طنز /سفر نامه ناصر خسرو در بردسیر
از ساختمان های بزرگ خالی تا جای پارک !!!
روزی از ایام ناصر خسرو در جاده ابریشم همی برفت که ناگه برسید به دیاری بنام بِه اردشیر،لَختی درنگ کرد به ورودی شهر نگریست و بدید که پلی بر روی رودخانه ی ورودی شهر بزدندی که همی دو چهار پا همزمان به صورت رفت و برگشت نتوانند از ان عبور کند //////////////////// فاصله بین پاراگراف ها رعایت شود//////[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از هزار نیوز، روزی از ایام ناصر خسرو در جاده ابریشم همی برفت که ناگه برسید به دیاری بنام بِه اردشیر،لَختی درنگ کرد به ورودی شهر نگریست و بدید که پلی بر روی رودخانه ی ورودی شهر بزدندی که همی دو چهار پا همزمان به صورت رفت و برگشت نتوانند از ان عبور کند، کنجکاو بگشت و داخل شهر بشدی ،بعد از گشتی که در شهر همی زد و از کوچه ها عبور همی کرد،بدید که الاغ دیگر توان حرکت ندارد و قدم بر نمی دارد و حرکتش سخت همی گشته ، از چهارپا پیاده شدندی و بدیدی که زیربندی این وسیله نقلیه بشدّت خراب گشته،ثم های الاغ ساییده و کمک فنر های الاغ بشکسته و از سیبگ و پُلِس و رینگ هم که نگو،القِصه،الغُصه،الاغ را با الاغکش به سوی تعمیر گاه برد،استاد لَختی که به زیربندی الاغ نگریست به ناصر خسرو بگفت که مگر تو نمیدانی اسفالت معابر این دیار به زیربندی اسب هم رحم نمی کند چه رسد به الاغ تو،حال برو از دکانِ اسباب الاغ فروشی، دوجفت پلس و سیبگ و ستون اکسل و رینگ خریداری نما تا الاغت را مرمت نمایم،ناصر خسرو که همی این سخنان را شنید،رنگ از رخسارش نگون گشت و برق از سه فازش پرید و بگفت:ای استاد مگر چه خبر است،من اول سفر دیسک و پُلِس این الاغ را تعویض نموده ، حتی ریگ های اسپورت هم برایش نصب کرده ام و تا بحال سالم کار می کرد،چگونه می شود که خراب شده باشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟،در این هنگام پیری فرزانه از در درامد و گفت:ای جوانک سرخوش تو که با لااغت چهار نعل با سرعت ۱۵۰ کیلومتر بر ساعت تردد می کنی!!!!! ناصر با تعجب نگاهی به پیر فرزانه کرد و پیر دوباره ادامه داد:اینجا دیاریست که به تازگی اداره ی زیباسازی این دیار،با مشقت فراوان کوچه ها و خیابانهای را اسفالت کردندی ولی چندی بعد اداره ی قنات و امور اب رسانی به علت فرسوده بودن ابزار اب رسانی خویش،اسفالت هارا کنده و شروع به مرمت ابزار خویش می نمایند و چندی بعد اداره امور ارتباطات به همین شکل و امور سوخت منازل هم به همین شکل،پس بیخود شکوه و گلایه نکن و خدارا شکر کن که الاغت واشر سر سیلند نسورانده،پس برو وسایل مرمت الاغت را بگیر و ان را مرمت نما و در این دیار بیشتر از ۱۰ کیلومتر سرعت نرو.القِصه،مرمت الاغ چند روزی طول کشید و ناصر خسرو در این چند روز با الاغ کرایه ای گذری در شهر کردندی تا سفر نامه ی خود را کامل همی کند،او در دورانی که در این دیار بود با عجایب بسیار مواجه گشت و صدها سوال در ذهنش شناور شد که هر کدام دری از دربهای ناگفته های علم را برای او باز کردندی.او در این دیار فهمید که مردمان این دیار ساختماهنای بزرگ بنا کردندی ولی درون ان را خالی گذاشتندی و اسم ان را کارخانه درحال تاسیس گذارندی و خودشان به امید اینکه نسل های اینده ان را تکمیل کنند، بدرود حیاط گفتندی ،او پی برد که اول باید وعده داد بعد وعده هارا سنجید که علمی و قابل انجام هستند یا نه . صدها از این سوالات ذهن اورا مشغول همی کرد و خواستار پیدا کردن پیر فرزانه شده،افسار الاغ را بگرفت و استارتی زد و بایک تیکاف الاغ را به سرعت دواند،ناصرخسرو سخت در افکارات خویش غرق شده بود که ناگهان صدای اژیری از پشت سر بگفت:راننده ی الاغک قهوه ای،بزن کنار،الاغت کنار راه متوقف کن،ناصر خسرو به هوش امد و توقفی بکرد و دید که داروغه دارد شماره پلاک الاغ را یاداشت می کند،تعجبی کرد و از داروغه پرسید:این حرکات از برای چیست؟ داروغه بگفتا: سرعتت که غیر مجاز بود و در جایی که توقف داشتی،پارک الاغ ممنوع بوده و شانس اوردی که با الاغ کش نقلیه ات را به پارکینگ نبردند،ناصرخسرو که هاج واج مانده بود نگاهی به دوطرف راه کرد و دید اگر از دایره ای که تندیسی شبیه کره زمین دارد به سمت جلو حرکت کند،تا که به دایره ی بعدی برسد،یکطرف جاده که جای پارک نیست و طرف دیگر کلاً توقف ممنوع است،به داروغه بگفتا مگر می شود!!!!!!پس من در طول این راه کجا توقف کنم،یک سمت که جا ندارد و پرشده و سمت دیگری هم که شما نمی گذارید توقف کنم!!!!! داروغه از این سخنان خشمگین گشت و بگفت: زبان در کام گیر تا خودت و نقلیه ات را به سیاهچال ننداخنه ام،حال برو این جریمه را پرداخت کن ،ناصرخسرو نگاهی به ارقام برگه انداخت و یک سکته خفیف نامحسوس زد و با حیرت از ارقام بگفت: اگر ندهم چه می شود؟؟؟؟داروغه بخندید و بگفت: اگر ندهی ۶۰ روز دیگر دوبله از تو میستانیم. ناصر خسرو قبض را بگرفت و دوباره سوار الاغ گشت و زیر لب میگفت واعجبا واعجبا که ناگه به پیر فرزانه رسید،تا ان را دید پیاده شد و سلام داد و بگفت: ای پیر سوالاتی مرا درگیر خود کرده،پیر گفت بپرس،ناصرخسرو بگفت: در دیار شماهمه در باره ی هم و از سوابق یکدیگر گفتگو می کنند،این سبب چگونه است؟ پیر بگفتا که اینجا دیاری است که همه همدیگر را می شناسند و به نحوه ای باهم فامیل هسنتد و نتها در دوران حاظر بلکه از احوالات پدر جد یکدیگر هم با جرئیات باخبر هستند و درباره ی انها نیز گفتگو می کنند و می دانند پدر جد دوستشان در سالهای پیش مزاجش گرم بوده یا سرد، ناصرخسرو پرسید:پس چرا حرفهایشان باهم تناقض دادر و به طریقی حرف میزنند که انگار خودشان سالها پیش بوده اند و از ریز جرئیات با خبر هستند؟؟؟؟؟؟ پیر بگفتا:مگر تو نمیدانی مردم این دیار عمر دراز دارند و از گذشته و اینده بهتر از حال باخبر هستند و سریع از اتفاقات پیرامون همدیگر را باخبر همی کنند،مثلاً اگر کسی تصادف کنند و فوت کند،قبل از اینکه خانواده اش باخبر شوند،اهالی این دیار که در خارج از اینجا زندگی می کنند،در دقایق اولیه از حادثه باخبر شده و هرکدام روایات مختلفی برای چگونگی حادثه بیان می کنند در اینجا لامپ بالای سرناصر خسرو روشن شد و ایده ی سیستم مدیدرتی حرمی و ایده ی تاسیس یک خبرگزاری به ذهنش خطور کرد.باز سوالات زیادی به ذهنش امدندی و مکثی کرد و با جدیت بگفتا: ای شیخ،درخیابانی بدیدم که کنار زمینی پوشیده شده از چمن تابلویی بزدند که بروی ان بنوشته دارالشنا،انجا کجاست؟ گفت انجا محلی برای شنای جوانان است،ناصرخسرو با تعجب پرسید: انجا که ابی ندارد و ساختمانش هم نیمه کاره رها شده است، پیر بخندید و بگفت: ای جوانک خام،اینجا نمادی از شنا در دیار ماست،به طریقی که مردم ان را می بینند و به شنا ترغیب شدندی ومیروند در دریاچه ترشاب شنا کردندی،این نماد جنبه ی ایجاد شور اشتیاق دارد.ناصر خسرو باز لامپ بالای سرش روشن شد لغت ایجاد انگیزه را در دهنش اختراع کرد که ناگه در هین تفکر بدید که جوانک سیخ مویی افسار الاغ را بگرفته و دو پای جلوی خود را بلند کرده و الاغ را روی دوپای عقب خویش میراند ،ناصر بگفتا:ای شیخ این دیگر چیست؟؟؟؟؟ مگر می شود که الاغ فقط روی دوپای عقب خود حرکت همی کند؟؟؟؟؟؟؟؟؟،شیخ بگفتا:تو از اسرار این دیار اگاه نیستی، این یک حرکت اکروباتیک است که به ان گویند تکچرخ،جوانان در نقاط خاصی راغب می شوند ان را انجام دهند ناصر خسرو بگفت:این حرکت خطر ندارد؟؟؟ پیر بگفت:بله اغلب منجر به حوادثی می شود،شیخ تبسمی کرد و بگفتا: مردم این دیار حافظه بلند مدت قویی دارند و رفتار دوستانشان که در سالهای دور اتفاق افتاده را همه جا بازگو می کنند و با کم و زیاد کردن ان داستانها مصور درست می کنند ولی حافظه کوتاه مدت ضعیفی دارند،به گونه ای که هفته ی بعد این گونه حادثه ها مانند تصادفات تکچرخ، یادشان میرود و دوباره ان را تکرار می کنند.ناصر خسرو بعد عجایبی بدید که باعث شد کوله بار علمش زیاد شود و بگفت ان هارا باید در کتاب دیگری به نام عجایب بِه اردشیر مدون کند که در راه بازگشت عمرش کفاف ندادندی و بدرود حیاط کفتندی. برگرفته از خاطرات نانوشته و ناکفته ناصر خسرو در سفرش
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, هزار نیوز, روزی از ایام ناصر خسرو در جاده ابریشم همی برفت که ناگه برسید به دیاری بنام بِه اردشیر،لَختی درنگ کرد به ورودی شهر نگریست و بدید که پلی بر روی رودخانه ی ورودی شهر بزدندی که همی دو چهار پا همزمان به صورت رفت و برگشت نتوانند از ان عبور کند، کنجکاو بگشت و داخل شهر بشدی , ،بعد از گشتی که در شهر همی زد و از کوچه ها عبور همی کرد،بدید که الاغ دیگر توان حرکت ندارد و قدم بر نمی دارد و حرکتش سخت همی گشته ، از چهارپا پیاده شدندی و بدیدی که زیربندی این وسیله نقلیه بشدّت خراب گشته،ثم های الاغ ساییده و کمک فنر های الاغ بشکسته و از سیبگ و پُلِس و رینگ هم که نگو،القِصه،الغُصه،الاغ را با الاغکش به سوی تعمیر گاه برد،استاد لَختی که به زیربندی الاغ نگریست به ناصر خسرو بگفت که مگر تو نمیدانی اسفالت معابر این دیار به زیربندی اسب هم رحم نمی کند چه رسد به الاغ تو،حال برو از دکانِ اسباب الاغ فروشی، دوجفت پلس و سیبگ و ستون اکسل و رینگ خریداری نما تا الاغت را مرمت نمایم،ناصر خسرو که همی این سخنان را شنید،رنگ از رخسارش نگون گشت و برق از سه فازش پرید و بگفت:ای استاد مگر چه خبر است،من اول سفر دیسک و پُلِس این الاغ را تعویض نموده ، حتی ریگ های اسپورت هم برایش نصب کرده ام و تا بحال سالم کار می کرد،چگونه می شود که خراب شده باشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟،در این هنگام پیری فرزانه از در درامد و گفت:ای جوانک سرخوش تو که با لااغت چهار نعل با سرعت ۱۵۰ کیلومتر بر ساعت تردد می کنی!!!!! ناصر با تعجب نگاهی به پیر فرزانه کرد و پیر دوباره ادامه داد:اینجا دیاریست که به تازگی اداره ی زیباسازی این دیار،با مشقت فراوان کوچه ها و خیابانهای را اسفالت کردندی ولی چندی بعد اداره ی قنات و امور اب رسانی به علت فرسوده بودن ابزار اب رسانی خویش،اسفالت هارا کنده و شروع به مرمت ابزار خویش می نمایند و چندی بعد اداره امور ارتباطات به همین شکل و امور سوخت منازل هم به همین شکل،پس بیخود شکوه و گلایه نکن و خدارا شکر کن که الاغت واشر سر سیلند نسورانده،پس برو وسایل مرمت الاغت را بگیر و ان را مرمت نما و در این دیار بیشتر از ۱۰ کیلومتر سرعت نرو.القِصه،مرمت الاغ چند روزی طول کشید و ناصر خسرو در این چند روز با الاغ کرایه ای گذری در شهر کردندی تا سفر نامه ی خود را کامل همی کند،او در دورانی که در این دیار بود با عجایب بسیار مواجه گشت و صدها سوال در ذهنش شناور شد که هر کدام دری از دربهای ناگفته های علم را برای او باز کردندی.او در این دیار فهمید که مردمان این دیار ساختماهنای بزرگ بنا کردندی ولی درون ان را خالی گذاشتندی و اسم ان را کارخانه درحال تاسیس گذارندی و خودشان به امید اینکه نسل های اینده ان را تکمیل کنند، بدرود حیاط گفتندی ،او پی برد که اول باید وعده داد بعد وعده هارا سنجید که علمی و قابل انجام هستند یا نه . صدها از این سوالات ذهن اورا مشغول همی کرد و خواستار پیدا کردن پیر فرزانه شده،افسار الاغ را بگرفت و استارتی زد و بایک تیکاف الاغ را به سرعت دواند،ناصرخسرو سخت در افکارات خویش غرق شده بود که ناگهان صدای اژیری از پشت سر بگفت:راننده ی الاغک قهوه ای،بزن کنار،الاغت کنار راه متوقف کن،ناصر خسرو به هوش امد و توقفی بکرد و دید که داروغه دارد شماره پلاک الاغ را یاداشت می کند،تعجبی کرد و از داروغه پرسید:این حرکات از برای چیست؟ داروغه بگفتا: سرعتت که غیر مجاز بود و در جایی که توقف داشتی،پارک الاغ ممنوع بوده و شانس اوردی که با الاغ کش نقلیه ات را به پارکینگ نبردند،ناصرخسرو که هاج واج مانده بود نگاهی به دوطرف راه کرد و دید اگر از دایره ای که تندیسی شبیه کره زمین دارد به سمت جلو حرکت کند،تا که به دایره ی بعدی برسد،یکطرف جاده که جای پارک نیست و طرف دیگر کلاً توقف ممنوع است،به داروغه بگفتا مگر می شود!!!!!!پس من در طول این راه کجا توقف کنم،یک سمت که جا ندارد و پرشده و سمت دیگری هم که شما نمی گذارید توقف کنم!!!!! داروغه از این سخنان خشمگین گشت و بگفت: زبان در کام گیر تا خودت و نقلیه ات را به سیاهچال ننداخنه ام،حال برو این جریمه را پرداخت کن ،ناصرخسرو نگاهی به ارقام برگه انداخت و یک سکته خفیف نامحسوس زد و با حیرت از ارقام بگفت: اگر ندهم چه می شود؟؟؟؟داروغه بخندید و بگفت: اگر ندهی ۶۰ روز دیگر دوبله از تو میستانیم. ناصر خسرو قبض را بگرفت و دوباره سوار الاغ گشت و زیر لب میگفت واعجبا واعجبا که ناگه به پیر فرزانه رسید،تا ان را دید پیاده شد و سلام داد و بگفت: ای پیر سوالاتی مرا درگیر خود کرده،پیر گفت بپرس،ناصرخسرو بگفت: در دیار شماهمه در باره ی هم و از سوابق یکدیگر گفتگو می کنند،این سبب چگونه است؟ پیر بگفتا که اینجا دیاری است که همه همدیگر را می شناسند و به نحوه ای باهم فامیل هسنتد و نتها در دوران حاظر بلکه از احوالات پدر جد یکدیگر هم با جرئیات باخبر هستند و درباره ی انها نیز گفتگو می کنند و می دانند پدر جد دوستشان در سالهای پیش مزاجش گرم بوده یا سرد، ناصرخسرو پرسید:پس چرا حرفهایشان باهم تناقض دادر و به طریقی حرف میزنند که انگار خودشان سالها پیش بوده اند و از ریز جرئیات با خبر هستند؟؟؟؟؟؟ پیر بگفتا:مگر تو نمیدانی مردم این دیار عمر دراز دارند و از گذشته و اینده بهتر از حال باخبر هستند و سریع از اتفاقات پیرامون همدیگر را باخبر همی کنند،مثلاً اگر کسی تصادف کنند و فوت کند،قبل از اینکه خانواده اش باخبر شوند،اهالی این دیار که در خارج از اینجا زندگی می کنند،در دقایق اولیه از حادثه باخبر شده و هرکدام روایات مختلفی برای چگونگی حادثه بیان می کنند در اینجا لامپ بالای سرناصر خسرو روشن شد و ایده ی سیستم مدیدرتی حرمی و ایده ی تاسیس یک خبرگزاری به ذهنش خطور کرد.باز سوالات زیادی به ذهنش امدندی و مکثی کرد و با جدیت بگفتا: ای شیخ،درخیابانی بدیدم که کنار زمینی پوشیده شده از چمن تابلویی بزدند که بروی ان بنوشته دارالشنا،انجا کجاست؟ گفت انجا محلی برای شنای جوانان است،ناصرخسرو با تعجب پرسید: انجا که ابی ندارد و ساختمانش هم نیمه کاره رها شده است، پیر بخندید و بگفت: ای جوانک خام،اینجا نمادی از شنا در دیار ماست،به طریقی که مردم ان را می بینند و به شنا ترغیب شدندی ومیروند در دریاچه ترشاب شنا کردندی،این نماد جنبه ی ایجاد شور اشتیاق دارد.ناصر خسرو باز لامپ بالای سرش روشن شد لغت ایجاد انگیزه را در دهنش اختراع کرد که ناگه در هین تفکر بدید که جوانک سیخ مویی افسار الاغ را بگرفته و دو پای جلوی خود را بلند کرده و الاغ را روی دوپای عقب خویش میراند ،ناصر بگفتا:ای شیخ این دیگر چیست؟؟؟؟؟ مگر می شود که الاغ فقط روی دوپای عقب خود حرکت همی کند؟؟؟؟؟؟؟؟؟،شیخ بگفتا:تو از اسرار این دیار اگاه نیستی، این یک حرکت اکروباتیک است که به ان گویند تکچرخ،جوانان در نقاط خاصی راغب می شوند ان را انجام دهند ناصر خسرو بگفت:این حرکت خطر ندارد؟؟؟ پیر بگفت:بله اغلب منجر به حوادثی می شود،شیخ تبسمی کرد و بگفتا: مردم این دیار حافظه بلند مدت قویی دارند و رفتار دوستانشان که در سالهای دور اتفاق افتاده را همه جا بازگو می کنند و با کم و زیاد کردن ان داستانها مصور درست می کنند ولی حافظه کوتاه مدت ضعیفی دارند،به گونه ای که هفته ی بعد این گونه حادثه ها مانند تصادفات تکچرخ، یادشان میرود و دوباره ان را تکرار می کنند.ناصر خسرو بعد عجایبی بدید که باعث شد کوله بار علمش زیاد شود و بگفت ان هارا باید در کتاب دیگری به نام عجایب بِه اردشیر مدون کند که در راه بازگشت عمرش کفاف ندادندی و بدرود حیاط کفتندی. برگرفته از خاطرات نانوشته و ناکفته ناصر خسرو در سفرش]
ارسال دیدگاه