ترور؛ ساعت قرار عاشقی یک پیشمرگ مسلمان کرد/ پیشمرگی که با چشم دِل به ملاقات خدا رفت

ترور؛ ساعت قرار عاشقی یک پیشمرگ مسلمان کرد/ پیشمرگی که با چشم دِل به ملاقات خدا رفت
شهید داریوش چاپاری مسئول عملیات سازمان پیشمرگان مسلمان کرد پس از عمری مجاهدت و تلاش خستگی ناپذیر در پاسداری از انقلاب اسلامی در بیست و ششم آذر ماه سال 1384 در محله فیض آباد شهر سننندج ناجوانمردانه توسط ایادی استکبار و ضد انقلاب ترور و به فیض عظمای شهادت نائل آمد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پیشمرگ روح الله، پیشمرگان مسلمان کرد قبل از آغاز جنگ تحمیلی عراق علیه ایران، و در زمانی که گروهکهای ضد انقلاب قصد جدایی بخشی از خاک کشور عزیزمان را داشتند، سلاح به دوش گرفتند و جانشان را در طبق اخلاص نهادند و به مقابله با مزدوران استکبار جهانی رفتند. رزمندگان سازمان پیشمرگان مسلمان کرد، چون افراد بومی منطقه بودند همیشه قبل از نیروهای سایر ارگان ها حرکت می کردند و به عنوان بلدچی و پیشمرگ راه را برای رزمندگان اسلام هموار می کردند.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا , پیشمرگ روح الله,

خانواده این عزیزان به دلیل سکونت در مناطقی که در سیطره گروهک ها بود، رنج و مشقات فراوانی را متحمل شدند. بارها خانه پیشمرگان تحت تهاجم خمپاره و نارنجک گروهک ها قرار می گرفت، ولی پیشمرگان مسلمان کرد خم به ابرو نمی آوردند و برای سربلندی ایران عزیز، همه این مشکلات را به جان می خریدند و در مقابل دشمنان انقلاب مردانه مقاومت می کردند.

,

تعداد زیادی از نیروهای سازمان پیشمرگان از چنان نیروی ایمان و رزمی برخوردار بودند که دشمن توان مقابله با این عزیزان را در میدان جنگ نداشت و به ناچار دست به ترور این عزیزان می زدند. پیشمرگ روح الله این بار پای صحبت های فرزند یکی از شهدای سازمان پیشمرگان مسلمان که شاهد لحظه شهادت پدرش بوده نشسته و گوشه ای از رشادت، دلاوری و از جان گذشتگی یکی از اعضای این سازمان را به تصویر کشیده است.

,

پیشمرگ ررح الله: آقای چاپاری لطفاً خودتان را معرفی کنید.

, پیشمرگ ررح الله: آقای چاپاری لطفاً خودتان را معرفی کنید.,

امید چاپاری هستم فرزند شهید داریوش چاپاری، متولد سال 1355 می باشم.

,

پدرم(شهید داریوش چاپاری) در روز بیست و پنجم شهریور ماه سال 1328 در محله چهار باغ سنندج به دنیا آمد و از دوران کودکی به دلیل توانایی ها و اخلاق ویژه ای که داشتند، همواره مورد توجه پدر بزرگوارشان بوده اند و این مسئاله را بارها من از پدر بزرگ، مادر بزرگ و دیگر آشنایان شنیده بودم. و همین علاقه و محبت پدر بزرگم به پدرم، باعث می شود که پدرم بعد از اتمام کلاس سوم ابتدایی با پیشنهاد پدر بزرگم به روستای «باشماق» برود و به مدت دو سال در نزد روحانی روستا، به کسب معلومات دینی بپردازد.

,

پدرم با رسیدن به سن سیزده سالگی به دلیل مشکلات و از جهتی هم به دلیل اینکه فرزند بزرگ خانه بوده اند، آستین بالا می زنند و مشغول کار بر روی ماشین می شوند و به این ترتیب وارد بازار کار می شوند. پدرم به دلیل فعالیت در مشاغلی همچون راه و جاده سازی، تجربه خوبی می اندزود و در این مسیر بدون اینکه تحصیلات فنی و تخصصی داشته باشند، مهارت و توانایی خود را به دیگران نشان می دهد. ایشان چون از سن و سال پایین با ماشین آشنا می شوند، در زمینه تعمیر قطعات ماشین هم به مهارت خاصی دست پیدا می کند.

,

پیشمرگ ررح الله: نحوه ارتباط شما با پدر چگونه بود.

, پیشمرگ ررح الله: نحوه ارتباط شما با پدر چگونه بود. ,

پدرم در سال 1351 ازدواج می کند و ما اکنون 4 برادر و 4 خواهر هستیم. و من فرزند دوم و پسر بزرگ ایشان می باشم. تمام کودکی من در جنگ سپری شد و از زمانی که پدرم را شناختم، کمتر شاهد حضور پدر در خانه بودم؛ چون پدرم همواره در عملیات بودند و کمتر می توانستند به خانه سری بزنند و به ما رسیدگی نمایند. ولی همینکه به خانه می آمد، شادی و سرور را به خانه می آورد و بعضی وقت ها که همراه دوستانش به خانه می آمد، من هم علی رغم اینکه سن و سال کمی داشتم ولی به عنوان پسر بزگ ایشان به جمع دوستان پدرم راه پیدا می کردم و ساعاتی را در کنار پدر بودم. ولی روزهایی که پدر به خانه می آمد، انگشت شمار بود و من نتوانستم دوران کودکی را با حضور پر رنگ پدرم سپری نمایم.

,

پدرم با فاصله زمانی چند روزه به خانه می آمد و گاهی هم فقط شب ها به خانه می آمد که ما خواب بودیم. ولی زمانی که ایشان مورد ترور قرار می گرفت و یا اینکه مجروح می شد، مجبور بود چند روزی را در خانه بماند و این امکان برای ما حاصل می شد که مدت زمان بیشتری را در کنار پدر باشیم.

,

پدرم به خاطر شخصیت ویژه ای که داشتند همانند ستون خانه بودند و نه فقط برای ما که خانواده اش بودیم، بلکه برای همه به عنوان الگو بودند و اطرافیان ایشان را به عنوان یک الگوی رفتاری کامل قبول داشتند.

,

پیشمرگ ررح الله: پدرتان چرا سازمان پیشمرگان را انتخاب کردند؟

, پیشمرگ ررح الله: پدرتان چرا سازمان پیشمرگان را انتخاب کردند؟,

پدرم مغازه لنت کوبی و پرس شیلنگ داشت و در واقع شغل اصلی ایشان همین بود ولی به دلیل اعتقاداتی که داشتند و برای دفاع از انقلاب اسلامی و آرمان های امام خمینی (ره) وارد سازمان پیشمرگان مسلمان کرد شده بودند و ورود ایشان به سازمان هیچ دلیل مالی نداشت. زمانی که پدرم وارد سازمان شد، به دلیل مشغله زیادی که در سازمان داشت مغازه را به عموهایم سپرد و عموهایم تحت مدیریت پدرم مغازه را می چرخاندند و گاهی هم پدرم به مغازه سرکشی می کرد و احیاناً اگر مشکلی وجود داشت برطرف می کرد.

,

پدرم زمانی که انقلاب به پیروزی رسید یک دستگاه ماشین 5 تن و یک دستگاه هم پیکان جوانان داشته اند که با همین ماشین سنگین درب ساواک را می شکنند و وارد ساواک می شوند و بعدها زمانیکه مجبور به مهاجرت به کرمانشاه شدند، با سواری پیکان خودشان به کرمانشاه رفتند. قصد من از گفتن این حرف ها ثابت کردن عدم انگیزه مالی پدرم از ورود به سازمان بود؛ نه تنها پدرم بلکه خیلی از نیروهای سازمان پیشمرگان به همین شکل بودند که کسب و کار خود را رها کردند و وارد سازمان شدند.

,

, , ,

از سمت راست شهید داریوش چاپاری، صدیق محمدی، عبدالله جعفری، و خلیل رضایی

, از سمت راست شهید داریوش چاپاری، صدیق محمدی، عبدالله جعفری، و خلیل رضایی,

پیشمرگ ررح الله: شما گفتید زمانی که پدر ترور می شد، مدت زمان بیشتری در خانه می ماند، مگر شهید چاپاری چند بار مورد سوءقصد قرار گرفتند؟ 

, پیشمرگ ررح الله: شما گفتید زمانی که پدر ترور می شد، مدت زمان بیشتری در خانه می ماند، مگر شهید چاپاری چند بار مورد سوءقصد قرار گرفتند؟  ,

پدرم گه گاهی در مغازه حاضر می شد و این حضور در مغازه، موقعیت مناسبی را برای ترور ایشان بوجود می آورد. در آخرین روزهای سال 60، که پدرم در مغازه حضور داشته اند، یک دستگاه ماشین جیپ به مقابل مغازه می آید و دو مرد با لباس مبدل نظامی از ماشین پیاده می شوند و می گویند: این ماشین باید به مأموریت برود و احتیاج است که چرخ های آن بررسی شود. پدرم که می بیند این ها عجله دارند، خودش دست به کار می شود و به سراغ ماشین می رود. آن شخص هم به پدرم می گوید: چرخ جلو صدا می دهد و همین که پدرم خم می شود نگاهی به چرخ ماشین بیندازد، ناگهان آن شخص اسلحه اش را پشت سر پدرم می گذارد و پدرم به خیال اینکه از گل گیر ماشین یک تکه گل به پشت سرش افتاده(این اتفاق برای من هم افتاده است،وقتی خم می شوم که چرخ ماشین را نگاه کنم، یک تکه گل و یا هر چیز دیگری که به گل گیر چسبیده باشد به پشت سرم می افتد)، به همین خاطر کمی سرش را تکان می دهد که آن گل بیفتد، در همین حین اسلحه از پشت سر ایشان جابجا و به پشت گوشش منتقل می شود و آن مرد فوراً شلیک می کند، ولی چون خواست خدا این بوده که پدرم زنده بماند تیر از لاله گوش پدرم رد و از فک ایشان خارج می شود. پدرم بعد از این ترور همیشه صمعک استفاده می کرد و یک پلاتین هم در فکش کار گذاشته بودند. جای تیری هم که از فکشان خارج شده بود، تا آخر عمرشان روی صورتشان مشخص بود.

,

ضارب به خیال اینکه کار را تمام کرده است، فوراً فرار می کند و نفر دومی هم مقابل درب بوده، یک رگبار به داخل مغازه می گیرد و از قضا یک شخصی هم که برای تعمیر ماشینش به مغازه آمده بوده، هدف گلوله قرار می گیرد و از ناحیه پا مجروح می شود و به درجه جانبازی نائل می آید.

,

پدرم بعدها تعریف می کرد: «وقتی صدا شلیک گلوله آمد، آن دو نفر را دیدم که فرار می کنند، به خیال خودم آن ها دنبال جان پناه می گردند، که یک آن متوجه شدم از گوش و صورتم خون می آید و خودم توسط این دو نفر مورد اصابت گلوله قرار گرفته ام».

,

زمانی که پدرم مورد اصابت گلوله قرار گرفت، ما در شهرستان قروه زندگی می کردیم؛ به دلیل ناامن بودن منطقه، پدرم مجبور شده بود، من، دو خواهرم و مادر و مادر بزرگم را به شهرستان قروه منتقل نماید تا گروهک ها مزاحم ما نشوند؛ چون گروهک ها زمانی که دستشان به خود نیروهای سازمان نمی رسید، برای خانواده اشان ایجاد مزاحمت می کردند و این عاملی بود که ما خانه و کاشانه خو رها کنیم و به قروه نقل مکان کنیم.

,

به خانه ما تلفن کردند و به مادربزرگم گفتند: پسرت با ماشین خودش تصادف کرده است و پایش جراحت برداشته است. همانجا مادربزرگم گفت: داریوش من تیر خورده است و این ها به خاطر اینکه من نترسم راستش را به من نمی گویند.

,

به طرف سنندج به راه افتادیم، درست به یاد دارم در میدان نبوت، یکی از نیروهای سازمان پیشمرگان که روی تاکسی کار می کرد به نام مامو ناصر (شهید ناصر احمدی) به استقبالمان آمد و ما را سوار ماشین کرد. مامو ناصر برای اینکه فضا را عوض و کند با مادر بزرگم دلداری بدهد به شوخی گفت: ما هر چه می خواهیم داریوش دست از سر ما بردارد، ولی خدا هم این بنده اش را نمی خواهد و دوباره ایشان را به این دنیا باز می گرداند. و بعد هم قضیه را برای ما تعریف کرد و ما را به بیمارستان رساند.

,

دو روزی پدرم در بیمارستان بود و بلافاصله به درخواست خودشان ترخیص شدند و به خانه آمدند. ایشان باید چند روزی در خانه می ماند و استراحت می کرد، ولی ایشان خیلی زود شال و کلاه کردند و با صورت بانداژ شده جلو مغازه حاضر شدند. پدرم دلیل این کارش را این گونه بیان می کرد: این ها در همین شهر مخفی شده اند و من باید به عنوان طعمه هم که شده، به مغازه بروم تا این تروریست ها با دیدن من، از مخفی گاه خود بیرون بیایند تا ما بتوانیم آن ها را شناسایی و دستگیر کنیم. ولی آن تروریست ها دیگر به دور و بر مغازه نیامدند.

,

من در این مدت زمانیکه پدرم در خانه بودند، بیشتر از پیش به ایشان نزدیک شده بودم و زمانی که پدرم پانسمان زخمش را عوض می کرد، با دقت به زخمش نگاه می کردم که ببینم پدرم چگونه تیر خورده است و در ذهن کودکانه خودم مدام کنجکاوی می کردم تا بیشتر در مورد تیر خوردن پدر و اینکه چطور تیر از زیر گوش پدر رفته و از فکش بیرون زده است چیزی بفهمم. بارها در ذهن خودم واقعه تیر خوردن پدر را بازسازی می کردم.

,

, , ,

از سمت راست، پیشمرگان خلیل رضایی، عبدالله جعفری، شهید داریوش چاپاری، علی کسایی و ناصر احمدی

, از سمت راست، پیشمرگان خلیل رضایی، عبدالله جعفری، شهید داریوش چاپاری، علی کسایی و ناصر احمدی,

*** سال 61 بود که پدرم برای مرتبه دوم ترور شدند؛ صبح زود که پدرم از خانه بیرون می آید، همین که درب را باز می کند متوجه می شود که مقابل درب منزل یکی از همسایه ها مقداری الوار و بشکه گذاشته اند و می خواهند خانه را دستکاری بکنند. پدرم هم از خانه خارج می شود و به طرف خیابان حرکت می کند.

, *** ,

ما در خانه نشسته بودیم که یک آن صدای شلیک گلوله اهل خانه را شکه کرد.

,

پدرم تعریف می کرد: «همین که چند قدمی از درب خانه فاصله گرفتم متوجه صدای شلیک گلوله شدم، به عقب که برگشتم دیدم یک شخص در فاطله چند متری من به حالت کاماندویی روی زمین زانو زده است و مرا هدف قرار داده است، فوراً با پا به زیر دست آن مرد زدم، همین که اسلحه کلاش نیکف از دستش افتاد پا به فرار گذاشت و من هم تعقیبش کردم، ولی چون داخل کوچه شلوغ بود و بچه هایی که می خواستند به مدرسه بروند در تردد بودند نتوانستم از کلت کمری خود که به همراه داشتم استفاده کنم و آن مرد موفق شد از مهلکه بگریزد».

,

من از کودکی عادت داشتم صبح زود از خواب بیدار شوم، متوجه شلیک گلوله شدم ولی نمی دانستم که ممکن است پدرم مورد هدف قرار گرفته باشد. فوراً همراه پدر بزرگ، مادر بزرگ و مادرم به داخل کوچه رفتیم. یک اسلحه روی زمین افتاده بود. بعد پدرم اسلحه مرد ضارب را برداشت و بررسی کرد و متوجه شد که اسلحه بعد از شلیک اولین گلوله قفل کرده است و ضارب هرچه سعی کرده، نتوانسته گلوله بیشتری شلیک کند و به همین خاطر اسلحه را رها و پا به فرار گذاشته است.

,

ضارب پشت الوارها مخفی شده بوده و به محض اینکه پدرم از خانه بیرون می آید، به سمت پدرم شلیک می کند ولی خواست خدا این بود که پدرم بازهم از این ترور ناجوانمردانه نجات پیدا کند. بعد از این کش و قوس، همه همسایه ها بیرون ریخته بودند و خوب به یاد دارم که یکی از همسایه ها داخل یک کاسه مقداری آب برای پدرم آورد که پدرم آب را بخورد تا کمی حالش بهتر شود. بعد هم بچه های سپاه به محله ما آمدند و صحنه را بررسی کردند و اسلحه را هم با خود بردند.

,

پیشمرگ ررح الله: آیا شهید چاپاری در مناطق عملیاتی هم مورد اصابت گلوله قرار گرفته اند؟

, پیشمرگ ررح الله: آیا شهید چاپاری در مناطق عملیاتی هم مورد اصابت گلوله قرار گرفته اند؟,

پدرم در درگیری چشمیدر در سال 1361، از ناحیه چشم مجروح شدند. گروهکهای ضد انقلاب بر روی کوه در کمین بچه های سپاه نشسته بوده اند. همین که نیروهای سپاه اسلام به محل مورد نظر ضد انقلاب می رسند باران گلوله بر سر و رویشان می بارد و پدرم همینکه سرش را بالا می گیرد که ببیند چه خبر است، یک گلوله به بالای ابروی راستش می خورد و از زیر گونه اش خارج می شود.

,

آقای محمدامین عباسی همرزم پدرم بعدها تعریف می کرد: «گلوله بعد از اصابت به ابروی شهید چاپاری و خارج شدن از زیر گونه، در یقه اورکتش گیر کرده بود. بعد از اینکه اوضاع کمی آرام شد و ما توانستیم جان پناهی برای خود پیدا کنیم، با باند روی چشم شهید چاپاری را بستیم و چون معلوم نبود که ما کی بتوانیم از آن جا خارج شویم و ایشان را به درمانگاه منتقل نماییم و هر آن ممکن بود شهید چاپاری به دلیل خون ریزی شدیدی که داشت، تشنه شود و از ما آب بخواهد و یا اینکه زخم صورت و چشمش را دست کاری کند، مجبور شدیم دستش را ببندیم که کاری انجام ندهد. همه دوستان از انجام این کار ترس داشتند، ولی من چون می دانستم کارم درست است، این کار را انجام دادم و ترسی که بر اثر فریادهای شهید چاپاری در من به وجود آمده بود، نتوانست بر من چیره شود و دستش را باز نکردم و بعد از اینکه اوضاع کمی آرام شد شهید چاپاری را به درمانگاه منتقل نمودیم».

,

بعد از اینکه پدرم را به بیمارستان شهرستان مریوان منتقل می کنند، آقای عباسی باز هم کنار تخت پدرم می نشیند و از ترس اینکه مبادا ضدانقلاب در لباس مبدل پرستاری به پدر نزدیک شود و قصد انجام کاری را داشته باشد؛ پدر را تنها نمی گذارد.

,

پدرم آن شب را در بیمارستان مریوان سپری می کند و صبح روز بعد با بالگرد به بیمارستان کرمانشاه منتقل می شود و تحت درمان قرار می گیرند و چون امکانات بیمارستان کرمانشاه هم جهت درمان پدر ناچیز بوده، ایشان را به تهران منتقل می نمایند. سردار صدری فرمانده لشکر 28، که ارادت خاصی نسبت به نیروهای سازمان پیشمرگان مسلمان کرد داشت، من، مادر، مادر بزرگ و یکی از خواهرانم را با هلی کوپتری را که عازم کرمانشاه بود، برای ملاقات پدر فرستاد.

,

علاوه بر ما چند نفری هم که لباس سفید به تن داشتند و روی چشمشان را بسته بودند، سوار هلی کوپتر شدند. این چند نفر از نیروهای ضد انقلاب بودند که دستگیر و به کرمانشاه منتقل می شدند. زمانی که ما به کرمانشاه رسیدیم، پدرم را برای ادامه درمان به تهران منتقل کرده بودند و ما ناچار شدیم به سنندج برگردیم.

,

بعد از چند روز من همراه عموی کوچکم که کارمند نیروی هوایی بود، برای ملاقات پدر به تهران رفتیم. شبی که با عمو بهرام به تهران رسیدیم، بیمارستان به شدت حفاظت می شد و هرچه عمو کارت شناسایی نشان داد و گفت: برادرم در این بیمارستان بستری است و این هم بچه برادرم است، به دلیل اهمیت جان مجروحین، اجازه ورود به بیمارستان به ما ندادند. حتی برگه ای را که از سنندج برای صدور اجازه ملاقات پدرم به عمو بهرام داده بودند را قبول نکردند. ولی در نهایت با اصرار زیاد ناچار شدند من را که بچه بودم، نزد پدر ببرند تا اگر پدر مرا شناسایی کرد، آن وقت عمو بهرام هم به بالین پدر بیاید.

,

من وارد بیمارستان شدم، در تمام زندگی ام تا آن روز چنین حسی نسبت به پدر در من بوجود نیامده بود. داخل سالن که به طرف اتاق پدر حرکت می کردم، کنجکاو بودم که ببینم پدر از چه ناحیه ای مورد اصابت قرار گرفته است؟ وارد اتاق که شدم دیدم پدر روی تخت دراز کشیده اند و روی صورتش را باند بسته اند. قبلاً به پدر خبر داده بودند که برای ملاقات شما می آیند و به همین خاطر پدر منتظر بود. همین که به کنار تخت رسیدم خودم را به آغوش پدر انداختم. تمام ذوق و شوقم به وصال تبدیل شده بود و از اینکه در آغوش پدر نشسته بودم، احساس امنیت می کردم. ـ زمانی که یک بچه در آغوش پدرش است، تمام دنیا مال اوست ـ. بعد از اینکه پدر تأیید کرد که من فرزندش هستم، عمو بهرام هم اجازه پیدا کرد که وارد بیمارستان شود. بعد از اینکه عمو بهرام نزد پدر آمد با پدرم رو بوسی کرد و کمی درباره اوضاع سنندج با هم صحبت کردند.

,

یک هفته ای من در تهران نزد پدر ماندم. در طول این مدت گاهی دست پدر را می گرفتم و با هم در سالن قدم می زدیم و گاهی هم من به بازی کودکانه خود داخل بیمارستان مشغول بودم.

,

چشم سمت راست پدر، به طور کامل دیدش را از دست داده بود ولی کادر درمانی به دلایل پزشکی اجازه ندادند که همان موقع چشم تخلیه شود و بعدها پدر اقدام به تخلیه چشمش نمود و از چشم مصنوعی استفاده کرد.

,

پدر از بیمارستان ترخیص شد و به طرف خانه حرکت کردیم. به نزدیکی شهرستان قروه رسیده بودیم که متوجه شدیم تعداد زیادی از دوستان پدر که ماشین سنگین داشتند و یا همرزمانشان برای استقبال به قروه آمده اند. بعد از اینکه دوستان پدر، گردا گرد پدر را گرفتند و جویای حالش شدند سوار ماشین شدیم و به سنندج آمدیم.

,

پدر اواخر سال 61 برای تخلیه چشم راستش به بیمارستان مراجعه کرد و از آن تاریخ به بعد از چشم مصنوعی استفاده می کرد.

,

پدر در ترور اول از ناحیه گوش به شدت آسیب دیده بود و از صمعک استفاده می کرد، هم چنین به دلیل تخلیه چشم راستش و آسیب هایی به سیستم عصبی ایشان رسیده بود، و از سوی دیگر به دلیل بازگشت امنیت به منطقه، حضور خود را در سازمان ضروری نمی دیدند. چون ایشان پست دشوار مسئولیت عملیات سازمان پیشمرگان مسلمان کرد را عهده دار بودند دیگر احساس کردند با توجه به حضور نیروهای جوان در سازمان، دیگری ضرورتی برای حضور ایشان در سازمان نیست و به همین خاطر از سازمان بیرون آمدند.

,

پدر از زمانی که از سازمان بیرون آمدند، تمام وقت خود را در مغازه سپری می کردند. نوار کاست های حاج صادق آهنگران را گوش می کردند و اشک می ریختند و هر وقت هم خبر شهادت یکی از همرزمانشان را می شنیدند، ناراحت می شدند که چرا من شهید نشده ام؟ چرا من این قدر بی توفیقم که شهید نشدم؟ یادآوری موقعیت هایی که پدر از فاصله چند سانتیمتری مورد اصابت گلوله قرار گرفته اند ولی شهید نشده اند، همیشه ایشان را آزار می داد. پدرم گاهی می گفت: شاید خدا می خواهد من در موقعیت بهتری به شهادت برسم به همین خاطر شهادت من را عقب می اندازد.

,

پدر بعد از اینکه از سازمان بیرون آمدند یک کلت کمری داشتند، ولی هیچ گاه مسلح به بیرون از خانه نمی رفتند و هر وقت هم ما می گفتیم که سازمان اسلحه را برای حفاظت جانتان به شما  داده است، می گفت: دیگر خطری مرا تهدید نمی کند و من هم نیازی به این اسلحه ندارم و بعد از مدتی اسلحه را به سازمان تحویل دادند.

,

, , ,

شهید داریوش چاپاری در سالن آزادی شهر سنندج (دفتر سازمان پیشمرگان مسلمان کرد) مشغول سخنرانی است

, شهید داریوش چاپاری در سالن آزادی شهر سنندج (دفتر سازمان پیشمرگان مسلمان کرد) مشغول سخنرانی است,

پیشمرگ ررح الله: بعد از خروج پدر از سازمان، حضور ایشان را چگونه احساس می کردید؟

, پیشمرگ ررح الله: بعد از خروج پدر از سازمان، حضور ایشان را چگونه احساس می کردید؟,

سال 1368، سیزده ساله بودم که برای کمک به پدر به مغازه رفتم و از تجربیات پدر نهایت بهره را بردم و از آن تاریخ به بعد ساعات بیشتری را کنار پدر بودم. پدر بیشتر وقتش را در مغازه می نشست و کارها را مدیریت می کرد و اگر ما سؤالی داشتیم از ایشان می پرسیدیم و ایشان هم ما را راهنمایی می کرد و اگر زمانی هم پدر می خواست کاری انجام دهد ما اجازه نمی دادیم.

,

پدر برای کمک به دیگرن همیشه پیش قدم بود و با اینکه از لحاظ نظامی درجه و رتبه ای نداشت و سالها بود که از سازمان بیرون آمده بود ولی همچنان با نیروهای سازمان و حتی شخص سردار رستگار پناه روابط خوبی داشت و هر کاری که از ایشان می خواستند دریغ نمی کرد. پدرم هیچ گاه در خدمت خانواده بودن را به خدمت کردن به دیگران ترجیح نمی داد.

,

بارها دیده بودم که افرادی به دلیل تصادف و نداشتن پول جهت پرداخت دیه، به زندان افتاده اند و بعد از اینکه از زندان آزاد می شدند، مستقیم به مغازه می آمدند و از پدرم تشکر و قدردانی می کردند. تازه متوجه می شدیم آن مدتی که این بنده خدا در زندان بوده، پدر به خانواده او سر می زده و مشکلاتشان را در حد توان مرتفع می کرده است. و گاهی هم به خود شخص که داخل زندان بوده سر می زده وجویای حالش می شده و مقداری هم به او کمک می کرده است.

,

پدرم نیاز به مراقبت و توجه داشت، چون 13 رگ عصب پدرم در جریان برخورد گلوله آسیب جدی دیده بود، به همین خاطر تعادل روحی مناسبی نداشت؛ منظورم این است که پدرم توان انجام کارهایی که یک شخص عادی انجام می دهد را نداشت و خیلی زود خسته و بی حوصله می شد و در این لحظات خیلی اذیت می شد، ولی هیچ گاه این ضعف را به روی خود نمی آورد و هم چنان سرحال روی پای خودش زندگی می کرد و برای ما هم الگوی خوب و مناسبی بود و درسی که من از ایشان می گرفتم همین بود که در اوج گرفتاری هم باید زندگی کرد.

,

راهنمایی های پدرم کلامی و زبانی نبود، بلکه شهودی و بصری بود، چون تمام کارهای پدرم را می دیدم و چون بسیار به ایشان علاقه داشتم تمام کارهای پدرم را زیر ذره بین گذاشته بودم تا بتوانم تمام رفتارهای ایشان را بدون کم و کاست در خودم درونی نمایم. رضایت خداوند آنقدر برای پدر اهمیت داشت که هر کاری که انجام می دادند در جهت رضای پروردگار بود و اگر کسی به ایشان می گفت که خدا خیرت دهد، پدرم در پاسخ می گفت: «انشاءالله خداوند از همه ما راضی باشد».

,

پیشمرگ ررح الله: آخرین روزهای حضور شهید چاپاری در خانه و مغازه چگونه سپری می شد؟

, پیشمرگ ررح الله: آخرین روزهای حضور شهید چاپاری در خانه و مغازه چگونه سپری می شد؟,

چند روز قبل از شهادت پدر باران شدیدی بارید و به همین خاطر پدر مجبور شد یک هفته ای را در خانه بماند. آن موقع ما در شهر دهگلان زندگی می کردیم و صبح به سنندج می رفتیم و شب بعد از بستن درب مغازه به دهگلان بر می گشتیم. این یک هفته که من شب ها به خانه می آمدم می دیدم که پدرم همراه خواهر کوچکترم دسته چک هایش را بررسی می کند و تاریخ چک ها را نگاه می کند تا ببیند کدام چک را پاس نکرده است. در طول این یک هفته اهل خانه تجربه جدید را در کنار پدر درک کردند.

,

شب قبل شهادت پدرم، خواهرم که سابقه نداشت در آن فصل از سال از شمال به دیدن ما بیاید، به خانه ما آمده بود و همه ما منتظر بودیم که برادر کوچکترم ـ محمدظهیر ـ که در دانشگاه تهران تحصیل می کرد به خانه بیاید. بالاخره همه دور هم جمع شدیم. مدت ها بود که این گونه دور هم ننشسته بودیم و به همین خاطر تا دیر وقت نشستیم و با هم صحبت کردیم و صدای خنده ما هم گاهی بلند می شد. پدر یک مرتبه گفت: بخندید که گریه شما را هم می بینم. ما آن لحظه اصلاً به معنی حرف پدر توجه نکردیم.

,

پدر آن شب بی قراری خاصی داشت و از این اتاق به آن اتاق می رفت. خانه ما اتاق های زیادی داشت و اگر مهمان برای ما می آمد به اندازه کافی اتاق داشتیم، بعد پدر از ما خواست که جای خوابش را در اتاقی که هیچ کس داخل آن نمی خوابید، بیندازیم. مادرم هم جای خواب پدرم را داخل اتاق انداخت، محمدظهیر هم گفت: من هم نزد پدر داخل همان اتاق می خوابم و آن شب محمد ظهیر کنار پدر خوابید.

,

صبح زود من و برادرم ادریس به همراه پدر به طرف سنندج به راه افتادیم. پدرم عادت داشت، اول صبح به قهوه خانه ای که در نزدیکی مغازه بود می رفت و بعد از سلام و احوال پرسی با دوستانش و خوردن یک استکان چای به مغازه می آمد. من هم مقابل مغازه ایستاده بودم و با یکی از دوستانم مشغول حرف زدن بودیم. پدر که از قهوه خانه بیرون آمد یک نفر هم پشت سر ایشان راه می رفت که در یک لحظه پایش را مقابل پای پدر گذاشت و پدر را هُل داد و پدر با سینه روی زمین افتاد و آن تروریست فوراً کلت رولورش را پشت سر پدر گذاشت و شلیک کرد. این صحنه آنقدر سریع اتفاق اقتاد که من مات و مبهوت مانده بودم، حتی فرصت فریاد کشیدن را هم نداشتم. اصلاً به این فکر نمی کردم که ضارب کیست، فقط به پدر فکر می کردم که ببینم چه اتفاقی افتاده است. یک آن متوجه شدم که ضارب اسلحه اش را به طرف من نشانه گرفته است و فقط توانستم خودم و آن دوستم را که کنار من ایستاده بود به طرفی پرتاب کنم و گلوله ضارب بعد از شلیک به میزی که داخل مغازه بود برخورد کرد و الآن هم جایش باقی مانده است. بعد من فریاد کشیدم و برادرم را صدا زدم که پدر شهید شد.

,

خودم را سریع به بالین پدر رساندم و زانو زدم و پدر را در آغوش گرفتم، تیر از پشت سر پدر وارد و از جلو پیشانی خارج شده بود. بر اثر این تیر، چشم مصنوعی پدر بیرون افتاده بود. پدرم در آغوش من بود و خون از پیشانی اش بیرون می زد، دستم را مقابل سرش گذاشتم. هیچ کاری از عهده من بر نمی آمد.

,

ادریس هم که بعد از من از مغازه خارج شد، همین که می بیند ضارب در حال فرار است، او را تعقیب می کند، ولی چون فاصله ضارب زیاد بوده؛ موفق می شود خودش را به پیچ کوچه برساند فرصت می کند نگاهی به پشت سرش بیندازد و مطمئن شود که کسی تعقیبش نمی کند، که با دیدن ادریس اسلحه اش را به طرف ادریس که فاصله زیادی از او داشته است می گیرد و ادریس خودش را به سینه دیوار می چسباند، و آن تروریست موفق به فرار می شود.

,

ادریس که آمد، فوراً سوار ماشین شد که با ماشین، ضارب را تعقیب کند و اصلاً توجه نمی کرد که پدرش تیر خورده است. من که صدایش کردم و گفتم بیا پدر تیر خورده است، تازه متوجه شد که چه اتفاق افتاده است. من روی زمین نشسته بودم و پدر را در آغوش گرفته بودم و نزدیک به صد نفر آدم دور ما جمع شده بودند و متعجب و حیران به من و پدرم که در آغوشم بود نگاه می کردند که چه اتفاق افتاده است. خواستم بلند شوم و پدر را سوار ماشین کنم و به بیمارستان ببرم، ولی زانوهایم توان بلند شدن نداشتند. یک نفر از میان جمع جلو آمد و پای پدر را گرفت و دو نفری پدر را داخل ماشین گذاشتیم و من به ادریس گفتم به طرف بیمارستان حرکت کن. پدر در آغوشم بود و با دستم نبضش را کنترل می کردم. از فیض آباد تا چهار راه شهدا قلب پدر می زد ولی به یک باره قلب پدر از تپش افتاد.

,

, , ,

زمانی که پدر تیر خورده بود، هوشیاری اش را از دست داده بود، ولی قلب ایشان کار می کرد و من امیدوار بودم که می توانیم پدر را به بیمارستان برسانیم و با توجه به آن همه خونی که از پدر رفته بود، ولی باز هم امیدوار بودم، ولی بعد از اینکه قلبش از کار افتاد، امیدم؛ ناامید شد.

,

بعد از اینکه به بیمارستان رسیدیم، پدر را روی بلانکارد گذاشتم و به ادریس گفتم: فوراً خودت را به سپاه و نیروی انتظامی برسان و خبر ترور پدر را به آن ها بده، که اجازه ندهند آن تروریست فرار کند. کمی بعد هم بچه های سپاه، نیروی انتظامی و بنیاد شهید آمدند و دکتر هم پیکر پدر را بررسی کرد، ولی کار از کار گذشته بود و پدر به شهادت رسیده بود.

,

دکتر گفت: وسائل همراه پدرت را باز کن و جنازه باید به سردخانه منتقل شود. آخرین لحظاتی بود که گرمای سینه پدر را احساس می کردم، آخرین باری بود که گرمی دست پدر را روی سرم احساس می کردم.

,

من به عنوان یک آدم نیازمند که نیاز به توجه، محبت و پشت گرمی پدر داشتم، با دیدن پیکر بی جان پدر بر روی تخت بیمارستان خیلی احساس تنهایی کردم. من به قدرت و توانمندی پدر خیلی احتیاج داشتم؛ نه تنها من بلکه خیلی ها که پدر کمکشان می کرد، به وجود پدر احتیاج داشتند، ولی پدر دیگر در بین ما نبود و ما را تنها گذاشته بود.

,

ساعاتی بعد گروهک تروریستی پژاک مسئولیت این ترور را بر عهده گرفت.

,

دو روز بعد از شهادت پدر، تشییع جنازه باشکوهی با حضور مردم انقلابی سنندج از مقابل مسجد جامع سنندج تا میدان انقلاب برگزار شد و از آنجا پدر را به بهشت محمدی بردیم و در کنار همرزمانش در قطعه گلزار شهدا به خاک سپردیم.

,

خیلی وقت ها پیش می آید که به خاطر پسر بزرگ شهید چاپاری بودن، و اینکه هم باید سنگ صبور خانواده خودم و هم برادر و خواهرانم باشم احساس تنهایی می کنم و پیش خودم می گویم؛ اگر هم اکنون پدر در کنارم بود، مرا در انجام کارها کمک می کرد و راحت تر می توانستم در خدمت خانواده باشم. بعد از شهادت پدر وقتی انتظارات خانواده ام و اطرافیانم را می بینم بیشتر دل تنگ پدر می شوم.

,

بعد از شهادت پدرم تنها چیزی که به من روحیه می داد و مرا که احساس می کردم کمرم شکسته است را سر پا نگاه می داشت؛ همین مسئاله الگو برداری از رفتار و کردار ایشان بود. بارها سجده به جای می آورم که خداوند پدر را چند سالی بیشتر در کنار ما نگاه داشت تا الگوی رفتاری ما باشد.

,

*** در پایان صحبت هایم، می خواهم بگویم: خیلی خوشحالم وقتی می بینم رهبر معظم انقلاب حضرت آیت الله العظمی خامنه ای از فرزندان شاهد حمایت می کنند و از شما به خاطر انتشار خاطرات شهدای گرانقدر انقلاب که اجازه نمی دهید این خاطرات به دست فراموشی سپرده شود تشکر می کنم.

,

بر اساس این گزارش از شهید داریوش چاپاری 8 فرزند به یادگار مانده است که به ترتیب سن: خانم مژگان چاپاری که در شمال زندگی می کند، آقای امید چاپاری که در سنندج و روی مغازه ای که از شهید چاپاری به یادگار مانده است مشغلو فعالیت است، خانم شراره چاپاری که ازدواج کرده و به همراه همسر و فرزندانش زندگی می کند، آقای ادریس چاپاری کارمند بانک کشاورزی است، سولماز چاپاری دختر دیگر شهید چاپاری است که در سال شهادت پدرش مدرک لیسانسش را اخذ نمود، سمیه دختر دیگر شهید چاپاری است، محمد ظهیر چاپاری است که در قرارگاه خاتم الانبیاء مشغول به کار است و آخرین فرزند شهید چاپاری سعید است که نزد برادر بزرگش ـ امید ـ در مغازه شهید چاپاری مشغول می باشد.

,

روحش شاد و یادش گرامی باد.

,

انتهای پیام/پ

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه