فرزند شهید عبدالحسین برونسی؛
رمز موفقیت پدر در این بود که افکار دنیایی نداشت
سومین یادواره شهید برونسی همزمان با شب شهادت حضرت زهرا (س) در مسجد ولیعصر (عج)کارخانه قند بردسیر برگزار گردید.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا،به نقل از هزار نیوز، این یادواره به همت حلقه صالحین شهید برونسی پایگاه شهید جهاندیده برگزار شد. در این مراسم که معنویت خاصی بر آن حکمفرما بود، خاطرات سردار شهید عبدالحسین برونسی مرور گردید در ادامه خاطرات این شهید از زبان فرزندش مهدی برونسی که در این یادواره بیان کرد را می خوانید .
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, هزار نیوز,فرزند شهید برونسی گفت : شهید برونسی خیلی به لقمه حلال مقید بود تا جایی که ایشان دو بار شغلاش را عوض کرد. پدرم در پاسخ به سؤال حاج خانم که چرا شغلت را عوض کردی میگوید کار در آن لبنیاتفروشی درست نبود، زیرا صاحب آنجا آب را با شیر مخلوط میکرد و من چون باید شیر را دست مشتری میدادم، راضی نبودم و نیستم که لقمه حرام به منزل بیاورم. مادرم میگوید پس حالا میخواهی چه کار کنی؟ ایشان میگوید دنبال شغل دیگری میروم. متعاقبش در یک سبزیفروشی مشغول به کار میشود که آنجا هم یک هفته بیشتر دوام نمیآورد. مادرم باز هم به ایشان میگوید دیگر بهانهات چیست؟ پاسخ میدهد در سبزیفروشی، سبزی و گِل را با آب قاطی میکنند تا من دست مشتری بدهم، ولی بنده راضی نیستم لقمه حرام وارد زندگیام کنم و به هیچ عنوان وسیله کسب روزی حرام نمیشوم. از این پس دنبال لقمه حلال، بر سر گذر محلهمان میروم و در بنّایی عرق میریزم. همان طور که میدانید؛ بعدها با توجه به فعالیتهای سیاسی پیش از انقلاب و ارتباطی که با مقام معظم رهبری داشت به «اوستا عبدالحسین برونسی» معروف شد و در جریان دفاع مقدس، دشمن برای سر این کارگر ساده جایزه تعیین کرد.
,وی ادامه داد :شهید برونسی با ایمانی که به خدا داشت، حتی وعده شهادت خودش را هم از حضرت زهرا(س) گرفت. اینگونه که همرزمان ایشان میگویند در عملیات «بدر» برای صبحگاه سخنرانی کرد و گفت اگر در عملیات بدر شهید نشدم به مسلمانی من شک کنید. این ماجرا نشاندهنده سطح ارادت و یقین ایشان به اهل بیت(ع) است. ایشان میگوید در عملیات بدر در شرق دجله، منطقه هورالعظیم در چهارراه خندق شهید میشوم و همین اتفاق هم میافتد. همانگونه که اشاره کردم، آن امدادهای غیبی که کمک میکرد تا شهید برونسی گردان را از میدان مین رد کند به دلیل اعتقادی بود که به اهل بیت(ع) داشت. شاید ماجرای ویلای جناب سرهنگ را در کتاب خوانده باشید که ایشان سرباز گماشتهای بوده و آنجا با صحنهای نامناسب رو به رو میشود و خوشبختانه یوسفوار برمیگردد، چرا که در آن لحظه شیطان نتوانست بر شهید برونسی مسلط شود، بلکه ایشان بر شیطان مسلط شد.
,مهدی برونسی با اشاره با اینکه رمز موفقیت پدر در این بود که افکار دنیایی نداشت افزود : گذشته از اینها دغدغه بیتالمال را هم داشت. مثلاً زمانی که فرمانده تیپ بود برایش ماشین لباسشویی یا فرش میآوردند اما میگفت نمیخواهم از بیتالمال چیزی را به مال و زندگیام وارد کنم. مادرم تعریف میکند که یک بار دست ابوالفضل برادر کوچکم میشکند و پدرم سریعاً او را بغل میکند و به خیابان میرود تا تاکسی بگیرد. حاج خانم میگوید عبدالحسین! معلوم است چکار میکنی؟ اتومبیل سپاه در اختیارت است، بعد شما میخواهی تاکسی کرایه کنی؟! ایشان در پاسخ میگوید نمیتوانم از این اتومبیل برای مسائل شخصی – حتی به شکل اورژانسی – استفاده کنم. ایشان برادرم را با اتومبیل دربست به بیمارستان میبرد اما از اموال بیتالمال استفاده نمیکند. همان زمان به دلیل شجاعتها و رشادتهایش از طرف حضرت امام(ره) به مکه مشرف میشود. هنگام بازگشت از حج، پدرم یک تلویزیون رنگی با خود آورده بود. ما هم کودک بودیم و خیلی ذوق میکردیم و از ایشان میخواستیم تلویزیون را روشن کند. حاج خانم میگفت تلویزیون را روشن کن تا بچهها تماشا کنند. حاج آقا در پاسخ گفت تلویزیون را برای بچهها نیاوردهام. آوردهام تا آن را بفروشم و هزینه بیتالمال را برگردانم.
,وی افزود : لقمه های حلال تاثیر خود را روی پدرم گذاشته بود و ولایت پذیری پدرم از امام خمینی(ره) به اندازه محبت او به حضرت فاطمه زهرا(س) بود، همرزمانش برای مادرم نقل کرده اند که پدر در جبهه پس از اصابت گلوله به گلویش، با خون خود روی خاک نوشت دورود بر خمینی، جانم زهرا(س). شهید برونسی با این کار ارادت خود را به حضرت امام (ره) نشان داده است، در بیشتر عملیات ها پدرم سربند لبیک یا خمینی و یا زهرا را به همراه داشته که در عملیات بدر سربند لبیک یا خمینی به پیشانی اش بوده که پیکرش هم با همین سربند پیدا شد.
,فرزند شهید اظهار داشت : از آنجایی که در زمان تولد، خانواده شهید در شهر زندگی می کردند و شهید برونسی می خواست فرزندش در دیار خود چشم به این دنیای پر فراز و نشیب بگذارد، ماشینی را برای همسر و مادرش مهیا کرده و خود به دنبال قابله می رود.
,بعد از رسیدن به منزل خود واقع در روستای “گلبوی کدکن” و انتظار کشیدن بسیار، سرانجام قابله هم از راه رسید. اما شهید وی را همراهی نکرده بود.(بعدا متوجه می شوید که چرا شهید برونسی همراه قابله به منزل نیامد)
,بعد از دقایقی، دختری زیبا و چشم پر کن (به گفته همسر شهید) به دنیا آمد. قابله پیشنهاد داده بود که نام فرزند را “فاطمه” بگذارند که مورد تایید همسر شهید هم واقع شد.
,سپس وسایل پذیرایی آماده شد که قابله از خوردن و آشامیدن امتناع کرد و بعد از دقایقی منزل را ترک نمود.
,ساعت ها گذشت و پدر فاطمه هنوز نیامد…
,بالاخره شهید برونسی درب منزل را به صدا در آورد و وارد حیاط شد که در بدو ورود با سرزنش های مادر خانم گرامی! مواجه شد (البته حق هم داشت…). مثلا اینکه چرا قابله رو فرستادی و خودت نیومدی؟؟؟ چرا اینقدر دیر اومدی؟؟ و …
,وقتی شهید برونسی وارد اتاق شد شروع کرد به گریه کردن و نوزادش را در آغوش گرفت.به گفته همسر شهید، گریه شهید برونسی به این حالت بی سابقه بود پس دلیل شدت گریه را پرسید که جوابی نشنید.
,بعد از آرام شدن شهید، معصومه خانم جریان انتخاب اسم برای فرزندشان را برای همسرش تعریف کرد و با این جواب مواجه شد: “منم همین کارو می خواستم بکنم، نیت کرده بودم که اگه دختر باشه اسمش رو فاطمه بگذارم”.
,بعد از آن شب، شهید برونسی هر وقت فاطمه را در آغوش می گرفت شروع می کرد به گریه کردن و معصومه خانم هم هیچ وقت دلیل این گریه و بی قراری را متوجه نشد.
,فاطمه کوچولو به سن نه ماهگی رسید و بر اثر بیماری رخت از دنیا بربست و توسط پدر عزیزش غسل داده شد… و بر سنگ مزارش نوشتند: “فاطمه ناکام برونسی”
,چند سالی از فوت فاطمه گذشت و هنوز همسر شهید برونسی سر از راز بی قراری های شهید در هنگام آغوش گرفتن فاطمه در نیاورده بود تا اینکه از زبان یکی از همرزمان همسرش که برای مرخصی آمده بود شنید همسرش جریان زایمان ایشان را برای چند نفری بازگو کرده!!
,وقتی شهید برونسی برای مرخصی آمده بود به او مهلت نداد و ماجرا را برایش گفت و منتظر شنیدن پاسخ از جانب همسرش بود. و اینچنین پاسخ شنید: ” شما می دونی من از کدوم مورد حرف می زدم؟
,به اش حتی فکر نکرده بودم. گفتم: نه.
,خنده از لبش رفت. حزن و اندوه آمد توی نگاهش. آهی کشید و گفت: من از جریان دخترم فاطمه حرف می زدم.
,…
,گفت: اون روز قبل از غروب بود که من رفتم دنبال قابله، یادت که هست؟
,گفتم: آره، که ما رفتیم خونه خودمون.
,سرش را به پایین تکان داد. پی حرفش را گرفت. گفت: همونطور که داشتم می رفتم، یکی از دوست های طلبه رو دیدم. یک کار ضروری پیش اومد که لازم بود حتما من هم باشم. توکل کردم به خدا و باهاش رفتم…
,ساعت دو، دو و نیم شب یکهو یاد قابله افتادم. با خودم گفتم: ای داد بیداد! من قرار بود قابله ببرم! می دونستم که دیگه کار از کار گذشته و شما خودتون هر کار بوده کردین. زود خودم رو رسوندم خونه. وقتی مادر شما گفت قابله رو می فرستی و میری دنبال کارت؛ شستم خبردار شد که باید سری توی کار باشه، ولی به روی خودم نیاوردم.
,عبدالحسین ساکت شد. چشمهاش خیس اشک بود. آهی کشید و ادامه داد: میدونی که اون شب هیچ کس از جریان ما خبر نداشت، فقط من می دونستم باید برم دنبال قابله که نرفتم. یعنی اون شب من هیچ کی رو برای شما نفرستادم، اون خانم هر کی بود، خودش اومده بود خونه ما…”
,فکر کنم نیازی به معرفی آن زن ناشناس نباشد و همه پی به راز آن شب برده باشید…
,انتهای پیام/گ
]
ارسال دیدگاه