شهید هنرمندی که جنازه اش بعد از 12 سال به زادگاهش بازگشت

شهید هنرمندی که جنازه اش بعد از 12 سال به زادگاهش بازگشت
پس از پیروزی انقلاب نیز با احساس وظیفه ای بالا مسئولیت انجمن اسلامی دبیرستان و خبرنگاری مجله امید انقلاب را بر عهده داشت.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا ،به نقل از نبض نی ریز،پس از پیروزی انقلاب نیز با احساس وظیفه ای بالا مسئولیت انجمن اسلامی دبیرستان و خبرنگاری مجله امید انقلاب را بر عهده داشت.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا , نبض نی ریز,

تولد مبارک

, تولد مبارک,

نیمه ماه مبارک رمضان و شب تولد امام کریم(ع) سال 1364 بود. نه ماه انتظار با همه سختی ها و زیبایهایش به پایان رسید. قابله خبر تولد پسری زیبا را به مادر خسته از زایمان داد، این نوزاد اولین فرزندش بود. همانطور که خواب مادر را می ربود، می شنید که قابله به اطرافیان می گوید: این پسر، پسری سعادتمند خواهد شد چرا که نوزاد تازه متولد شده نقاب (پرده نازک) بر چهره به دنیا آمده و او (قابله) عقیده داشت چنین نوزادی سعادتمند وعاقبت به خیر خواهد شد و این چنین شدکه به یمن آن شب مبارک نام نوزاد را حسن گذاشتند.

,

احساس مسئولیت

, احساس مسئولیت,

حسن هر روز بزرگ و بزرگتر می شد و خیر و برکت همراه با او به خانه رو می آورد و بعد از او فرزندان دیگری در این خانواده متولد شدند. اما مادر همیشه از حسن جور دیگر یاد می کند. او می گوید از همان کودکی با اینکه فاصله چندانی با برادران  نداشت اما همیشه احساس مسئولیت و مهربانی نسبت به کوچکترها در وجودش موج می زد. به یاد دارد روزی حسن و برادرش حسین با وجود سن کم 5 یا 6 ساله بدون اطلاع مادر از خانه خارج و به طرف باغ پدر که از خانه فاصله داشت می روند، در راه باران شدیدی شروع به باریدن می کند به طوری که جوی ها مانند رودخانه در وسط کوچه باغ ها حرکت می کند، این دو کودک تنها که خود را در بین جریان شدید آب می بینند تصمیم می گیرند به باغ عمو که نزدیکتر است بروند، حسن چوب بلندی پیدا می کند و روی رودخانه آب انداخته و دست برادر کوچکتر را گرفته و از رودخانه می گذراند، در این مدت لحظه ای دست برادر را رها نمی کند و این نشانه شجاعت و احساس مسئولیت او از همان کودکی بود.

,

 

,

شرکت در تظاهرات

, شرکت در تظاهرات,

نوجوان 10ساله ای است که صدای انقلاب به شهرستان نی ریز و به گوش او می رسد. در اوج انقلاب همراه پدر در تظاهرات شرکت می کرد. مرحوم پدر شهید تعریف می کردند:که روزی در مسجد ولی عصرکنونی سخنرانی علیه حکومت شاه بود وجمعیت زیادی از مردم در مسجد جمع شده بودند که ناگهان نظامیان وابسته به شاه درهای مسجد را بسته و گاز اشک آور در مسجد می اندازند. پدر به دنبال فرزندش در بین جمعیت می گردد اما می بیند فرزندش خود را از دیوار بالا می کشد تا پنچره ای را باز کند.

,

بینش و بصیرت

, بینش و بصیرت,

در دوران پیش از پیروزی انقلاب که نوجوانی 14-15ساله بود مادر در خاطر دارد که روزی چند کتاب با خود به خانه می آورد نگاهی به آنان می انداخت و ناگهان شروع به پاره کردن آن ها می کرد. از او علت را جویا شدم گفت: حرف های مزخرف نوشته بود، اصلا با حرف های آقا امام خمینی(ره) مغایرت دارد.

,

بعدها فهمیدم افراد ضد انقلاب این کتاب ها را بین نوجوانان پخش کرده بودند تا بدین وسیله نیرو به گروه های خود جذب کنند.

,

او رزمنده شد...

, او رزمنده شد...,

کم کم بوی جنگ وحمله بعثی ها در تمام کشور و شهرها پیچید و موجی از حرکت وتکاپو را بین جوان ها ایجاد کرد.17ساله بود که برای اولین بار با گریه مادر زیر قرآن رد شد و به سوی جبهه ها راهی شد تا از مرز و ناموس و دینش دفاع کند.

,

از آن زمان تا 19سالگیش که زمان شهادتش بود مدام بین جبهه و پشت جبهه در حرکت و فعالیت بود و بیشتر فعالیت های فرهنگی و هنری در بسیج انجام می داد.

,

, ,

نماز شب

, نماز شب,

مادر به خاطر دارد بعضی روزها که جبهه نبود و در خانه بود بعضی شب ها نوری کم همراه با صدای مبهمی از اتاقش به گوش می رسد به پشت اتاقش نزدیک می شدم وگوش می دادم، فرزندم نماز شب می خواند و در قنوتش با صدای بلند گریه می کرد و استغفار او آن لحظه افتخاری بود برای من...

,

 

,

آخرین نمایشنامه

, آخرین نمایشنامه,

با وجود سن کمش گروه هنری نی ریز را رهبری می کرد، نمایشنامه می نوشت وکارگردانی می کرد، نمایش را روی سن می برد و پول جمع آوری شده را برای جبهه می فرستاد. همیشه خودش پشت صحنه بود،کم پیش می آمد حتی جز بازیگرها باشد. اما در آخرین نمایشنامه ای که روی سن برد، بعد از اجرا روی سن آمد از همه تماشاچیان تشکر کرد و سخنرانی کوتاهی در مورد جبهه و رزمندگان کرد و عذرخواهی برای کوتاهی در کار.

,

این آخرین نمایشنامه ای بود که روی سن برد و بعد ازآن زیباترین نمایشنامه زندگیش یعنی شهادت را نوشت و بر صحنه زندگیش برد.

,

 

,

آخرین خاطره

, آخرین خاطره,

مادر و بقیه اعضای خانواده آخرین خاطره ای که از شهید به یاد دارند مهمانی  شامی است که در اوج سادگی در منزل پدر برای تعداد زیادی از رزمندگان و رفقایش داد.

,

بیشتر آنها از گردان کمیل و کسانی بودند که یک ماه بعد در عملیات والفجر 8 شرکت کردند و شهید شدند

,

حق الزحمه ای حدود 4 هزار تومان به حساب رزمندگان واریز کرده بودند. حسن تصمیم گرفت با آن چهار هزار توامن شامی برای رفقا تهیه کند با مادر مشورت کرد.

,

مادر قبول کرد با کمال میل در خانه بار آن دوستان و هم رزمهایش شام تهیه کند. چند تن از دوستان و رزمنده ها به کم مادر آمدند و شامی ساده تهیه کردند و آن شب حدود 50 نفر مهمان ما بودند.

,

یک ماه بعد خبر شهادت بیشتر آنها به گوشمان رسید و چه زیبا شربت شهادت نوشیدند و رفتند .

,

سرانجام در 27 بهمن ماه سال 1364 در جاده فاو - ام القصر در عملیات والفجر 8 شربت شیرین شهادت را نوشید و ما خاکیان را از وجود پربرکتش محروم ساخت و پیکر مطهرش پس از 12 سال به زادگاهش برگشت و در گلزار شهدای نی ریز به خاک سپرده شد.

,

, ,

یادشان گرامی و راهشان پر رهرو

,

گردآورنده: لیلا گلبو

,

انتهای پیام/گ

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه