیم و رفتند در سطح جامعه. البته بیمار اکسیزوفرن یک بیماری ای است که هیچ موقع به صورت صد در صدی خوب نمی شوند یعنی اگر مددجویی صد در صد بیماری اکسیزوفرن داشته باشد ما نهایت می توانیم این را به 30 درصد برسانیم یعنی هیچ موقع این مددجو مثل یک آدم سالم مثل ماها نمی تواند بشود با توجه به اینکه الآن هم در جامعه خودمان خیلی از اینگونه افراد را داریم مثلا ما استاد دانشگاه داریم که بیماری اکسیزوفرن دارد و خیلی راحت هم می رود دانشگاه و درس می دهد. این برمی گردد به شرایط خانواده که آن خانواده چگونه محیط را برای آن مددجو فراهم بکنند که بتواند این مددجو راحت زندگی اش را بکند.
,اصلا خود اکسیزوفرن معنی اش زوال تدریجی عقل است و یواش یواش عقل ضایع می شود. البته یک بحثی هم هست که بیمار روانی حاد راحت تر بر می گردد چون برخی مواقع مشکل بیمار روانی حاد یک شوکی بوده و یک ترسی ایجاد شده و با همان شوک ممکن است که برگردد مثلا فردی فرزندش را 15 سال است که ندیده و با یک دیدار ممکن است که برگردد ولی مزمن چون به تدریج اتفاق می افتد خوب شدنش صد در صد نمی شود.
,یکی از مشکلاتی که ما الان داریم همین است یعنی خانواده به یک ناامیدی رسیده یا متوسل می شود به یک چیزهایی که جدا از بحث معنوی خرافه است مثلا می گوید من این را ببرم یک دعایی و وردی خوانده شود و خوب شود ولی عملا ثابت شده که بیماری اکسیزوفرن یک بیماری است که مرحله به مرحله و به تدریج خوب می شود.
,مثلا 5 نفر از مددجویان ما در مرکز هستند که خیلی راحت می توانند ترخیص شوند ولی یا خانواده قبول نمی کند و یا خود ما قبول نمی کنیم که به خانواده برگردند چون می دانیم اگر برگردند به خانواده بعد از 6 ماه خیلی بدتر از قبل به اینجا باز گردانده می شوند.
,
حسن طیبی مدیر موسسه خادم الحسنین
,,
مرآت: با این شرایطی که گفتید پیش آمده این 15 نفری که تاکنون ترخیص شده اند دوباره برایشان مشکل ایجاد شده و به مرکز بازگشته باشند؟
,این اتفاق نیفتاده ولی ممکن است این اتفاق بیافتد چرا که این بستگی به شرایط خانواده و داروهایی که داده می شود دارد. ببینید خیلی از مددجوهایی که اینجا بستری هستند به خاطر فقر فرهنگی ای است که خانواده هایشان دارند مثلا ما یک مددجویی داشتیم که در 14- 15 سالگی تصادف می کند و سرش ضربه می خورد و آن زمان خانواده یک مبلغی را به عنوان خسارت می گیرد و بعد حالا خانواده اطلاعات کافی نداشته و هر چی که بوده نمی برندش به بیمارستان تا ببینند مشکلی چیزی برایش ایجاد نشده باشد و همان ضربه به سر هم باعث می شود که آن فرد به این حالت بیافتد، یا ما یک مددجویی داریم که به خاطر پنی سیلین این اتفاق برایش افتاده یعنی تست نشده و این اتفاق افتاده است. یک سری مددجو هم داریم که ناخواسته دچار این مشکل شده اند و به خاطر عوارض جنگ به این روز افتاده اند . یک سری مددجو هم داریم که به علت برخورد بد همسر این اتفاق افتاده و آنقدر ازهمسرش فحش شنیده و کتک خورده که به اینجا رسیده است. ما مددجویی داریم که معلم بوده و درس می داده و یا مددجویی داریم که شعر می گوید و کتاب شعر دارد یعنی شعرهایی که این مددجو می گوید اگر بخوانید شاید اصلا باورتان نشود که همچین شعری را دارد یه همچین مددجویی می گوید.
,مرآت: یعنی از اول هم شعر می گفته؟
,بله شعر می گفته که این بیماری برایش پیش می آید.
,ما یک مددجویی داریم که سال دوم زبان انگلیسی را در دانشگاه می خوانده که به این شرایط رسیده. یعنی ما می توانیم بگوییم یک بیماری هست که هیچ گونه رنج سنی خاص ندارد ممکن است یک فردی تا 50 سالگی خیلی خوب باشد ولی یک دفعه این بیماری برایش اتفاق بیافتد چون به روح و روان آدم برمی گردد. خیلی مواقع خیلی از ماها این نوع بیماری را در خودمان داریم همین که تصادفی می شود می آییم پایین و داد و بیداد می کنیم و بحث می کنیم این خود یک تیک عصبی است که اگر بخواهد بررسی شود خوب ما هم یک سری از این نوع تیک ها را داریم .
,در جامعه ما اتفاق بدی که می افتد این است که وقتی می گوییم بیمار روان طرف یک احساسی بهش دست می دهد مثلا خیلی مواقع اتفاق می افتد که بازدید کننده می آید اینجا و می ترسد بیاید داخل و فکر می کند که اگر بیاید داخل با یک شرایط عجیب و غریبی مواجه می شود و همه دارند به همدیگر حمله ور می شوند و شسشه ها را می شکنند و همدیگر را می زنند . شاید این اتفاق برای خود من هم افتاده باشد اوایلی که آمدم اینجا این حس را داشتم که الان به من حمله می کنند ولی بعد یک هفته که با اینها زندگی کردم و خو گرفتم دیدم که نه اینها یک سری چیزهایی دارند که آدم های عادی ندارند یعنی یک سری ارتباط هایی که از لحاظ معنوی دارند خیلی بالاتر از آدم های عادی هستند صحبت هایی که می کنند ممکن است شاید در هیچ کتابی پیدا نکنی مثلا مددجویی اینجا داشتیم که خدا را با تمام وجود حس می کرده.
,اینها نیاز به محبت و عاطفه دارند. خیلی از مواقع همین کمبود محبت باعث شده که اینگونه شوند. خیلی از مواقع مددجوی ما منتظر است که به دیدارشان بروند. خیلی راحت بگویم روز مادر مددجوی ما توقع دارند که اینجا زنگ زده شوند و بیایند از آنها دیدار و بازدید داشته باشند.
,مرآت: این مددجویی که شما می فرمایید خودشان مادر هستند؟
,بله . اصلا مادر هم نباشد فقط دوست دارند بهشان توجه شود یکی بیاید زنگ درب اینجا را بزند و از اینجا بازدید داشته باشد و آنها را ببیند. آنها این محبت را می خواهند برایشان هم فرقی ندارد مردم عادی باشند یا مدیر و مسئول، فقط آمدن و دیدن برایشان مهم است . گاهی مواقع ممکن است بچه ای بیاید اینجاو یا اینکه شخصی که می آید اینجا ممکن است برای مددجو تداعی شود که شبیه فرزندش است و این باز خودش شرایط خاص خودش را دارد چون ممکن است مددجو ببیند و یاد فرزندش بیافتد و فازهای خاص خودش را داشته باشد چون مددجویان ما هر کدام فاز خاص خودشان را دارند یعنی بیماری و حالت روانیشان که عود می کند به آن فاز می گویند حالا فازهای هر کدام فرق می کند یکی ممکن است توهین کند یکی ممکن است برخورد فیزیکی داشته باشد یکی هم ممکن است با سیگار خودش را تخلیه کند که هر کدام نوع خاص خودش را دارد. البته نوع بیماری همه اکسیزوفرن هست ولی خود این هم به درجات مختلف تقسیم می شود.
,مرآت: از آن جملاتی که شما گفتید این مددجویان می گویند که در هیچ کتابی نیامده را می توانید بیان کنید؟
,یکی از مواردی که برای خود من هم جالب بود بحث فوت پدرم بود که وقتی پدرم داشت می رفت تا کار یکی از مددجویان را از ثبت احوال در تهران انجام دهد تصادف می کند و می برندش بیمارستان . آن روز من اینجا بودم و وقتی به من اطلاع می دهند که این اتفاق افتاده و شما بیا به تهران چرا که امکان دارد پدر فوت کند. وقتی مددجویان فهمیدند که برای پدرم این اتفاق افتاده بدون اینکه من چیزی به آنان گفته باشم خودشان خودجوش بلند شدند و گفتند ما می خواهیم برویم امامزاده که بروند برای سلامتی پدرم دعا کنند. یک حس متقابلی است که ایجاد می شود چون پدر من واقعا عاشقانه اینها را دوست داشت و ما شاید ماه به ماه پدرمان را نمی دیدیم.
,من وقتی صبح به صبح می آیم اینجا مددجو و پرسنل من می آیند می گویند آقای طیبی ما برایت دعا می کنیم خدا خیرت دهد و یا می پرسندحال خانمت خوب است؟ بچه ات خوب است؟ بچه ات را بیاور ببینیم. این دعایی که مددجو برایم می کند خیلی برایم ارزش دارد و من این دعا را ترجیح می دهم به هر کس دیگه ای که می خواهد دعا بکند چون من می بینم که این دعا را دارد از ته قلب و از صمیم دل و بدون هیچگونه ریا و غلو و منافعی دعا می کند.
,ادامه دارد ...
,انتهای پیام/ش
]
ارسال دیدگاه