برگی از دفتر زندگی شهید انتظاری +تصاویر
راهکار جالب شهید انتظاری به رفیق بازاری خود برای رهایی از دست شاه و فرح!
یک وقت دیدیم آقا سید جواد مدرسی، با عصبانیت آمدند و گفتند: بیا اینجا! بیا اینجا! وقتی رفتم. گفت: بیا مسجد، کارِت دارم! وقتی به مسجد رفتم، گفتند: این چه عکسیه که بالای سر مغازهات زدی؟! گفتم: آقا! رفتم مغازه نو، مسئول اتحادیه گفته اگر پروانه کسب میخواهی، باید ....[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از یزد رسا، سردار شهید حسن انتظاری ، فرزند غلامحسین ، متولّد محلّة « گنبد سبز » یزد ، و برادر شهید علی اصغر انتظاری . وی تحصیلات دورة ابتدایی را در مدرسة شیخ حسن کرباسی به پایان رساند و دورة متوسّطه را در رشتة اقتصاد در دبیرستان آزادی سپری کرد .
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, یزد رسا،,امشب میخواهم در خلوت تاریک شب، برگی از دفتر زندگی ات(شهید انتظاری) را ورق بزنم تا بیاموزم چگونه زیستن را....
از زبان دوستت می خوانم: «جشن چهارم آبان بود. 15 یا 16 سال بیشتر نداشتم که دیگر مستقل شده بودم و پدرم مغازهاش را به من داده بود. من تازه مغازهمان را سفید و قفسهبندی کرده بودم و پشتی و بالشت میفروختم.
رئیس اتحادیهی صنف ما آمد و گفت: شما اگر میخواهی پروانه کسب بگیری، باید عکس فرح و شاه را بزنید اینجا. من هم قبول کردم، اصلاً اطلاعی نداشتم. لذا یکی عکس فرح و یکی عکس شاه را گرفتم و بالای سر مغازه زدم.
این عکس یکی – دو روز آن بالا بود. یک وقت دیدیم آقا سید جواد مدرسی، با عصبانیت آمدند و گفتند: بیا اینجا! بیا اینجا! وقتی رفتم. گفت: بیا مسجد، کارِت دارم! وقتی به مسجد رفتم، گفتند: این چه عکسیه که بالای سر مغازهات زدی؟! گفتم: آقا! رفتم مغازه نو، کسب و کارمان را عوض کردیم،
مسئول اتحادیه گفته اگر پروانه کسب میخواهی، باید این عکس را بزنی.
آقا سید جواد گفتند: نمیدانی با این چیزها برکت از مغازهات برداشته میشود! زن بیحجابی که چادر بر سر ندارد! من هم از سر سادگی گفتم: آقا شاه گفته، نمیشه! گفتند: همین که به تو میگویم! زود برو این عکس را پائین بیار! گفتم: چشم.
آمدم به مسئول اتحادیه صنف گفتم: این چی بود که تو دادی زدیم! گفت: چرا؟ گفتم که بابام - نگفتم آقا - جنگم کرده، چرا این کار را کردی؟
گفت: من، تازه روز چهارم آبان که شد وظیفه دارم که همه شما را ببرم استادیوم ورزشی با عکس شاه و... . باید بیایید! اگه شرکت نکنید، من خودم مؤاخذه میشوم، شما هم نمیتونید، پروانه بگیرید! عکس را هم نمی شه بردارید. من هم گفتم: من این عکس را نمیتوانم بزنم! گفت: نه! مأمور دولت آمده دیده و هر جوری هست به عکس دست نزن!
حالا از این طرف گیر افتادم که باید عکس را بزنم تا پروانه بگیرم، از آن طرف آقا گفتند که برو بردار!
خا رحمتش کند، شهید انتظاری را، همکلاسی و دوست بودیم. به او گفتم: ماجرا این است! چه کار کنم؟ گفت: من یک کاری یادت میدهم! شما شب که شد، برو بالای پشت بام مغازهات، سقف قسمتی که عکس را زدی سوراخ کن و یک خورده آب ول کن پائین. بعدشم هم بر اثر نشت آب، عکسها گلآلود میشود و خودبهخود میآیند جمع میکنند. حالا کی آب ریخته؟ نمیدونم! پشت بام سوراخ شده، یک کسی حالا... .
عکس را چسبانده بودم تیزی سقف مغازه. شب که شد به پشت بام رفتم، یک میله برداشتم و با چکش سوراخ کردم. یک منبع آب آن بالا بود؛ آن را نزدیک سوراخ گذاشتم و یک مقدار آب داخل آن ریختم و سریع در رفتم که پاسدار پشت بازار نبیند چه کار دارم میکنم!
صبح که شد از همه همچراغها دورتر به مغازه آمدم و بعد هم به همچراغها گفتم: یک کسی آمده سقف مغازه را سوراخ کرده و آب ریخته داخل مغازه، شاید میخواسته سرقتی - چیزی کنه! عکس هم خراب شده! بعد زنگ زدم پیش مسئول اتحادیه گفتم که جریان این طور شده! آب ریخته روی عکسها، حالا چی کارش کنم؟ گفت: عکس را بردار و لوله کن، بگذار کنار، جایش را درست کن و به جایآن عکسها، یکی دیگه عکس برات میارم بذار!
عکس را آوردم پایین و لوله کردم و گذاشتم کنار و جایش را هم سفید نکردم و یک مدت همین طور گذاشتم باشه که این بنده خدا هر وقت میآید، ببیند که
جایش را درست نکردم تا عکس نزنم.
بعد پیش آقا سید جواد رفتم و گفتم: آقا امرتون را اطاعت کردم! گفتند: قسم یاد کرده بودم تا این عکس در مغازه ات هست، از درش رد نشم که نگاه کنم!
مغازه ای که داخلش اذان گفته میشه و صاحبش آدم مذهبی است، نباید این کارها بشه! تو حتی باید مانع دیگران بشی. شما برو یکی آیتالکرسی بزن همون قسمت تا دیگه هیچ کسی هم نتونه حرفی بزنه. بگو جایی که کلام خدا و قرآن هست، عکس زن نباید باشه! گفتم، چشم و رفتم یک تابلو آیتالکرسی گرفتم و شیشه کردم و زدم بالای مغازه. الحمدالله! دیگر نه کسی حرفی زد و نه اتفاقی افتاد و همه چیز تمام شد و رفت.»
شهید انتظاری که بود
سردار شهید حسن انتظاری ، فرزند غلامحسین ، متولّد محلّة « گنبد سبز » یزد ، و برادر شهید علی اصغر انتظاری . وی تحصیلات دورة ابتدایی را در مدرسة شیخ حسن کرباسی به پایان رساند و دورة متوسّطه را در رشتة اقتصاد در دبیرستان آزادی سپری کرد .
او در دوران انقلاب به مبارزه با رژیم پهلوی پرداخت که به علّت فعالیتهای انقلابی و چاپ و توزیع اعلامیه در اواخر شهریور ماه 1357 و به دنبال دستگیری تعدادی از دوستان و همراهانش تحت تعقیب مأموران رژیم ستم شاهی قرار گرفت که بحمد الله توانست از دست مأموران فرار کرده و چند ماهی را مخفیانه در خارج از یزد به سر برد . پس از پیروزی انقلاب اسلامی در 9 اسفند 1359 به عضویّت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و به کردستان و کرمانشاه عازم شد .
مسؤولیّت های شهید انتظاری
o تک تیرانداز دربانة کردستان ، 1359 .
o فرمانده گروهان در عملیّات مطلع الفجر ، گیلان غرب – 1360 .
o مسؤول تیم در تیپ عاشورا ، 1360 – 1361 .
o محافظ آیت الله شهید صدوقی ( ره ) ، 1361 .
o جانشین گردان امام علی ( ع ) در تیپ نجف اشرف ، عملیّات محرّم ـــ 1361 .
o مسؤول دفتر جبهه و جنگ در بسیج یزد ، 1361 – 1362 .
o فرمادة گردان امام علی ( ع ) در لشکر نجف اشرف ، عملیّات والفجر مقدّماتی ـــ 21/11/1361 .
o فرماندة گردان امام حسین ( ع ) ، عملیّات والفجر 2 ، لشکر 8 نجف اشرف .
o فرماندة گردان امام علی ( ع ) ، عملیّات والفجر 4 ، لشکر 8 نجف اشرف .
o مسؤول آموزش نظامی تیپ مستقل 18 الغدیر و فرماندة گردان پس از عملیّات خیبر در خط پدافندی طلائیه .
o فرماندة محور پدافندی کوشک ( ابروئیه ) و فرماندة گردان امام علی ( ع ) در تیپ 18 الغدیر یزد ، 1363 ش .
شهید بزرگوار حسن انتظاری در عملیّات های متعدّدی ، مانند : مطلع الفجر ، محرّم ، والفجر مقدّماتی ، والفجر 2 ، والفجر 4 ، خیبر و بدر شرکت داشت . وی در 1360 ش از ناحیة پا و در 1363 به سبب اصابت ترکش به گردن مجروح شد . او در عملیّات بدر ، در هورالعظیم ( الصّخره ) ، بر اثر اصابت ترکش به سر به شهادت رسید و پس از انتقال به زادگاهش یزد و تشییع بر روی دست همرزمانش و امّت حزب الله در گلزار شهدای خلد برین یزد به خاک سپرده شد .
به همت : فاطمه اکبر زاده
انتهای پیام/ص
امشب میخواهم در خلوت تاریک شب، برگی از دفتر زندگی ات(شهید انتظاری) را ورق بزنم تا بیاموزم چگونه زیستن را....
از زبان دوستت می خوانم: «جشن چهارم آبان بود. 15 یا 16 سال بیشتر نداشتم که دیگر مستقل شده بودم و پدرم مغازهاش را به من داده بود. من تازه مغازهمان را سفید و قفسهبندی کرده بودم و پشتی و بالشت میفروختم.
رئیس اتحادیهی صنف ما آمد و گفت: شما اگر میخواهی پروانه کسب بگیری، باید عکس فرح و شاه را بزنید اینجا. من هم قبول کردم، اصلاً اطلاعی نداشتم. لذا یکی عکس فرح و یکی عکس شاه را گرفتم و بالای سر مغازه زدم.
این عکس یکی – دو روز آن بالا بود. یک وقت دیدیم آقا سید جواد مدرسی، با عصبانیت آمدند و گفتند: بیا اینجا! بیا اینجا! وقتی رفتم. گفت: بیا مسجد، کارِت دارم! وقتی به مسجد رفتم، گفتند: این چه عکسیه که بالای سر مغازهات زدی؟! گفتم: آقا! رفتم مغازه نو، کسب و کارمان را عوض کردیم،
مسئول اتحادیه گفته اگر پروانه کسب میخواهی، باید این عکس را بزنی.
آقا سید جواد گفتند: نمیدانی با این چیزها برکت از مغازهات برداشته میشود! زن بیحجابی که چادر بر سر ندارد! من هم از سر سادگی گفتم: آقا شاه گفته، نمیشه! گفتند: همین که به تو میگویم! زود برو این عکس را پائین بیار! گفتم: چشم.
آمدم به مسئول اتحادیه صنف گفتم: این چی بود که تو دادی زدیم! گفت: چرا؟ گفتم که بابام - نگفتم آقا - جنگم کرده، چرا این کار را کردی؟
گفت: من، تازه روز چهارم آبان که شد وظیفه دارم که همه شما را ببرم استادیوم ورزشی با عکس شاه و... . باید بیایید! اگه شرکت نکنید، من خودم مؤاخذه میشوم، شما هم نمیتونید، پروانه بگیرید! عکس را هم نمی شه بردارید. من هم گفتم: من این عکس را نمیتوانم بزنم! گفت: نه! مأمور دولت آمده دیده و هر جوری هست به عکس دست نزن!
حالا از این طرف گیر افتادم که باید عکس را بزنم تا پروانه بگیرم، از آن طرف آقا گفتند که برو بردار!
خا رحمتش کند، شهید انتظاری را، همکلاسی و دوست بودیم. به او گفتم: ماجرا این است! چه کار کنم؟ گفت: من یک کاری یادت میدهم! شما شب که شد، برو بالای پشت بام مغازهات، سقف قسمتی که عکس را زدی سوراخ کن و یک خورده آب ول کن پائین. بعدشم هم بر اثر نشت آب، عکسها گلآلود میشود و خودبهخود میآیند جمع میکنند. حالا کی آب ریخته؟ نمیدونم! پشت بام سوراخ شده، یک کسی حالا... .
عکس را چسبانده بودم تیزی سقف مغازه. شب که شد به پشت بام رفتم، یک میله برداشتم و با چکش سوراخ کردم. یک منبع آب آن بالا بود؛ آن را نزدیک سوراخ گذاشتم و یک مقدار آب داخل آن ریختم و سریع در رفتم که پاسدار پشت بازار نبیند چه کار دارم میکنم!
صبح که شد از همه همچراغها دورتر به مغازه آمدم و بعد هم به همچراغها گفتم: یک کسی آمده سقف مغازه را سوراخ کرده و آب ریخته داخل مغازه، شاید میخواسته سرقتی - چیزی کنه! عکس هم خراب شده! بعد زنگ زدم پیش مسئول اتحادیه گفتم که جریان این طور شده! آب ریخته روی عکسها، حالا چی کارش کنم؟ گفت: عکس را بردار و لوله کن، بگذار کنار، جایش را درست کن و به جایآن عکسها، یکی دیگه عکس برات میارم بذار!
عکس را آوردم پایین و لوله کردم و گذاشتم کنار و جایش را هم سفید نکردم و یک مدت همین طور گذاشتم باشه که این بنده خدا هر وقت میآید، ببیند که
جایش را درست نکردم تا عکس نزنم.
بعد پیش آقا سید جواد رفتم و گفتم: آقا امرتون را اطاعت کردم! گفتند: قسم یاد کرده بودم تا این عکس در مغازه ات هست، از درش رد نشم که نگاه کنم!
مغازه ای که داخلش اذان گفته میشه و صاحبش آدم مذهبی است، نباید این کارها بشه! تو حتی باید مانع دیگران بشی. شما برو یکی آیتالکرسی بزن همون قسمت تا دیگه هیچ کسی هم نتونه حرفی بزنه. بگو جایی که کلام خدا و قرآن هست، عکس زن نباید باشه! گفتم، چشم و رفتم یک تابلو آیتالکرسی گرفتم و شیشه کردم و زدم بالای مغازه. الحمدالله! دیگر نه کسی حرفی زد و نه اتفاقی افتاد و همه چیز تمام شد و رفت.»
شهید انتظاری که بود
سردار شهید حسن انتظاری ، فرزند غلامحسین ، متولّد محلّة « گنبد سبز » یزد ، و برادر شهید علی اصغر انتظاری . وی تحصیلات دورة ابتدایی را در مدرسة شیخ حسن کرباسی به پایان رساند و دورة متوسّطه را در رشتة اقتصاد در دبیرستان آزادی سپری کرد .
او در دوران انقلاب به مبارزه با رژیم پهلوی پرداخت که به علّت فعالیتهای انقلابی و چاپ و توزیع اعلامیه در اواخر شهریور ماه 1357 و به دنبال دستگیری تعدادی از دوستان و همراهانش تحت تعقیب مأموران رژیم ستم شاهی قرار گرفت که بحمد الله توانست از دست مأموران فرار کرده و چند ماهی را مخفیانه در خارج از یزد به سر برد . پس از پیروزی انقلاب اسلامی در 9 اسفند 1359 به عضویّت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و به کردستان و کرمانشاه عازم شد .
مسؤولیّت های شهید انتظاری
o تک تیرانداز دربانة کردستان ، 1359 .
o فرمانده گروهان در عملیّات مطلع الفجر ، گیلان غرب – 1360 .
o مسؤول تیم در تیپ عاشورا ، 1360 – 1361 .
o محافظ آیت الله شهید صدوقی ( ره ) ، 1361 .
o جانشین گردان امام علی ( ع ) در تیپ نجف اشرف ، عملیّات محرّم ـــ 1361 .
o مسؤول دفتر جبهه و جنگ در بسیج یزد ، 1361 – 1362 .
o فرمادة گردان امام علی ( ع ) در لشکر نجف اشرف ، عملیّات والفجر مقدّماتی ـــ 21/11/1361 .
o فرماندة گردان امام حسین ( ع ) ، عملیّات والفجر 2 ، لشکر 8 نجف اشرف .
o فرماندة گردان امام علی ( ع ) ، عملیّات والفجر 4 ، لشکر 8 نجف اشرف .
o مسؤول آموزش نظامی تیپ مستقل 18 الغدیر و فرماندة گردان پس از عملیّات خیبر در خط پدافندی طلائیه .
o فرماندة محور پدافندی کوشک ( ابروئیه ) و فرماندة گردان امام علی ( ع ) در تیپ 18 الغدیر یزد ، 1363 ش .
شهید بزرگوار حسن انتظاری در عملیّات های متعدّدی ، مانند : مطلع الفجر ، محرّم ، والفجر مقدّماتی ، والفجر 2 ، والفجر 4 ، خیبر و بدر شرکت داشت . وی در 1360 ش از ناحیة پا و در 1363 به سبب اصابت ترکش به گردن مجروح شد . او در عملیّات بدر ، در هورالعظیم ( الصّخره ) ، بر اثر اصابت ترکش به سر به شهادت رسید و پس از انتقال به زادگاهش یزد و تشییع بر روی دست همرزمانش و امّت حزب الله در گلزار شهدای خلد برین یزد به خاک سپرده شد .
به همت : فاطمه اکبر زاده
انتهای پیام/ص
امشب میخواهم در خلوت تاریک شب، برگی از دفتر زندگی ات(شهید انتظاری) را ورق بزنم تا بیاموزم چگونه زیستن را....
,از زبان دوستت می خوانم: «جشن چهارم آبان بود. 15 یا 16 سال بیشتر نداشتم که دیگر مستقل شده بودم و پدرم مغازهاش را به من داده بود. من تازه مغازهمان را سفید و قفسهبندی کرده بودم و پشتی و بالشت میفروختم.
,رئیس اتحادیهی صنف ما آمد و گفت: شما اگر میخواهی پروانه کسب بگیری، باید عکس فرح و شاه را بزنید اینجا. من هم قبول کردم، اصلاً اطلاعی نداشتم. لذا یکی عکس فرح و یکی عکس شاه را گرفتم و بالای سر مغازه زدم.
,این عکس یکی – دو روز آن بالا بود. یک وقت دیدیم آقا سید جواد مدرسی، با عصبانیت آمدند و گفتند: بیا اینجا! بیا اینجا! وقتی رفتم. گفت: بیا مسجد، کارِت دارم! وقتی به مسجد رفتم، گفتند: این چه عکسیه که بالای سر مغازهات زدی؟! گفتم: آقا! رفتم مغازه نو، کسب و کارمان را عوض کردیم،
,مسئول اتحادیه گفته اگر پروانه کسب میخواهی، باید این عکس را بزنی.
,آقا سید جواد گفتند: نمیدانی با این چیزها برکت از مغازهات برداشته میشود! زن بیحجابی که چادر بر سر ندارد! من هم از سر سادگی گفتم: آقا شاه گفته، نمیشه! گفتند: همین که به تو میگویم! زود برو این عکس را پائین بیار! گفتم: چشم.
,آمدم به مسئول اتحادیه صنف گفتم: این چی بود که تو دادی زدیم! گفت: چرا؟ گفتم که بابام - نگفتم آقا - جنگم کرده، چرا این کار را کردی؟
,گفت: من، تازه روز چهارم آبان که شد وظیفه دارم که همه شما را ببرم استادیوم ورزشی با عکس شاه و... . باید بیایید! اگه شرکت نکنید، من خودم مؤاخذه میشوم، شما هم نمیتونید، پروانه بگیرید! عکس را هم نمی شه بردارید. من هم گفتم: من این عکس را نمیتوانم بزنم! گفت: نه! مأمور دولت آمده دیده و هر جوری هست به عکس دست نزن!
,حالا از این طرف گیر افتادم که باید عکس را بزنم تا پروانه بگیرم، از آن طرف آقا گفتند که برو بردار!
,خا رحمتش کند، شهید انتظاری را، همکلاسی و دوست بودیم. به او گفتم: ماجرا این است! چه کار کنم؟ گفت: من یک کاری یادت میدهم! شما شب که شد، برو بالای پشت بام مغازهات، سقف قسمتی که عکس را زدی سوراخ کن و یک خورده آب ول کن پائین. بعدشم هم بر اثر نشت آب، عکسها گلآلود میشود و خودبهخود میآیند جمع میکنند. حالا کی آب ریخته؟ نمیدونم! پشت بام سوراخ شده، یک کسی حالا... .
,عکس را چسبانده بودم تیزی سقف مغازه. شب که شد به پشت بام رفتم، یک میله برداشتم و با چکش سوراخ کردم. یک منبع آب آن بالا بود؛ آن را نزدیک سوراخ گذاشتم و یک مقدار آب داخل آن ریختم و سریع در رفتم که پاسدار پشت بازار نبیند چه کار دارم میکنم!
,,
صبح که شد از همه همچراغها دورتر به مغازه آمدم و بعد هم به همچراغها گفتم: یک کسی آمده سقف مغازه را سوراخ کرده و آب ریخته داخل مغازه، شاید میخواسته سرقتی - چیزی کنه! عکس هم خراب شده! بعد زنگ زدم پیش مسئول اتحادیه گفتم که جریان این طور شده! آب ریخته روی عکسها، حالا چی کارش کنم؟ گفت: عکس را بردار و لوله کن، بگذار کنار، جایش را درست کن و به جایآن عکسها، یکی دیگه عکس برات میارم بذار!
,,
عکس را آوردم پایین و لوله کردم و گذاشتم کنار و جایش را هم سفید نکردم و یک مدت همین طور گذاشتم باشه که این بنده خدا هر وقت میآید، ببیند که
جایش را درست نکردم تا عکس نزنم.
,
بعد پیش آقا سید جواد رفتم و گفتم: آقا امرتون را اطاعت کردم! گفتند: قسم یاد کرده بودم تا این عکس در مغازه ات هست، از درش رد نشم که نگاه کنم!
,مغازه ای که داخلش اذان گفته میشه و صاحبش آدم مذهبی است، نباید این کارها بشه! تو حتی باید مانع دیگران بشی. شما برو یکی آیتالکرسی بزن همون قسمت تا دیگه هیچ کسی هم نتونه حرفی بزنه. بگو جایی که کلام خدا و قرآن هست، عکس زن نباید باشه! گفتم، چشم و رفتم یک تابلو آیتالکرسی گرفتم و شیشه کردم و زدم بالای مغازه. الحمدالله! دیگر نه کسی حرفی زد و نه اتفاقی افتاد و همه چیز تمام شد و رفت.»
,شهید انتظاری که بود
,
سردار شهید حسن انتظاری ، فرزند غلامحسین ، متولّد محلّة « گنبد سبز » یزد ، و برادر شهید علی اصغر انتظاری . وی تحصیلات دورة ابتدایی را در مدرسة شیخ حسن کرباسی به پایان رساند و دورة متوسّطه را در رشتة اقتصاد در دبیرستان آزادی سپری کرد .
او در دوران انقلاب به مبارزه با رژیم پهلوی پرداخت که به علّت فعالیتهای انقلابی و چاپ و توزیع اعلامیه در اواخر شهریور ماه 1357 و به دنبال دستگیری تعدادی از دوستان و همراهانش تحت تعقیب مأموران رژیم ستم شاهی قرار گرفت که بحمد الله توانست از دست مأموران فرار کرده و چند ماهی را مخفیانه در خارج از یزد به سر برد . پس از پیروزی انقلاب اسلامی در 9 اسفند 1359 به عضویّت رسمی سپاه پاسداران انقلاب اسلامی درآمد و به کردستان و کرمانشاه عازم شد .
,
,
مسؤولیّت های شهید انتظاری
o تک تیرانداز دربانة کردستان ، 1359 .
o فرمانده گروهان در عملیّات مطلع الفجر ، گیلان غرب – 1360 .
o مسؤول تیم در تیپ عاشورا ، 1360 – 1361 .
o محافظ آیت الله شهید صدوقی ( ره ) ، 1361 .
o جانشین گردان امام علی ( ع ) در تیپ نجف اشرف ، عملیّات محرّم ـــ 1361 .
o مسؤول دفتر جبهه و جنگ در بسیج یزد ، 1361 – 1362 .
o فرمادة گردان امام علی ( ع ) در لشکر نجف اشرف ، عملیّات والفجر مقدّماتی ـــ 21/11/1361 .
o فرماندة گردان امام حسین ( ع ) ، عملیّات والفجر 2 ، لشکر 8 نجف اشرف .
o فرماندة گردان امام علی ( ع ) ، عملیّات والفجر 4 ، لشکر 8 نجف اشرف .
o مسؤول آموزش نظامی تیپ مستقل 18 الغدیر و فرماندة گردان پس از عملیّات خیبر در خط پدافندی طلائیه .
o فرماندة محور پدافندی کوشک ( ابروئیه ) و فرماندة گردان امام علی ( ع ) در تیپ 18 الغدیر یزد ، 1363 ش .
شهید بزرگوار حسن انتظاری در عملیّات های متعدّدی ، مانند : مطلع الفجر ، محرّم ، والفجر مقدّماتی ، والفجر 2 ، والفجر 4 ، خیبر و بدر شرکت داشت . وی در 1360 ش از ناحیة پا و در 1363 به سبب اصابت ترکش به گردن مجروح شد . او در عملیّات بدر ، در هورالعظیم ( الصّخره ) ، بر اثر اصابت ترکش به سر به شهادت رسید و پس از انتقال به زادگاهش یزد و تشییع بر روی دست همرزمانش و امّت حزب الله در گلزار شهدای خلد برین یزد به خاک سپرده شد .
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
به همت : فاطمه اکبر زاده
,انتهای پیام/ص
,,
,
, ,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
,
, ]
ارسال دیدگاه