یک خاطره....
دوان دوان به سوی مدرسه می رفتم. با دوستم «عزیز»، یادم می آید ابر های آسمان با پاهای من رابطه مستقیم داشتند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانابه نقل از پایگاه خبری آشخانه، خاطره ای که می خوانید مربوط به فردی است که در سالهای گذشته که پیش قلعه روستا بود زندگی ودر همان روستا مشغول تحصیل بوده است. این فرد به گفته اهالی اکنون در مشهد زندگی می کند. و مدت 8 سال است که هر ساله، چند روزی مانده به عید نوروز، به تعداد تمام دانش آموزان مدرسه ای که در آن درس می خوانده است و به تعداد افراد خانواده دوستش «عزیز» برای آنها کفش تهیه و به آنها هدیه می کند.ساکنان شهر پیش قلعه تا کنون این فرد را ندیده اند وفقط شاهد نیکوکاری وی در روزهای پایانی سال هستند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پایگاه خبری آشخانه,....
,کوچه های خاکی
,خانه های کاه گلی
,رودخانه ی پر آب
,گوش هایم در کوچه باغ ها از همهمه ی پرندگان مملو بود....
,دوان دوان به سوی مدرسه می رفتم.
,با دوستم «عزیز ».
,یادم می آید ابر های آسمان با پاهای من رابطه مستقیم داشت.
,باران همیشه با پاهایم دوست بود، مثل « عزیز» که همیشه همراه من بود
,عزیز، دوست دوران کودکی من.
,این روزها خاطره های شیرین را چند می خرند؟؟
,خریدارم!!!!
,این روز ها خبری از کوچه های خاکی و گاها باران زده وگلی نیست.رودخانه کم آب شده، خانه ها کاه گل نیستند،کوچه باغی نیست که پرنده ای همهمه کند....
,یادم که می آید دلم میگیرد...
,یادم که می آید دلم میگیرد...
,یادم که می آید دلم میگیرد...
,وفقط جمله تکراری وهمیشگی «یادش بخیر» را سوار بر باد به دوردست ها میفرستم.
,روزی، دانش آموزی در همین کوچه پس کوچه های روستای پیش قلعه با دوستش عزیز در هوای باران زده وسرد و کفش های پر از گل شده اش به دبستان ابتدایی می رفت.
,او تصمیمش را گرفته بود!!
,او هرساله به تعداد تمام بچه های همان دبستان و همچنین خانواده دوستش «عزیز» هدیه ی پر خاطره ای بنام کفش میفرستد تا کسی در این دبستان با کفش های پاره و پر از گل در زیر باران راه نرود.
,,

, ,

, ,

, انتهای پیام/ش
,]
ارسال دیدگاه