یکی از انقلابیون استان مازندران:

سیستم‎های مخابراتی مازندران را مختل می‌کردیم/امام گفت: مگر من پهلوی هستم که دور من را می‌گیرید؟!

سیستم‎های مخابراتی مازندران را مختل می‌کردیم/امام گفت: مگر من پهلوی هستم که دور من را می‌گیرید؟!
در کوران انقلاب به همراه دوستان و با اجازه از نزدیکان امام در روزها و ساعات مشخصی برای مستأصل کردن رژیم، سیستم‌های مخابراتی را چندساعتی مختل می‌کردیم که به خاطر همین کار 15 نفر از دوستان من دستگیر شدند و به کمیته مشترک ضدخرابکاری برده شدند، به خانه ما هم هجوم آوردند که من آن شب در منزل نبودم.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانابه نقل از بلاغ ،در ایام‎الله دهه فجر به سراغ یکی از انقلابیون استان مازندران رفتیم که به مانند همه مردم، او هم نقشی در روند به ثمر نشستن این میراث بزرگ داشته است، در ادامه متن گفت‌وگو با محمدکاظم غفوریان تقدیم مخاطبان گرامی می‌شود.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, بلاغ,

لطفاً خودتان را معرفی کنید؟

محمدکاظم غفوریان هستم، در 16 اسفندماه 1329، درست روز به قتل رسیدن سپهبد رزم‌آرا توسط خلیل طهماسبی، در خانواده‌ای معتقد و مذهبی در بابل به‎دنیا آمدم، شغل پدرم چاشنی‎سازی بود، یعنی برای سلاح‌های شکاری گلوله و چاشنی و مواد منفجره درست می‌کرد.

مادرم از همان ابتدای کودکی اصرار زیادی بر فراگیری علوم قرآنی توسط من و خواهر کوچک‎ترم داشت، به همین دلیل هم تا پایان کلاس ششم، در کنار مدرسه، ما را به مکتب قرآن‎خوانی هم می‌فرستاد، دیپلم که گرفتم از سال 52 به شرکت مخابرات رفتم و در بابل مشغول به کار شدم.

چگونه با انقلاب آشنا شدید، مبارزات شما از کجا شروع شد؟

در دبیرستان کتاب‎های مختلفی را مطالعه کردم که باعث ایجاد احساس انقلابی و کینه از رژیم در وجود من شد، از طرفی با راهنمایی‎های برادر کوچکترم محمدرضا و مراجعه به چهار نفر از مراجع حوزه علمیه قم، امام خمینی (ره) را به عنوان مرجع تقلید خود انتخاب کردم.

از همان زمان‎ها هم با جمعی از دوستانم حرکاتی را شروع کردیم و در مناظرات و رفع شبهات به بحث با برخی از همکلاسی‎های‎مان که عقاید مارکسیستی داشتند، می‌پرداختیم.

توسط پدرم و چند تن از بازاریان متدین شهر جلسات هفتگی هیئت قرآن و رساله‌خوانی برگزار می‌شد که من هم شرکت می کردم اما مرا اقناع نمی‌کرد و با چند نفر از دوستانم که متأسفانه بعداً تفکر التقاطی منافقین را انتخاب کردند و اکنون در خارج از کشور زندگی می‌کنند، جلسات کتاب‌خوانی و بحث‌های سیاسی را به راه انداختیم.

از ماجرای دستگیری خود بگویید؟

در سال 54 به یکی از رؤسای دادگستری استان مازندران حمله‌ای صورت گرفت که در پی آن دستور داده بودند، تلفن منزل این شخص کنترل شود، آن زمان 5 نفر در مخابرات کار می‎کردیم، که فقط من همکاری نکردم و حتی به بچه‌های انقلابی هم خبر می‌دادم که تلفن تحت کنترل است و همین بهانه‌ای برای دستگیری من شد و با چشمان بسته و دست‌بند بر دست، مرا به نقطه‌ای نامعلوم بردند که بعداً فهمیدم ساواک بابل است.

آنجا توسط سرهنگ تقی‌زاده معروف که آن موقع رئیس ساواک بابل بود و بعدها با حکم آقای خلخالی اعدام شد، مورد ضرب و شتم قرار گرفتم البته بعد از چند روز آزاد شدم ولی به علت امحای مدارک و عدم همکاری تحت تعقیب قرار گرفتم، بعدها یک بار دیگر یک هفته در ساواک ساری بازجویی شدم و دو سال بعد هم چون به هیچ وجه زیر بار اتهامات نمی‌رفتم، به جریمه نقدی محکوم شدم.

بعد از آزادی هم به مبارزه ادامه دادید؟

بله، با ارتباط با نیروهای مذهبی در قم، اعلامیه‌ها و نوارهای امام را دریافت می‎کردیم و با کمک حضرت آیت‌الله هادی روحانی در بابل و دوستانی نظیر شهید سپیدبر در بهشهر و چالوس، شهید رحمان مهدوی در رویان، شهید بزاز، آیت‌الله سیفی و... در استان توزیع می‌کردیم.

در کوران انقلاب به همراه دوستان و با اجازه از نزدیکان امام در روزها و ساعات مشخصی برای مستأصل کردن رژیم، سیستم‌های مخابراتی را چندساعتی مختل می‌کردیم که به خاطر همین کار 15 نفر از دوستان من دستگیر شدند و به کمیته مشترک ضدخرابکاری برده شدند، به خانه ما هم هجوم آوردند که من آن شب در منزل نبودم.

ماجرای تیراندازی به مخابرات چه بود؟

همان شب دستگیری‌ها در جلسه‌ای برای تدارک اعتصاب مخابرات بودیم که خبر به ما رسید، فردا ساعت 7 صبح اعتصاب را در مرکز مخابرات بابل که اداره‎کل استان بود، شروع کردیم، در تمام مدت اعتصاب بازاریان خصوصاً یکی از روحانیون که پدر شهید بودند و به شوخی حاج مهدی عراقی بابل صدایش می‌کردیم، کمک‎های قابل توجهی در پشتیبانی از این اعتصاب انجام دادند.

غروب روز پنجم یا ششم اعتصاب، سروانی از شهربانی حضوراً با من صحبت کرد و تهدید کرد اگر اعتصاب را تمام نکنیم، ساواک و شهربانی با دستور تیراندازی می‌آیند، نزدیک اذان بود که 5 خودرو سواری و یک ریو ارتشی آمدند و با بلندگو دستور دادند متفرق شویم، من که خواستم برای مذاکره جلو بروم، شلیک گاز اشک‌آور و تیراندازی به دیوارها و شیشه‌ها شروع شد، چند نفر هم در اثر استنشاق گاز اشک‌آور بیهوش شدند، همکاری هم داشتیم به نام کمال کلانتری که در اثر گلوله چشمش آسیب دید و از در پشتی به بیمارستان منتقل شد.

بعد از ورود امام به تهران هم رفتید، توضیح می دهید؟

در آن زمان ارتباطاتی با گروه‌های مبارز مسلح هم داشتم، شهید «محسن اخوت» از رابطین من با یکی از هفت گروه ادغام شده سازمان مجاهدین انقلاب بود و در 19 بهمن با من تماس گرفت و گفت به تهران بروم، تهران شهری جنگ‌زده بود و از تهرانپارس تا میدان امام حسین (ع) تانک‎های سوخته افتاده بود. با هماهنگی برادران رابط به مدرسه علوی رفتم.

در حمله به پادگان عشرت‎آباد و ساواک سلطنت‌آباد هم حاضر بودم، یک‎بار هم برای جلوگیری از تخریب و سرقت اموال شاه‌عبدالعظیم رفتم که برای اولین بار آقای خلخالی را آنجا دیدم که داشت جلوی دو نفر که داشتند فرش بزرگی را می بردند، گرفته بود.

از حمله به ساواک بگویید؟

در ساواک سلطنت‌آباد همه درها قفل بود و از داخل محوطه و پشت‎بام هم به سمت مردم شدیداً تیراندازی می‌شد، من توانستم خودم را از درب غربی ساواک به اتوموبیل آتش‌نشانی که در حیاط پارک بود، رساندم و تبری برداشتم و تمام قفل‌های درب‎های اتاق‎ها را شکستم که این صحنه یک بار هم از تلویزیون پخش شد، آنجا همه من را به نام برادر تبرزن صدا می‌کردند.

از مدرسه علوی و دوران حضورتان خاطره‌ای دارید؟

در آن زمان شگرد منافقان این بود که سر چهارراه‎ها می‎ایستادند و به بهانه صدور مجوز سلاح‌هایی که در دست مردم بود، جمع می‌کردند، خبر که به گوش امام رسید، از طریق رادیو و تلویزیون اعلام کردند سلاح‌ها در تهران تنها به مدرسه علوی و در شهرستان‎ها تنها به معتمدین تحویل داده شود.

در مدرسه علوی یک چادر برزنتی بود که زیر آن اسلحه و مهمات می‌ریختند، همه جور سلاحی بود، از سبک و سنگین تا چاشنی و فشنگ و خرج خمیری و نارنجک، به آیت‌الله ربانی شیرازی گفتم: من پدرم چاشنی‎ساز بود، بین این مهمات خرج خمیری و چاشنی انفجاری وجود دارد، اگر کبریت کشیده شود، کل منطقه منفجر می‎شود. ایشان در جواب گفتند: پسرجان! من و شما در این انقلاب هیچ‌کاره‌ایم، خود امام هم در برابر قدرت الهی هیچ است، این انقلاب را خدا حفظ می‌کند، این حرف را جای دیگری نگو. نگران این‎ها هم نباش، فردا منتقل می‌شوند یک جای امن تا خیال تو هم راحت شود.

خاطره‌ای از دیدار با امام هم دارید؟

من امام را سه بار در مدرسه علوی و یک بار هم در قم زیارت کردم، در قم یک روز جلوی پاساژ قدس امام با چند محافظ سوار ماشین شدند که یک خانم محجبه به سمت امام دوید اما زمین خورد.

من هم برای کمک به آن خانم به طرفش رفتم ولی به ماشین که رسیدم لبم را به شیشه چسباندم که عرض ارادت کرده باشم، ولی امام شیشه را پایین آورد و گفت: مگر من پهلوی هستم که دور من را می‌گیرید، بروید ببینید برای این خواهر چه اتفاقی افتاده است، بعد خود امام پیاده شد، سرش را پایین انداخت و گفت: خواهرم! ان‎شاالله که مشکلی برای شما پیش نیامده است؟

ممنونم از وقتی که به ما اختصاص دادید، اگر نکته‌ای باقیمانده بفرمایید.

فقط به برخی‌ها توصیه‌ای دارم، ما وقتی برای دفاع از خود نداریم، باید تنها از انقلاب دفاع کنیم، همین.
,
, لطفاً خودتان را معرفی کنید؟,
,
,
,
,
,
, چگونه با انقلاب آشنا شدید، مبارزات شما از کجا شروع شد؟,
,
,
,
,
,
,
,
, از ماجرای دستگیری خود بگویید؟,
,
,
,
,
,
, بعد از آزادی هم به مبارزه ادامه دادید؟,
,
,
,
,
,
, ماجرای تیراندازی به مخابرات چه بود؟,
,
,
,
,
,
, بعد از ورود امام به تهران هم رفتید، توضیح می دهید؟,
,
,
,
,
,
, از حمله به ساواک بگویید؟,
,
,
,
, از مدرسه علوی و دوران حضورتان خاطره‌ای دارید؟,
,
,
,
,
,
, خاطره‌ای از دیدار با امام هم دارید؟,
,
,
,
,
,
,
,
,
 
,
انتهای پیام/گ
]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه