گزارش آناج از سرگذشت دختران و زنان بی گناهی که طعمه بازی تلخ سرنوشت می شوند؛
هیس! دخترها فرار نمی کنند
در روزنامه و تلویزیون از دختران فراری حرف هایی شنیده و خوانده بود و همیشه می گفت اگر دختری با آبرو باشد و دنبال خوش گذرانی و دوستی با پسرها نباشد از خانه فرار نمی کند، فرار کردن از خانه کار دخترای بدی هست که به فکر آبروی پدر و مادر نیستند، هرگز فکرش را نمی کرد که خودش از خانه فرار کند و به قول خوش دختر فراری شود.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از آناج، در روزنامه و تلویزیون از دختران فراری حرف هایی شنیده و خوانده بود و همیشه می گفت اگر دختری با آبرو باشد و دنبال خوش گذرانی و دوستی با پسرها نباشد از خانه فرار نمی کند، فرار کردن از خانه کار دخترای بدی هست که به فکر آبروی پدر و مادر نیستند، هرگز فکرش را نمی کرد که خودش از خانه فرار کند و به قول خودش دختر فراری شود.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, آناج,بعد از نیم ساعت بغض ندا می شکند و هق هق کنان می گوید: چه می خواهید برایتان بگویم، شما خبرنگارید و دردتان نوشتن است، از بدبختی هایم برایتان بگویم که چه شود، هر چقدر هم بنویسید این دردها تمام نمی شود.
,روی صندلی کنار ندا می نشینم، می گویم، اصراری به گفتن جریان های زندگی ات نداریم، قصد ما آشنایی جامعه با مشکلاتی است که ممکن است خود ما هم دچارش شویم، همین..
,بعد از یک ساعتی که به همراه مدیر روابط عمومی بهزیستی استان به مرکز اورژانس اجتماعی تبریز وارد شدیم، بلاخره توانستیم با سه تن از دختران فراری که اکنون مرکز اورژانس اجتماعی تبریز مامن امنی برای آنهاست، گفتگو کنیم.
,

, نخست پای صحبت های مریم 28 ساله از شهرستان شبستر می نشینیم، با گریه و بریده بریده می گوید: من 14 ساله بودم که علیرغم میل باطنی و بر اساس اصرار خانواده با مردی ازدواج کردم که به او علاقه نداشتم. خانواده ام چنین توجیه می کردند که او تک فرزند است و بهترین زندگی و امکانات را برای تو فراهم می کند. از روزی که پا در خانه ی شوهرم گذاشتم خود و خانواده اش مرا اذیت می کردند و کتکم می زدند. وقتی فرزندم به دنیا آمد حتی اجازه ندادند که من به او شیر بدهم و 24 روز پس از تولدش او را از من جدا کردند.
,پیش قاضی رفتم؛ مشکلاتم را به او توضیح دادم و گفتم پدر شوهرم مرا به چه کارهایی وادار می کند. به قاضی گفتم هرچند شوهرم معتاد است اما بازهم او و فرزندم را می خواهم و قبولشان دارم اما نمی توانم اذیت های پدرشوهرم را تحمل کنم. قاضی حکمی برای طلاق از شوهرم صادر کرد.
,شوهرم پس از 17 روز دوباره سراغم آمد و از من خواست دوباره با او زندگی کنم و به من قول داد که خانه ی جداگانه ای برای من کرایه کند و دیگر در خانه ی پدرشوهرم زندگی نمی کنیم. او به قولش عمل کرد و برایم خانه ای اجاره کرد، شش ماه بود که به خوبی زندگی می کردیم اما بعد از شش ماه پدر شوهرم خانه ی ما را پیدا کرد و سراغمان آمد؛ شوهرم قبلا تریاک مصرف می کرد اما اینبار پدرشوهرم برایش هروئین و شیشه آورد! از او خواست که آنها را مصرف کند تا پادردش خوب شود؛ وقتی هم اعتراض کردم مرا به باد کتک گرفتند.
,شوهرم و پدرش مرا وادار به کارهای خلاف می کردند می گفتند فلان چیز را باید بدزدم و اگر قبول نمی کردم تا حد مرگ کتکم می زدند؛ لاجرم من دست به کارهای خلاف زدم.
,من قبل از ازدواج نمی دانستم شوهرم معتاد است، اما برادرم فهمیده بود و موضوع را به من اطلاع داد اما خواهرم به من گفت با حرف برادرت پشت پا به بختت نزن که او تک فرزند است و خوشبختت می کند.
,تمام عموهای شوهرم معتاد بودند و در کل یک نفر بین آنها پاک نیست.
,وقتی دیدم در منجلاب خلاف فرو خواهم رفت، خودم را به پلیس معرفی و به جرم هایی که مرتکب شده بودم اعتراف کردم، 40 روز برایم زندان بریدند و شدم یک زن باسابقه که الان هرجا سراغ کار می روم به خاطر سابقه دار بودنم ردم می کنند در حالی که من به پول نیاز دارم؛ چند ماه است که شب ها از دندان درد خواب راحت ندارم اما پولی هم ندارم که به پزشک مراجعه کنم.
,وقتی من به زندان رفتم پدرشوهرم تمام وسایل زندگی و بچه ام را جمع کرده و برده بود؛ چند تکه طلا هم داشتم که به خانمی امانت سپرده بودم اما پدر شوهرم سرش را کلاه گذاشته و طلاها را گرفته بود.
,من جا و مکانی برای ماندن نداشتم؛ به قاضی گفتم یا پناهی به من بدهید یا خودم را راحت خواهم کرد؛ آنها مرا به بهزیستی معرفی کردند؛ برگه ی معرفی به بهزیستی را به من دادند تا مستقیم آنجا بروم اما من به ارومیه رفتم. با ترفندی بچه ام را به خانه ی همسایه کشانده و آنجا با او حرف زدم اما او رفت و حضور مرا به پدر شوهرم اطلاع داد؛ آنها به خانه ی همسایه آمدند و مرا کتک زدند.
,وقتی من 14 ساله بودم مجبور به ازدواجم کردند؛ البته پدرم مخالف بود اما خواهرم به دروغ از طرف من به پدرم گفته بود اگر با ازدواجم موافقت نکند، فرار خواهم کرد! در حالی که من چنین چیزی نگفته بودم. من کم سن و سال بودم و اصلا نمی دانستم ازدواج یعنی چه؛ تصور من از ازدواج لباس تازه و گردش و خوشگذرانی بود اما بعد از ازدواج بلاهایی بر سرم آمد که تازه معنی ازدواج را فهمیدم.
,من به پول نیاز دارم و برای اینکه ماه به ماه پولی دستم را بگیرد، حاضر به انجام هر کار حلالی هستم. از طرفی من قبلا یکبار عمل کرده ام و مریض هستم. درواقع یکبار به قدری مرا اذیت کردند که وایتکس خوردم و روده ام سوراخ شد و مجبور شدم دو بار عمل کنم.
,تنها مطالبه ی من این است که به من کار بدهید، تا حقوقی داشته باشم. حاضرم یک ماه هم آزمایشی کار کنم تا اگر خطایی از من دیدند ردم کنند. اما من خطا نمی کنم اگر دو سه باری هم مرتکب جرم شدم به زور و اجبار شوهرم و خانواده اش بود. اگر من از کار خلاف خوشم می آمد هرگز خودم را به پلیس معرفی نمی کردم.
,یکی از روانشناسان مرکز اورژانس اجتماعی بعد از حرف های مریم می گوید: اگر این خانم طلاق نگیرد ما نمی توانیم او را به جایی جهت کار بفرستیم چون شوهرش می تواند هرادعایی علیه ما بکند. ما در وهله ی اول دوست نداشتیم او طلاق بگیرد برای همین با شوهرش تماس گرفتیم اما او حاضر نشد اینجا بیاید و با ما در حل این مشکل همکاری کند؛ حتی خانواده و خواهر برادر خودش نیز به او محل نگذاشتند و یکبار هم به او سر نزدند که ببینند مرده است یا زنده. وقتی از همه جا به بن بست خورد اقدام به طلاق کرد.
,حرف های مریم که تمام می شود، صورتش را که خیس اشک است با یک دستمال پاک می کند، یک دستمال هم به همکار عکاسم می دهم که مثل همیشه تحت تاثیر قرار گرفته و گریه کرده است.
,یکی از مسوولان مرکز اورژانس اجتماعی پرونده ای را از کشوی میزش در می آورد و می گوید می خواهم ماجرای زندگی یک دختر دبیرستانی را برایتان تعریف کنم که جدیدا از این مرکز مرخص شده است.
,وی ادامه می دهد: روزی پلیس یک دختر دبیرستانی را به بهزیستی معرفی کرد. او در ابتدا با ما همکاری نمی کرد و صرفا می گفت من دوست ندارم به خانه مان برگردم. همچنین می گفت دو سال است که مادرم فوت شده و پدرم در این مدت سه زن گرفته و طلاقشان داده است. پدر، خاله و مادربزرگش پیگیر موضوع بودند می خواستند او را به خانه ببرند ولی آن دختر به هیچ وجه راضی نبود بار دیگر به خانه برگردد.
,مادربزرگش گفت دامادم خیلی بداخلاق است و همین بداخلاقی هایش باعث شد دخترم مریض شود و بمیرد.
,به هرحال سودا به خانه برنگشت و در این مرکز ماند تا اینکه پس از مدتی، در بهزیستی احساس امنیت کرد و وقتی اطمینان خاطر پیدا کرد، برایمان تعریف کرد که در این مدت دوسال پدرش او را مورد آزار جنسی قرار می داد و او نمی توانست این مشکل را با کسی در میان بگذارد. می گفت یکبار این موضوع را به مادر بزرگم(مادر پدرم) گفتم اما او خطای پسرش را نپذیرفت و محل نگذاشت.
,ما در ابتدا حرف های سودا را باور نکردیم؛ پدرش را به اینجا دعوت کردیم و او در حضور ما اقرار کرد که دخترش را مورد آزار جنسی قرار داده است. البته او به دخترش تجاوز نکرده بود اما اذیت جنسی برایش ایجاد می کرد. ما برای جلوگیری از ادامه ی این مشکل حضانت سودا را از پدرش گرفته و به مادر بزرگش(مادر مامان سودا) دادیم. به تازگی مادربزرگش شیرینی ازدواج سودا را برایمان آورده بود.
,البته نام سودا را نمی توان دخترفراری گذاشت چون او از بستر نامناسب و از ناهنجاری ها فرار کرده و به اینجا آمده بود و قصدش زندگی سالم بود در حالی که می توانست مرتکب خطا شود و به راه های دیگری برود. اما خیلی از دختران فراری هستند که از خانواده شان فرار می کنند و بیرون از خانه گرفتار منجلاب می شوند.
,در کنار مریم، دختری به نام ندا نشسته است، رغبتی به گفتگو با ما ندارد، ما هم اصراری نمی کنیم که حرفی بزند نمی خواهیم ناراحتش کنیم..آخر سر ندا بعد از اینکه مریم حرف می زند، لب به سخن می گشاید و می گوید:16 سال دارم، می بینید که باردار هستم..
,چه بگویم، از کدام بدبختی هایم برایتان بگویم که باورتان شود چه بلاهایی می تواند بر سر یک دختر بیاید، تازه یاد گرفتم که یک دختر نباید به هیچ مردی اعتماد کند..
,ندا ادامه می دهد: پدرم خدابیامرز مرد خیلی خوب و مذهبی بود، تا وقتی که پدرم زنده بود، خوشبختی به زندگیم سایه افکنده بود، تا اینکه وقتی 14 ساله بودم پدرم را در یک سانحه رانندگی از دست دادیم.. یتیم شدم، البته مادر داشتم اما..
,ندا دوباره سکوت می کند..
,بعد از چند دقیقه، با بغض می گوید: از مادرم متنفرم، تنها کسی که باعث شد بعد از مرگ پدرم در به در شوم، مادرم بود، مادرم بعد یکسال از مرگ پدرم با یک مرد معتاد ازدواج کرد، بعد از آن روز همه بدبختی هایم شروع شد، ناپدری ام هر روز مرا به باد کتک می گرفت و آخر سر هم برای اینکه از دست من خلاص شود، تصمیم گرفت مرا به عقد دوست 56 ساله اش در بیاورد، تا اینکه من از خانه فرار کردم..
,چند روزی در خیابان ها و پارک ها ول می گشتم، به امید یافتن سر پناهی.. اما هیچ جا برایم امن نبود، شب ها تا صبح بی خوابی می کشیدم و مثل بید از ترس اینکه کسی در تاریکی شب مزاحمم شود، می لرزیدم..تا اینکه به طور اتفاقی با حمیده آشنا شدم، او هم مثل من از خانه فرار کرده بود، اما حمیده معتاد بود و شیشه مصرف می کرد و بعد از چند روز از آشناییمان، به من پیشنهاد مصرف شیشه را داد اما من امتناع کردم چون می دانستم که اگر معتاد شوم بدبختی هایم زیاد تر خواهد شد..
,تا اینکه به همراه حمیده به بهانه سیر شدن و نجات یافتن از گرسنگی، به پارتی شبانه ای رفتیم، البته من می دانستم رفتن به چنین پارتی هایی خطرناک است اما چندروزی بود غذایی نخورده بودم و شب را با باقی مانده غذاهایی که از سطل زباله ها پیدا می کردیم گذرانده بودم، وارد مهمانی شبانه که شدیم، همه چی خوب بود..
,در ابتدای پارتی غذاها و خوراکی هایی خوشمزه ای خوردیم اما، بعد از یک ساعت دچار سرگیجه شدم و بعد هم که از حال رفتم و وقتی چشم گشودم، خودم را در اتاقی دیدم..( ندا گریه می کند)..
,ندا اشک هایش را پاک می کند، ادامه می دهد: کنارم چند پسر جوان بود... و من در وضعیت بسیار بدی..باورم نمیشد که روزگار انقدر بی رحم باشد که کارم به جایی برسد که دچار چنین وضعیتی بشوم که چند پسر جوان رابطه نامشروع با من داشته باشند و بعد هم مبلغی را زیر بالشم بگذارند...
,زمانی را به خاطر می آورم که دختر پاکی بودم، صبح زود از خواب برای نماز صبح بیدار می شدم و به همراه پدرم نماز می خواندم...اما حالا در چنین وضعیتی هستم...دختری 16 ساله که آرزوهایش را دفن کرده است و با یک بچه ای در شکم...
,حالا شما بگویید که چه کنم، آیا دوباره می توانم به زندگی امیدوارم باشم...
,با شنیدن حرف های ندا بسیار ناراحت می شویم..
,چند دقیقه بعد نازنین دختر 18 ساله ای وارد اتاق می شود، روی صندلی می نشیند، حرفی نمی زند.. و فقط سکوت می کند..
,نیم ساعتی منتظر می شویم که نازنین هم حرفی بزند، یکی از روانشناسان مرکز می گوید: نازنین حرف نمی زند، یعنی انتظار برای اینکه نازنین حرفی بزند، بی فایده است..
,نازنین به همراه دو خواهرش چند ماهی است که در این مرکز اقامت دارند، هیچ نشان یا شناسنامه یا کارت شناسایی از نازنین و خواهرانش در دست نیست، نمی دانیم از کجا آمده اند و چند ماهی است که سکوت کرده اند و چیزی نمی گویند..
,,
به سراغ حسن برزگر، رییس مرکز اورژانس اجتماعی تبریز میرویم..
,,

, وی در خصوص اورژانس اجتماعی اظهار می کند: اورژانس اجتماعی در سال 1387 به منظور کنترل و کاهش آسیب های اجتماعی بنیان گذاری شده است. آسیب های اجتماعی که برای اورژانس اجتماعی تعریف شده است دختران فراری، زنان خیابانی، کودکان خیابانی، کودکان کار، همسر آزاری، کودک آزاری، معلول آزاری و سالمند آزاری می باشد، این سازمان نوپا برای پیشرفت و توسعه ی فعالیت های خود نیاز به اراده ی جمعی دارد. منظور از اراده ی جمعی امثال همکاری دادگستری، کلانتری ها و غیره. در این کار من با استان های دیگر نیز در ارتباط هستم و گاه پیش می آید که موردی را مثلا از شیراز تحویل می گیریم یا به مرکز شیراز تحویل می دهیم.
,بزرگترین خصوصیات اورژانس اجتماعی در دسترس بودن، به موقع بودن و تخصصی بودن آن می باشد و خدماتش نیز با سه شاخص مذکور سنجیده می شود.
,

, ,
وی ادامه می دهد: اورژانس اجتماعی در سطح شهر 27 نفر نیرو دارد که همه ی آن ها دارای تخصص و تحصیلات عالی مربوطه مثل روانشناسی هستند. ما دو دستگاه خودرو نیز داریم که طبق قولی که مدیر بهزیستی داده است در آینده ی نزدیک تعداد خودرو ها را افزایش خواهیم داد، البته اورژانس اجتماعی علاوه بر تبریز در پنج یا شش شهرستان استان نیز وجود دارد اما سطح خدمات و نوع خدمات هریک متفاوت است. مثلا ما سطح یک هستیم و خدمات تعریف شده ی خاصی داریم، خط 123 مربوط به اورژانس اجتماعی است و شهروندان می توانند با این خط تماس گرفته و مشکلات خود را به ما اطلاع دهند. البته خدماتی که می دهیم در رابطه با مواردی است که ابتدا بحث نام بردم و غیر از آن ارائه ی خدمت دیگر از عهده ما خارج است. این شماره آسان ترین شماره است و در کودک آزاری نیز حتی کودک نیز می تواند با ما تماس بگیرد.
,برزگر خاطرنشان می کند: از جمله آسیب هایی که به شدت مورد غفلت واقع شده است کودک آزاری است که اگر ما از این امر مطلع شویم، حق ورود به آن خانه را داریم، ما به دلایلی از ارائه ی آمار به شما معذوریم اما باید بگویم متاسفانه آمار همسرآزاری نیز زیاد است. البته روال عادی همسر آزاری از ناحیه ی مرد است اما مواردی نیز داریم که شوهر توسط زن مورد آزار و اذیت قرار گرفته است، متاسفانه ما از مرد سالاری خارج شدیم ولی به دموکراسی نرسیدیم و در وسط پا در هوا مانده ایم. از یک طرف مرد، سالاری خود را از دست داده است و از طرف دیگر زن مطیع شوهر نیست لذا اختلاف و کتک کاری پیش می آید و لابلای این کتک کاری ها آسیبی چون خیانت متولد می شود که بیشتر نیز از ناحیه ی زن می باشد.
,خیانت همسران در سایه رسوخ شبکه های ماهواره ای به کانون خانواده
,وی تاکید می کند: اگر امروزه در جامعه ی ما خیانت زیاد است، تاثیر شبکه های ماهواره ای است که در آن موضوعی به نام دوست اجتماعی را ترویج و القاء می کنند و در جامعه ی ما نیز یک زن یا یک مرد با دیدن آن فیلم یا آن برنامه در کنار همسرش یک دوست اجتماعی نیز برای خود انتخاب می کند؛ غافل از اینکه در همان هفته ی اول خیانت صورت می گیرد.
,رییس مرکز اورژانس اجتماعی تبریز اعلام می کند: ما برنامه های آگاه سازی را طراحی و کار خود را از مدارس آغاز کرده ایم. برگزاری کلاس های آگاه سازی و مهارت زندگی از برنامه هایی است که با همکاری مدیران مدارس انجام می دهیم. در واقع اصلی ترین راهکار همین آگاهسازی، مخصوصا در مدارس است و ما کارهای دیگری نمی توانیم انجام بدهیم. نباید غافل شویم که نقطه ی آسیب ما مدارس، بخصوص مدارس دخترانه است، بیشترین حساسیت ما روی مدارس دخترانه است و با مدارس پسرانه همکاری زیادی نداریم. دختران جامعه ما مهارت های خوبی ندارند؛ پدر و مادرهاشان نیز فاقد مهارت های لازمی هستند که به آن ها انتقال بدهند. بنابراین می طلبد که برخی سازمان ها در این زمینه با کمک خانواده ها بیایند که یکی از این سازمان ها اورژانس اجتماعی است.
,,

, ,
وی در خصوص برنامه های اورژانس اجتماعی برای سال 94 اظهار می کند: طبق دستورالعمل تعریف شده پیش می رویم و برنامه ی جدیدی نداریم. بدین معنی که اگر ما کارهای روتین خود را به نحو احسن انجام بدهیم، کمک زیادی به شهر خود کرده ایم، هرچند برخی از آسیب ها مثل همسرآزاری در شهر زیاد است اما خیلی دیگر از آسیب ها نیز وجود دارد که کمتر هستند؛ مثلا معلول آزاری و سالمندآزاری آسیبی است که آمار آن در شهر ما خیلی پایین است. کودکان خیابانی در مقایسه با مشهد، قم و شیراز و غیره در شهر ما در حد صفر هستند.
,وی در پاسخ به سوال" در رابطه با دختران فراری چه اقداماتی انجام داده اید؟" اظهار می کند:در این رابطه با رئیس دادستانی آقای خلیل اللهی جلسه ای برگزار کردیم و ایشان نامه ای به کلانتری های 22 گانه ی شهر نوشته و دستور اکید صادر کردند تا در صورت درخواست کمک از طرف اورژانس، در کمترین زمان حضور یابند.
,برزگر ادامه می دهد: دختران فراری معمولا در مبادی شهر و وردی ها و خروجی های آن و در پارک های مطرح مثل ائل گلی پیدا می شوند و ماموران کلانتری به این موارد بسیار حساس هستند. اگر به موردی مشکوک شوند از وی می پرسند و به ما اطلاع می دهند ما نیز در اولین قدم با خانواده شان ارتباط برقرار می کنیم. البته ما به همین راحتی فرد را به خانواده تحویل نمی دهیم چون برخی از خانواده ها حساس هستند و امکان دارد به وی آسیب بزنند. لذا پس از انجام برخی مددکاری ها و اقدامات لازم اگر مشکلی وجود نداشت، دختر را به خانواده اش برمی گردانیم، خانواده ها و افراد باید بدانند که مهارت قدیم آنها به درد زندگی امروزی نمی خورد و افراد باید مهارت های بروز را یاد بگیرند که اگر چنین نباشد زیر پا له می شوند زیرا وقتی جامعه ای از حالت سنتی خارج شده و به سمت جامعه ی صنعتی حرکت کند، لازم است که یک دوره بحران را رد کند؛ ما اکنون در حال عبور از کانال بحران ها، بخصوص بحران های اجتماعی هستیم که در آن عده ای زیر پا له می شوند.
,وی در خصوص عامل یا عوامل فرار دختران از خانه می گوید:بر هم خوردن طبقات اجتماعی، تنوع نیازهای قشر جوان و نوجوان و عدم برآورده شدن این نیازها از طرف خانواده ها، فاقد مهارت های زندگی بودن والدین و غیره منجر به عاصی شدن نوجوان می شود. دوران نوجوانی از نظر روانشناسی رشد، حساس ترین دوران بشر است زیرا طبق نظر روانشناسان دوران نوجوانی دوران بی هویتی است و اعتماد به نفسی در وی وجود ندارد. در این مرحله فرد از دوران کودکی خارج شده ولی به دوره بزرگسالی منتقل نشده است؛ در واقع هنوز نتوانسته جاپای خود را محکم کند. لذا در درون وی طوفان و آشوب است و به مانند موجودی روی بمب اتم رفتار می کند و تعامل با وی خیلی سخت است و حوصله، مهارت و سواد می طلبد. اگر خانواده و والدین مهارت و سواد کافی نداشته باشد او در پی کنجکاوی ها و سوالات خود به سمت همسالان و دوستان خواهد رفت که بیشترین تاثیر را در شخصیت و رفتار نوجوان دارند.
]
ارسال دیدگاه