رنج های معلم زیلایی

رنج های معلم زیلایی
آری، معلم داستان ما اهل زیلایی بود، روستای عشق و خلاقیت معلمی، که نه تنها دردل بچه‌ها، بلکه در دل مردم آنجا هم جاگرفته بود.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پایگاه خبری تحلیلی صبح زاگرس، فریده خواجه دانشجوی دانشگاه فرهنگیان یاسوج با ارسال یادداشتی به این پایگاه خبری تحلیلی آورده است: ای معلم، ای شمع سوزان، ای که ماه باتمام زیبایی وعظمتش درمقابل تو قدخم کرده است، گویا ماه هم به سجده معلم افتاده است. توبا حرف‌هایت وپندهایت به من شاد بودن، چگونه زیستن، عشق به معلمی وانتظار نداشتن‌ها را آموختی. ای کسی که تمام زندگی‌ات عشق وخاطرات روستایی است که سال‌های اول معلمی خودرا آنجاگذراندی، اگرچه دورافتاده وبی امکانات ولی، آکنده ازصفا وصمیمیت ومهمان نوازی قوم لر که زبان زد خاص وعام است.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, صبح زاگرس، , .,

 

آری، زیلایی، روستای عشق وتجربه وخلاقیت معلمی، که نه تنها دردل بچه‌ها، بلکه دردل مردم آنجا هم جاگرفته بود. معلمی که نامش بوی ایثار می دهد، سوی هدایت آمده، سوی شمع شمع روشن کردن درتاریکی وجرقه زدن دردل ها.

 

آمده بود که بگویدشما هم می‌توانید. کسی که سال‌های اول خدمتش پرازعشق وتلاش وشورجوانی توانست کاری کند که تمام خلع‌ها وکمبودهای موجود درکلاس درس روستا درمقابل خلاقیت‌هایش همانند برگ های پاییزی رنگ ببازند.

 

فقط معلم بچه هانبود، بلکه نقش‌های دیگرراهم تجربه کرده بود (ازآقامعلم گرفته تامدیر،...) آقا معلم به دارو ندارها کاری نداشت، به دست‌های خالی کاری نداشت، ظاهربرایش معنانداشت، درنگاه او همه ی بچه ها یکسان بودند.

 

چقدرسخت است اورا وصف کردن شاید این بیت شعرمثل قطره ای ازدریایی به ان بزرگی بتواندگوشه ای ازبزرگی این معلم راوصف کند:

ای که آسمان ازعشق تومی گرید

 ای که زمین ازعشق تومی روید

 

این است معلمی، تمام وقت راصرف کردن، تو باهمت بلندخویش درس عشق به بچه‌ها آموختی، درس برایشان رنج آور نبود، بلکه مثل یک بازی بود، کلاس طوری نبود که برای رفتن ازهم سبقت بگیرند، همه با عشق حاضربودند، فقط یک نگاه شما برایشان کافی بود تاخودی نشان دهند.

 

هنوز وقتی که شما ازآن کوچه‌های خاکی، ولی رؤیایی که دوطرف ان را درختان سرسبز فراگرفته‌اند گام برمی دارید، مثل این است که آن همه زیبایی وحی‌اتی که درانجا جریان دارد از گام هاونفس های پراز عشق شماست که به انجا هدیه کرده‌اید.

 

هنوز با ورود شما به روستا تمام خاطرات شیرین برای بچه‌ها ومردم باصفای انجا زنده می‌شود. ای که از فراش گرفته تا شاگردان، معلمان وحتی استادان شما را به اخلاق نیکو می‌شناسند. ای که همیشه لبخند برلب داری وهنوز استراحت را ازخود دریغ می‌کنی.

 

پس از سال‌ها که از آن روزهای خوش مدرسه می‌گذرد، ذره ای ازصبر وعشق ونشاط معلمی اتان کم نشده. هنوز هم چنان خاطرات ودلنوشته های خود را که درتنهایی روستا ان هم با عشق ولهجهی شیرین لری که درکوه ودشت وبا اواز خوش کبک‌های کوهی سرودی، اشک رابر گونه‌ها جاری می‌کند.

 

درست است آنچه که از دل براید بردل نشیند وچه خوب شهید عشق گفت:"معلمی عشق است، هنراست" وشما خوبان را پیدا کرده بودید. آری تو دست بچه‌ها را گرفتی، فکرشان را خواندی وبه قلبشان رسوخ کردی، توبا دستان پاک وپراز مهر ومحبت، دستان بچه‌های زیلایی راکه از سوز سرماترک خورده وخشک شده بودند را بامهربانی می‌شستی.

 

درپی فهماندن آمده بودی، آمده بودی بسازی، گویا انسان وچقدرخوب زمینت راشخم زده وآبیاری کرده بودی که ازهرخوشهی محصولت هزار خوشه برداشت کردی. درکلاس درس، هرکلمهٔ شیرین فارسی را باشعر ونقاشی می آموختی، مفهوم باران را با بردن زیر باران. آمده بودی که همه راتشویق کنی، بهرکبودی های نشسته بردست، سیلی خوردن‌ها ویک پاایستادن ها درکلاس، بیرون انداختن ازکلاس!

 

نه... آمده بودی که قلبشان را ازاحساس وعشق به علم پرکنی وهرکسی حرف دلش را درزنگ انشا ان هم در دشت وصحرای زیبای روستا وبالباس های محلی وسادگی تمام بخوانند. مشق شبشان، مشق عشق بود.

 

ای معلم بازبان ساده وشیرین شعر، انسان ساختی. توبه همهٔ ما آموختی که می‌توان ناممکن‌ها را ممکن کرد وازنداشته ها بیشترین استفاده راکرد. ای معلم اگر به تعداد ستاره های اسمان حروف‌ها، کلمه‌ها، زبا نها وقلم هاجمع شوند بازهک نمی‌توانند بزرگی، دانش وهمت والایت راوصف کنند. بازهم ای معلم حرفم راتکرار می‌کنم که انسان ساختی.

 

انتهای پیام/ش

,

 

آری، زیلایی، روستای عشق وتجربه وخلاقیت معلمی، که نه تنها دردل بچه‌ها، بلکه دردل مردم آنجا هم جاگرفته بود. معلمی که نامش بوی ایثار می دهد، سوی هدایت آمده، سوی شمع شمع روشن کردن درتاریکی وجرقه زدن دردل ها.

 

آمده بود که بگویدشما هم می‌توانید. کسی که سال‌های اول خدمتش پرازعشق وتلاش وشورجوانی توانست کاری کند که تمام خلع‌ها وکمبودهای موجود درکلاس درس روستا درمقابل خلاقیت‌هایش همانند برگ های پاییزی رنگ ببازند.

 

فقط معلم بچه هانبود، بلکه نقش‌های دیگرراهم تجربه کرده بود (ازآقامعلم گرفته تامدیر،...) آقا معلم به دارو ندارها کاری نداشت، به دست‌های خالی کاری نداشت، ظاهربرایش معنانداشت، درنگاه او همه ی بچه ها یکسان بودند.

 

چقدرسخت است اورا وصف کردن شاید این بیت شعرمثل قطره ای ازدریایی به ان بزرگی بتواندگوشه ای ازبزرگی این معلم راوصف کند:

ای که آسمان ازعشق تومی گرید

 ای که زمین ازعشق تومی روید

 

این است معلمی، تمام وقت راصرف کردن، تو باهمت بلندخویش درس عشق به بچه‌ها آموختی، درس برایشان رنج آور نبود، بلکه مثل یک بازی بود، کلاس طوری نبود که برای رفتن ازهم سبقت بگیرند، همه با عشق حاضربودند، فقط یک نگاه شما برایشان کافی بود تاخودی نشان دهند.

 

هنوز وقتی که شما ازآن کوچه‌های خاکی، ولی رؤیایی که دوطرف ان را درختان سرسبز فراگرفته‌اند گام برمی دارید، مثل این است که آن همه زیبایی وحی‌اتی که درانجا جریان دارد از گام هاونفس های پراز عشق شماست که به انجا هدیه کرده‌اید.

 

هنوز با ورود شما به روستا تمام خاطرات شیرین برای بچه‌ها ومردم باصفای انجا زنده می‌شود. ای که از فراش گرفته تا شاگردان، معلمان وحتی استادان شما را به اخلاق نیکو می‌شناسند. ای که همیشه لبخند برلب داری وهنوز استراحت را ازخود دریغ می‌کنی.

 

پس از سال‌ها که از آن روزهای خوش مدرسه می‌گذرد، ذره ای ازصبر وعشق ونشاط معلمی اتان کم نشده. هنوز هم چنان خاطرات ودلنوشته های خود را که درتنهایی روستا ان هم با عشق ولهجهی شیرین لری که درکوه ودشت وبا اواز خوش کبک‌های کوهی سرودی، اشک رابر گونه‌ها جاری می‌کند.

 

درست است آنچه که از دل براید بردل نشیند وچه خوب شهید عشق گفت:"معلمی عشق است، هنراست" وشما خوبان را پیدا کرده بودید. آری تو دست بچه‌ها را گرفتی، فکرشان را خواندی وبه قلبشان رسوخ کردی، توبا دستان پاک وپراز مهر ومحبت، دستان بچه‌های زیلایی راکه از سوز سرماترک خورده وخشک شده بودند را بامهربانی می‌شستی.

 

درپی فهماندن آمده بودی، آمده بودی بسازی، گویا انسان وچقدرخوب زمینت راشخم زده وآبیاری کرده بودی که ازهرخوشهی محصولت هزار خوشه برداشت کردی. درکلاس درس، هرکلمهٔ شیرین فارسی را باشعر ونقاشی می آموختی، مفهوم باران را با بردن زیر باران. آمده بودی که همه راتشویق کنی، بهرکبودی های نشسته بردست، سیلی خوردن‌ها ویک پاایستادن ها درکلاس، بیرون انداختن ازکلاس!

 

نه... آمده بودی که قلبشان را ازاحساس وعشق به علم پرکنی وهرکسی حرف دلش را درزنگ انشا ان هم در دشت وصحرای زیبای روستا وبالباس های محلی وسادگی تمام بخوانند. مشق شبشان، مشق عشق بود.

 

ای معلم بازبان ساده وشیرین شعر، انسان ساختی. توبه همهٔ ما آموختی که می‌توان ناممکن‌ها را ممکن کرد وازنداشته ها بیشترین استفاده راکرد. ای معلم اگر به تعداد ستاره های اسمان حروف‌ها، کلمه‌ها، زبا نها وقلم هاجمع شوند بازهک نمی‌توانند بزرگی، دانش وهمت والایت راوصف کنند. بازهم ای معلم حرفم راتکرار می‌کنم که انسان ساختی.

 

انتهای پیام/ش

,

 

آری، زیلایی، روستای عشق وتجربه وخلاقیت معلمی، که نه تنها دردل بچه‌ها، بلکه دردل مردم آنجا هم جاگرفته بود. معلمی که نامش بوی ایثار می دهد، سوی هدایت آمده، سوی شمع شمع روشن کردن درتاریکی وجرقه زدن دردل ها.

 

آمده بود که بگویدشما هم می‌توانید. کسی که سال‌های اول خدمتش پرازعشق وتلاش وشورجوانی توانست کاری کند که تمام خلع‌ها وکمبودهای موجود درکلاس درس روستا درمقابل خلاقیت‌هایش همانند برگ های پاییزی رنگ ببازند.

 

فقط معلم بچه هانبود، بلکه نقش‌های دیگرراهم تجربه کرده بود (ازآقامعلم گرفته تامدیر،...) آقا معلم به دارو ندارها کاری نداشت، به دست‌های خالی کاری نداشت، ظاهربرایش معنانداشت، درنگاه او همه ی بچه ها یکسان بودند.

 

چقدرسخت است اورا وصف کردن شاید این بیت شعرمثل قطره ای ازدریایی به ان بزرگی بتواندگوشه ای ازبزرگی این معلم راوصف کند:

ای که آسمان ازعشق تومی گرید

 ای که زمین ازعشق تومی روید

 

این است معلمی، تمام وقت راصرف کردن، تو باهمت بلندخویش درس عشق به بچه‌ها آموختی، درس برایشان رنج آور نبود، بلکه مثل یک بازی بود، کلاس طوری نبود که برای رفتن ازهم سبقت بگیرند، همه با عشق حاضربودند، فقط یک نگاه شما برایشان کافی بود تاخودی نشان دهند.

 

هنوز وقتی که شما ازآن کوچه‌های خاکی، ولی رؤیایی که دوطرف ان را درختان سرسبز فراگرفته‌اند گام برمی دارید، مثل این است که آن همه زیبایی وحی‌اتی که درانجا جریان دارد از گام هاونفس های پراز عشق شماست که به انجا هدیه کرده‌اید.

 

هنوز با ورود شما به روستا تمام خاطرات شیرین برای بچه‌ها ومردم باصفای انجا زنده می‌شود. ای که از فراش گرفته تا شاگردان، معلمان وحتی استادان شما را به اخلاق نیکو می‌شناسند. ای که همیشه لبخند برلب داری وهنوز استراحت را ازخود دریغ می‌کنی.

 

پس از سال‌ها که از آن روزهای خوش مدرسه می‌گذرد، ذره ای ازصبر وعشق ونشاط معلمی اتان کم نشده. هنوز هم چنان خاطرات ودلنوشته های خود را که درتنهایی روستا ان هم با عشق ولهجهی شیرین لری که درکوه ودشت وبا اواز خوش کبک‌های کوهی سرودی، اشک رابر گونه‌ها جاری می‌کند.

 

درست است آنچه که از دل براید بردل نشیند وچه خوب شهید عشق گفت:"معلمی عشق است، هنراست" وشما خوبان را پیدا کرده بودید. آری تو دست بچه‌ها را گرفتی، فکرشان را خواندی وبه قلبشان رسوخ کردی، توبا دستان پاک وپراز مهر ومحبت، دستان بچه‌های زیلایی راکه از سوز سرماترک خورده وخشک شده بودند را بامهربانی می‌شستی.

 

درپی فهماندن آمده بودی، آمده بودی بسازی، گویا انسان وچقدرخوب زمینت راشخم زده وآبیاری کرده بودی که ازهرخوشهی محصولت هزار خوشه برداشت کردی. درکلاس درس، هرکلمهٔ شیرین فارسی را باشعر ونقاشی می آموختی، مفهوم باران را با بردن زیر باران. آمده بودی که همه راتشویق کنی، بهرکبودی های نشسته بردست، سیلی خوردن‌ها ویک پاایستادن ها درکلاس، بیرون انداختن ازکلاس!

 

نه... آمده بودی که قلبشان را ازاحساس وعشق به علم پرکنی وهرکسی حرف دلش را درزنگ انشا ان هم در دشت وصحرای زیبای روستا وبالباس های محلی وسادگی تمام بخوانند. مشق شبشان، مشق عشق بود.

 

ای معلم بازبان ساده وشیرین شعر، انسان ساختی. توبه همهٔ ما آموختی که می‌توان ناممکن‌ها را ممکن کرد وازنداشته ها بیشترین استفاده راکرد. ای معلم اگر به تعداد ستاره های اسمان حروف‌ها، کلمه‌ها، زبا نها وقلم هاجمع شوند بازهک نمی‌توانند بزرگی، دانش وهمت والایت راوصف کنند. بازهم ای معلم حرفم راتکرار می‌کنم که انسان ساختی.

 

انتهای پیام/ش

,

 

آری، زیلایی، روستای عشق وتجربه وخلاقیت معلمی، که نه تنها دردل بچه‌ها، بلکه دردل مردم آنجا هم جاگرفته بود. معلمی که نامش بوی ایثار می دهد، سوی هدایت آمده، سوی شمع شمع روشن کردن درتاریکی وجرقه زدن دردل ها.

 

آمده بود که بگویدشما هم می‌توانید. کسی که سال‌های اول خدمتش پرازعشق وتلاش وشورجوانی توانست کاری کند که تمام خلع‌ها وکمبودهای موجود درکلاس درس روستا درمقابل خلاقیت‌هایش همانند برگ های پاییزی رنگ ببازند.

 

فقط معلم بچه هانبود، بلکه نقش‌های دیگرراهم تجربه کرده بود (ازآقامعلم گرفته تامدیر،...) آقا معلم به دارو ندارها کاری نداشت، به دست‌های خالی کاری نداشت، ظاهربرایش معنانداشت، درنگاه او همه ی بچه ها یکسان بودند.

 

چقدرسخت است اورا وصف کردن شاید این بیت شعرمثل قطره ای ازدریایی به ان بزرگی بتواندگوشه ای ازبزرگی این معلم راوصف کند:

ای که آسمان ازعشق تومی گرید

 ای که زمین ازعشق تومی روید

 

این است معلمی، تمام وقت راصرف کردن، تو باهمت بلندخویش درس عشق به بچه‌ها آموختی، درس برایشان رنج آور نبود، بلکه مثل یک بازی بود، کلاس طوری نبود که برای رفتن ازهم سبقت بگیرند، همه با عشق حاضربودند، فقط یک نگاه شما برایشان کافی بود تاخودی نشان دهند.

 

هنوز وقتی که شما ازآن کوچه‌های خاکی، ولی رؤیایی که دوطرف ان را درختان سرسبز فراگرفته‌اند گام برمی دارید، مثل این است که آن همه زیبایی وحی‌اتی که درانجا جریان دارد از گام هاونفس های پراز عشق شماست که به انجا هدیه کرده‌اید.

 

هنوز با ورود شما به روستا تمام خاطرات شیرین برای بچه‌ها ومردم باصفای انجا زنده می‌شود. ای که از فراش گرفته تا شاگردان، معلمان وحتی استادان شما را به اخلاق نیکو می‌شناسند. ای که همیشه لبخند برلب داری وهنوز استراحت را ازخود دریغ می‌کنی.

 

پس از سال‌ها که از آن روزهای خوش مدرسه می‌گذرد، ذره ای ازصبر وعشق ونشاط معلمی اتان کم نشده. هنوز هم چنان خاطرات ودلنوشته های خود را که درتنهایی روستا ان هم با عشق ولهجهی شیرین لری که درکوه ودشت وبا اواز خوش کبک‌های کوهی سرودی، اشک رابر گونه‌ها جاری می‌کند.

 

درست است آنچه که از دل براید بردل نشیند وچه خوب شهید عشق گفت:"معلمی عشق است، هنراست" وشما خوبان را پیدا کرده بودید. آری تو دست بچه‌ها را گرفتی، فکرشان را خواندی وبه قلبشان رسوخ کردی، توبا دستان پاک وپراز مهر ومحبت، دستان بچه‌های زیلایی راکه از سوز سرماترک خورده وخشک شده بودند را بامهربانی می‌شستی.

 

درپی فهماندن آمده بودی، آمده بودی بسازی، گویا انسان وچقدرخوب زمینت راشخم زده وآبیاری کرده بودی که ازهرخوشهی محصولت هزار خوشه برداشت کردی. درکلاس درس، هرکلمهٔ شیرین فارسی را باشعر ونقاشی می آموختی، مفهوم باران را با بردن زیر باران. آمده بودی که همه راتشویق کنی، بهرکبودی های نشسته بردست، سیلی خوردن‌ها ویک پاایستادن ها درکلاس، بیرون انداختن ازکلاس!

 

نه... آمده بودی که قلبشان را ازاحساس وعشق به علم پرکنی وهرکسی حرف دلش را درزنگ انشا ان هم در دشت وصحرای زیبای روستا وبالباس های محلی وسادگی تمام بخوانند. مشق شبشان، مشق عشق بود.

 

ای معلم بازبان ساده وشیرین شعر، انسان ساختی. توبه همهٔ ما آموختی که می‌توان ناممکن‌ها را ممکن کرد وازنداشته ها بیشترین استفاده راکرد. ای معلم اگر به تعداد ستاره های اسمان حروف‌ها، کلمه‌ها، زبا نها وقلم هاجمع شوند بازهک نمی‌توانند بزرگی، دانش وهمت والایت راوصف کنند. بازهم ای معلم حرفم راتکرار می‌کنم که انسان ساختی.

 

انتهای پیام/ش

,

 

,

آری، زیلایی، روستای عشق وتجربه وخلاقیت معلمی، که نه تنها دردل بچه‌ها، بلکه دردل مردم آنجا هم جاگرفته بود. معلمی که نامش بوی ایثار می دهد، سوی هدایت آمده، سوی شمع شمع روشن کردن درتاریکی وجرقه زدن دردل ها.

,

 

,

آمده بود که بگویدشما هم می‌توانید. کسی که سال‌های اول خدمتش پرازعشق وتلاش وشورجوانی توانست کاری کند که تمام خلع‌ها وکمبودهای موجود درکلاس درس روستا درمقابل خلاقیت‌هایش همانند برگ های پاییزی رنگ ببازند.

,

 

,

فقط معلم بچه هانبود، بلکه نقش‌های دیگرراهم تجربه کرده بود (ازآقامعلم گرفته تامدیر،...) آقا معلم به دارو ندارها کاری نداشت، به دست‌های خالی کاری نداشت، ظاهربرایش معنانداشت، درنگاه او همه ی بچه ها یکسان بودند.

,

 

,

چقدرسخت است اورا وصف کردن شاید این بیت شعرمثل قطره ای ازدریایی به ان بزرگی بتواندگوشه ای ازبزرگی این معلم راوصف کند:

,

ای که آسمان ازعشق تومی گرید

,

 ای که زمین ازعشق تومی روید

,

 

,

این است معلمی، تمام وقت راصرف کردن، تو باهمت بلندخویش درس عشق به بچه‌ها آموختی، درس برایشان رنج آور نبود، بلکه مثل یک بازی بود، کلاس طوری نبود که برای رفتن ازهم سبقت بگیرند، همه با عشق حاضربودند، فقط یک نگاه شما برایشان کافی بود تاخودی نشان دهند.

, که ,

 

,

هنوز وقتی که شما ازآن کوچه‌های خاکی، ولی رؤیایی که دوطرف ان را درختان سرسبز فراگرفته‌اند گام برمی دارید، مثل این است که آن همه زیبایی وحی‌اتی که درانجا جریان دارد از گام هاونفس های پراز عشق شماست که به انجا هدیه کرده‌اید.

,

 

,

هنوز با ورود شما به روستا تمام خاطرات شیرین برای بچه‌ها ومردم باصفای انجا زنده می‌شود. ای که از فراش گرفته تا شاگردان، معلمان وحتی استادان شما را به اخلاق نیکو می‌شناسند. ای که همیشه لبخند برلب داری وهنوز استراحت را ازخود دریغ می‌کنی.

,

 

,

پس از سال‌ها که از آن روزهای خوش مدرسه می‌گذرد، ذره ای ازصبر وعشق ونشاط معلمی اتان کم نشده. هنوز هم چنان خاطرات ودلنوشته های خود را که درتنهایی روستا ان هم با عشق ولهجهی شیرین لری که درکوه ودشت وبا اواز خوش کبک‌های کوهی سرودی، اشک رابر گونه‌ها جاری می‌کند.

,

 

,

درست است آنچه که از دل براید بردل نشیند وچه خوب شهید عشق گفت:"معلمی عشق است، هنراست" وشما خوبان را پیدا کرده بودید. آری تو دست بچه‌ها را گرفتی، فکرشان را خواندی وبه قلبشان رسوخ کردی، توبا دستان پاک وپراز مهر ومحبت، دستان بچه‌های زیلایی راکه از سوز سرماترک خورده وخشک شده بودند را بامهربانی می‌شستی.

,

 

,

درپی فهماندن آمده بودی، آمده بودی بسازی، گویا انسان وچقدرخوب زمینت راشخم زده وآبیاری کرده بودی که ازهرخوشهی محصولت هزار خوشه برداشت کردی. درکلاس درس، هرکلمهٔ شیرین فارسی را باشعر ونقاشی می آموختی، مفهوم باران را با بردن زیر باران. آمده بودی که همه راتشویق کنی، بهرکبودی های نشسته بردست، سیلی خوردن‌ها ویک پاایستادن ها درکلاس، بیرون انداختن ازکلاس!

,

 

,

نه... آمده بودی که قلبشان را ازاحساس وعشق به علم پرکنی وهرکسی حرف دلش را درزنگ انشا ان هم در دشت وصحرای زیبای روستا وبالباس های محلی وسادگی تمام بخوانند. مشق شبشان، مشق عشق بود.

, ه ,

 

,

ای معلم بازبان ساده وشیرین شعر، انسان ساختی. توبه همهٔ ما آموختی که می‌توان ناممکن‌ها را ممکن کرد وازنداشته ها بیشترین استفاده راکرد. ای معلم اگر به تعداد ستاره های اسمان حروف‌ها، کلمه‌ها، زبا نها وقلم هاجمع شوند بازهک نمی‌توانند بزرگی، دانش وهمت والایت راوصف کنند. بازهم ای معلم حرفم راتکرار می‌کنم که انسان ساختی.

,

 

,

انتهای پیام/ش

,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه