در راستای برگزاری کنگره ملی شهید حسین غنیمت پور؛
فصل پایانی از خاطرات سردار شهید حسین غنیمت پور
در آستانه کنگره ملی سردار شهید حسین غنیمت پور، شهید شاخص بسیج ورزشکاران کشور گوشه ای از زندگی آن شهید را مرور میکنیم. کنگره ملی سردار شهید حسین غنیمت پور و دومین یادواره ۲۲۵ شهید ورزشکار استان سمنان ۲۵ دی ماه سالجاری در شهرستان شاهرود برگزار می شود.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانابه نقل از نسل شاهوار فصل پنجم و پایانی از خاطرات شهید سردار حسین غنیمت پور در آستانه برگزاری کنگره ملی شهید شاخص بسیج ورزشکاران کشور تقدیم می گردد.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, نسل شاهوار ,خاطره مادر شهید حسین غنیمت پور:
از بچگی ارادت خاصی به ائمه مخصوصاً حضرت اباعبدالله و حضرت ابوالفضل علیهمالسلام داشتم. بعد از ازدواج نذر کردم اگر خداوند یک پسر به من بدهد، نامش را حسین بگذارم. وقتی سومین فرزندم به دنیا آمد. نذرم را ادا کردم.
قبل از شروع جنگ تحمیلی، به خانهی همسایه رفتم. گفت: حاج خانم، خوش به سعادتتون!
گفتم: مگه چی شده؟
گفت: دیشب خواب شیرینی دیدم
گفتم: برام تعریف کن
گفت: خواب دیدم حسین شما در رکاب امام حسین در صحرای کربلا میجنگه. به خاطر گرمای هوا حسین تشنه شد. پیش امام رفت و از او آب خواست. امام کاسهای پر از آب به او داد. حسین آب را تا آخر خورد و چیزی نگفت. امام حسین نگاهی به او انداخت و گفت: چرا السلام علیک نمیگی؟
حسین پیش پای امام زانو زد و گفت: من عاشق شمام.
بعد در حالیکه اشک در چشمانش موج میزد، گفت: السلام علیک یا ابا عبدالله!
زمانی که احساس کردم باردار هستم، بیشتر سعی داشتم نمازم را اول وقت بخوانم. همیشه وضو میگرفتم، بعد کارهایم را انجام میدادم.اگر به خانه کسی میرفتم، قبل از خوردن چیزی اول باید مطمئن میشدم که مال صاحب خانه پاک است، بعد غذا میخوردم.
خاطرات خواهر شهید حسین غنیمت پور
در را باز کردم. حسین پشت در بود. سلام و علیکی کردیم. در حالی که چند جلد کتاب دستش بود، به داخل خانه آمد. کتابها را از او گرفتم. نگاهی به آن انداختم و گفتم:« مگه تو کتابهای استاد مطهری و آیتالله بهشتی رو نداری؟ ».
گفت: اینها رو نداشتم.
گفتم: تو که از کتاب سیر نمیشی.
گفت: آدم باید از همه لحظههای عمرش استفاده کنه.
گفتم: خوندن اینها به چه دردی میخوره؟
گفت: باید این قدر اطلاعاتم رو بالا ببرم که اگه یک کمونیسم ازم سؤال مذهبی کنه بتونم قانعش کنم.
هنوز هم بعد از گذشت سالها، کتابهایش در کتابخانه جا خوش کردهاند.
میخواست برود. با همه خداحافظی کرد. تا جلوی در دنبالش رفتم. آخرین لحظه نگاهی به من کرد و گفت: نمیدونم چرا خدا لیاقت شهید شدن رو به من نمیده؟
گفتم: این چه حرفیه؟ انشاءالله که میری و صحیح و سالم برمیگردی!
شیر آب را باز کرد و مشغول وضو گرفتن شد. نگاهی به لباسهایش انداختم. با تعجب گفتم: حسین! میخوای بری باشگاه؟
گفت: آره، چطور مگه؟
گفتم: نمیدونم چرا یادم میره تو همیشه وضو میگیری. فکر کردم میخوای نماز بخونی
گفت: با وضو میرم باشگاه تا روح و جسم با هم پرورش پیدا کنه. یعنی امیدوارم این طوری باشه
من و حسین فاصلهی سنی چندانی نداشتیم. به همین خاطر رابطهی ما گرم و صمیمی بود و با هم بازی میکردیم. درک حسین از بچگی بیشتر از سنش بود. در لابهلای حرفهایش میگفت: آبجی! یادت باشه همیشه نمازت رو اول وقت بخون. دروغ هم نگو!
خاطره شهادت شهید غنیمت پور از زبان حسین رضوانی همرزم شهید:
صبح فردای عملیات کربلای پنج برگشتیم عقب تا مقدمات کارهای پدافندی را انجام دهیم و در جلسهای که با فرمانده تیپ داشتیم شرکت کنیم. وقتی حسین مرا دید، جلویم را گرفت و گفت: منم میخوام بیام منطقه.
گفتم: اونجا خیلی شلوغه، هنوز پاکسازی نشده.
سعی کردم او را قانع کنم ولی او حرف خودش را تکرار میکرد. حاج آقا احمدی و چند تا از رزمندهها به کمکم آمدند. با او صحبت کردند ولی او تصمیمش را گرفته بود.
وقتی راه افتادیم، همراهمان آمد. به منطقه که رسیدیم، حسین دست به کار شد. سراغ سنگرها رفت. توی هر سنگری چند مجروح بودند. او با زخمیها شوخی میکرد و در حالیکه آنها قاهقاه میخندیدند، کمکشان میکرد تا روی برانکار بخوابند و توی آمبولانس قرار بگیرند.
تا ظهر همین طور این طرف و آن طرف میدوید و به بقیه کمک میکرد. نزدیک اذان بود. داد زدم: حسین! وقت نمازه.
به طرفم آمد. گفتم: میخوایم نماز جماعت بخونیم.
گفت: بیا برگردیم عقب.
با تعجب گفتم: عقب؟ نماز دیر میشه.
اشارهای به لباسهایش کرد و گفت: لباسهام خونیه، نمازم درست نیست.
قبول کردم. دو نفری سوار موتور شدیم. من جلو نشستم و او پشت سرم. هوا گرگ و میش شده بود. منطقه هم در تیررس آتش دشمن قرار داشت. ناچار راهم را کج کردم. سعی داشتم از لابه لای درختان نخلستان جلو بروم ولی باز هم رگبار گلولهها به سمت ما میآمد. هنوز خیلی از منطقه دور نشده بودیم. ناگهان گلولهای در سینهام فرو رفت و از پشتم درآمد.
درد شدیدی در وجودم پیچید. تعادلم را از دست دادم. از روی موتور افتادم. غلت خوردم و سمت چپ جاده نقش زمین شدم.
چند لحظه بعد حسین هم روی زمین افتاد. گلولهای در سینه حسین فرو رفته و غرق در خون گوشهای افتاده بود. با خود فکر کردم حتماً شهید شده است.
ناگهان حسین در حالیکه دستش روی سینهاش بود و قطرات خون از لابهلای انگشتانش بیرون میزد، از جا بلند شد. پرید روی موتور، آن را روشن کرد و به سمت راست جاده که یک خاکریز بود، رفت. با خودم گفتم حتماً حسین زنده میماند.
او موتور را تا خاکریز جلو برد. پشت خاکریز دیگر صدای موتور نمیآمد. به سختی نالیدم: حسین، حسین! کجایی؟
کسی جوابم را نداد. با وجود خونریزی شدید، آهسته آهسته خودم را به سمت خاکریز کشاندم. وقتی بالای آن رسیدم، چشمم به کانال آبی افتاد که پشت خاکریز وجود داشت. حسین در حالی که تمام تنش غرق در خون شده بود، نصف بدنش داخل آب و بقیه بیرون آب جا مانده بود. کشان کشان به طرفش رفتم. تمام نیرویم را جمع کردم و داد زدم: یکی بیاد کمک!
چند دقیقهای طول کشید تا نیروی کمکی از راه برسد. به حسین نزدیک شدم. لبهایش تکان میخورد. صورتم را نزدیکتر بردم. از صدای نالیدنش شنیدم ذکر السلام علیک یا ابا عبدالله را میگوید. چند نفری از رزمندهها او را داخل برانکار گذاشتند و به سمت آمبولانس دویدند. رفت و من زنده ماندم.
خاطره پدر شهید حسین غنیمت پور:
هر بار که از جبهه برمیگشت اول به مشهد میرفت، بعد به خانه میآمد. یک بار از او پرسیدم: حکایت چیه که این قدر زیارت امام رضا میری؟
گفت: حاجت مهمی دارم، ولی عجیبه که وقتی پام به حرم میرسه آرومِ آروم میشم.
بعد از شهادتش، پانزده روز همه جای تهران دنبال جنازه گشتیم اما پیدا نشد.
از طرف بنیاد شهید تماس گرفتند و گفتند: جنازه شهیدتون توی مشهده.
با تعجب پرسیدم: شهید ما چطوری به اونجا رسید؟
گفتند: امروز شهدا رو دور حرم امام رضا (ع) طواف دادیم. کسی به استقبال شهید شما نیامده بود. ناچار کفن رو باز کردیم و اسم و آدرس شما رو توی جیبش پیدا کردیم.
انتهای پیام/ص
خاطره مادر شهید حسین غنیمت پور:
, خاطره مادر شهید حسین غنیمت پور:, خاطره مادر شهید حسین غنیمت پور:,از بچگی ارادت خاصی به ائمه مخصوصاً حضرت اباعبدالله و حضرت ابوالفضل علیهمالسلام داشتم. بعد از ازدواج نذر کردم اگر خداوند یک پسر به من بدهد، نامش را حسین بگذارم. وقتی سومین فرزندم به دنیا آمد. نذرم را ادا کردم.
, .,قبل از شروع جنگ تحمیلی، به خانهی همسایه رفتم. گفت: حاج خانم، خوش به سعادتتون!
,گفتم: مگه چی شده؟
,گفت: دیشب خواب شیرینی دیدم
,گفتم: برام تعریف کن
,گفت: خواب دیدم حسین شما در رکاب امام حسین در صحرای کربلا میجنگه. به خاطر گرمای هوا حسین تشنه شد. پیش امام رفت و از او آب خواست. امام کاسهای پر از آب به او داد. حسین آب را تا آخر خورد و چیزی نگفت. امام حسین نگاهی به او انداخت و گفت: چرا السلام علیک نمیگی؟
,حسین پیش پای امام زانو زد و گفت: من عاشق شمام.
,بعد در حالیکه اشک در چشمانش موج میزد، گفت: السلام علیک یا ابا عبدالله!
,زمانی که احساس کردم باردار هستم، بیشتر سعی داشتم نمازم را اول وقت بخوانم. همیشه وضو میگرفتم، بعد کارهایم را انجام میدادم.اگر به خانه کسی میرفتم، قبل از خوردن چیزی اول باید مطمئن میشدم که مال صاحب خانه پاک است، بعد غذا میخوردم.
,خاطرات خواهر شهید حسین غنیمت پور
,در را باز کردم. حسین پشت در بود. سلام و علیکی کردیم. در حالی که چند جلد کتاب دستش بود، به داخل خانه آمد. کتابها را از او گرفتم. نگاهی به آن انداختم و گفتم:« مگه تو کتابهای استاد مطهری و آیتالله بهشتی رو نداری؟ ».
, ».,گفت: اینها رو نداشتم.
,گفتم: تو که از کتاب سیر نمیشی.
,گفت: آدم باید از همه لحظههای عمرش استفاده کنه.
,گفتم: خوندن اینها به چه دردی میخوره؟
,گفت: باید این قدر اطلاعاتم رو بالا ببرم که اگه یک کمونیسم ازم سؤال مذهبی کنه بتونم قانعش کنم.
,هنوز هم بعد از گذشت سالها، کتابهایش در کتابخانه جا خوش کردهاند.
, .,میخواست برود. با همه خداحافظی کرد. تا جلوی در دنبالش رفتم. آخرین لحظه نگاهی به من کرد و گفت: نمیدونم چرا خدا لیاقت شهید شدن رو به من نمیده؟
,گفتم: این چه حرفیه؟ انشاءالله که میری و صحیح و سالم برمیگردی!
,شیر آب را باز کرد و مشغول وضو گرفتن شد. نگاهی به لباسهایش انداختم. با تعجب گفتم: حسین! میخوای بری باشگاه؟
,گفت: آره، چطور مگه؟
,گفتم: نمیدونم چرا یادم میره تو همیشه وضو میگیری. فکر کردم میخوای نماز بخونی
,گفت: با وضو میرم باشگاه تا روح و جسم با هم پرورش پیدا کنه. یعنی امیدوارم این طوری باشه
,من و حسین فاصلهی سنی چندانی نداشتیم. به همین خاطر رابطهی ما گرم و صمیمی بود و با هم بازی میکردیم. درک حسین از بچگی بیشتر از سنش بود. در لابهلای حرفهایش میگفت: آبجی! یادت باشه همیشه نمازت رو اول وقت بخون. دروغ هم نگو!
,,
خاطره شهادت شهید غنیمت پور از زبان حسین رضوانی همرزم شهید:
, خاطره شهادت شهید غنیمت پور از زبان حسین رضوانی همرزم شهید:, خاطره شهادت شهید غنیمت پور از زبان حسین رضوانی همرزم شهید:,صبح فردای عملیات کربلای پنج برگشتیم عقب تا مقدمات کارهای پدافندی را انجام دهیم و در جلسهای که با فرمانده تیپ داشتیم شرکت کنیم. وقتی حسین مرا دید، جلویم را گرفت و گفت: منم میخوام بیام منطقه.
,گفتم: اونجا خیلی شلوغه، هنوز پاکسازی نشده.
,سعی کردم او را قانع کنم ولی او حرف خودش را تکرار میکرد. حاج آقا احمدی و چند تا از رزمندهها به کمکم آمدند. با او صحبت کردند ولی او تصمیمش را گرفته بود.
, .,وقتی راه افتادیم، همراهمان آمد. به منطقه که رسیدیم، حسین دست به کار شد. سراغ سنگرها رفت. توی هر سنگری چند مجروح بودند. او با زخمیها شوخی میکرد و در حالیکه آنها قاهقاه میخندیدند، کمکشان میکرد تا روی برانکار بخوابند و توی آمبولانس قرار بگیرند.
, .,تا ظهر همین طور این طرف و آن طرف میدوید و به بقیه کمک میکرد. نزدیک اذان بود. داد زدم: حسین! وقت نمازه.
,به طرفم آمد. گفتم: میخوایم نماز جماعت بخونیم.
,گفت: بیا برگردیم عقب.
,با تعجب گفتم: عقب؟ نماز دیر میشه.
,اشارهای به لباسهایش کرد و گفت: لباسهام خونیه، نمازم درست نیست.
,قبول کردم. دو نفری سوار موتور شدیم. من جلو نشستم و او پشت سرم. هوا گرگ و میش شده بود. منطقه هم در تیررس آتش دشمن قرار داشت. ناچار راهم را کج کردم. سعی داشتم از لابه لای درختان نخلستان جلو بروم ولی باز هم رگبار گلولهها به سمت ما میآمد. هنوز خیلی از منطقه دور نشده بودیم. ناگهان گلولهای در سینهام فرو رفت و از پشتم درآمد.
, .,درد شدیدی در وجودم پیچید. تعادلم را از دست دادم. از روی موتور افتادم. غلت خوردم و سمت چپ جاده نقش زمین شدم.
, .,چند لحظه بعد حسین هم روی زمین افتاد. گلولهای در سینه حسین فرو رفته و غرق در خون گوشهای افتاده بود. با خود فکر کردم حتماً شهید شده است.
, .,ناگهان حسین در حالیکه دستش روی سینهاش بود و قطرات خون از لابهلای انگشتانش بیرون میزد، از جا بلند شد. پرید روی موتور، آن را روشن کرد و به سمت راست جاده که یک خاکریز بود، رفت. با خودم گفتم حتماً حسین زنده میماند.
, .,او موتور را تا خاکریز جلو برد. پشت خاکریز دیگر صدای موتور نمیآمد. به سختی نالیدم: حسین، حسین! کجایی؟
,کسی جوابم را نداد. با وجود خونریزی شدید، آهسته آهسته خودم را به سمت خاکریز کشاندم. وقتی بالای آن رسیدم، چشمم به کانال آبی افتاد که پشت خاکریز وجود داشت. حسین در حالی که تمام تنش غرق در خون شده بود، نصف بدنش داخل آب و بقیه بیرون آب جا مانده بود. کشان کشان به طرفش رفتم. تمام نیرویم را جمع کردم و داد زدم: یکی بیاد کمک!
,چند دقیقهای طول کشید تا نیروی کمکی از راه برسد. به حسین نزدیک شدم. لبهایش تکان میخورد. صورتم را نزدیکتر بردم. از صدای نالیدنش شنیدم ذکر السلام علیک یا ابا عبدالله را میگوید. چند نفری از رزمندهها او را داخل برانکار گذاشتند و به سمت آمبولانس دویدند. رفت و من زنده ماندم.
,,
خاطره پدر شهید حسین غنیمت پور:
, خاطره پدر شهید حسین غنیمت پور:, خاطره پدر شهید حسین غنیمت پور:,هر بار که از جبهه برمیگشت اول به مشهد میرفت، بعد به خانه میآمد. یک بار از او پرسیدم: حکایت چیه که این قدر زیارت امام رضا میری؟
,گفت: حاجت مهمی دارم، ولی عجیبه که وقتی پام به حرم میرسه آرومِ آروم میشم.
,بعد از شهادتش، پانزده روز همه جای تهران دنبال جنازه گشتیم اما پیدا نشد.
, .,از طرف بنیاد شهید تماس گرفتند و گفتند: جنازه شهیدتون توی مشهده.
,با تعجب پرسیدم: شهید ما چطوری به اونجا رسید؟
,گفتند: امروز شهدا رو دور حرم امام رضا (ع) طواف دادیم. کسی به استقبال شهید شما نیامده بود. ناچار کفن رو باز کردیم و اسم و آدرس شما رو توی جیبش پیدا کردیم.
,انتهای پیام/ص
,]
ارسال دیدگاه