برشی از تاریخ شفاهی اسفندیار قره باغی؛

پرمخاطب ترین اجرای هنری عمرم/به دلیل انتشار سرود" خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار" به صورت علنی تهدید شدم

پرمخاطب ترین اجرای هنری عمرم/به دلیل انتشار سرود" خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار" به صورت علنی تهدید شدم
تصورش را بکنید که در روز حمله ی دشمن به خاک وطن، هزاران نفر سرود حماسی" ای ایران " را باهم بخوانند. حقیقتا شور انگیز و نیرو بخش بود. این وضعیت، انگیزه های بسیاری را برای دفاع از کشور تقویت کرد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از آناج، گفتگوی ذیل بخشی از خاطرات استاد قره باغی، هنرمند انقلاب می باشد. این برش، مختص کتاب " متولد بهمن" بوده و به همت دفتر جبهه مطالعات انقلاب اسلامی در قالب تاریخ شفاهی انقلاب و در ویژه نامه " راه " منتشر شده است.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, گفتگوی ذیل بخشی از خاطرات استاد قره باغی، هنرمند انقلاب می باشد. این برش، مختص کتاب " متولد بهمن" بوده و به همت دفتر جبهه مطالعات انقلاب اسلامی در قالب تاریخ شفاهی انقلاب و در ویژه نامه " راه " منتشر شده است.,

 

,

حال و هوای شب 31 شهریور 59

, حال و هوای شب 31 شهریور 59, حال و هوای شب 31 شهریور 59,

 

,

"...روز 31 شهریور 1359 بود که هواپیماهای ارتش عراق، فرودگاههای کشور را بمباران کرد و برای اولین بار اخبار ساعت 2 بعد از ظهر روز 31 شهریور، خبر بمباران فرودگاه مهرآباد را مخابره کرد. دستور رسید که همه ی نیروهای کمیته را ساعت ده شب، در مسجد امام(مسجد شاه سابق) جمع کنید. من هم دو سه گروه از نیروهایم را برداشتم و با خانواده خداحافظی کرده و رفتم مسجد. تمام تهران در تاریکی و سکوت مطلق بود و هیچ اتوموبیلی اجازه ی روشن کردن چراغ را نداشت. من ماشینم را در محوطه ی رادیو در میدان ارک پارک کردم. وارد حیاط مسجد شدیم دیدم که مسجد خیلی شلوغ است. و نیروهای مختلفی دسته دسته وارد مسجد می شوند. چند هزار نفر در حیاط مسجد حضور داشتند. اکثرشان هم مسلح بودند و غالبا اسلحه ی ژ3 در دست داشتند. هر از گاهی یک نفر شعاری می داد که همه تکرار می کردند و صدا در همه جا می پیچید.

,

 

,

پرمخاطب ترین اجرای هنری عمرم/ " ای ایران " چند هزار نیرو به جبهه ها عازم کرد

, پرمخاطب ترین اجرای هنری عمرم/ " ای ایران " چند هزار نیرو به جبهه ها عازم کرد, پرمخاطب ترین اجرای هنری عمرم/ " ای ایران " چند هزار نیرو به جبهه ها عازم کرد,

 

,

یک نفر از آن جمع، گویا مطلع می شود که من هم آنجا هستم و به بقیه هم می گوید که خواننده ی سرود " ای ایران " در حیاط مسجد حضور دارد. آن زمان اسم من را بیشتر با " ای ایران " می شناختند. آمدند سراغم و خواهش کردند که " ای ایران " را برایشان بخوانم. گفتم بدون بلند گو و سیستم صوتی امکان ندارد. اصرار کردند و گفتند سکوت می کنیم تا صدا به همه جا برسد. وقتی شور و اسرارشان را دیدم قبول کردم و گفتم پس شما هم سکوت نکرده و همراهی ام کنید. از آن ها خواستم تا ترجیع بندها را هم صدا با من بخوانند و خواندند. صحنه ی عجیبی خلق شد. اغراق نیست اگر بگویم پرمخاطب ترین اجرای هنری عمرم را در آن شب و در آن مکان تجربه کردم. تصورش را بکنید که در روز حمله ی دشمن به خاک وطن، هزاران نفر سرود حماسی" ای ایران " را باهم بخوانند. حقیقتا شور انگیز و نیرو بخش بود. این وضعیت، انگیزه های بسیاری را تقویت کرد برای دفاع از کشور. شاید نصف آن نیروها در همان تاریکی شب اعزام شدند. به مناطق جنگی و به علت کمبود اتوبوس بقیه ی نیروها منتظر نوبت های بعدی اعزام ماندند.

,

 

,

بعد از انتشار سرود " خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار " از جانب ضد انقلاب، به صورت علنی تهدید شدم

, بعد از انتشار سرود " خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار " از جانب ضد انقلاب، به صورت علنی تهدید شدم, بعد از انتشار سرود " خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار " از جانب ضد انقلاب، به صورت علنی تهدید شدم,

 

,

کارهایی که هنرمندان انقلابی انجام می دادند با واکنش های تند ضد انقلاب روبرو می شد. تهدید هم که همواره برقرار بود. بسیاری از دوستان فعال در این عرصه را بارها تهدید به ترور کرده بودند. در آن دوره، برای بنده هم از این اتفاقات رخ می داد. یک بار بعد از انتشار سرود " خدایا خدایا تا انقلاب مهدی خمینی را نگه دار " از جانب ضد انقلاب، به صورت علنی تهدید شدم. این سرود را آقای احمد علی راغب بر روی شعری از استاد حمید سبزواری ساخته بود. سرود با این جملات شروع می شد: " یا رب! ای گواه خستگان، ای پشت و پناه خستگان.."

,

 

,

آخرین اخطار!

, آخرین اخطار!, آخرین اخطار!,

 

,

, , , ,

 

,

آن زمان مصادف بود با کشتارهایی که منافقین در شهرها به راه انداخته بودند. در همان ایام بود که یکبار سر کوچه ی خودمان، یقه ی من را گرفتند و به دیوار تکیه ام دادند و صراحتا تهدیدم کردند. یک ماشین پیکان هم بود که در عقبش باز بود و یک نفر هم داخلش نشسته بود. یکی از آنها آمد که با من صحبت کند. دیدم کلت 45 را به شکم من تکیه داد. نگاه کردم، دیدم ماشه اش هم عقب است. من مسلح بودم، اما دیدم تا من بخواهم دست به اسلحه ببرم، طرف به من شلیک کرده است. مردم هم در رفت و آمد بودند.، اما کسی متوجه نبود که این شخص با من چه کار دارد. فکر می کردند دو نفری داریم صحبت می کنیم. چون بین خودمان اسلحه را به شکم من تکیه داده بود. یک نگاه به طرف ماشین کردم و دیدم یکی شان هم که در عقب ماشین نشسته بود، یوزی بدست دارد. دیدم اصلا به صلاح من نیست که درگیر شوم. به من گفتند: " این آخرین اخطاری است که به تو می کنیم.." منظورشان اخطار درمورد سرودهایی بود که می خواندم. این را باشدت و جدیت گفتند و بعد هم گذاشتند و رفتند. من یک موتور 1000 داشتم که با آن می رفتم صداوسیما. آن روزها کاپشن امریکایی تنم می کردم که معمولا نظامی ها می پوشیدند.

,

 

,

مردم دیدند نه بابا من اصلا آدم ریش بلندی نیستم که مثلا شبیه پاسدارها باشم!

, مردم دیدند نه بابا من اصلا آدم ریش بلندی نیستم که مثلا شبیه پاسدارها باشم!, مردم دیدند نه بابا من اصلا آدم ریش بلندی نیستم که مثلا شبیه پاسدارها باشم!,

 

,

یک روز طبق معمول و با همان کاپشن و در حالی که کلاه کاسکت هم سرم بود سوار بر موتور به طرف سازمان حرکت کردم. همیشه گاز می دادم و با سرعت زیاد می رفتم. اما آن روز هوس کرده بودم که آرام تر بروم. حوالی " پارک وی " که رسیدم متوجه شدم که یک ماشین رنو نزدیکم شد. یعنی سرعتش را به قدری کم کرد که بتواند به من نزدیک شود. دیدم یکی از سرنشین ها شیشه ی ماشین را پایین کشید. حس بدی به من دست داد و مطمئن شدم که اینها با من کار دارند. دیدم سر یوزی به سمت من و به قصد شلیک از شیشه ی ماشین بیرون آمد. در آن لحظه نمیدانستم چه کار کنم. یعنی عملا راهی نداشتم. سریع موتور را به زمین خواباندم و خودم هم با موتور روی زمین چرخی زدم. یک رگباری زدند و بعد هم گریختند. هیچ یک از تیرها به من اصابت نکرد و فقط یک گلوله خورد به سپر عقب موتور. همه ی ماشین ها در خیابان کنار زدند. و مردم دوان دوان آمدند کنارم تا ببینند چی شده. من کلاهم را از سرم در آوردم و گفتم چیزی نشده؛ اشتباهی گرفته بودند! مردم دیدند نه بابا من اصلا آدم ریش بلندی نیستم که مثلا شبیه پاسدارها باشم.! آن زمان هرکس که ریش بلندی داشت، از نظر منافقین محکوم بود.! وقتی رسیدم سازمان متوجه شدم که بچه ها از قضیه خبردار شده اند. دوستانی که آنجا بودند و همچنین پاسدارهای سازمان، ریختند سرم و گفتند از این به بعد اجازه نمی دهیم سوار موتور شوید. همانطور هم شد. من آن موتور را فروختم. البته بعدا یک موتور دیگر از مدل جاوا خریدم. که برعکس موتور 1000 زیاد جلب توجه نمی کرد.

,

 

,

ضد انقلاب می خواست با این تهدیدها و ترورها موتور فعالیت های هنری انقلاب را از کار بیاندازد

, ضد انقلاب می خواست با این تهدیدها و ترورها موتور فعالیت های هنری انقلاب را از کار بیاندازد, ضد انقلاب می خواست با این تهدیدها و ترورها موتور فعالیت های هنری انقلاب را از کار بیاندازد,

 

,

ضد انقلاب می خواست با این تهدیدها و ترورها موتور فعالیت های هنری انقلاب را از کار بیاندازد. که البته موفق نشد. ما عضو نیروهای مسلح نبودیم. یا مثلا قاضی و صاحب منصب نبودیم. کار هنری می کردیم. اما چون آنها دست شان به خواسته هایشان نمی رسید، هر روز عصبانی تر و عنان گسیخته تر می شدند. به گونه ای که به دربان یک اداره هم که کاره ای نبود رحم نمیکردند... "

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه