روایت نوجوان 17 ساله از عملیات والفجر 3
از ستون فاصله بگیر…
... ناگهان علی با آن حال نزار و ضعف گفت : از ستون بچه ها فاصله بگیر ، تعجب کردم بلافاصله ادامه دادچون ما نمی توانیم با بالا رفتم منور بخوابیم ، باعث لو رفتن بچه ها می شویم ، چند متری از ستون فاصله بگیر تا عراقی ها به جای بچه ها ،جهت شلیک هایشان به سمت ما بچرخد تا تلفاتی به بچه ها وارد نشود...[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا، “اقطاع” نوشت: عملیات والفجر ۳ علیرغم اینکه در منطقه ای محدود در غرب مهران انجام شد و یگان های شرکت کننده در آن محدود بودند، فراز و نشیب های بسیاری داشت.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, “اقطاع”, ,
,
, من در آن عملیات نوجوان ۱۷ ساله ای بودم که در گردان تحت فرماندهی شهید رضا عباس زاده سازماندهی شدم و وظیفه تک تیراندازی را در یکی از دسته ها به عهده داشتم.
,عملیات ساعت ۲۳ روز ۷/۵/۶۲ آغاز شد ، شهید عباسی زاده به همراه یکی از گروهانها و دو معاونش به همراه دو گروهان دیگر عازم ارتفاات قلاویزان شدند.
,شهید علی عابدینی هم همراه گروهان ما بود، بعد از عبور از جاده ی آسفالته شخم زده و کانال عمیقی که با نردبان از آن رد شدیم ، ناگهان طرح عملیات عوض شد و ما به سمت شمال منطقه عملیاتی ، تغییر مسیر دادیم ، سمت راست ما عملیات شروع شده بود و دو طرف به شدت تیراندازی می کردند ، ما در یک سطح صاف و بدون مانع به سمت غرب حرکت کردیم و شهید عابدینی دستور توقف داد ، گروهان به صورت پراکنده روی زمین نشستند . نمی دانستیم آنهایی که داخل سنگر ند ایرانی هستند یا عراقی.
,شهید عابدینی که از همه به سنگر ها نزدیکتر بود چند بار با صدای بلند صدا زد که برادر اگر ایرانی هستید جواب بدهید، جوابی نیامد پس از چند بار خطاب کردن ، ناگهان رگبار تیربارها که دو تا بودند به طرف گروهان باریدن گرفت ،همه غافلگیر شدیم ، و روی زمین دراز کشیدیم .آرپی جی زن ها هم که امادگی نداشتند تا آماده شدند دقایقی طول کشید ،پاسخ آرپی جی زن ها باعث به هم ریختن صحنه شد ، بچه ها موفق شدند یکی از سنگرها را بزنند ولی تیر بارچی دیگر همچنان تیراندازی می کرد، دستور عقب نشینی صادر شد، تعدادی از بچه ها شهید و زخمی شده بودند و مجبور بودیم آنها راهم عقب بکشیم،ستون کمی به هم ریخته و نامنظم شده بود ، کمی جلوتر و با هدایت فرماندهان گروهان و دسته ، ستون نظمی پیدا کردولی جایمان لو رفته بود و عراقی ها مرتب منور شلیک می کردند و پشت سر آن هم گلوله های خمپاره در اطراف ستون فرود می آمد و ما هم مجبور بودیم مرتب روی زمین بخوابیم و باز به حرکتمان ادامه دهیم.
,در همین حین فرمانده گروهان پیش من آمد و گفت :علی عابدینی زخمی شده و قادر به حرکت نیست ، اگر می توانی به کمک چند نفر از بچه ها که مشغول حمل او هستند بیا و قسمتی از مسیر را هم تو کمک کن، به سمت عقب ستون رفتیم ، علی را دیدیم که از ناحیه ی شکم به شدت زخمی شده و خون زیادی از او رفته، یکی از بچه ها او را به پشت گرفته بود و همراه ستون می اورد ، چند قدم جلوتر من او را به پشت گرفتم ، خونریزی زیاد باعث ضعف مفرط او شده بود، منورها و خمپاره ها پی در پی شلیک می شدند و ستون هم مرتباً در حال نشست و برخاست بود.
,صاف بودن دشت و نبودن مانع طبیعی باعث می شد که عراقی ها راحت ستون را ببینند و تنها راه خوابیدن بچه ها هنگام بالارفتن منورها بود .اما من که در حال حمل علی بودم امکان رویارویی هیچ عکس العملی نداشتم ، ناگهان علی با آن حال نزار و ضعف گفت : از ستون بچه ها فاصله بگیر ، تعجب کردم بلافاصله ادامه دادچون ما نمی توانیم با بالا رفتم منور بخوابیم ، باعث لو رفتن بچه ها می شویم ، چند متری از ستون فاصله بگیر تا عراقی ها به جای بچه ها ،جهت شلیک هایشان به سمت ما بچرخد تا تلفاتی به بچه ها وارد نشود، در آن وانفسا و گیرو دار جنگ شدیداً شگفت زده شدم که چطور با آن حال بد و بی رمقی ناشی از خونریزی زیاد همچنان به فکر نیروهاست و حاضر است خودش را فدای آژنها بکند.
,تا روشن شدن هوا، چند بار دیگر هم علی بین بچه ها رد و بدل شد تا اینکه پیکر خونینش که زخمهای عمیقی برداشته بود را به شیار گاور رساندیم و به عقب منتقل شد.
,پس از گذشت حدود سی سال از ان شب سهمگین ،هنوز ، از خود گذشتگی و مسئولیت پذیری شهید عابدینی پیش چشمانم استو صدایش در گوشم طنین افکن است .در همان عملیات بود که روده ها و معده ی شهید عابدینی متلاشی شد و تا ۴ سال و اندی بعد که سرافرازانه در عملیات کربلای پنج در کسوت فرماندهی گردان فرماندهی گردان ۴۱۰ با روده های پلاستیکی ، پیکری نحیف ، اما روحی بلند و با عظمت به شهادت رسید زندگی کرد و این زخمهای عمیق خللی در اراده پولادینش بوجود نیاورد.
,راوی: پیشکسوت جهاد شهادت، دکتر علیرضا کاشانی
,انتهای پیام/گ
]
ارسال دیدگاه