همدلی و هم زبانی جوابی به همه یاوه گویان ناجوانمرد است
رهبر معظم و حکیم فرزانه انقلاب بار دیگر با انتخاب مدبرانه شعار سال " همدلی و هم زبانی "جواب همه یاوه گویانی که ناجوانمردانه تهمت نظام استبدادی را به جمهوری اسلامی می زنند را دادند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانابه نقل از سایت زنان استان کهگیلویه و بویراحمد(ایل بانو)سید حسن فلسفی طلب؛انسانی که فقیر و بدون منصب اجتماعی است هیچگاه نخواهند توانست بزرگوار و فضیلت مند باشد" و اگر تلاش کند که بزرگوار و فضیلت مند باشد خودش را مسخره کرده است " از این گزاره به دست می آید که انسان فقیر و بیکار هیچ غایتی در زندگی ندارد و در پائین ترین مرتبه هستی قرار دارد چرا که حتی ساس در این جهان غایتی دارد مثلاً همین که صبح زود ما را از خواب بیدار می کند می تواند برای او غایتی باشد(زنون)با این وضعیت زنگ خطر فروریختن عقاید به صدا در می آید و این انسان به ورطه ناامیدی و نهلیسم پرت خواهد شد" کاد الفقر ان یکون کفرا " اما از منظر دیگر که به وضعیت چنین انسان هایی نگاه کنیم خود اشخاص را باید مسئول این وضعیتشان دانست به این دلیل که "شخص از این نظر که فقیر و بدون منصب به دنیا می آید مقصر نیست اما اگر فقیر و باطل از این دنیا برود تمام مسئولیت چنین رفتنی بر گردن خود اوست " لیس للانسان الا ما سعی ".
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, سایت زنان استان کهگیلویه و بویراحمد(ایل بانو),به تعبیر و تفسیر این زندگی بیایید همه با هم شک کنیم
غلط بوده شاید تعابیر ما نگاهی به تعبیر جلبک کنیم
پس در اینجا باید میزان مسولیتی که شخص فقیر و بدون منصب اجتماعی در این آمدن و رفتن بر عهده دارد را سنجید و تنها معیار سنجش مسولیت،این است که شرایط اجتماعی یک جامعه و انتخاب های که این گونه اشخاص انجام می دهند و میزان آزادی را در شرایط اجتماعی را بررسی کنیم.
اما شرایط اجتماعی در جامعه ما به چه شکل است؟در یک نگاه کلی می توان این شرایط را به دوشق وسیع تقیسم کرد:گروهی به واسطه اخلاقی خشک می خواهند قیدهای اجتماعی را سفت کنند و گروهی که به سبب سهل انگاری در اخلاق می خواهند پیچ های اجتماعی را شل کنند،به تحقیق در هر دوی این ها که به گونه ای طرف دعوای هم شده اند به انداز ه ای حق و باطل وجود دارد :
آنکه گوید جمله حقند،احمقی است و آنکه گوید جمله باطل،او شقی است
به طور قطع انسان فقیر که می خواهد صاحب منصب اجتماعی بشود و در عین حال بزرگوار و دارای فضیلت باشد،نمی تواند یکی از این دو شرایط اجتماع را بپذیرد به این دلیل که باید" خود واقعی اش "را سانسور کند و متأسفانه انتخاب سومی هم برایش وجود ندارد در نهایت به دلیل مساعد نبودن شرایط اجتماع برای انتخاب،از خود و جامعه بیگانه می شود یا به صورت یک آنارشیسم به نهاد ها و ارزش های اجتماع حمله می کند و مبارزه با این وضعیت جامعه را منصب خود می داند و تلاش خود برای تخریب را نیز فضیلت و بزرگواری محسوب می کند و یا به دورن خود پناه می برد و درویش مآبانه برای خود منصب و فضیلت می تراشد.
در این صورت شخص فقیر که می خواهد با داشتن منصب اجتماعی بزرگوار و فضلیت مند بشود چهار گونه انتخاب در شرایط اجتماع ما دارد یک،مانند گروهی نخست به دنبال همبستگی اجتماع و نظم انضباط در افراطی ترین حدش برود و با شور و حرارت این شعار را بدهد :
جان گرگان وسگان از هم جداست متحد جان های عشاق خداست
مانند گروه دوم علم و آزادی را شعار خود قرار دهد و تنها بااعتبار بخشیدن به فردیت شخصی موجب سقوط استقلال اجتماع بشوند،و مصداق این گفته حضرت حافظ بشوند:
نه من ز بی عملی در جهان ملولم وبس ملامت علما هم ز علم بی عمل است
یا به تعبیر مولانا :
الله الله در میا در خونِ خویش تکیه کم کن بر دَم وافسون خویش
ای که عقلت بر عطارد دَق کند عقل و عاقل را قضا احمق کند
از این دو صورت هر کدام را انتخاب کند نقض غرض کرده است(حالت بینابین نیز وجود دارد که در آن شخص خود را گم می کند و اسیر من های مختلفی می شود ).
در حالت سوم اگر شخصیت آنارشیستی پیدا کند نه تنها نقض غرض کرده است بلکه شرایط موجود را نیز وخیم تر می کند(آشوب های سال هشتادو هشت مثال خوبی است)یعنی اینکه هر دو شق جزمی گرایانه و تعقل گرایی در جامعه را با رفتار وحشیانه خود تشدید می کند اما حالت چهارم یعنی درون گر ایی مطلق( این گونه افراد در تاریخ نمونه های دارند مانند دیوجانس،بئتیوس موسسان آیین کلبی یا مانند کشیش های قرن نخست میلادی )در جامعه ما در صد انتخابش نزدیک به صفر است چرا که نه تنها تسلیم شدن در برابر سه حالت اول است بلکه خود را نیز مسخره کرده است، در آخر اشخاص فقیر در جامعه ما برای بدست آوردن منصب اجتماعی نمی توانند فضلیت و بزرگواری نیزبه دست آورند.
انتخاب یکی(منصب اجتماعی )به مثابه از دست دادن دیگری است( عکس این موضوع صادق نیست)در نتیجه این گونه انسان ها در جبر کامل بسر می برند و انتخابشان بی انتخابی است که در این صورت به شدیدترین نوع نهلیسم وازخودبیگانگی دچار می شوند که برای فرار از این بحران به سه حالت متصور برای جامعه ما پناه می برند،برای رهایی از چنین وضعیتی(اجتماع بدون فضیلت و بزرگواری)تنها راه موجود،تغییر شکل شخصیت جامعه از این سه حالت است و برای اینکه شخصیت جامعه عوض شود باید توده ی مردم سررشته خود را به دولتی دهند که فراتر از دو شق نخست(جزم اندیشی،تعقل گرایی)عمل کند نه اینکه دولت به دنبال این باشد که پیچ های یکی را شل کند و پیچ های دیگری را سفت،تا یک تعادل واهی و موقتی را به وجود آورد،دولت برای اینکه بتواند اعتدال واقعی ایجاد کند که فرد بتواند در این اعتدال بزرگوار و فضلیت مند شود فقط باید بتواند خوب باشد و یک دولت خوب دولتی است که آن قدر کوچک باشد که به توان از بالای یک تپه تمامی آن را مشاهده کرد و برای اینکه دولت بتواند کوچک شود باید عشق و اعتماد دو جانبه بین اکثریت توده و دولت به وجود آید همانند عشق و اعتمادی که در این گزار ه وجود دارد "آسمان و خورشید وستارگان عاشق هم هستند آن هم عشق دو جانبه چرا که نسبت به هم بخل ندارند(بئتیوس).
این مطلب اگر چه به یک معنا محال به نظر می رسد ولی در واقع غیرممکن نیست،برای اینکه عاشق و معتمد هم باشیم فقط باید در نهایت سادگی "خودِ واقعی "شخصیت مان را در اجتماع عرضه کنیم و خود واقعی چیز جز "سادگی "نیست و سادگی چیزی جز"عقلانیت "نیست.
ما باید بپذیریم که انسانیت عقلانیت است و عقلانیت یعنی بزرگوار و فضیلت مند بودن.رهبر معظم و حکیم فرزانه انقلاب بار دیگر با انتخاب مدبرانه شعار سال " همدلی و هم زبانی "جواب همه یاوه گویانی که ناجوانمردانه تهمت نظام استبدادی را به جمهوری اسلامی می زنند را دادند و شعار سال این موضوع را به نحو کامل اثبات می کند که نگرش جزمی در حد معتدلش برای حفظ ضروریات اجتماع شرط لازم است ولی اصل جهت کافی را ندارد و این که اصالت فردی که در بطن گروه دوم شاخصه شده است در حد افراطیش باعث زیر یوغ خارجی رفتن می شود.
صفت عقلانیت شاخصی است که شور و حررات و تعقل منطقی را توأمان دارا است .در تمام طول تاریخ و سیاست های حاکم بر بازه های مختلف زمانی،همیشه دو نگرش جزم اندیش و تعقل گرا وجود داشته است و منحصر به زمان و مکان ما نبود ه و نخواهد بود،تمدن های مختلف در ابتدای شکل گیری خودشان سخت پایبند به نظم و انضباط بودند و کم کم با گذشت زمان نرم شدند و دست آخر به انحطاط رسیدند.
عقلانیت آهنگ جدیدی است که می خواهد تعادل واقعی بین این دو را ایجاد کند و جامعه را با وضعی مناسب به سوی کمال رهنمایی کند،حال که این ندا از سوی رهبرعزیز به گوش ها رسید شایسته و سزوار است که با خلوص هم از سوی دولت و هم از سوی ملت به آن لبیک گفته شود و باید باامید منتظر آینده بود و به یاری خداوند ملت به آن چه می خواهند برسند :
تا سَقاهُم ربُّهُمْ آید خطاب تشنه باش،الله اعلم بالصواب
انتهای پیام/ ش
به تعبیر و تفسیر این زندگی بیایید همه با هم شک کنیم
غلط بوده شاید تعابیر ما نگاهی به تعبیر جلبک کنیم
پس در اینجا باید میزان مسولیتی که شخص فقیر و بدون منصب اجتماعی در این آمدن و رفتن بر عهده دارد را سنجید و تنها معیار سنجش مسولیت،این است که شرایط اجتماعی یک جامعه و انتخاب های که این گونه اشخاص انجام می دهند و میزان آزادی را در شرایط اجتماعی را بررسی کنیم.
اما شرایط اجتماعی در جامعه ما به چه شکل است؟در یک نگاه کلی می توان این شرایط را به دوشق وسیع تقیسم کرد:گروهی به واسطه اخلاقی خشک می خواهند قیدهای اجتماعی را سفت کنند و گروهی که به سبب سهل انگاری در اخلاق می خواهند پیچ های اجتماعی را شل کنند،به تحقیق در هر دوی این ها که به گونه ای طرف دعوای هم شده اند به انداز ه ای حق و باطل وجود دارد :
آنکه گوید جمله حقند،احمقی است و آنکه گوید جمله باطل،او شقی است
به طور قطع انسان فقیر که می خواهد صاحب منصب اجتماعی بشود و در عین حال بزرگوار و دارای فضیلت باشد،نمی تواند یکی از این دو شرایط اجتماع را بپذیرد به این دلیل که باید" خود واقعی اش "را سانسور کند و متأسفانه انتخاب سومی هم برایش وجود ندارد در نهایت به دلیل مساعد نبودن شرایط اجتماع برای انتخاب،از خود و جامعه بیگانه می شود یا به صورت یک آنارشیسم به نهاد ها و ارزش های اجتماع حمله می کند و مبارزه با این وضعیت جامعه را منصب خود می داند و تلاش خود برای تخریب را نیز فضیلت و بزرگواری محسوب می کند و یا به دورن خود پناه می برد و درویش مآبانه برای خود منصب و فضیلت می تراشد.
در این صورت شخص فقیر که می خواهد با داشتن منصب اجتماعی بزرگوار و فضلیت مند بشود چهار گونه انتخاب در شرایط اجتماع ما دارد یک،مانند گروهی نخست به دنبال همبستگی اجتماع و نظم انضباط در افراطی ترین حدش برود و با شور و حرارت این شعار را بدهد :
جان گرگان وسگان از هم جداست متحد جان های عشاق خداست
مانند گروه دوم علم و آزادی را شعار خود قرار دهد و تنها بااعتبار بخشیدن به فردیت شخصی موجب سقوط استقلال اجتماع بشوند،و مصداق این گفته حضرت حافظ بشوند:
نه من ز بی عملی در جهان ملولم وبس ملامت علما هم ز علم بی عمل است
یا به تعبیر مولانا :
الله الله در میا در خونِ خویش تکیه کم کن بر دَم وافسون خویش
ای که عقلت بر عطارد دَق کند عقل و عاقل را قضا احمق کند
از این دو صورت هر کدام را انتخاب کند نقض غرض کرده است(حالت بینابین نیز وجود دارد که در آن شخص خود را گم می کند و اسیر من های مختلفی می شود ).
در حالت سوم اگر شخصیت آنارشیستی پیدا کند نه تنها نقض غرض کرده است بلکه شرایط موجود را نیز وخیم تر می کند(آشوب های سال هشتادو هشت مثال خوبی است)یعنی اینکه هر دو شق جزمی گرایانه و تعقل گرایی در جامعه را با رفتار وحشیانه خود تشدید می کند اما حالت چهارم یعنی درون گر ایی مطلق( این گونه افراد در تاریخ نمونه های دارند مانند دیوجانس،بئتیوس موسسان آیین کلبی یا مانند کشیش های قرن نخست میلادی )در جامعه ما در صد انتخابش نزدیک به صفر است چرا که نه تنها تسلیم شدن در برابر سه حالت اول است بلکه خود را نیز مسخره کرده است، در آخر اشخاص فقیر در جامعه ما برای بدست آوردن منصب اجتماعی نمی توانند فضلیت و بزرگواری نیزبه دست آورند.
انتخاب یکی(منصب اجتماعی )به مثابه از دست دادن دیگری است( عکس این موضوع صادق نیست)در نتیجه این گونه انسان ها در جبر کامل بسر می برند و انتخابشان بی انتخابی است که در این صورت به شدیدترین نوع نهلیسم وازخودبیگانگی دچار می شوند که برای فرار از این بحران به سه حالت متصور برای جامعه ما پناه می برند،برای رهایی از چنین وضعیتی(اجتماع بدون فضیلت و بزرگواری)تنها راه موجود،تغییر شکل شخصیت جامعه از این سه حالت است و برای اینکه شخصیت جامعه عوض شود باید توده ی مردم سررشته خود را به دولتی دهند که فراتر از دو شق نخست(جزم اندیشی،تعقل گرایی)عمل کند نه اینکه دولت به دنبال این باشد که پیچ های یکی را شل کند و پیچ های دیگری را سفت،تا یک تعادل واهی و موقتی را به وجود آورد،دولت برای اینکه بتواند اعتدال واقعی ایجاد کند که فرد بتواند در این اعتدال بزرگوار و فضلیت مند شود فقط باید بتواند خوب باشد و یک دولت خوب دولتی است که آن قدر کوچک باشد که به توان از بالای یک تپه تمامی آن را مشاهده کرد و برای اینکه دولت بتواند کوچک شود باید عشق و اعتماد دو جانبه بین اکثریت توده و دولت به وجود آید همانند عشق و اعتمادی که در این گزار ه وجود دارد "آسمان و خورشید وستارگان عاشق هم هستند آن هم عشق دو جانبه چرا که نسبت به هم بخل ندارند(بئتیوس).
این مطلب اگر چه به یک معنا محال به نظر می رسد ولی در واقع غیرممکن نیست،برای اینکه عاشق و معتمد هم باشیم فقط باید در نهایت سادگی "خودِ واقعی "شخصیت مان را در اجتماع عرضه کنیم و خود واقعی چیز جز "سادگی "نیست و سادگی چیزی جز"عقلانیت "نیست.
ما باید بپذیریم که انسانیت عقلانیت است و عقلانیت یعنی بزرگوار و فضیلت مند بودن.رهبر معظم و حکیم فرزانه انقلاب بار دیگر با انتخاب مدبرانه شعار سال " همدلی و هم زبانی "جواب همه یاوه گویانی که ناجوانمردانه تهمت نظام استبدادی را به جمهوری اسلامی می زنند را دادند و شعار سال این موضوع را به نحو کامل اثبات می کند که نگرش جزمی در حد معتدلش برای حفظ ضروریات اجتماع شرط لازم است ولی اصل جهت کافی را ندارد و این که اصالت فردی که در بطن گروه دوم شاخصه شده است در حد افراطیش باعث زیر یوغ خارجی رفتن می شود.
صفت عقلانیت شاخصی است که شور و حررات و تعقل منطقی را توأمان دارا است .در تمام طول تاریخ و سیاست های حاکم بر بازه های مختلف زمانی،همیشه دو نگرش جزم اندیش و تعقل گرا وجود داشته است و منحصر به زمان و مکان ما نبود ه و نخواهد بود،تمدن های مختلف در ابتدای شکل گیری خودشان سخت پایبند به نظم و انضباط بودند و کم کم با گذشت زمان نرم شدند و دست آخر به انحطاط رسیدند.
عقلانیت آهنگ جدیدی است که می خواهد تعادل واقعی بین این دو را ایجاد کند و جامعه را با وضعی مناسب به سوی کمال رهنمایی کند،حال که این ندا از سوی رهبرعزیز به گوش ها رسید شایسته و سزوار است که با خلوص هم از سوی دولت و هم از سوی ملت به آن لبیک گفته شود و باید باامید منتظر آینده بود و به یاری خداوند ملت به آن چه می خواهند برسند :
تا سَقاهُم ربُّهُمْ آید خطاب تشنه باش،الله اعلم بالصواب
انتهای پیام/ ش
به تعبیر و تفسیر این زندگی بیایید همه با هم شک کنیم
غلط بوده شاید تعابیر ما نگاهی به تعبیر جلبک کنیم
پس در اینجا باید میزان مسولیتی که شخص فقیر و بدون منصب اجتماعی در این آمدن و رفتن بر عهده دارد را سنجید و تنها معیار سنجش مسولیت،این است که شرایط اجتماعی یک جامعه و انتخاب های که این گونه اشخاص انجام می دهند و میزان آزادی را در شرایط اجتماعی را بررسی کنیم.
اما شرایط اجتماعی در جامعه ما به چه شکل است؟در یک نگاه کلی می توان این شرایط را به دوشق وسیع تقیسم کرد:گروهی به واسطه اخلاقی خشک می خواهند قیدهای اجتماعی را سفت کنند و گروهی که به سبب سهل انگاری در اخلاق می خواهند پیچ های اجتماعی را شل کنند،به تحقیق در هر دوی این ها که به گونه ای طرف دعوای هم شده اند به انداز ه ای حق و باطل وجود دارد :
آنکه گوید جمله حقند،احمقی است و آنکه گوید جمله باطل،او شقی است
به طور قطع انسان فقیر که می خواهد صاحب منصب اجتماعی بشود و در عین حال بزرگوار و دارای فضیلت باشد،نمی تواند یکی از این دو شرایط اجتماع را بپذیرد به این دلیل که باید" خود واقعی اش "را سانسور کند و متأسفانه انتخاب سومی هم برایش وجود ندارد در نهایت به دلیل مساعد نبودن شرایط اجتماع برای انتخاب،از خود و جامعه بیگانه می شود یا به صورت یک آنارشیسم به نهاد ها و ارزش های اجتماع حمله می کند و مبارزه با این وضعیت جامعه را منصب خود می داند و تلاش خود برای تخریب را نیز فضیلت و بزرگواری محسوب می کند و یا به دورن خود پناه می برد و درویش مآبانه برای خود منصب و فضیلت می تراشد.
در این صورت شخص فقیر که می خواهد با داشتن منصب اجتماعی بزرگوار و فضلیت مند بشود چهار گونه انتخاب در شرایط اجتماع ما دارد یک،مانند گروهی نخست به دنبال همبستگی اجتماع و نظم انضباط در افراطی ترین حدش برود و با شور و حرارت این شعار را بدهد :
جان گرگان وسگان از هم جداست متحد جان های عشاق خداست
مانند گروه دوم علم و آزادی را شعار خود قرار دهد و تنها بااعتبار بخشیدن به فردیت شخصی موجب سقوط استقلال اجتماع بشوند،و مصداق این گفته حضرت حافظ بشوند:
نه من ز بی عملی در جهان ملولم وبس ملامت علما هم ز علم بی عمل است
یا به تعبیر مولانا :
الله الله در میا در خونِ خویش تکیه کم کن بر دَم وافسون خویش
ای که عقلت بر عطارد دَق کند عقل و عاقل را قضا احمق کند
از این دو صورت هر کدام را انتخاب کند نقض غرض کرده است(حالت بینابین نیز وجود دارد که در آن شخص خود را گم می کند و اسیر من های مختلفی می شود ).
در حالت سوم اگر شخصیت آنارشیستی پیدا کند نه تنها نقض غرض کرده است بلکه شرایط موجود را نیز وخیم تر می کند(آشوب های سال هشتادو هشت مثال خوبی است)یعنی اینکه هر دو شق جزمی گرایانه و تعقل گرایی در جامعه را با رفتار وحشیانه خود تشدید می کند اما حالت چهارم یعنی درون گر ایی مطلق( این گونه افراد در تاریخ نمونه های دارند مانند دیوجانس،بئتیوس موسسان آیین کلبی یا مانند کشیش های قرن نخست میلادی )در جامعه ما در صد انتخابش نزدیک به صفر است چرا که نه تنها تسلیم شدن در برابر سه حالت اول است بلکه خود را نیز مسخره کرده است، در آخر اشخاص فقیر در جامعه ما برای بدست آوردن منصب اجتماعی نمی توانند فضلیت و بزرگواری نیزبه دست آورند.
انتخاب یکی(منصب اجتماعی )به مثابه از دست دادن دیگری است( عکس این موضوع صادق نیست)در نتیجه این گونه انسان ها در جبر کامل بسر می برند و انتخابشان بی انتخابی است که در این صورت به شدیدترین نوع نهلیسم وازخودبیگانگی دچار می شوند که برای فرار از این بحران به سه حالت متصور برای جامعه ما پناه می برند،برای رهایی از چنین وضعیتی(اجتماع بدون فضیلت و بزرگواری)تنها راه موجود،تغییر شکل شخصیت جامعه از این سه حالت است و برای اینکه شخصیت جامعه عوض شود باید توده ی مردم سررشته خود را به دولتی دهند که فراتر از دو شق نخست(جزم اندیشی،تعقل گرایی)عمل کند نه اینکه دولت به دنبال این باشد که پیچ های یکی را شل کند و پیچ های دیگری را سفت،تا یک تعادل واهی و موقتی را به وجود آورد،دولت برای اینکه بتواند اعتدال واقعی ایجاد کند که فرد بتواند در این اعتدال بزرگوار و فضلیت مند شود فقط باید بتواند خوب باشد و یک دولت خوب دولتی است که آن قدر کوچک باشد که به توان از بالای یک تپه تمامی آن را مشاهده کرد و برای اینکه دولت بتواند کوچک شود باید عشق و اعتماد دو جانبه بین اکثریت توده و دولت به وجود آید همانند عشق و اعتمادی که در این گزار ه وجود دارد "آسمان و خورشید وستارگان عاشق هم هستند آن هم عشق دو جانبه چرا که نسبت به هم بخل ندارند(بئتیوس).
این مطلب اگر چه به یک معنا محال به نظر می رسد ولی در واقع غیرممکن نیست،برای اینکه عاشق و معتمد هم باشیم فقط باید در نهایت سادگی "خودِ واقعی "شخصیت مان را در اجتماع عرضه کنیم و خود واقعی چیز جز "سادگی "نیست و سادگی چیزی جز"عقلانیت "نیست.
ما باید بپذیریم که انسانیت عقلانیت است و عقلانیت یعنی بزرگوار و فضیلت مند بودن.رهبر معظم و حکیم فرزانه انقلاب بار دیگر با انتخاب مدبرانه شعار سال " همدلی و هم زبانی "جواب همه یاوه گویانی که ناجوانمردانه تهمت نظام استبدادی را به جمهوری اسلامی می زنند را دادند و شعار سال این موضوع را به نحو کامل اثبات می کند که نگرش جزمی در حد معتدلش برای حفظ ضروریات اجتماع شرط لازم است ولی اصل جهت کافی را ندارد و این که اصالت فردی که در بطن گروه دوم شاخصه شده است در حد افراطیش باعث زیر یوغ خارجی رفتن می شود.
صفت عقلانیت شاخصی است که شور و حررات و تعقل منطقی را توأمان دارا است .در تمام طول تاریخ و سیاست های حاکم بر بازه های مختلف زمانی،همیشه دو نگرش جزم اندیش و تعقل گرا وجود داشته است و منحصر به زمان و مکان ما نبود ه و نخواهد بود،تمدن های مختلف در ابتدای شکل گیری خودشان سخت پایبند به نظم و انضباط بودند و کم کم با گذشت زمان نرم شدند و دست آخر به انحطاط رسیدند.
عقلانیت آهنگ جدیدی است که می خواهد تعادل واقعی بین این دو را ایجاد کند و جامعه را با وضعی مناسب به سوی کمال رهنمایی کند،حال که این ندا از سوی رهبرعزیز به گوش ها رسید شایسته و سزوار است که با خلوص هم از سوی دولت و هم از سوی ملت به آن لبیک گفته شود و باید باامید منتظر آینده بود و به یاری خداوند ملت به آن چه می خواهند برسند :
تا سَقاهُم ربُّهُمْ آید خطاب تشنه باش،الله اعلم بالصواب
انتهای پیام/ ش
به تعبیر و تفسیر این زندگی بیایید همه با هم شک کنیم
غلط بوده شاید تعابیر ما نگاهی به تعبیر جلبک کنیم
پس در اینجا باید میزان مسولیتی که شخص فقیر و بدون منصب اجتماعی در این آمدن و رفتن بر عهده دارد را سنجید و تنها معیار سنجش مسولیت،این است که شرایط اجتماعی یک جامعه و انتخاب های که این گونه اشخاص انجام می دهند و میزان آزادی را در شرایط اجتماعی را بررسی کنیم.
اما شرایط اجتماعی در جامعه ما به چه شکل است؟در یک نگاه کلی می توان این شرایط را به دوشق وسیع تقیسم کرد:گروهی به واسطه اخلاقی خشک می خواهند قیدهای اجتماعی را سفت کنند و گروهی که به سبب سهل انگاری در اخلاق می خواهند پیچ های اجتماعی را شل کنند،به تحقیق در هر دوی این ها که به گونه ای طرف دعوای هم شده اند به انداز ه ای حق و باطل وجود دارد :
آنکه گوید جمله حقند،احمقی است و آنکه گوید جمله باطل،او شقی است
به طور قطع انسان فقیر که می خواهد صاحب منصب اجتماعی بشود و در عین حال بزرگوار و دارای فضیلت باشد،نمی تواند یکی از این دو شرایط اجتماع را بپذیرد به این دلیل که باید" خود واقعی اش "را سانسور کند و متأسفانه انتخاب سومی هم برایش وجود ندارد در نهایت به دلیل مساعد نبودن شرایط اجتماع برای انتخاب،از خود و جامعه بیگانه می شود یا به صورت یک آنارشیسم به نهاد ها و ارزش های اجتماع حمله می کند و مبارزه با این وضعیت جامعه را منصب خود می داند و تلاش خود برای تخریب را نیز فضیلت و بزرگواری محسوب می کند و یا به دورن خود پناه می برد و درویش مآبانه برای خود منصب و فضیلت می تراشد.
در این صورت شخص فقیر که می خواهد با داشتن منصب اجتماعی بزرگوار و فضلیت مند بشود چهار گونه انتخاب در شرایط اجتماع ما دارد یک،مانند گروهی نخست به دنبال همبستگی اجتماع و نظم انضباط در افراطی ترین حدش برود و با شور و حرارت این شعار را بدهد :
جان گرگان وسگان از هم جداست متحد جان های عشاق خداست
مانند گروه دوم علم و آزادی را شعار خود قرار دهد و تنها بااعتبار بخشیدن به فردیت شخصی موجب سقوط استقلال اجتماع بشوند،و مصداق این گفته حضرت حافظ بشوند:
نه من ز بی عملی در جهان ملولم وبس ملامت علما هم ز علم بی عمل است
یا به تعبیر مولانا :
الله الله در میا در خونِ خویش تکیه کم کن بر دَم وافسون خویش
ای که عقلت بر عطارد دَق کند عقل و عاقل را قضا احمق کند
از این دو صورت هر کدام را انتخاب کند نقض غرض کرده است(حالت بینابین نیز وجود دارد که در آن شخص خود را گم می کند و اسیر من های مختلفی می شود ).
در حالت سوم اگر شخصیت آنارشیستی پیدا کند نه تنها نقض غرض کرده است بلکه شرایط موجود را نیز وخیم تر می کند(آشوب های سال هشتادو هشت مثال خوبی است)یعنی اینکه هر دو شق جزمی گرایانه و تعقل گرایی در جامعه را با رفتار وحشیانه خود تشدید می کند اما حالت چهارم یعنی درون گر ایی مطلق( این گونه افراد در تاریخ نمونه های دارند مانند دیوجانس،بئتیوس موسسان آیین کلبی یا مانند کشیش های قرن نخست میلادی )در جامعه ما در صد انتخابش نزدیک به صفر است چرا که نه تنها تسلیم شدن در برابر سه حالت اول است بلکه خود را نیز مسخره کرده است، در آخر اشخاص فقیر در جامعه ما برای بدست آوردن منصب اجتماعی نمی توانند فضلیت و بزرگواری نیزبه دست آورند.
انتخاب یکی(منصب اجتماعی )به مثابه از دست دادن دیگری است( عکس این موضوع صادق نیست)در نتیجه این گونه انسان ها در جبر کامل بسر می برند و انتخابشان بی انتخابی است که در این صورت به شدیدترین نوع نهلیسم وازخودبیگانگی دچار می شوند که برای فرار از این بحران به سه حالت متصور برای جامعه ما پناه می برند،برای رهایی از چنین وضعیتی(اجتماع بدون فضیلت و بزرگواری)تنها راه موجود،تغییر شکل شخصیت جامعه از این سه حالت است و برای اینکه شخصیت جامعه عوض شود باید توده ی مردم سررشته خود را به دولتی دهند که فراتر از دو شق نخست(جزم اندیشی،تعقل گرایی)عمل کند نه اینکه دولت به دنبال این باشد که پیچ های یکی را شل کند و پیچ های دیگری را سفت،تا یک تعادل واهی و موقتی را به وجود آورد،دولت برای اینکه بتواند اعتدال واقعی ایجاد کند که فرد بتواند در این اعتدال بزرگوار و فضلیت مند شود فقط باید بتواند خوب باشد و یک دولت خوب دولتی است که آن قدر کوچک باشد که به توان از بالای یک تپه تمامی آن را مشاهده کرد و برای اینکه دولت بتواند کوچک شود باید عشق و اعتماد دو جانبه بین اکثریت توده و دولت به وجود آید همانند عشق و اعتمادی که در این گزار ه وجود دارد "آسمان و خورشید وستارگان عاشق هم هستند آن هم عشق دو جانبه چرا که نسبت به هم بخل ندارند(بئتیوس).
این مطلب اگر چه به یک معنا محال به نظر می رسد ولی در واقع غیرممکن نیست،برای اینکه عاشق و معتمد هم باشیم فقط باید در نهایت سادگی "خودِ واقعی "شخصیت مان را در اجتماع عرضه کنیم و خود واقعی چیز جز "سادگی "نیست و سادگی چیزی جز"عقلانیت "نیست.
ما باید بپذیریم که انسانیت عقلانیت است و عقلانیت یعنی بزرگوار و فضیلت مند بودن.رهبر معظم و حکیم فرزانه انقلاب بار دیگر با انتخاب مدبرانه شعار سال " همدلی و هم زبانی "جواب همه یاوه گویانی که ناجوانمردانه تهمت نظام استبدادی را به جمهوری اسلامی می زنند را دادند و شعار سال این موضوع را به نحو کامل اثبات می کند که نگرش جزمی در حد معتدلش برای حفظ ضروریات اجتماع شرط لازم است ولی اصل جهت کافی را ندارد و این که اصالت فردی که در بطن گروه دوم شاخصه شده است در حد افراطیش باعث زیر یوغ خارجی رفتن می شود.
صفت عقلانیت شاخصی است که شور و حررات و تعقل منطقی را توأمان دارا است .در تمام طول تاریخ و سیاست های حاکم بر بازه های مختلف زمانی،همیشه دو نگرش جزم اندیش و تعقل گرا وجود داشته است و منحصر به زمان و مکان ما نبود ه و نخواهد بود،تمدن های مختلف در ابتدای شکل گیری خودشان سخت پایبند به نظم و انضباط بودند و کم کم با گذشت زمان نرم شدند و دست آخر به انحطاط رسیدند.
عقلانیت آهنگ جدیدی است که می خواهد تعادل واقعی بین این دو را ایجاد کند و جامعه را با وضعی مناسب به سوی کمال رهنمایی کند،حال که این ندا از سوی رهبرعزیز به گوش ها رسید شایسته و سزوار است که با خلوص هم از سوی دولت و هم از سوی ملت به آن لبیک گفته شود و باید باامید منتظر آینده بود و به یاری خداوند ملت به آن چه می خواهند برسند :
تا سَقاهُم ربُّهُمْ آید خطاب تشنه باش،الله اعلم بالصواب
انتهای پیام/ ش
به تعبیر و تفسیر این زندگی بیایید همه با هم شک کنیم
غلط بوده شاید تعابیر ما نگاهی به تعبیر جلبک کنیم
پس در اینجا باید میزان مسولیتی که شخص فقیر و بدون منصب اجتماعی در این آمدن و رفتن بر عهده دارد را سنجید و تنها معیار سنجش مسولیت،این است که شرایط اجتماعی یک جامعه و انتخاب های که این گونه اشخاص انجام می دهند و میزان آزادی را در شرایط اجتماعی را بررسی کنیم.
اما شرایط اجتماعی در جامعه ما به چه شکل است؟در یک نگاه کلی می توان این شرایط را به دوشق وسیع تقیسم کرد:گروهی به واسطه اخلاقی خشک می خواهند قیدهای اجتماعی را سفت کنند و گروهی که به سبب سهل انگاری در اخلاق می خواهند پیچ های اجتماعی را شل کنند،به تحقیق در هر دوی این ها که به گونه ای طرف دعوای هم شده اند به انداز ه ای حق و باطل وجود دارد :
آنکه گوید جمله حقند،احمقی است و آنکه گوید جمله باطل،او شقی است
به طور قطع انسان فقیر که می خواهد صاحب منصب اجتماعی بشود و در عین حال بزرگوار و دارای فضیلت باشد،نمی تواند یکی از این دو شرایط اجتماع را بپذیرد به این دلیل که باید" خود واقعی اش "را سانسور کند و متأسفانه انتخاب سومی هم برایش وجود ندارد در نهایت به دلیل مساعد نبودن شرایط اجتماع برای انتخاب،از خود و جامعه بیگانه می شود یا به صورت یک آنارشیسم به نهاد ها و ارزش های اجتماع حمله می کند و مبارزه با این وضعیت جامعه را منصب خود می داند و تلاش خود برای تخریب را نیز فضیلت و بزرگواری محسوب می کند و یا به دورن خود پناه می برد و درویش مآبانه برای خود منصب و فضیلت می تراشد.
در این صورت شخص فقیر که می خواهد با داشتن منصب اجتماعی بزرگوار و فضلیت مند بشود چهار گونه انتخاب در شرایط اجتماع ما دارد یک،مانند گروهی نخست به دنبال همبستگی اجتماع و نظم انضباط در افراطی ترین حدش برود و با شور و حرارت این شعار را بدهد :
جان گرگان وسگان از هم جداست متحد جان های عشاق خداست
مانند گروه دوم علم و آزادی را شعار خود قرار دهد و تنها بااعتبار بخشیدن به فردیت شخصی موجب سقوط استقلال اجتماع بشوند،و مصداق این گفته حضرت حافظ بشوند:
نه من ز بی عملی در جهان ملولم وبس ملامت علما هم ز علم بی عمل است
یا به تعبیر مولانا :
الله الله در میا در خونِ خویش تکیه کم کن بر دَم وافسون خویش
ای که عقلت بر عطارد دَق کند عقل و عاقل را قضا احمق کند
از این دو صورت هر کدام را انتخاب کند نقض غرض کرده است(حالت بینابین نیز وجود دارد که در آن شخص خود را گم می کند و اسیر من های مختلفی می شود ).
در حالت سوم اگر شخصیت آنارشیستی پیدا کند نه تنها نقض غرض کرده است بلکه شرایط موجود را نیز وخیم تر می کند(آشوب های سال هشتادو هشت مثال خوبی است)یعنی اینکه هر دو شق جزمی گرایانه و تعقل گرایی در جامعه را با رفتار وحشیانه خود تشدید می کند اما حالت چهارم یعنی درون گر ایی مطلق( این گونه افراد در تاریخ نمونه های دارند مانند دیوجانس،بئتیوس موسسان آیین کلبی یا مانند کشیش های قرن نخست میلادی )در جامعه ما در صد انتخابش نزدیک به صفر است چرا که نه تنها تسلیم شدن در برابر سه حالت اول است بلکه خود را نیز مسخره کرده است، در آخر اشخاص فقیر در جامعه ما برای بدست آوردن منصب اجتماعی نمی توانند فضلیت و بزرگواری نیزبه دست آورند.
انتخاب یکی(منصب اجتماعی )به مثابه از دست دادن دیگری است( عکس این موضوع صادق نیست)در نتیجه این گونه انسان ها در جبر کامل بسر می برند و انتخابشان بی انتخابی است که در این صورت به شدیدترین نوع نهلیسم وازخودبیگانگی دچار می شوند که برای فرار از این بحران به سه حالت متصور برای جامعه ما پناه می برند،برای رهایی از چنین وضعیتی(اجتماع بدون فضیلت و بزرگواری)تنها راه موجود،تغییر شکل شخصیت جامعه از این سه حالت است و برای اینکه شخصیت جامعه عوض شود باید توده ی مردم سررشته خود را به دولتی دهند که فراتر از دو شق نخست(جزم اندیشی،تعقل گرایی)عمل کند نه اینکه دولت به دنبال این باشد که پیچ های یکی را شل کند و پیچ های دیگری را سفت،تا یک تعادل واهی و موقتی را به وجود آورد،دولت برای اینکه بتواند اعتدال واقعی ایجاد کند که فرد بتواند در این اعتدال بزرگوار و فضلیت مند شود فقط باید بتواند خوب باشد و یک دولت خوب دولتی است که آن قدر کوچک باشد که به توان از بالای یک تپه تمامی آن را مشاهده کرد و برای اینکه دولت بتواند کوچک شود باید عشق و اعتماد دو جانبه بین اکثریت توده و دولت به وجود آید همانند عشق و اعتمادی که در این گزار ه وجود دارد "آسمان و خورشید وستارگان عاشق هم هستند آن هم عشق دو جانبه چرا که نسبت به هم بخل ندارند(بئتیوس).
این مطلب اگر چه به یک معنا محال به نظر می رسد ولی در واقع غیرممکن نیست،برای اینکه عاشق و معتمد هم باشیم فقط باید در نهایت سادگی "خودِ واقعی "شخصیت مان را در اجتماع عرضه کنیم و خود واقعی چیز جز "سادگی "نیست و سادگی چیزی جز"عقلانیت "نیست.
ما باید بپذیریم که انسانیت عقلانیت است و عقلانیت یعنی بزرگوار و فضیلت مند بودن.رهبر معظم و حکیم فرزانه انقلاب بار دیگر با انتخاب مدبرانه شعار سال " همدلی و هم زبانی "جواب همه یاوه گویانی که ناجوانمردانه تهمت نظام استبدادی را به جمهوری اسلامی می زنند را دادند و شعار سال این موضوع را به نحو کامل اثبات می کند که نگرش جزمی در حد معتدلش برای حفظ ضروریات اجتماع شرط لازم است ولی اصل جهت کافی را ندارد و این که اصالت فردی که در بطن گروه دوم شاخصه شده است در حد افراطیش باعث زیر یوغ خارجی رفتن می شود.
صفت عقلانیت شاخصی است که شور و حررات و تعقل منطقی را توأمان دارا است .در تمام طول تاریخ و سیاست های حاکم بر بازه های مختلف زمانی،همیشه دو نگرش جزم اندیش و تعقل گرا وجود داشته است و منحصر به زمان و مکان ما نبود ه و نخواهد بود،تمدن های مختلف در ابتدای شکل گیری خودشان سخت پایبند به نظم و انضباط بودند و کم کم با گذشت زمان نرم شدند و دست آخر به انحطاط رسیدند.
عقلانیت آهنگ جدیدی است که می خواهد تعادل واقعی بین این دو را ایجاد کند و جامعه را با وضعی مناسب به سوی کمال رهنمایی کند،حال که این ندا از سوی رهبرعزیز به گوش ها رسید شایسته و سزوار است که با خلوص هم از سوی دولت و هم از سوی ملت به آن لبیک گفته شود و باید باامید منتظر آینده بود و به یاری خداوند ملت به آن چه می خواهند برسند :
تا سَقاهُم ربُّهُمْ آید خطاب تشنه باش،الله اعلم بالصواب
انتهای پیام/ ش
به تعبیر و تفسیر این زندگی بیایید همه با هم شک کنیم
غلط بوده شاید تعابیر ما نگاهی به تعبیر جلبک کنیم
پس در اینجا باید میزان مسولیتی که شخص فقیر و بدون منصب اجتماعی در این آمدن و رفتن بر عهده دارد را سنجید و تنها معیار سنجش مسولیت،این است که شرایط اجتماعی یک جامعه و انتخاب های که این گونه اشخاص انجام می دهند و میزان آزادی را در شرایط اجتماعی را بررسی کنیم.
اما شرایط اجتماعی در جامعه ما به چه شکل است؟در یک نگاه کلی می توان این شرایط را به دوشق وسیع تقیسم کرد:گروهی به واسطه اخلاقی خشک می خواهند قیدهای اجتماعی را سفت کنند و گروهی که به سبب سهل انگاری در اخلاق می خواهند پیچ های اجتماعی را شل کنند،به تحقیق در هر دوی این ها که به گونه ای طرف دعوای هم شده اند به انداز ه ای حق و باطل وجود دارد :
آنکه گوید جمله حقند،احمقی است و آنکه گوید جمله باطل،او شقی است
به طور قطع انسان فقیر که می خواهد صاحب منصب اجتماعی بشود و در عین حال بزرگوار و دارای فضیلت باشد،نمی تواند یکی از این دو شرایط اجتماع را بپذیرد به این دلیل که باید" خود واقعی اش "را سانسور کند و متأسفانه انتخاب سومی هم برایش وجود ندارد در نهایت به دلیل مساعد نبودن شرایط اجتماع برای انتخاب،از خود و جامعه بیگانه می شود یا به صورت یک آنارشیسم به نهاد ها و ارزش های اجتماع حمله می کند و مبارزه با این وضعیت جامعه را منصب خود می داند و تلاش خود برای تخریب را نیز فضیلت و بزرگواری محسوب می کند و یا به دورن خود پناه می برد و درویش مآبانه برای خود منصب و فضیلت می تراشد.
در این صورت شخص فقیر که می خواهد با داشتن منصب اجتماعی بزرگوار و فضلیت مند بشود چهار گونه انتخاب در شرایط اجتماع ما دارد یک،مانند گروهی نخست به دنبال همبستگی اجتماع و نظم انضباط در افراطی ترین حدش برود و با شور و حرارت این شعار را بدهد :
جان گرگان وسگان از هم جداست متحد جان های عشاق خداست
مانند گروه دوم علم و آزادی را شعار خود قرار دهد و تنها بااعتبار بخشیدن به فردیت شخصی موجب سقوط استقلال اجتماع بشوند،و مصداق این گفته حضرت حافظ بشوند:
نه من ز بی عملی در جهان ملولم وبس ملامت علما هم ز علم بی عمل است
یا به تعبیر مولانا :
الله الله در میا در خونِ خویش تکیه کم کن بر دَم وافسون خویش
ای که عقلت بر عطارد دَق کند عقل و عاقل را قضا احمق کند
از این دو صورت هر کدام را انتخاب کند نقض غرض کرده است(حالت بینابین نیز وجود دارد که در آن شخص خود را گم می کند و اسیر من های مختلفی می شود ).
در حالت سوم اگر شخصیت آنارشیستی پیدا کند نه تنها نقض غرض کرده است بلکه شرایط موجود را نیز وخیم تر می کند(آشوب های سال هشتادو هشت مثال خوبی است)یعنی اینکه هر دو شق جزمی گرایانه و تعقل گرایی در جامعه را با رفتار وحشیانه خود تشدید می کند اما حالت چهارم یعنی درون گر ایی مطلق( این گونه افراد در تاریخ نمونه های دارند مانند دیوجانس،بئتیوس موسسان آیین کلبی یا مانند کشیش های قرن نخست میلادی )در جامعه ما در صد انتخابش نزدیک به صفر است چرا که نه تنها تسلیم شدن در برابر سه حالت اول است بلکه خود را نیز مسخره کرده است، در آخر اشخاص فقیر در جامعه ما برای بدست آوردن منصب اجتماعی نمی توانند فضلیت و بزرگواری نیزبه دست آورند.
انتخاب یکی(منصب اجتماعی )به مثابه از دست دادن دیگری است( عکس این موضوع صادق نیست)در نتیجه این گونه انسان ها در جبر کامل بسر می برند و انتخابشان بی انتخابی است که در این صورت به شدیدترین نوع نهلیسم وازخودبیگانگی دچار می شوند که برای فرار از این بحران به سه حالت متصور برای جامعه ما پناه می برند،برای رهایی از چنین وضعیتی(اجتماع بدون فضیلت و بزرگواری)تنها راه موجود،تغییر شکل شخصیت جامعه از این سه حالت است و برای اینکه شخصیت جامعه عوض شود باید توده ی مردم سررشته خود را به دولتی دهند که فراتر از دو شق نخست(جزم اندیشی،تعقل گرایی)عمل کند نه اینکه دولت به دنبال این باشد که پیچ های یکی را شل کند و پیچ های دیگری را سفت،تا یک تعادل واهی و موقتی را به وجود آورد،دولت برای اینکه بتواند اعتدال واقعی ایجاد کند که فرد بتواند در این اعتدال بزرگوار و فضلیت مند شود فقط باید بتواند خوب باشد و یک دولت خوب دولتی است که آن قدر کوچک باشد که به توان از بالای یک تپه تمامی آن را مشاهده کرد و برای اینکه دولت بتواند کوچک شود باید عشق و اعتماد دو جانبه بین اکثریت توده و دولت به وجود آید همانند عشق و اعتمادی که در این گزار ه وجود دارد "آسمان و خورشید وستارگان عاشق هم هستند آن هم عشق دو جانبه چرا که نسبت به هم بخل ندارند(بئتیوس).
این مطلب اگر چه به یک معنا محال به نظر می رسد ولی در واقع غیرممکن نیست،برای اینکه عاشق و معتمد هم باشیم فقط باید در نهایت سادگی "خودِ واقعی "شخصیت مان را در اجتماع عرضه کنیم و خود واقعی چیز جز "سادگی "نیست و سادگی چیزی جز"عقلانیت "نیست.
ما باید بپذیریم که انسانیت عقلانیت است و عقلانیت یعنی بزرگوار و فضیلت مند بودن.رهبر معظم و حکیم فرزانه انقلاب بار دیگر با انتخاب مدبرانه شعار سال " همدلی و هم زبانی "جواب همه یاوه گویانی که ناجوانمردانه تهمت نظام استبدادی را به جمهوری اسلامی می زنند را دادند و شعار سال این موضوع را به نحو کامل اثبات می کند که نگرش جزمی در حد معتدلش برای حفظ ضروریات اجتماع شرط لازم است ولی اصل جهت کافی را ندارد و این که اصالت فردی که در بطن گروه دوم شاخصه شده است در حد افراطیش باعث زیر یوغ خارجی رفتن می شود.
صفت عقلانیت شاخصی است که شور و حررات و تعقل منطقی را توأمان دارا است .در تمام طول تاریخ و سیاست های حاکم بر بازه های مختلف زمانی،همیشه دو نگرش جزم اندیش و تعقل گرا وجود داشته است و منحصر به زمان و مکان ما نبود ه و نخواهد بود،تمدن های مختلف در ابتدای شکل گیری خودشان سخت پایبند به نظم و انضباط بودند و کم کم با گذشت زمان نرم شدند و دست آخر به انحطاط رسیدند.
عقلانیت آهنگ جدیدی است که می خواهد تعادل واقعی بین این دو را ایجاد کند و جامعه را با وضعی مناسب به سوی کمال رهنمایی کند،حال که این ندا از سوی رهبرعزیز به گوش ها رسید شایسته و سزوار است که با خلوص هم از سوی دولت و هم از سوی ملت به آن لبیک گفته شود و باید باامید منتظر آینده بود و به یاری خداوند ملت به آن چه می خواهند برسند :
تا سَقاهُم ربُّهُمْ آید خطاب تشنه باش،الله اعلم بالصواب
انتهای پیام/ ش
به تعبیر و تفسیر این زندگی بیایید همه با هم شک کنیم
,غلط بوده شاید تعابیر ما نگاهی به تعبیر جلبک کنیم
,پس در اینجا باید میزان مسولیتی که شخص فقیر و بدون منصب اجتماعی در این آمدن و رفتن بر عهده دارد را سنجید و تنها معیار سنجش مسولیت،این است که شرایط اجتماعی یک جامعه و انتخاب های که این گونه اشخاص انجام می دهند و میزان آزادی را در شرایط اجتماعی را بررسی کنیم.
, .,اما شرایط اجتماعی در جامعه ما به چه شکل است؟در یک نگاه کلی می توان این شرایط را به دوشق وسیع تقیسم کرد:گروهی به واسطه اخلاقی خشک می خواهند قیدهای اجتماعی را سفت کنند و گروهی که به سبب سهل انگاری در اخلاق می خواهند پیچ های اجتماعی را شل کنند،به تحقیق در هر دوی این ها که به گونه ای طرف دعوای هم شده اند به انداز ه ای حق و باطل وجود دارد :
,آنکه گوید جمله حقند،احمقی است و آنکه گوید جمله باطل،او شقی است
,به طور قطع انسان فقیر که می خواهد صاحب منصب اجتماعی بشود و در عین حال بزرگوار و دارای فضیلت باشد،نمی تواند یکی از این دو شرایط اجتماع را بپذیرد به این دلیل که باید" خود واقعی اش "را سانسور کند و متأسفانه انتخاب سومی هم برایش وجود ندارد در نهایت به دلیل مساعد نبودن شرایط اجتماع برای انتخاب،از خود و جامعه بیگانه می شود یا به صورت یک آنارشیسم به نهاد ها و ارزش های اجتماع حمله می کند و مبارزه با این وضعیت جامعه را منصب خود می داند و تلاش خود برای تخریب را نیز فضیلت و بزرگواری محسوب می کند و یا به دورن خود پناه می برد و درویش مآبانه برای خود منصب و فضیلت می تراشد.
, .,در این صورت شخص فقیر که می خواهد با داشتن منصب اجتماعی بزرگوار و فضلیت مند بشود چهار گونه انتخاب در شرایط اجتماع ما دارد یک،مانند گروهی نخست به دنبال همبستگی اجتماع و نظم انضباط در افراطی ترین حدش برود و با شور و حرارت این شعار را بدهد :
,جان گرگان وسگان از هم جداست متحد جان های عشاق خداست
,مانند گروه دوم علم و آزادی را شعار خود قرار دهد و تنها بااعتبار بخشیدن به فردیت شخصی موجب سقوط استقلال اجتماع بشوند،و مصداق این گفته حضرت حافظ بشوند:
,نه من ز بی عملی در جهان ملولم وبس ملامت علما هم ز علم بی عمل است
,یا به تعبیر مولانا :
,الله الله در میا در خونِ خویش تکیه کم کن بر دَم وافسون خویش
,ای که عقلت بر عطارد دَق کند عقل و عاقل را قضا احمق کند
,از این دو صورت هر کدام را انتخاب کند نقض غرض کرده است(حالت بینابین نیز وجود دارد که در آن شخص خود را گم می کند و اسیر من های مختلفی می شود ).
,در حالت سوم اگر شخصیت آنارشیستی پیدا کند نه تنها نقض غرض کرده است بلکه شرایط موجود را نیز وخیم تر می کند(آشوب های سال هشتادو هشت مثال خوبی است)یعنی اینکه هر دو شق جزمی گرایانه و تعقل گرایی در جامعه را با رفتار وحشیانه خود تشدید می کند اما حالت چهارم یعنی درون گر ایی مطلق( این گونه افراد در تاریخ نمونه های دارند مانند دیوجانس،بئتیوس موسسان آیین کلبی یا مانند کشیش های قرن نخست میلادی )در جامعه ما در صد انتخابش نزدیک به صفر است چرا که نه تنها تسلیم شدن در برابر سه حالت اول است بلکه خود را نیز مسخره کرده است، در آخر اشخاص فقیر در جامعه ما برای بدست آوردن منصب اجتماعی نمی توانند فضلیت و بزرگواری نیزبه دست آورند.
, .,انتخاب یکی(منصب اجتماعی )به مثابه از دست دادن دیگری است( عکس این موضوع صادق نیست)در نتیجه این گونه انسان ها در جبر کامل بسر می برند و انتخابشان بی انتخابی است که در این صورت به شدیدترین نوع نهلیسم وازخودبیگانگی دچار می شوند که برای فرار از این بحران به سه حالت متصور برای جامعه ما پناه می برند،برای رهایی از چنین وضعیتی(اجتماع بدون فضیلت و بزرگواری)تنها راه موجود،تغییر شکل شخصیت جامعه از این سه حالت است و برای اینکه شخصیت جامعه عوض شود باید توده ی مردم سررشته خود را به دولتی دهند که فراتر از دو شق نخست(جزم اندیشی،تعقل گرایی)عمل کند نه اینکه دولت به دنبال این باشد که پیچ های یکی را شل کند و پیچ های دیگری را سفت،تا یک تعادل واهی و موقتی را به وجود آورد،دولت برای اینکه بتواند اعتدال واقعی ایجاد کند که فرد بتواند در این اعتدال بزرگوار و فضلیت مند شود فقط باید بتواند خوب باشد و یک دولت خوب دولتی است که آن قدر کوچک باشد که به توان از بالای یک تپه تمامی آن را مشاهده کرد و برای اینکه دولت بتواند کوچک شود باید عشق و اعتماد دو جانبه بین اکثریت توده و دولت به وجود آید همانند عشق و اعتمادی که در این گزار ه وجود دارد "آسمان و خورشید وستارگان عاشق هم هستند آن هم عشق دو جانبه چرا که نسبت به هم بخل ندارند(بئتیوس).
,این مطلب اگر چه به یک معنا محال به نظر می رسد ولی در واقع غیرممکن نیست،برای اینکه عاشق و معتمد هم باشیم فقط باید در نهایت سادگی "خودِ واقعی "شخصیت مان را در اجتماع عرضه کنیم و خود واقعی چیز جز "سادگی "نیست و سادگی چیزی جز"عقلانیت "نیست.
,ما باید بپذیریم که انسانیت عقلانیت است و عقلانیت یعنی بزرگوار و فضیلت مند بودن.رهبر معظم و حکیم فرزانه انقلاب بار دیگر با انتخاب مدبرانه شعار سال " همدلی و هم زبانی "جواب همه یاوه گویانی که ناجوانمردانه تهمت نظام استبدادی را به جمهوری اسلامی می زنند را دادند و شعار سال این موضوع را به نحو کامل اثبات می کند که نگرش جزمی در حد معتدلش برای حفظ ضروریات اجتماع شرط لازم است ولی اصل جهت کافی را ندارد و این که اصالت فردی که در بطن گروه دوم شاخصه شده است در حد افراطیش باعث زیر یوغ خارجی رفتن می شود.
, .,صفت عقلانیت شاخصی است که شور و حررات و تعقل منطقی را توأمان دارا است .در تمام طول تاریخ و سیاست های حاکم بر بازه های مختلف زمانی،همیشه دو نگرش جزم اندیش و تعقل گرا وجود داشته است و منحصر به زمان و مکان ما نبود ه و نخواهد بود،تمدن های مختلف در ابتدای شکل گیری خودشان سخت پایبند به نظم و انضباط بودند و کم کم با گذشت زمان نرم شدند و دست آخر به انحطاط رسیدند.
,عقلانیت آهنگ جدیدی است که می خواهد تعادل واقعی بین این دو را ایجاد کند و جامعه را با وضعی مناسب به سوی کمال رهنمایی کند،حال که این ندا از سوی رهبرعزیز به گوش ها رسید شایسته و سزوار است که با خلوص هم از سوی دولت و هم از سوی ملت به آن لبیک گفته شود و باید باامید منتظر آینده بود و به یاری خداوند ملت به آن چه می خواهند برسند :
,تا سَقاهُم ربُّهُمْ آید خطاب تشنه باش،الله اعلم بالصواب
,انتهای پیام/ ش
,]
ارسال دیدگاه