شهید غریبی که مهمان شهرستان عنبرآباد است

شهید غریبی که مهمان شهرستان عنبرآباد است
ناصر فرقانی فرزند عباسعلی فرقانی متولد ۱۳۴۱/۷/۵می باشد که در تاریخ ۱۳۶۱/۲/۱۰در خرمشهر به شهادت رسید و پیکر مطهرش در گلزار شهداء شهرستان عنبرآباد به خاک سپرده شد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا ، مادر شهید ناصر فرقانی  در گفت و گو با خبرنگار سفیرجنوب بیان کردند :  ما اهل شهرستان یزد بودیم که به شهرستان عنبرآباد امدیم و ساکن این شهرستان شدیم.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا ، , سفیرجنوب ,

مادر شهید در ادامه افزود : یک روز من مریض شده بودم پسرم ناصر همه کارهای من را انجام میداد از هیچ کاری بدش نمی آمد مرتب من را همکاری میکرد

,

ماجرای جبهه رفتن ناصر

, ماجرای جبهه رفتن ناصر, ماجرای جبهه رفتن ناصر,

دو سه هفته ای بود که نماز جمعه شروع شده بود رفته بود نماز جمعه من هم در منزل بودم غذا اماده کرده بودم که وقتی از نماز برگردد نهار بخورد اما او بر نگشت خونه  نگران شدیم با پدرش رفتیم بیرون دنبالش به ما گفتند بله رفته جیرفت همراه بسیجی ها میره جبهه گفتم این که غذا نخورده گرسنه بوده یک مقدار غذا برداشتیم رفتیم جیرفت  که بهش بدهیم بخورد  گفتند همین جا غذا خورده و ما غذاها را دادیم به یک  رهگذر و نتوانستیم پسرمون را ببینم رفت جبهه تا ۴۰روز نیومد ازش هم خبر نداشتم دلم بی تابی میکرد همش دعا میکردم ختم صلوات براش میگرفتم بعد از چهل روز در ماه بهمن بود امد یه مدت خیلی کوتاه بیشتر نبود که دوباره راهی جبهه شد بهش گفتم مادر من اینجا در این شهر غریبم من دعا کردم از جبهه سالم برگردی ببینمت حالا میخوای بری بالاخره تا عید ماند.

,

 

,

همیشه نماز جماعت مسجد شرکت میکرد میرفت مسجد نافله شب میخواند بعد میامد ما را بیدار میکرد میگفت مادر پاشو نماز بخون

, همیشه نماز جماعت مسجد شرکت میکرد میرفت مسجد نافله شب میخواند بعد میامد ما را بیدار میکرد میگفت مادر پاشو نماز بخون, همیشه نماز جماعت مسجد شرکت میکرد میرفت مسجد نافله شب میخواند بعد میامد ما را بیدار میکرد میگفت مادر پاشو نماز بخون,

 

,

دو دست لباس از جبهه اورده بود که یک دست از لباسها کهنه و یک دست نو بود دیدم رفت لباس نو را به بسیج تحویل داد و لباس کهنه را هم خودش برداشت گفتم مادر چرا لباس نو را تحویل دادی گفت همین لباس کهنه برای من خوبه آن لباس ها را بردم بسیج تا کسی دیگه استفاده کند من نمیتونم در خانه لباس را نگه دارم

,

صبح عید بود لباس بسیجی را پوشید راهی جبهه شد اصلا مهلت نشد که من از زیر قرآن ردش کنم خیلی سریع خدا حافظی کرد رفت به گریه افتادم گفتم مادر صحبت از رفتن نبود گفت اعلام کردن برای بسیجی های جیرفت و عنبراباد اعزام دارند و گفت مادر یک ماه دیگه بر میگردم نگران نباش انگار بهش الهام شده بود که یک ماه دیگه شهید میشه همان جور که گفته بود بعد از یک ماه شهید و پیکر پاکش برایم برگشت .

,

مادری که آرزوی دیدار فرزند شهیدش به دلش ماند

, مادری که آرزوی دیدار فرزند شهیدش به دلش ماند, مادری که آرزوی دیدار فرزند شهیدش به دلش ماند,

فرزند شهیدم را در جیرفت و عنبرآباد تشیع نمودند و برای وداع اخر پیکر شهید را اوردند داخل خانه ام یک روحانی از همشهریانم بنام حسینی امام جمعه بود همراه پیکر شهید امده بود گفتم حسینی بزارید من بچه ام را ببینم اجازه ندادن گفتم چرا نمیزارید بچه ام ببینم من آن لحظه ای که بچه ام میرفت جبهه بهم فرصت نداد و خوب نتوانستم ببینمش و صورتش ببوسم  کفن را باز کنید من چهره شهیدم را ببینم بزارید شهیدمو ببوسم باز هم نگذاشتند ببینم.

,

تابوت شهید را برداشتند رفتند طرف بهشت زهرا ماهم رفتیم بر پیکرشهید  نماز خواندند و وقتی خواستند دفن کنند باز گفتم من مادرم بزارید شهیدمو ببینم اصلا ببینم این شهید من هست یا نه شهید من نشونی داره باز هم اجازه دیدار بهم ندادند نه تو خونه اجازه دادن شهیدم ببینم نه انوقت که دفن میکردن  اینجا بود که حالم بهم خورد و بیحال شدم من را بردند بهداری بهم سرم وصل کردند .  بعد اقای حسینی امدند خانه مون گفتم اقای حسینی چرا به چه دلیل اجازه ندادین من بچه ام را ببینم  من آرزو داشتم شهیدم را ببینم ؟ شروع کردم به گریه کردن اقای حسینی هم  گریه کرد و گفت مادر ، شهیدت سر در بدن نداشت بخاطر این که ناراحت میشدی نگذاشتم شهید را ببینی .

,

گذشت ماه رمضان پیش امد یه روز روزه بودم رفتم مسجد از مسجد آمدم درعالم خواب ،  خواب پسر شهیدم دیدم شهیدم امد پیشانی منو بوسه زد و رفت و غیب شد .

,

اری این بود ماجرای شهیدی که مانند اربابش حسین (ع) بی سر وارد بر قبر شد .

, اری این بود ماجرای شهیدی که مانند اربابش حسین (ع) بی سر وارد بر قبر شد .,

شادی روحش صلوات

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه