مرتضی صمدیه لباف دانشجویی شهید مبارز و انقلابی،

خیابان های شهر نام شما را فریاد می کنند

خیابان های شهر نام شما را فریاد می کنند
شهید مرتضی صمدیه لباف دانشجوی مبارز و انقلابی که برای دفاع از آرمان های انقلاب اسلامی جانش را در راه خدا هدیه کرد و اکنون یکی از چهارراه ها و خیابان های اصفهان به نام او مزین شده است.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از صاحب نیوز، خیابان های شهر با نام شهدا، اندیشمندان و هنرمندان گره خورده است. شهدایی که با ایثار جان خویش انقلاب اسلامی را جانی تازه بخشیند و برای استحکام و قوت آن تلاش کردند. خیابان هایی که وجه تسمیه آنها تو را به تفکر وا می دارد و با خود می اندیشی که مدیران شهری عنوان این خیابان ها را از کجا آورده اند. یکی از این خیابان ها به نام «صمدیه لباف» است. شهید مرتضی صمدیه لباف دانشجوی مبارز و انقلابی که برای دفاع از آرمان های انقلاب اسلامی جانش را در راه خدا هدیه کرد و اکنون یکی از چهارراه ها و خیابان های اصفهان به نام او مزین شده است.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, صاحب نیوز,

مرتضی صمدیه لباف فرزند محمدعلی پنجم آبان ماه یک هزار و سیصد و سی در اصفهان متولد شد. وی دانشجوی مهندسی فیزیک در دانشگاه صنعتی اصفهان بود که ششم بهمن ماه یک هزار و سیصد و پنجاه و چهار زیر شکنجه ظالمان به شهادت رسید و در دریاچه قم جاویدالاثر شد.
«یا صمد… یا صمد…» زمزمه ای بر زبان زیر شکنجه های طاغوت
یکی از دوستانش در خاطره ای می گوید: زمستان ۵۲, در خیابان‌های برف گرفته تهران, وقتی در کوچه سرپلک خیابان ۱۵خرداد به خانه یکی از دوستان می رفتم نمی دانستم روزی شهید مرتضی صمدیه لباف, بی‌اختیار همه را به یاد مقاومت در اتاق شکنجه ساواک خواهد انداخت, زندگی مبارزاتی‌اش ملاکی برای حق و باطل خواهد شد و همرزمان مجاهدش به یاد مقاومت و نامش کلمه تعالی‌بخش «یا صمد… یا صمد…» را زیر ضربات شکنجه ساواک بر دل و زبان جاری خواهند کرد. او نام خدایش را بر زبان جاری می ساخت تا تحلش در مقابل شکنجه های ساواک بیشتر شود. شکنجه هایی که نه تنها جسم بلکه روح او را آزرده می ساخت.
از سال ۵۰ تا ۵۲, یازده خانه عوض کرد
عضویت مرتضی در سازمان مجاهدین خلق ایران سال ۵۲ اتفاق افتاد. او به من گفته بود که در یک کادر علنی سیاسی فعالیت دارد که با سازمان مخفی در ارتباط بوده است, اما پس از آن مساله ای امنیتی برایش بوجود آمد, سعی کرد, مخفی شود. با آن‌که او عاشقانه و تمام وقت در خدمت مردم بود,‌ اما ساواک تا سال ۱۳۵۳ از مخفی‌شدن او هیچ اطلاعی نداشت. مرتضی از سال ۵۰ تا ۵۲ یازده خانه عوض کرد تا ساواک نتواند مکان زندگی او را پیدا کند. زمانی که با او قرار ملاقات داشتم وقتی از شمال به جنوب وارد کوچه سرپلک شدم, او را دیدم که با همان مشخصاتی که به من داده بودند به طرفم می‌آید. اواسط کوچه علامت رمز را به هم دادیم و یکدیگر را در آغوش کشیدیم. مدتی در کوچه‌های پیچ‌درپیچ پر از برف قدم زدیم و در چند کوچه آن طرف‌تر با دوستش, « ناصر انتظار مهدی» پیوند خوردیم و سه نفر شدیم.
در برابر انحراف کادرهای مرکزی شجاعانه می‌ایستاد
علی‌رغم این که جریان انحرافی مانع پیوند اعضای مذهبی با همدیگر می‌شد, مرتضی دوست مجاهد,‌ هم‌دانشکده‌ای و همشهری‌اش, مجید شریف‌واقفی را پیدا کرد و آن دو برای مقابله با جریان انحرافی و مهم‌تر از همه ادامه راه مجاهدین بنیانگذار, همکاری نزدیک خود را شروع کرد. عظمت مرتضی در این است که با این‌که از کادرهای مرکزی نبود, ولی در برابر انحراف کادرهای مرکزی شجاعانه می‌ایستاد.
قرائت مجاهدین بنیانگذار از قرآن, مبتنی بر این‌که «آنچه اصالت دارد, اقلیت یا اکثریت رشدیابنده و حق است, نه اکثریت و اقلیت افول‌یابنده» برای مرتضی معنی داشت.
مرتضی تعدادی اسلحه پیش یکی از افراد تحت مسوولیتش ‌گذاشته بود. یک روز با او در میان می‌‌گذارد که جریانی از سازمان از ایدئولوژی خود عدول کرده است و او را مختار می‌گذارد که موضعش را در برابر جریان مترقی‌نما تعیین کند. این برادر به‌ یاری مرتضی شتافته, او را تأیید می‌کند و اسلحه‌ها را تحویل مرتضی می‌دهد. وقتی جریان مزبور از این موضوع باخبر می‌شود,‌ بی‌درنگ مرتضی و مجید را احضار می‌کند. اینجاست که توطئه‌ای نامقدس در شرف تکوین است. ناصر به مرتضی و مجید گفته بود: «ازکجا معلوم توطئه‌ای برای قتل شما در کار نباشد»؟ احضار هر دو نفر در دو قرار جداگانه, در یک روز و یک ساعت, مشکوک به نظر می‌رسد. اما مرتضی به او گفته بود: « من هیچ‌گاه نمی‌خواهم چنین تصوری را در خود راه بدهم که همرزم انقلابی‌ام چنین هدف شومی را در سر بپروراند. اگر برای یک لحظه چنین تصوری را در سر خود راه بدهم, وقتی در سلول قرار می‌گیرم با رفقای انقلابی‌ام چه کنم؟ باید بگویم آنها حتماً مرا لو خواهند داد و من هم باید آنها را لو بدهم»؟
به راستی که او جرمی نکرده بود, جز این‌که راه بنیانگذاران سازمان را ادامه داده بود و سرودش که زبانزد همه مجاهدان بود, همواره در گوش‌ها طنین‌افکن است.« ای سعید، ای حنیف، ای بدیع‌زادگان، قسم به خون پاکتان ادامه راهتان هستیم».

,
,
,
,
,
,
,
,
,
,

samadiyelabaf

, samadiyelabaf,

پیام او روش هابیل و مکتب مظلومیت بود
او به وصیت «شهید حنیف‌نژاد» جامه عمل پوشانده بود و نمی‌توانست تصور کند یک رزمنده انقلابی که اسلحه‌اش را به طرف رژیم سلطنتی و حامیان امریکایی, انگلیسی و اسرائیلی‌اش که هیچ مرز و بومی نمی‌شناسند نشانه گرفته است, چنین توطئه‌ای را در سر بپروراند. آری او هابیل‌وار به سر قرار می‌رود تا برادر همرزمش را ملاقات کند که تیری پهلویش را سوراخ می‌کند. وقتی من در قرنطینه زندان قصر از این ماجرا مطلع شدم, به هم‌بندی‌های خود گفتم: «برخورد مرتضی به اندازه سی‌سال به طرف مقابل ضربه خواهد زد». همان‌طور هم شد و آنها دیگر نتوانستند سر بلند کنند. پیام او روش هابیل و مکتب مظلومیت بود. شاید او با ماندلا همدل بود که همزمان با او در سلول‌های آپارتاید افریقای جنوبی شعار می‌داد: «ببخش اما فراموش نکن». حتی شاید روحیه مرتضی این بود که «ببخش و فراموش کن».
مرتضی به راستی شهید راه حق است. اصول ایدئولوژی و استراتژی و شناخت مجاهدین بنیانگذار را باید در لحظه‌ای دید که مرتضی در آن لحظه بحرانی, تلفیقی از هوشیاری انقلابی و قاطعیت نظامی و روابط صادقانه و برادرانه و فراموش نکردن تضاد عمده؛ یعنی رژیم سلطنتی و حامیان امریکایی, انگلیسی و اسرائیلی‌اش ارائه داده بود. در این لحظه است که باید راه بنیانگذاران مجاهد را دید و عمیقاً تحلیل کرد.
مرتضی به مبارزه مسلحانه ایمان داشت و اسلحه ذاتی او بود, نه این‌که فقط آن را حمل کند. به علت همین قاطعیت نظامی, وقتی صدای تیر رفیق انقلابی‌اش را‌ می‌شنود, ناگهان دستش به اسلحه رفته, اسلحه‌اش را می‌کشد و به آن دوست ضارب می‌‌گوید: “چرا چنین می‌کنی؟” برای مرتضی باورکردنی نبود که با وجود دشمن اصلی, یعنی شاه و جلادان شکنجه‌گرش, به او تیراندازی شود. او فقط اقدام به تیراندازی هوایی می‌کند تا ضاربش را فراری دهد, با این که می‌توانست او را بکشد. همه کسانی که مرتضی را می‌شناختند و می‌دانستند که او قادر بوده ضاربش را بکشد, حتی آنها خود اعتراف می‌کردند که مرتضی عامدانه هوایی تیراندازی کرده است, چرا که اعتقاد داشت اگرچه دوستش به او تیراندازی کرده, اما هنوز ادعای مبارزه با رژیم سلطنتی وابسته را دارد.
فرد ضارب و همکارش که سر قرار مرتضی آمده بودند, مأمور بودند همان کاری را با مرتضی بکنند که دو رفیق دیگر, سر قرار با مجیدشریف‌واقفی کردند. آنها مجید را کشتند. جسدش را به بیابان برده و سوزاندند. اما مرتضی با ابتکار خود آن دو را فراری می‌دهد. با وجود خونریزی شدید پهلو, خود را به بیمارستان دشمن تسلیم نکرده و حتی به بیمارستان‌های عادی شهر هم نمی‌رود. وقتی در اثر خونریزی زیاد به حالت بیهوشی نزدیک می‌شود, به منزل یکی از اقوامش در تهران می‌رود و هرچه از او می‌پرسند, “چی شده؟” جواب نمی‌دهد و سکوت می‌کند. سکوتی سنگین و پرمحتوا و عمیق که ژرفای آن جریان اصیل بنیانگذاران مجاهد را نشان می‌دهد و هابیل‌وار می‌گوید که اگر تو برای کشتن من, دست دراز کنی, من به‌هیچ‌وجه برای قتل تو اقدامی نخواهم کرد. مرتضی می‌دانست که حل تضادها در مدار انقلابی از چه مکانیزمی برخوردار است.
اقوام او تلاش می‌کنند جلوی خونریزی او را بگیرند ولی موفق نمی‌شوند و او را به بیمارستان می‌برند. در بین راه هر چه می‌پرسند که موضوع چیست؟ تنها یک کلمه از او می‌شنوند که: “بعضی از رفقا به من نارو زدند.” کسانی که مرتضی را می‌شناسند, می‌دانند هیچ‌گاه در مورد رفقای انقلابی خود کلمه «نارو» را به کار نبرده بود, زیرا چنین کلمه‌ای در فرهنگ مرتضی وجود نداشت. نه‌تنها در فرهنگ مرتضی, بلکه در فرهنگ هیچ مجاهدی که هویتش روابط صادقانه و برادرانه بود, چنین کلمه‌ای وجود نداشت.
جسم بیهوش مرتضی در بیمارستان به دست مأموران ساواک می‌افتد. آنها او را به بیمارستان شهربانی, بخش ویژه کمیته و ساواک می‌برند و به بازجویی و تهدید و سپس جراحی او می‌پردازند. از آنجا که هیچ‌یک از مأموران کمیته و ساواک در تیراندازی به مرتضی شرکت نداشتند, فوراً می‌فهمند که این یک درگیری درون‌سازمانی بوده است و فکر می‌کنند طعمه خوبی به‌دست آورده‌اند و می‌توانند از او یک همکار ساواک بسازند. اما این خیال خامی بیش نبود. آنها از مرتضی, با وجود اطلاعات زیادی که از افراد علنی و مخفی و قرارها و عملیات انجام شده و افراد دستگیرشده داشت, هیچ اطلاعاتی به‌دست نمی‌آورند. تنها چیزی که او می‌گوید, آدرس منزلش بوده؛ اطلاعاتی سوخته. ساواک نتوانست از مرتضی هیچ‌گونه اطلاعی به‌دست بیاورد تا این‌که اوایل مرداد ۱۳۵۴, وحید افراخته دستگیر شد و تازه مأموران ساواک در کمیته مشترک فهمیدند که عجب کلاهی سرشان رفته است. وحید همه‌چیز را رو می‌کند و شکنجه مرتضی شروع می‌شود. او را با پابند و دستبند به تخت شکنجه (حسینی) می‌بندند آن هم نه در سلول, بلکه در محل زیر هشت, محل تلاقی بند‌ها و نظارت مستمر شکنجه‌گران و نگهبانان.
او را به بدترین شکل شکنجه می‌کنند, اما مقاومت می‌کند تا فریاد «یا صمد… یا صمد..» برای برادران مجاهدش روی تخت شکنجه سمبلی از مقاومت و تحمل ‌شود. کسانی که مرتضی را در آن وضعیت دیده بودند, خبر از وضع بد او می‌دادند. مرحوم آیت‌الله طالقانی که همان‌موقع در کمیته مشترک بازداشت بود, بدون اجازه به بالین مرتضی می‌رود و می‌پرسد: «صمد! چه شد؟ چرا این‌طور شد»؟ مرتضی جواب می‌دهد: «حاج‌آقا از قرآن جدا شدیم, به این روز افتادیم».
بالاخره مرتضی در سحرگاه چهارمین روز بهمن ۱۳۵۴ همراه با عبدالرضا منیری جاوید و مرتضی لبافی‌نژاد به جوخه‌های اعدام رژیم شاهنشاهی سپرده شد تا مقاومت و صبرش برای همیشه, در یاد و خاطرِ دوستان حماسه‌ای ماندگار را ثبت کند. یاد این یادآور را در بیست و هفتمین سالگرد شهادتش گرامی می‌داریم.

,
,
,
,
,
,
,
,
,

انتهای پیام/پ

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه