روایت زنی که در ماه آخر بارداری به چنگ ساواک افتاد / هنگام زایمان دستبند بر دستانم زدند + تصاویر(+۱۶)

روایت زنی که در ماه آخر بارداری به چنگ ساواک افتاد / هنگام زایمان دستبند بر دستانم زدند + تصاویر(+۱۶)
شب ۲۱ بهمن متوجه شدیم که نگهبان ها کم شدن و اوضاع زندانی های عادی (غیر سیاسی) به هم ریخته و کمد ها را واژگون کرده اند و سکوت هولناکی هم در زندان حاکم بود.نگهبان ان شب به ما گفت : امشب ، اخرین شب نگهبانی من است .فردا زندان بمباران می شود و شما هم به زندان گوهر دشت کرج منتقل خواهید شد.وی در خصوص علت احتمال بمباران زندان گفته بود : بختیار گفته است که زندانی سیاسی نداریم و کس نباید شماها را ببیند و احتمالا فردا منتقل می شوید.حسابی دلم لرزید.جالب اینجاست که خانواده های ما را هم ترسانده بودند و به انها گفته بودند : به ملاقات فرزندان خود بروید و به انها بگویید : اگر پتو به شما دادند نگیرید ، چون داخل آن مواد منفجره کار گذاشته اند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از "ره به ری" : یکی از تلخ ترین موضوعاتی که در رژیم پهلوی به خوبی دیده می شد ، سرکوب وحشیانه مردم در زندان های ساواک بود.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, ره به ری,

در گزارش های قبل اشاره کردیم به افرادی که به دلیل مطالعه کتاب به هفت سال زندان محکوم شدند و بزرگانی که به فجیع ترین شکل مورد شکنجه قرار گرفتند و ساواک مته در استخوان هایشان فرو کرد.

,

سرکار خانم معصومه جزایری از جمله زنان با غیرت این دیار است که ماجرای اسارتش به دست مزدوران پهلوی ، روایت متفاوت تری دارد.

,

سرکار خانم جزایری به توصیه آقای شاه آبادی در اردیبهشت ۵۵ راهی شیراز شد .

,

این خانواده یک سال در شیراز بودند که قرار می شود یک محموله از اعلامیه ها و نوارهای مربوط به امام (ره) را در یکی از ارامستان های شیراز از دیگر انقلابیون تحویل بگیرند.

,

در همان لحظات ماموران رژیم با این تفکر که یک معامله مواد مخدر در حال رخ دادن است به افراد مشکوک شده  و موفق به بازداشت دو تن از انها می شود.

,

این دو نفر حدود ۴۰ روز در زندان بودند و بعد به راحتی ازاد شدند.

,

پس از ازادی نیز این خوشحالی را داشتند  که موفق به رهایی از زندان شده اند.

,

در تابستان سال ۵۷ بود که بازداشت اعضا خانواده از جمله خواهر ایشان این احتمال را بالا برد که ساواک به دنبال این افراد نیز خواهد آمد.

,

در همان روزها بود که خانم جزایری در خیابان معلم شیراز توسط ماموران ساواک بازداشت شد.

,

جالب انجاست که ساواک برای بازداشت این زن ، کل خیابان را ماموران مسلح ساواک محاصره  کرده بودند.

,

56565656 (2)

, 56565656 (2), 56565656 (2),

وی درحالی که در ماه آخر بارداری بود به زندان ساواک منتقل شد.

,

سرکار خانم جزایری ماجرا ان روز را اینگونه روایت می کند:

,

داخل زندان شیراز دو جمله زیر نوشته شده بود :

,

خواهرم! برادرم !نترس، خدا با ماست. الا بذکر الله تطمئن القلوب .

,

در همان حال شروع کردم به نماز خواندن.

,

بعد از آن به تهران منتقل شدم و اولین فردی که دیدم منوچهری (شکنجه گر معروف ساواک) بود.

,

پس از انکه توسط منوچهری بازجویی شدم ، مرا به سلول انفرادی منتقل کرد.

,

به سلول که رسیدم ، مانده بودم کجای سلول اسکان پیدا کنم ؟

,

همه جای سلول را خون فرار گرفته بود و من حتی یک پتو هم نداشتم.

,

۲۶ روز انجا بودم که موعد زایمان فرا رسید.

,

به نگهبان اطلاع دادم ، حدود ساعت ۱۱ شده بود که مرا به بیمارستان منتقل کردند.

,

یک نگهبان برای من گذاشته بودند که دستش با دستبند به دست من بسته شده بودو یک دستگاه اکسیژن هم به من وصل بود.

,

هرچه سعی می کردم به ساواکی ها بفهمانم که در حال مرگ هستم ، گوششان بدهکار نبود.

,

نگهبان به آنها گفت : او در حال مردن است ، گفتند : خوب بمیرد ، بهتر ، یک گلوله کمتر خرج می کنیم.

,

بعد از شش روز که در بیمارستان بودم ، بچه را تحویل مادرم دادند و من حدود ۲۰ روز در بیمارستان بودم.

,

وی که تا ۲۲ بهمن ۵۷ در زندان زندانی بوده و آن روزها را در زندان اوین می گذرانده در خصوص ان روزها می گوید : از بیرون خبر نداشتیم اما احتمال می دادیم که خبری شده باشد ، چرا که شب ها صدای فریاد الله اکبر مردم را می شنیدیم.

,

وی در خصوص حال و هوای ان روزها می گوید : شب ۲۱ بهمن متوجه شدیم که نگهبان ها کم شدن و اوضاع زندانی های عادی (غیر سیاسی) به هم ریخته و کمد ها را واژگون کرده اند و سکوت هولناکی هم در زندان حاکم بود.

,

نگهبان ان شب به ما گفت : امشب ، اخرین شب نگهبانی من است .فردا زندان بمباران می شود و شما هم به زندان گوهر دشت کرج منتقل خواهید شد.

,

وی در خصوص علت احتمال بمباران زندان گفته بود : بختیار گفته است که زندانی سیاسی نداریم و کس نباید شماها را ببیند و احتمالا فردا منتقل می شوید.

,

حسابی دلم لرزید.

,

جالب اینجاست که خانواده های ما را هم ترسانده بودند و به انها گفته بودند : به ملاقات فرزندان خود بروید و به انها بگویید : اگر پتو به شما دادند نگیرید ، چون داخل آن مواد منفجره کار گذاشته اند.

,

دود به خوبی دیده می شد ، از تنها نگهبان باقی مانده در زندان خواهش کردم که تو را به خدا چه خبر است ؟ گفت : از من نشنیده بگیرید دود به خاطر جنگی است که بین ماموران رژیم و مردم راه افتاده. اینها گاز اشک آور می زنند و مردم هم آتش روشن می کنند که آن را خنثی کنند.

,

دلهره بدی داشتیم ، شب ۲۲ بهمن تنها نگهبان زندان هم رفت ، ناگهان صدای پا به گوش رسید ، مانند رژه رفتن ، حسابی وحشت کردیم .

,

بعضی قرآن در اغوش گرفته بودند و احتمال می دادیم که امده اند ما را بکشند. افرادی شروع کردند به زدن درب زندان ، گفتیم اگر گاردی ها باشند که قطعا کلید دارند دویدیم به سمت در و بعضی ها می گفتند : کسی اینجا هست ؟؟ آمدیم نجاتتان بدهیم.

,

مردم رفتند و با دیلم به جان درب افتادند ، درب را شکستند و شش هفت تایی بادرب سنگین زندان بر روی زمین افتادند.

,

 

,

56565656 (5)

, 56565656 (5), 56565656 (5),

 

,

مردم ما را به خارج زندان بردند ، با همان لباس های زندان و دمپایی دویدیم. کمی راه که آمدیم، مردم جلوی یک ماشین را گرفتند و پرسیدند: «اینها را می برید؟» آنها قبول کردند و ما سوار شدیم. بعد از مدتی نگاه کردیم و دیدیم آقای راننده، موهایش را مثل ارتشی ها زده و دو به شک شدیم که نکند ما را ببرد و تحویل حکومت نظامی بدهد. وقتی برگشت و گفت: «من یک مسافر دارم که باید در جاده شمیران (شریعتی حالا)پیاده شود، اشکال ندارد او را ببرم و آنجا پیاده کنم؟» شک ما بیشتر شد. وقتی دیدیم دارد به طرف چهار راه قصر می رود که دادرسی ارتش است، حسابی ترسیدیم و گفتیم: «لطفاً! همین جا نگه دارید. منزل یکی از بستگانمان اینجاست. می رویم آنجا و زنگ می زنیم که بیایند دنبالمان.» خلاصه پیاده شدیم و جلوی ماشین دیگری را گرفتیم و به بیمارستان بازرگانان رفتیم که تند و تند مجروح می آوردند.

,

حالمان به قدری بد شد که حس کردیم هیچ کاری برای مردم انجام نداده ایم. رفتیم داخل بیمارستان و گفتیم می خواهیم خون بدهیم. پرستارها دور ما را گرفتند که بندگان خدا! شما خونتان کجا بود؟ و زار می زدند .
از آنجا هم رفتیم خدمت مرحوم لاهوتی که در چادرهای اطراف خیابان ایران بود. ایشان خیلی از ما استقبال کردند. گفتیم می خواهیم برویم خدمت امام و ایشان گفتند دیشب اینجا امن نبود و ضد انقلاب حمله کرده بود و ما امام را نقل مکان دادیم. حالا شما بروید و در وقت مناسب دیگری بیائید.
سرانجام رفتیم خانه و آمد و شد مردم شروع شد. جمعیت مثل روزهای راهپیمایی، شوهر مرا گرفتند روی شانه شان. تا حدود یک ماه مردم می آمدند و می رفتند. یک شب ساعت ۲ بود که آخرین گروه رفتند و نفس راحتی کشیدیم و خواستیم استراحت کنیم که دیدم زنگ می زنند. همسایه سر کوچه بود! او گفت: «یک ماه است می خواهیم بیائیم دیدنتان و نشده. امروز کشیک دادیم تا آخرین نفر برود و بیائیم.» و خلاصه آن شب هم نتوانستیم بخوابیم.
حماسه عظیم پیروزی انقلاب، مدیون زحمات جوانانی است که در پی یافتن پاسخ های خدائی به سوالات اصلی زندگی، تن به بلا دادند و در کنار مبارزان قدیمی، زندان های مخوف ستم شاهی را تحمل کردند و پاداش خویش را نیز با ایمانی محکم گرفتند. این گفتگو شرح دلنشینی از این تجربه هاست.

,
,
,
,

ادامه دارد / . ان شالله ….

,

56565656 (6)

, 56565656 (6), 56565656 (6),

 

,

56565656 (7)

, 56565656 (7), 56565656 (7),

 

,

56565656 (3)

, 56565656 (3), 56565656 (3),

 

,

56565656 (4)

, 56565656 (4), 56565656 (4),

 

,

56565656 (8)

, 56565656 (8), 56565656 (8),

انتهای پیام/ش

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه