بانوی انقلابی از خاطراتش می گوید:
از کپی اعلامیه های امام(ره) در گندم زارها تا ریختن کود حیوانی بر سر مبارزان انقلاب
زمانی که حضرت امام(ره) گفتند یاران من در گهواره اند من یک سالم بود. قبل از انقلاب مردم هیچی نداشتند کل رابر را میگشتی فقط یک مغازه کوچک بود که به آن" دکان مش لیلا" می گفتند و تنها خوراکی که برای ما بچه ها در آن وجود داشت شلغم بود.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا،به نقل از “اقطاع“، یکی از وقایع مهم و شگفت انگیز تاریخ معاصر ایران که نقش گسترده ای در تغییر مناسبات سیاسی جهان داشت، پدیده انقلاب اسلامی ایران در نیمه دوم قرن بیستم بود. این انقلاب از بطن مردم بر خواست و اکنون بعد از ۳۷ سال خاطرات تلخ و شیرنش تاریخ زندگی خیلی از بانوانی است که آن زمان را درک کردند، از جمله این بانوان، روح انگیز کریم قاسمی می باشد که در آن زمان با سن کمش سهمی در مبارزات انقلاب داشته است، اکنون با خاطراتش ما را به حال و هوای آن زمان برد:
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, “اقطاع,, ,
,
, انقلابها از زمان پیامبر(ص) وجود داشت، زمانی که بر سر مبارک پیامبر(ص) خاکستر ریختند ، وقتی حضرت علی(ع) را ۲۵ سال خانه نشین کردند. در واقع همیشه دو گروه خوب و بد وجود داشته که عمدتا تعداد گروه بد بیشتر بوده است.
,,
*ما آن زمان در رابر زندگی می کردیم زمانی که حضرت امام(ره) گفتند یاران من در گهواره اند من یک سالم بود. قبل از انقلاب مردم هیچی نداشتند کل رابر را میگشتی فقط یک مغازه کوچک بود که به آن” دکان مش لیلا” می گفتند و تنها خوراکی که برای ما بچه ها در آن وجود داشت شلغم بود. یک چکمه بزرگ برایمان می خریدند که از کلاس اول تا پنجم دبستان بتوانیم آن را بپوشیم! هر چه رفاه بود فقط برای درباریان بود بقیه مردم هیچی نداشتند اما مردم عاطفه و اخلاص زیادی داشتند.
,قبل از انقلاب ایران هچی نبود و فقط یک دهکده کوچک بود در دست آمریکا که هر چه آمریکایی ها می گفتند ما باید می گفتیم چشم و اگر به سگ آمریکایی توهین می شد جرمش اعدام بود
,آن موقع ظلم بیداد می کرد، پدر بزرگم می گفت، زمانی یکی از خان های روستا می خواست برای پسرش خانه بسازد شروع کرد به جمع کردن سنگ برای ساخت خانه . زیر دستانش سنگهایی که یکی از زنان روستا برای ساخت خانه پسرش جمع کرده بود و حتی سنگهای کپر(کوار) خانه او را هم بردند و وقتی زن برای اعتراض نزد خان رفت، خان دستور داد نوکرانش دو پای این زن را گرفتند و اینقدر زدند که خون از بدن این زن جاری شد.
,,
*کلاس پنج بودم که برای زیارت مشهد رفتیم و من آنجا یک مقنعه کوچک خریدم . یک روز که ان را در مدرسه پوشیدم مدیر مقنعه را از سرم کند و یک کلاه سرم گذاشت چون می خواست مذهبی بار نیایم و از همین الان به بی حجابی عادت کنم.
,ما سه تا دوست بودیم که همیشه همه کارهایمان با هم بود، وقتی کلاس ششم بودیم یک روز نیروهای جاوید شاهی آمدند و معلم کلاس پنجم مدرسه را که خانمی چادری بود بردند، چند روز بعد هم آمدند معلم ما ( کلاس ششم) را هم بردند که بعد از آن، از آنها خبری نشد و معلوم نشد که چه بر سر آنها آمد. بچه ها اینها را دیدند و کم کم روشن شدند و فهمیدند که یک خبرهایی هست.
,, ,
,
, *در کلاس دوم راهنمایی معلمی داشتیم به نام آقای مظفری که ما را از اوضاع کشور آگاه کرد، آقای مظفری دوستی داشت به اسم آقای شفیعی که در کتابخانه کار می کرد ما را به انجا فرستاد تا یک سری کتابها را مطالعه کنیم ما سه تا دختر کتاب “فاطمه فاطمه است” را انتخاب کردیم اما از آن چیزی نمی فهمیدیم به همین خاطر آقای شفیعی می خواند و برای ما شرح می داد. کم کم اعلامیه های حضرت امام(ره) را به ما داد، آن موقع در کتابخانه و مسجد نمی توانستیم از روی آنها کپی کنیم در خانه هم با اینکه همه مذهبی و مسجدی بودند اما همیشه یک مخالف پیدا می شد به همین خاطر اعلامیه ها را می بردیم تو بیابان یا بین جویهای گندم زارها و با کاربن کپی می کردیم تا کسی نبیند.
,یکی روز که اعلامیه دستمان بود تو خیابون ماموران جاوید شاهی ما را دیدند، ما فرار کردیم و در یک سوراخ دیوار که از آن آب عبور می کرد پنهان شدیم ، پیدایمان نکردند اما همان روز مامور جاوید شاهی پدرم را در خیابان دیده بود و یک سیلی به صورت او زده بود و گفته بود یا جلو دخترت را بگیر یا زندانش می کنیم. شب وقتی به خانه آمدم پدرم آنقدر مرا زد که بیهوش شدم و وقتی به هوش آمدم دیدم مادرم دارد گریه می کند و دوستم آب به صورتم می پاشد.
, ,
,
, *سالی که انقلاب به پیروزی رسید، عاشورا و بهمن با هم شده بودند، آن زمان آقای حجتی روحانی مسجدمان بود، در مسجد در حال نوشتن اعلامیه بودیم که مامورهای جاوید شاهی فهمیدند و عصبانی حمله کردند اگر مردها را می گرفتند خیلی بد می شد انها را می بردند به همین خاطر ما خانمها چادرمان را به مردها دادیم تا از در دیگری فرار کنند خلاصه ماموران اینقدر به در دیوار مسجد زدند و شیشه ها را شکستند تا خسته شدند و رفتند.
,*در رابر یک محله به اسم محله کریم قاسمیها هست یک روز از کوچه آن عبور می کردم یکی از مامورین جلویم را گرفت گفت تو خیابون چه خبر بود؟ گفتم هیچی عروسی امام حسین(ع) بود میزدند و می رقصیدند ، واقعا هم همینطور بود تو ماه محرم یک عده تو خیابون می رقصیدند. وقتی به خانه رسیدم پدرم به خانه آمد گویا اون مامور تو خیابون به پدرم گفته بود جلو دخترت را نگیری یا می دزدیمش یا با ماشین می زنیم بهش یا با تیر می زنیمش به همین خاطر پدرم آن شب آنقدر مرا زد که حالم بد شد.
,,
*کم کم راهپیمایی ها شروع شد به همین خاطر جاویدشاهی ها می ریختند روی خانه ها و می گرفتند و می بردند و می گفتند اگر عکس شاه را قاب کنید جلو در خانه تان بزنید کسی به شما کار ندارد . پدرم هم از ترس مرا در یک خم ( کوزه بزرگ) در خانه همسایه پنهان کرده بود و یک چاقو دستم داده بودند که مرا پیدا نکنند و نبرند. مادرم که آن موقع باردار بود به خیال اینکه تو کتابهای من پر از عکس امام هست همه را جمع کرده بود و کول کرده بود و از روی دیوار همسایه به باغی برده بود تا انها را چال کند تا کسی نبیند سر همین قضیه مادرم بچه اش سقط شد.
,,
*روز ۱۲ بهمن که حضرت امام(ره) به ایران آمد مردم به خیابانها ریختند و شیرنی پخش می کردند یکی از برادران شیرینی برد جلو یکی از سربازها که سرباز با لگد به شیرینیها زد، بهش گفتیم گوشت رامی بریم، او هم اسلحه کشید طرف مردم و جاوید شاهی شروع کردن به ریختن فضله گاو و گوسفند روی سر مردم و مردم را متفرق کردند، ولی آقای شفیعی مسئول کتابخانه را گرفتند آن موقع برف باریده بود او را به چوبی بسته بودند با بدن عریان سه روز آب یخ روی بدنش می ریختند و می زدند انقدر که صدای الله و اکبرش به خانه ما می آمد.
,در واقع کسانی که برای این انقلاب زحمت کشیدند، کسانی که با مته پایشان را سوراخ کردند، کسانی که با انبر دست ناخنهایشان را کشیدند و بدنشان را با سیگار سوزاندند، ما را بیدار کردند . انقلاب سفره ی آماده ای نبود که برای ما محیا باشد بلکه برایش زحمت زیادی کشیده شد.
,انقلاب ما با زحمت به دست آمد ما هم فقط قطره ی کوچکی بودیم که در کنار مبارزان حمایت می کردیم. انشاء الله که بتوانیم از قطره قطره خون شهدا مخافظت کنیم و این انقلاب را به دست نسل بعدی برسانیم.
,انتهای پیام/گ
,]
ارسال دیدگاه