گزارش خواندنی از عشق شهدای جنگ به امام حسین(ع)/
شهیدی که به عشق امام حسین (ع) بی سر شد/سر لشکر پا برهنه
شهدا با تاسی از امام حسین(ع) به جبههای جنگ رفتند الگویشان امام حسین بود و همواره راه ایشان را دنبال میکردند.[
به گزارشخبرنگار شبکه اطلاع رسانی دانا، نگاه به عاشورا نباید یک نگاه تاریخی باشد بلکه عاشورا چراغ هدایتی است که مسیر حق علیه باطل را نشان میدهد و خداوند از طریق امام حسین(ع) عزت و سربلندی را به ایران هدیه داد.
, شبکه اطلاع رسانی دانا,عاشورا به ما درس آزادگی، شهادت، ایثار و «هیهات من الذله» را آموخته است و عامل اصلی حضور جوانان در دفاع مقدس الگوپذیری از عاشورا بوده است و باید تلاش کرد تفکر عاشورایی در بسیج حفظ شود.
,خاطرات عشق شهدا به امام حسین (ع)
, خاطرات عشق شهدا به امام حسین (ع),یه دستش قطع شده بود،اما دست بردار جبهه نبود.
,بهش گفتند:با یه دست که نمیتونی بجنگی ،برو عقب.
,می گفت:مگه حضرت ابوالفضل(ع) با یه دست نجنگید؟
,مگه نفرمود:والله ان قطعتمو یمینی،انّی احامی ابدا"عن دینی
,عملیات والفجر 4 مسئول محور بود.
,حمید باکری بهش ماموریت داده بود گردان حضرت ابوالفضل(ع) رو از محاصره دشمن نجات بده.
,با عده ای از نیروهاش رفت به سمت منطقهء ماموریت.
,...لحظه های آخر که قمقمه رو آوردن نزدیک لبای خشکش گفته بود:
,مگه مولایمان امام حسین(ع) در لحظه شهادت آب آشامید که من بیاشامم.
,شهید که شد،هم تشنه لب بودهم بی دست.
,شهیدی که به عشق امام حسین (ع) بی سر شد
, شهیدی که به عشق امام حسین (ع) بی سر شد,تقریبا ۵ روز به عملیات مانده بود با وجودی که خسته بودیم از منطقه همراه احمد با ماشین شبانه حرکت کردیم از همان اول احمد داخل ماشین خوابش برد من رانندگی می کردم .
,بعداز ۳ ساعت رانندگی من هم خوابم گرفت هر کاری می کردم نمی توانستم رانندگی کنم .کم کم می خواست خواب بر من مسلط شود. هر دو چشمم بسته می شد .با بوق تریلی ها و دیگر ماشینهای سنگین از خواب می پریدم و متوجه می شدم که وسط جاده قرار دارم اما دو باره خوابم می گرفت و دو باره از صدای بوق ماشینها از خواب می پریدم .
,ناچار زدم کنار جاده و داخل ماشین پشت فرمان خوابم برد اما در این حال نیز از خواب پریدم وفرمان را محکم می گرفتم چون فکر می کردم دارم رانندگی می کنم چندین بار تکرار شد نتوانستم بخوابم ماشین را روشن کردم و به حرکت ادامه دادم .
,باید صبح زود می رسیدیم به کازرون . دلم نمی آمد که احمد را از خواب بیدار کنم خدا می داند که ماشین را آن شب تا صبح خدا آوردش به کازرون نه من و احمد رضوانی
,بچه ها می دانید از زمانی که دشمن در عملیات خیبر شیمییایی زد برای هر عملیات دیگر که می رفتیم با خودمان ماسک می بردیم. به ما می گفتند که صورتتان باید کوتا کنید بنابراین یک روز قبل از عملیات ریشمان را می تراشیدیم تا وقتی ماسک می زنیم کاملا روی صورتمان بچسبه و نگذاره که مواد شیمییایی وارد بینی ما شود .
,بچه ها می گفتند احمد بخاطر اینکه نیروهای تحت امرش صورتشان را کوتا ه کنند خودش اول صورتش را کوتاه می کرد و میگفت خدایا من در روز قیامت خجالت می کشم با محاسن کوتاه جلو امام حسین ع قرار بگیرم.
,در تاریخ ۶۳/۱۲/۲۰ عملیات (بدر) آغاز میشود و احمد با همرزمانش حماسه می آفرینند و در ۶۳/۱۲/۲۴ در حین نبرد با بعثیها بود که توسط ترکش گلوله تانک دشمن سر احمد از بدنش جداشد .احمدسرداری شد که همچون امام حسین ع به عشق امام حسین ع در راه خدا سرش را داد و سردار بی سر شد .
,عمه بیا گمشده پیدا شده
, عمه بیا گمشده پیدا شده,طلائیه بودیم . بیل مکانیکی داشت روی زمین کارمیکرد که شهید پیداشد.همراهش یه دفتر قطوراما کوچک بود،مثل دفتری که بیشتر مداحها دارند.برگهای دفترروگل گرفته بود. پاکش کردم.بازکردنش زحمت زیادی داشت .صفحه اولش روکه نگاه کردم بالاش نوشته بود:«عمه بیا گمشده پیداشده!»
,سر لشکر پا برهنه
, سر لشکر پا برهنه,ازساختمان عملیات اومدیم بیرون راننده منتظرما بوداماعباس بهش گفت:«ماپیاده میایم شما بقیه بچه هاروبرسون»دنبالش راه افتادم جلوتر که رفتیم صدای جمعیت عزادارشنیده میشدعباس گفت :«بریم طرف دسته عزادار»به خودم اومدم که دیدم عباس کنارم نیست ،پشت سرمن نشسته بودروی زمین داشت پوتین ها وجورابهاش رو درمی آورد،بند پوتین هاش روبه هم گره زدوآویزونشون کرد به گردنش .شدحرّامام حسین.رفت وسط جمعیت شروع کرد به نوحه خوندن .جمعیت هم سینه زنان راه افتادبه طرف مسجدپایگاه .تااون روزفرمانده پایگاهی رواینطور ندیده بودم عزاداری کنه.پای برهنه بین سربازان وپرسنل،بدون اینکه کسی بشناسدش.
,انتهای پیام/
]
ارسال دیدگاه