گفتگو با خانواده شهید جاسم امامی

شهیدی که بعد از 11 سال پیکرش به وطن بازگشت

شهیدی که بعد از 11 سال پیکرش به وطن بازگشت
شهید امامی با شرکت در عملیات های والفجر 5، کربلای 1 و کربلای 4 به عنوان فرمانده گردان ستون خیمه لشکر حضرت امیرالمؤمنین (ع) بود.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پایگاه اطلاع رسانی جویزر ، شهید جاسم امامی در سال 1342 در خانواده ای محروم اما متدین چشم به جهان گشود. وی تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در زادگاهش به پایان رسانید و برای تکمیل آنها به شهرستان ایوان رهسپار گردید. ایشان در خرداد ماه 1359 موفق به اخذ مدرک دیپلم شد. شهید امامی چند سال از عمرش را به عنوان آموزگار صرف خدمت به مردم محروم منطقه نمود، اما این کار اشتهای سیری ناپذیر او را در خدمت به اسلام و مردم مستضعف فرو ننشاند، لذا لباس مقدس پاسداری را به تن کرد و راهی جبهه های نور شد. شهید امامی با شرکت در عملیات های والفجر 5، کربلای 1 و کربلای 4 به عنوان فرمانده گردان ستون خیمه لشکر حضرت امیرالمؤمنین (ع) بود. شهید امامی سرانجام در حالی که مشغل گذراندن دوره ی فرماندهی و ستاد (دافوس) بود جهت شرکت در عملیات کربلای 5 به قرارگاه قدس اعزام شد و در آن عملیات در غرب کانال ماهی به فیض عظمای شهادت نائل شد.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پایگاه اطلاع رسانی جویزر ، شهید جاسم امامی در سال 1342 در خانواده ای محروم اما متدین چشم به جهان گشود. وی تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در زادگاهش به پایان رسانید و برای تکمیل آنها به شهرستان ایوان رهسپار گردید. ایشان در خرداد ماه 1359 موفق به اخذ مدرک دیپلم شد. شهید امامی چند سال از عمرش را به عنوان آموزگار صرف خدمت به مردم محروم منطقه نمود، اما این کار اشتهای سیری ناپذیر او را در خدمت به اسلام و مردم مستضعف فرو ننشاند، لذا لباس مقدس پاسداری را به تن کرد و راهی جبهه های نور شد. شهید امامی با شرکت در عملیات های والفجر 5، کربلای 1 و کربلای 4 به عنوان فرمانده گردان ستون خیمه لشکر حضرت امیرالمؤمنین (ع) بود. شهید امامی سرانجام در حالی که مشغل گذراندن دوره ی فرماندهی و ستاد (دافوس) بود جهت شرکت در عملیات کربلای 5 به قرارگاه قدس اعزام شد و در آن عملیات در غرب کانال ماهی به فیض عظمای شهادت نائل شد., پایگاه اطلاع رسانی جویزر ، شهید جاسم امامی در سال 1342 در خانواده ای محروم اما متدین چشم به جهان گشود. وی تحصیلات ابتدایی و راهنمایی را در زادگاهش به پایان رسانید و برای تکمیل آنها به شهرستان ایوان رهسپار گردید. ایشان در خرداد ماه 1359 موفق به اخذ مدرک دیپلم شد. شهید امامی چند سال از عمرش را به عنوان آموزگار صرف خدمت به مردم محروم منطقه نمود، اما این کار اشتهای سیری ناپذیر او را در خدمت به اسلام و مردم مستضعف فرو ننشاند، لذا لباس مقدس پاسداری را به تن کرد و راهی جبهه های نور شد. شهید امامی با شرکت در عملیات های والفجر 5، کربلای 1 و کربلای 4 به عنوان فرمانده گردان ستون خیمه لشکر حضرت امیرالمؤمنین (ع) بود. شهید امامی سرانجام در حالی که مشغل گذراندن دوره ی فرماندهی و ستاد (دافوس) بود جهت شرکت در عملیات کربلای 5 به قرارگاه قدس اعزام شد و در آن عملیات در غرب کانال ماهی به فیض عظمای شهادت نائل شد., پایگاه اطلاع رسانی جویزر , پایگاه اطلاع رسانی جویزر , پایگاه اطلاع رسانی جویزر, پایگاه اطلاع رسانی جویزر, پایگاه اطلاع رسانی جویزر, پایگاه اطلاع رسانی جویزر, پایگاه اطلاع رسانی جویزر, پایگاه اطلاع رسانی جویزر, پایگاه اطلاع رسانی جویزر, پایگاه اطلاع رسانی جویزر, پایگاه اطلاع رسانی جویزر, , , , , , , ، , ، , ، , ، ,

در زیر بخش اول گفتگوی اختصاصی جویزر با اعضای خانواده شهید جاسم امامی را می خوانید.

 

گفتگو با مادر شهید امامی

جویزر : حاج خانم یادتان هست شهید جاسم کی به دنیا آمد؟

مادر شهید : عاشورا به دنیا آمد. من هم همش گریه میکردم و ناراحت بودم ، یک زن فامیلمان خیلی مؤمن و دانا بود آمد گفت چرا گریه میکنی گفتم این بچه دیگر پسر من نیست گفت چرا؟ گفتم خب مردم دارن برای امام حسین (ع) عزاداری می‌کنند و غرق خاک و غم هستن و شیون می‌کنند این بچه به دنیا آمده.

 

جویزر: روز عاشورا بود؟

مادر شهید :  غروبش عاشورا بود.

 

جویزر: یعنی روز تاسوعا که فردایش عاشورا بود به دنیا آمد؟

مادر شهید :  آره پنج شنبه بود غروب، زن بهم گفت‌مگر دیوانه‌ای اینجوری می‌کنی به خدا قسم دیگر پسر مثل این برایت پیدا نمی‌شود این بچه خیلی باایمان و با روزه و نماز و با تقوا می‌شود خیلی نصیحتم کرد و خوشحالی میکرد و من و بچه را بوسید گفت این نور است خیر است. من هم قوت قلب گرفتم، گفتم خب غروب دیگر عاشورا است و مردم نذری درست میکنن من هم برای جاسم شیربرنج نذر کردم. نذر امام حسین (ع) کردم براش گفتم تا زنده‌ام برایش درست کنم هر چه که از دستم بربیاید تمام عاشوراها درست می‌کنم.

 

جویزر: نذر کردید که زنده بماند یا اینکه بچه خوبی بشود؟

مادر شهید : گفتم زنده بماند و عاقبت خوبی داشته باشد و نورانی باشد، من هر سال همان وقت شیربرنج درست میکنم، چون زودتر از آن شنیده بودم که حضرت علی (ع) دندانش درد میکرد و خوب که شد گفته برایم شیربرنج درست کنید این در نظرم بود که شیربرنج برایش نذر کردم.

 

جویزر: چه کسی اسمش را جاسم گذاشت؟

مادر شهید :  خودمان، من و پدرش.

 

جویزر: وقتی شهید جاسم به دنیا آمد فرقی با بقیه بچه‌هایت که قبلاً به دنیا آمدند داشت؟

مادر شهید :  بچه کوچک عزیز است همیشه ، بعدشم این بعد از دو دخترم که مردند به دنیا آمد خیلی عزیز بود برایم.

 

جویزر: از بچگی شهید جاسم برایمان بگویید؟

مادر شهید : اصلاً بچه شیطونی نبود سر به راه و آرام بود، از معرفت و حال و احوالش از کار و رفتارش.

 

جویزر: چه تفاوتی با بقیه بچه‌هایتان داشت؟

مادر شهید :  آدم نورانی بود، بچه ها شلوغ می‌کنند با برادرانشان با دوستانش یا همبازیش اما جاسم اصلاً شلوغ نمی‌کرد اذیت نمیکرد. نمی‌دانم تا کلاس چندم هلشی بود بعد خانه خواهرم ایوان بود آمد خانه خواهرم این جا رفت مدرسه.

 

جویزر: خدمت سربازیشان کجا بودند ؟

مادر شهید :  زمان سربازیش امام جمعه اجازه نداد جای دیگر برود نمی‌دانم امام جمعه کی اسمش بود گفته بود پیش خودم بمان.

 

جویزر: بعد از اتمام خدمت سربازی ، رفتند دانشگاه یا دانشسرا ؟

مادر شهید :  نمی‌دانم فقط می‌دانم رفت روستای چولک دو سال معلم آنجا بود ، بخدای عادل قسم وقتی شهید شد مردم آنجا کاری کردند برایش که قابل وصف و گفتن نیست.

 

جویزر: آخرین دیدارتان با شهید جاسم یادتان هست؟

مادر شهید :  بعد از جبهه رفتن دوبار آمد یکبار زخمی شده بود رانش زخم شده بود تیر خورده بود چیزی برای ما نمی‌گفت سر و رویش کلاً زخم بود ازش میپرسیدیم چی شده گفت زمین خوردم تو نگو در عملیات این جور شده، آخرین بار با حاج قاسمی رفت سومار ازمان خداحافظی کرد ما هلشی(روستای محل زندگی شهید امامی) بودیم و بعد دیگه رفت منطقه، بهش گفتند باید بروی تهران دو ماه دوره فرماندهی ببینی آمد گفت مادر می‌روم تهران برای دوره من هم گفتم خدا کند قبول نشوی تو بروی تهران ما چجور زندگی کنیم گفت نه مادر دعا کن قبول شوم می‌روم تهران و فرمانده می‌شوم من هم دیدم ناراحت شد گفتم پسرم انشاا... قبول بشوی بروی تهران ما هم با خودت ببری، رفت برای دو ماه بود ولی بعد از 20 روز قبول شد و برگشت، یکبار که گلوله خورد به رانش چند روز خانه بود و دوباره برگشت.

 

 

جویزر: این جریان مجروحیتش یادتان هست زمانی که آمد خانه؟

مادر شهید : بله یادمه، رفته بودیم هلشی(روستای محل زندگی شهید امامی) وقتی برگشتیم البته بهم زنگ زدن گفتند مهمان برایت آمده من هم زمانی که آمدم خانه دیدم جاسم دراز کشیده و جا برایش پهن کردند من هم از همان دم در شروع کردم به شیون کردن گفت چرا این جور می‌کنی گفتم چی شده گفت یک کم رانم زخم شده هیچی نیست اگر این جوری کنی می‌روم ، دوتا عصا داشت برداشتشان گفت می‌روم من هم هیچی نگفتم دیگه، دو سه روز خانه بود و دوباره برگشت یکبار هم با فرماندشان رفته بود زخمی شده بود، با آسیابانی بود.

 

جویزر: کی خبر شهادتش رو داد؟

مادر شهید :  سپاه.

 

جویزر:  چطوری گفتند؟

مادر شهید :  تلفنی که نبود ما در هلشی زیر چادر بودیم آواره بودیم، ما هم شیون میکردیم و مردم ریختند آنجا و ما منتظر جنازه بودیم نیامد هر ماشینی که می‌آمد می‌دویدیم سمتش که پیکر جاسم است و نبود. 11 سال در غرب بصره جنازه اش ماند، بخدا این 11 سال هر جا که فکر کنید گشتیم پسر بزرگم گیلان غرب رفت، کرمانشاه و همه جا رفت. همه همرزمانش و ادارات همه آمده بودند خانه ما 10-15 چادر زده بودند و آنجا بودند می‌گفتند الان می‌آید ولی نیامد که نیامد، مردم دیگر از هلشی برگشتند داخل شهر چون جنگ و بمباران تمام شده بود مردم هم آمدند به ما گفتند شما هم جمع و جور کنید بروید خانه پدرش گفت اصلاً نمی‌روم خانه شهر تا پسرم برگردد.

 

جویزر: در این مدت سراغ دوستان و همرزمان شهید جاسم رفتید برای اینکه بدانید کجا شهید شده؟

مادر شهید :  یک نفر که همراهش بود به عقب برگشته بود ولی نمی‌دانست جنازه چه به سرش آمده دیده بود که افتاده، ولی محل دقیق رو بخاطر نداشت.

 

جویزر: چطور نمی‌دانست کجا بوده؟

مادر شهید : گفته بود همانجا خاکش کرده چون خاک عراق بود، بین بصره و ایران بود، خمپاره بهش زده بود، تا بعد از 11 سال من و پدرش رفتیم مکه ؛ در خانه خدا از خدا خواستیم که نشانه‌ای ازش برایم بیاورد و به خواست خدا مدت زیادی نگذشت که جنازه اش پیدا شد و آوردنش همه استخوانها و لباس و وصیت نامه اش بود به من گفتند نشانت بدهیمش گفتم نه برای برادرها و پدرش ببرید که ببینند. سپاه خبر داد، جنازه اش را آورده بودند سپاه، شهید حمزه چناری، جنازه اش را بمان دادند و آوردیم تشییعش کردیم.

 

جویزر : از روز تشییع جنازه شهید جاسم برایمان بگویید ؟

مادر شهید : کاش فیلمش را ببینید به حدی جمعیت آمده بود که حد و حساب نداشت سپاه و بنیاد شهید و همه دوستان و آشنایان همه آمده بودند و فاتحه خوانی گرفتیم انگار همان روز شهید شده بود.

 

جویزر : وقتی مکه بودید چه دعایی کردید؟

مادر شهید : من می‌دانستم زنده برنمی گردد گفتم خدایا آن مردم هم همه با من دعا کردند گفتم تکه‌ای از بدنش به دستمان برسد که این جا قبری داشته باشد، مادرزنش بهم گفت لباسهایش را بیاور تا خاک کنیم و همان قبرش باشد من هم گفتم این جور نمی‌شود ، آنجا دعا کردیم که به هر طریق شده کسی پیدایش کند، به خدا اصلاً هیچ قسمتی از بدنش کم نبود کامل بود،

 

جویزر : یادتان هست چه ماهی بود پیکر شهید جاسم آوردند؟

مادر شهید : آره فکر کنم زمستان بود برج 11/12 ، بعد از اینکه از خدا خواستم حدود 40 روز نگذشته بود، 7 دور کعبه را پای پیاده زدم که خدا خبری از جاسم به من بدهد که بلاخره داد.

 

                                            

 

گفتگو با برادر شهید ، آقای جواد امامی

برادر شهید : دوره آموزشی ایشان در پادگان، دوره ششم یا هفتم سپاه بودند در پادگان شهدای کرمانشاه دوره آموزشی دیدند حدود شش ماه بود آموزش نظامی، که الان دفترچه یادداشت ایشان و مطالبی که برایشان گفتند در بخش عقیدتی و نظامی و آموزش سلاح، آموزشهای گشتی- رزمی همه را یادداشت کرده و هستند. بعد از دوره آموزشی در یک مقطع بودیم یعنی کشور در یک مقطع قرار داشت که گروهکهای الحادی از جمله گروهکهای کمونیستی، منافقین، کومله، دمکرات، فداییان خلق، اقلیت، اکثریت و توده همه اینها خیزشی داشتند بر علیه نظام و یک سری اقدامات در کشور انجام دادند از جمله کارهایشان ترور شخصیت‌های کشوری و استانی و محلی و ائمه جمعه بود. بعد ایشان که از دوره آموزشی برگشتند محافظ شخصی حاج آقا یعقوبی شدند اولین امام جمعه ایوان، بعد دوباره رفتند آموزش یک ماهه یا چهل و پنج روزه دیدند دوره آموزش حفاظت از شخصیتها را گذراندن  که ایشان کارتش را گرفتند و الان هم موجود است، ایشان موفق شدند که دوره آموزش حفاظت از شخصیت‌های اول مملکت را کسب کنند.

 

جویزر در کجا دوره رفتند؟

برادر شهید :  کرمانشاه و بعد محافظ حاج آقا یعقوبی اولین امام جمعه ایوان شدند.

 

جویزر : در همان زمان جنگ ایشان محافظ بودند؟

برادر شهید : بعد که گروهکها سرکوب شدند دیگر خطرات زیادی متوجه شخصیتها نبود و از یک طرف هم ایشان خیلی علاقمند بودند به مسائل جبهه و جنگ و حضور در میدان جنگ، بنابر درخواست شخصی خودشان رفتند خط و زمانی که ایشان وارد خط شدند تیپ 114 امیرالمؤمنین استان ایلام تازه داشت تشکیل می‌شد قبل از این نیروها به صورت گروهی و چریکی رفتند و به صورت عشایری، ایشان به همراه افراد دیگر تیپ امیرالمؤمنین (ع) تشکیل دادند.

 

جویزر : یعنی شهید امامی در سپاه ایوان نماند و به تیپ رفتند؟

برادر شهید :  بله، به تیپ رفت و مستقیماً به خط رفت

 

جویزر : چه سالی؟

برادر شهید :  سال 62،  بعد که رفتند آنجا قبل از عملیات والفجر 3، به عنوان مسئول گروهان گردان 503 شهید بهشتی انتخاب شدند در عملیات والفجر 3 فرمانده گردان شهید بهشتی شدند، بعد از مدت نزدیک دو سال مسئول گردان بودند بعد از گردان مسئول پشتیبانی تیپ شدند.

 

جویزر : در مدتی که مسئول گروهان و گردان بودند در عملیات خاصی شرکت کردند؟

برادر شهید :  بله، عملیات والفجر 3 بود که فتح مهران و ارتفاعات کله قندی بود حضور داشتند از جمله دفع پاتکهای عراق برای بازپس گیری مهران وارتفاعات کلی قندی بعد از عملیات والفجر 3، والفجر 5 بود.و در حین عملیات والفجر 3 ایشان فرمانده گردان 503 شدند، در عملیات والفجر 5 ایشان به عنوان فرمانده گردان و یکی از واحدهای عمل کننده بودند از جمله افتخارات ایشان فتح تپه 230 بود که یک ارتفاع بسیار بزرگ است که مشرف بر منطقه است یعنی بعد از اینکه عملیات والفجر 5 انجام شد این تپه 230 جزو اهداف نبود ولی وقتی که پیشروی می‌کنند می‌روند جلو می‌بینند که وجود این تپه خیلی ضروری است یعنی اگر این تپه را اشغال نکنند به منزله این است که هیچ کاری انجام ندادند ایشان به همراه نیروهایشان تلاش می‌کنند آن تپه را اشغال می‌کنند تپه 230 که خیلی استراتژیک هست در منطقه چنگوله و ایشان به همراه نیروهای مردمی این تپه را تصرف می‌کنند.

 

 

جویزر : دوره دافوس که شهید امامی رفتند بعد از این عملیات بود؟

برادر شهید :  بله، بعد از عملیات والفجر 5 ایشان فرمانده گردان ماندن هنوز تا اینکه لیاقتها و شجاعتهای ایشان باعث شد که به عنوان مسئول پشتیبانی تیپ انتخاب شد و چند مدتی که زمانش خاطرم نیست، در زمانی که فرمانده پشتیبانی بود فعالیتهای زیادی داشت در زمینه جمع آوری امکانات برای نیروهایشان که در خط بودند و در این ایام یک آزمون برگزار شد آزمون دوره فرماندهی وستاد که همان دوره دافوس هست، که معمولاً از نیروهای زبده ی بسیار قوی و زبده ی یگانها استفاده کردند با یک شرایط سخت و با یک آزمون مشکل بعد ایشان در این آزمون شرکت کردند و خیلی تلاش و مطالعه کردند برای این آزمون، و ایشان به عنوان نفر اول و سهمیه تیپ قبول شدند رفتند دانشگاه یعنی برای گذراندن دوره کامل رفتند به دانشگاه امام حسین (ع) بعد زمانی که رفتند آنجا حدود دو ماه دوره گذراندن، فکر کنم شهریور یا مهر سال 65 بود که رفتند دوره و تقریباً حدود آبان و آذر بود عملیاتها شروع شد، عملیات کربلای 4 و5 بود که از طرف، ایشان به همراه هم دوره‌هایش از طرف دانشگاه اعزام ی شوند به خط در منطقه عملیاتی کربلای 4، هدف از اعزامشان به منطقه یکی کمک به نیروهای عمل کننده و یکی اینکه کسب تجربیات لازم جنگی و عملیاتی، ایشان در عملیات کربلای 4 مسئولیت هماهنگی نیروهای عمل کننده استان ایلام با سایر نیروها را داشتند بعد از این عملیات به دنبالش عملیات کربلای 5 بود که از طرف دانشگاه بهشان مأموریت می‌دهند که به این مناطق بروند.

بعداً من از مسئول آموزششان سؤال کردم گفت این‌ها نزدیک 70 نفر بودند 35 نفرشان شهید شدند در عملیات، چون شهید ما مفقودالجسد بود ما پرسیدیم که خبری ازش دارند یا نه، گفت نه ما خبر نداریم فقط ما این جا اعزامشان کردیم، به ما خبر دادند و گفتند که ایشان شهید شدند ما اطلاع دیگری نداریم عملیات کربلای 5 شرکت داشتند و مرحله اول حضور داشتند و مرحله دوم در غرب کانال ماهی شهید شدند. برای شناسایی رفته بودند، در تاریخ 11/11/65- چه زمانی بوده روز یا شب؟+ دقیق نمی‌دانم.- در مدتی که در منطقه بودند و به مرخصی می‌آمدند از اوضاع و اتفاقات منطقه تعریف میکردند؟+ ایشان با توجه به اینکه به مسائل نظامی و جنگی علاقه داشتند و آموزشهای کافی در زمینه مسائل نظامی دیده بود بازگو کردن اسرار نظامی برای اعضای خانواده و بستگان یا نقل در محافل شب نشینی و این چیزها را درست نمی‌دانستند بنابراین از چیزهایی که در جبهه می‌گذشت اصلاً برای ما چیزی نمی‌گفت بیم این را داشت که نکند اسرار نظامی فاش شود ما ازش می‌پرسیدیم وضع چطور است گفت وضع خوب است ماشاءا...، الحمدا... وضع خوب است و نیروهای اسلام دارند پیشروی می‌کنند روحیه خوبی دارند و با قدرت در میدان جنگ هستیم و از این صحبت‌ها، والا اینکه بیاید بازگو کند که دقیقاً چه اتفاقی افتاده کی شهید شده این‌ها را نمی‌گفت، بعد از شهادت ایشان دوستانش نقل کردند که ما همراه هم بودیم حتی در یک عملیات، عملیات والفجر 5 به محاصره می‌افتند چند ساعتی در محاصره هستند، یا اینکه یک مرحله هم مجروح شدند سال 62، از ناحیه زانو مجروح شدند، بعداً ما متوجه شدیم که ایشان به صورت نیروی گشتی رفتند داخل خاک دشمن و آنجا نیروهای عراقی با گلوله به زانویش زدند و ایشان تلاش کرده بود و خود را به نیروهای خودی رسانده بود

 

جویزر : بقیه برادرانتان را تشویق میکرد که بروید جبهه؟

برادر شهید :  به هر حال همه ما را به حضور در جبهه و جنگ در مسائل دینی و مذهبی تشویق میکرد به طوریکه ما 6 برادر بودیم 5 تا ازمان در جبهه حضور داشتیم و خواهرم هم آن زمان مسئول بسیج خواهران بود خب این از نتایج تشویق ایشان بود نتیجه رشادتهای ایشان بود که ما رفتیم، من دو مرحله به جبهه رفتم باز هم با ایشان صحبت کردیم خیلی قشنگ جبهه را برایم توصیف کردند که چطور هست برایم واضح توضیح دادند که جبهه این مسائل را دارد اگر آمادگی دارید بیا جبهه تا اینکه من سال 65 به جبهه رفتم ایشان مسئول پشتیبانی بودند من در خط بودم سال 66 هم من دوباره رفتم جبهه که نتیجه ارشادها و راهنمایی‌های ایشان بود.

 

جویزر : دوران مفقود بودنشان خیلی سخت بود؟

برادر شهید : ایشان این مرحله آخر که رفتند مجروح شدند در منطقه عملیاتی کربلای 5 از ناحیه پهلو و پیشانی مجروح شدند و استراحت پزشکی داشت حدود 7 روز ایشان در خلال این استراحت پزشکی آمدند ایوان نسبت به گذشته یعنی حال و هوای آثار شهادت در چهرشان مشخص بود از روحیشان مشخص بود، ایشان بعداً صحبت کرده بود برای آقای محمدتقی قاسمی فرمانده سپاه ایوان که آن زمان با ایشان خیلی صمیمی بودند ، صحبت می‌کند با ایشان و آقای قاسمی می‌پرسد که وضع منطقه چطور است چکارهایی انجام دادید و چطور شد که آمدید مرخصی گفته بود که واقعیتش من زخمی شدم مجروح شدم و الان در استراحت پزشکی هستم و اعضای خانوادم خبر ندارند و الان می‌خواهم برگردم، من آن زمان سرباز بودم در سپاه ایلام تماس گرفتم با خانه گفتند جاسم آمده و حالش خوبه، چند روز که در استراحت در ایوان است یکی از کارهایی که انجام می‌دهد با سردار قاسمی به منطقه سومار می‌روند عملیات کربلای 6 این جا صورت گرفته بود و یک سری مسائل یادداشت کرده بود نقاط ضعف و قوت دستاورهای عملیات کربلای 6 بعد ایشان از اعضای خانواده خداحافظی می‌کند و می‌رود، من در سپاه ایلام بودم داخل محوطه سپاه دیدمش با هم احوالپرسی کردیم و گفت من می‌خواهم بروم منطقه، به هر حال این نگاه و محبت‌های ما یک راز و مرز زیادی داشت، نگفت ولی همین نگاه و حرکات نشان داد که این آخرین دیدار ما خواهد بود و من تقریباً بهم الهام شده بود که ما همدیگر را نمی‌بینیم بعد ایشان گفتند که من دو تا عکس در خانه دارم اگر توانستی بزرگشان کن و یک مطلب دیگر اینکه سعی کن همیشه به پدر و مادر سر بزنی، بعد راه مهران را پیش گرفت و رفت از دهلران به منطقه عملیاتی.

 

جویزر تاریخ این ملاقات و زمانش یادتان هست؟

برادر شهید :  دقیق نمی‌دانم، به هر حال ما سرگرم زندگی خودمان بودیم تا اینکه ایشان 11/11/65 تقریباً همانجور که همرزمانش گفتند حدود  10 و نیم شهید می‌شود منتها ما خبر نداشتیم تا اینکه سه روز بعد با خبرمان کردند ، یگان خبر داشت شهید شدند ولی ما خبر نداشتیم، من سرباز بودم در سپاه متوجه شدم که دوستان شهید جاسم یک نگاه معناداری به من دارند وقتی من را می‌دیدند با دقت بیشتری نگاهم میکردند یا اینکه سعی کردند حرکات من زیرنظرشان باشد من شک کردم حتی یکی از دوستانش که من را دید رویش را برگرداند و رفت داخل یک اتاق و شروع کرد به گریه کردند.

مسئول مستقیم من هم خبر داشت از موضوع ولی من خبر نداشتم من یک شب که تلویزیون داشت عملیات کربلای 5 را نشان میداد صحبت از جاسم و کانال ماهی شد، گفت راستی از جاسم خبر داری؟ گفتم جاسم در همین علمیات است.

 

جویزر : مسئول مستقیمتان چه کسی بود؟

برادر شهید : شهید یادگار امیدی بود، ایشان خبر داشت که این اتفاق پیش آمده بعد از روز سوم ایشان به من گفت که باید بروی مرخصی گفتم چرا؟ گفت از منزل تماس گرفتند و گفتند باید بیایی بعد گفتم که من تازه از خانه آمدم گفت نه وسایلت را جمع کن گفتند باید بیایی من آمدم از ششدار آمدم ایوان آن زمان سپاه هم در ششدار بود بخاطر بمباران، این فاصله اندازه یکسال بر من گذشت سعی کردم هر شخص یا ماشین را که می‌بینم حرکاتشان را زیر نظر بگیرم که متوجه شوم چه اتفاقی افتاده.  تا اینکه رسیدم و سرجاده پیاده شدم نزدیک روستای "کل کل"، یک ماشین از سپاه آنجا بود آمدند گفتند برادر امامی حالت چطور است کجا میری گفتم می‌روم خانه گفتند نه برویم سپاه، گفتم نه با سپاه کار ندارم گفتند آنجا کارت دارند ،خلاصه سوار ماشین شدم و آمدم سپاه ایوان و متوجه شدم برادر دیگرم مرحوم میثم امامی و پسرعمویم آنجا بودند گفتند چرا اینجا هستید گفتند جاسم شهید شده خیلی ناراحت شدم و گریه و داد و بیداد کردم و تا رفتیم روستای خودمان به همراه امام جمعه و سپاه و مسئولین ادارات این خبر را به خانواده دادند

خبر شهادت را دادند و غالباً چیزی که انتظار هست در زمان شهادت کسی انتظار جسد هست اما متأسفانه به ما گفتند که از پیکر خبری نیست انشاا... در آینده عملیات صورت میگرد و آن منطقه آزاد می‌شود، وقتی عملیات انجام می‌شود دشمن آن منطقه توسط دشمن تصرف میگردد و پیکر ایشان در حوزه نیروهای عراقی قرار می‌گیرد بعد از این مدت خیلی به ما سخت گذشت، حالت انتظار که روایت است انتظار سخت تر از مرگ است واقعاً سخت بود ما به هر جایی رفتیم و تلاشهای زیادی کردیم که نشانی از برادرمان پیدا کنیم حتی ساعتی، انگشتری، تسبیح، حتی یک یادداشتش را. به محض اینکه خبر می‌دادند که اجساد شهدای را پیدا کردند که مجهول الهویه هستند که می‌آورد نشان مرکز معراج شهدای اهواز یا میفرستادند به معراج شهدای تهران بارها و بارها اعضای خانواده می‌رفتیم بین اجساد می‌گشتیم که آثاری از برادرمان پیدا کنیم ولی متأسفانه هیچ آثاری پیدا نکردیم تا اینکه گروه تفحص در سال 76 موفق شدند که جسد ایشان را پیدا کنند یعنی حدود 11 سال شهید مفقودالجسد بودند.

رفتیم بنیاد پیکر را دیدیم و خیلی ناراحت کننده بود بعداً جسدش را آوردند ایوان و مردم هم برای تشییع سنگ تمام گذاشتند که جا دارد از همه مردم تشکر کنم به خاطر احترامشان.

 

جویزر : شهید نشانه خاصی داشت که شما تشخیص بدهید و مطمئن شوید پیکر ایشان است؟

برادر شهید : نشانه خاص که فقط اسکلت و استخوان بود استخوان سر و سینه و ستون فقرات بود منتها چیزی که برای ما یقین آورتر از همه بود پلاکی که مال ایشان بود که بارزترین چیز بود که برای ما اطمینان بخش بود علاوه بر این هم ظاهراً استخوان‌ها و اسکلت با ایشان می‌خورد.

 

جویزر کسی شاهد شهادت ایشان بوده؟

بله، جریان شهادتش این جور هست که برای کمک به نیروهای عمل کننده به آن منطقه می‌روند ایشان روز 11/11/65 می‌گویند ما می‌خواهیم برویم خط برآورد کنیم که استعداد دشمن چقدر است می‌خواهد چکار کند، اینها از عرض کانال ماهی عبور می‌کنند بعد در غرب به شکل نعل اسبی را ایران اشغال می‌کند این کانال ماهی در ایران به وسیله ماشین و ادوات نظامی کانال را پر می‌کند عرضش در حدود 1500 متر است جاسم به همراه شخصی به اسم سید دخیل سوار موتور می‌شوند از قسمت شرق کانال ماهی به غرب کانال ماهی می‌روند آقایی که همراهشان بودند سید دخیل طباطبایی اهل کاشان است.

 

جویزر آقای طباطبایی الان زنده هستند؟

برادر شهید : بله زنده هستند. رفتند آنجا موتور را یک جا می‌گذارند و شروع می‌کنند به جمع آوری استعدادهای دشمن و نیروهای دشمن، در همین حین که در حال جمع آوری اطلاعات هستند دشمن پاتک می‌زند با 300 تانک به شکلی که یک خاکریز فرعی که در آن منطقه هست را با گلوله توپ از بین می‌برند و این منطقه‌ای که نیروهای ایرانی از کانال ماهی عبور کردند از شرق به غرب رفتند را عراق پس میگرد و نیروهای ایرانی عقب نشینی می‌کنند و از غرب به شرق می‌آیند و ایشان که آنجا می‌ماند، آن آقا این جور تعریف می‌کند که یک توپ یا خمپاره خورده بغل ما و ترکش خورده به شانه و پشت سر شهید و درجا می‌افتد و بهش گفته بود که کمکش کند گفته که نه تو برو نیرو و امدادی بیار من اینجا هستم این جور شد که آنجا ماند و شهید شد در غرب کانال ماهی.

 

 

گفتگو با خواهر شهید ، سرکار خانم خدیجه امامی  

خواهر شهید : همیشه جاسم را زمانی که می‌آمد مرخصی می‌دیدیم همیشه جبهه بود تا من یادم هست از سال 62 که من سال سوم راهنمایی بودم مرحوم جاسم جبهه بود من از همان بچگی آمدم ایوان همراه جاسم و یاسم و جواد با هم زندگی میکردیم ، جاسم خیلی متفاوت بود بین خانواده ما. اصلاً زیاد حرف نمی‌زد الان همرزمانش می‌گویند که آرامش داشته، همیشه آرامش داشت مثلاً ما حرف می‌زدیم او فقط شنونده بود اصلاً اهل غیبت نبود مطلقاً کار به مردم نداشت خصلت خیلی خوبی داشت خیلی اقوام را دوست داشت مثلاً الان فامیلهایمان که جاسم باهاشان ارتباط داشت ما به واسطه او باهاشان ارتباط داریم

بعضی مواقع مرخصی تشویقی بهش میدادند یا میرفت عیادت کسی یا دیدار کسی یا روزه بود چون زمانیکه عملیات میرفتند نمی‌توانستند روزه بگیرند، سرش اصلاً توی زرق و برق نبود. خودم بهش گفتم جاسم تو تازه دامادی لباس خوب بپوش گفت نمی‌خواهم تو دنبال چی هستی ما دنبال چی

جویزر : از ایامی که با هم بودید برایمان تعریف کنید ؟

تقریباً شش سال از من بزرگتر  بود ، آموزش و پرورش تربیت معلم قبول شد تقریبا دوسالی معلم بود بعد گفت من آموزش و پرورش را دوست ندارم، دوست دارم در سپاه خدمت کنم بعد رفت سپاه البته من مدتش را نمی‌دانم اما مدتی محافظ حاج آقا یعقوبی بود بعد دیگر نماند گفت کارم خیلی راحت است این هدف آدم نمی‌شود این راضیم نمی‌کند ، مرحوم جاسم فکرش چیز دیگر بود تا اینکه رفت جبهه و همیشه در عملیات بود همیشه در خط بود یکبار زخمی شد قبل از عروسیش یادم است با آمبولانس آوردنش در خانه بعد ما رفتیم استقبالش دیدیم پایش را گچ گرفته مادرم شروع کرد به شیون کردن و جیغ زدن بعد به مادرم گفت جیغ بزنی برمیگردم، آمد داخل و حدود 10 روز خانه بود، یک تیر زده بود به زانویش

وقتی می رفت حمام بعضی وقتها می‌رفتم سروقت دفترچه اش و نوشته‌هایش را می‌خواندم، دفترچه‌ای داشت که داخلش یادداشت میکرد مثلاً نوشته بود که امروز، کجا، چندتا عراقی دیدم فرمانده رنگ لباسش چی بود و جزئیات زیادی نوشته بود این نشان میداد که در دل جبهه است در دل خاک عراق است. خیلی چیزها هست که همرزمان خودش می‌دانستند و می‌دانند که این جوانان چه دلاوریهایی به خرج دادند.

 

 

بخش دوم زندگی نامه شهید امامی مصاحبه با دوستان و همرزمان شهید است که به زودی منتشر می گردد.

انتهای پیام/ر

,

در زیر بخش اول گفتگوی اختصاصی جویزر با اعضای خانواده شهید جاسم امامی را می خوانید.

 

گفتگو با مادر شهید امامی

جویزر : حاج خانم یادتان هست شهید جاسم کی به دنیا آمد؟

مادر شهید : عاشورا به دنیا آمد. من هم همش گریه میکردم و ناراحت بودم ، یک زن فامیلمان خیلی مؤمن و دانا بود آمد گفت چرا گریه میکنی گفتم این بچه دیگر پسر من نیست گفت چرا؟ گفتم خب مردم دارن برای امام حسین (ع) عزاداری می‌کنند و غرق خاک و غم هستن و شیون می‌کنند این بچه به دنیا آمده.

 

جویزر: روز عاشورا بود؟

مادر شهید :  غروبش عاشورا بود.

 

جویزر: یعنی روز تاسوعا که فردایش عاشورا بود به دنیا آمد؟

مادر شهید :  آره پنج شنبه بود غروب، زن بهم گفت‌مگر دیوانه‌ای اینجوری می‌کنی به خدا قسم دیگر پسر مثل این برایت پیدا نمی‌شود این بچه خیلی باایمان و با روزه و نماز و با تقوا می‌شود خیلی نصیحتم کرد و خوشحالی میکرد و من و بچه را بوسید گفت این نور است خیر است. من هم قوت قلب گرفتم، گفتم خب غروب دیگر عاشورا است و مردم نذری درست میکنن من هم برای جاسم شیربرنج نذر کردم. نذر امام حسین (ع) کردم براش گفتم تا زنده‌ام برایش درست کنم هر چه که از دستم بربیاید تمام عاشوراها درست می‌کنم.

 

جویزر: نذر کردید که زنده بماند یا اینکه بچه خوبی بشود؟

مادر شهید : گفتم زنده بماند و عاقبت خوبی داشته باشد و نورانی باشد، من هر سال همان وقت شیربرنج درست میکنم، چون زودتر از آن شنیده بودم که حضرت علی (ع) دندانش درد میکرد و خوب که شد گفته برایم شیربرنج درست کنید این در نظرم بود که شیربرنج برایش نذر کردم.

 

جویزر: چه کسی اسمش را جاسم گذاشت؟

مادر شهید :  خودمان، من و پدرش.

 

جویزر: وقتی شهید جاسم به دنیا آمد فرقی با بقیه بچه‌هایت که قبلاً به دنیا آمدند داشت؟

مادر شهید :  بچه کوچک عزیز است همیشه ، بعدشم این بعد از دو دخترم که مردند به دنیا آمد خیلی عزیز بود برایم.

 

جویزر: از بچگی شهید جاسم برایمان بگویید؟

مادر شهید : اصلاً بچه شیطونی نبود سر به راه و آرام بود، از معرفت و حال و احوالش از کار و رفتارش.

 

جویزر: چه تفاوتی با بقیه بچه‌هایتان داشت؟

مادر شهید :  آدم نورانی بود، بچه ها شلوغ می‌کنند با برادرانشان با دوستانش یا همبازیش اما جاسم اصلاً شلوغ نمی‌کرد اذیت نمیکرد. نمی‌دانم تا کلاس چندم هلشی بود بعد خانه خواهرم ایوان بود آمد خانه خواهرم این جا رفت مدرسه.

 

جویزر: خدمت سربازیشان کجا بودند ؟

مادر شهید :  زمان سربازیش امام جمعه اجازه نداد جای دیگر برود نمی‌دانم امام جمعه کی اسمش بود گفته بود پیش خودم بمان.

 

جویزر: بعد از اتمام خدمت سربازی ، رفتند دانشگاه یا دانشسرا ؟

مادر شهید :  نمی‌دانم فقط می‌دانم رفت روستای چولک دو سال معلم آنجا بود ، بخدای عادل قسم وقتی شهید شد مردم آنجا کاری کردند برایش که قابل وصف و گفتن نیست.

 

جویزر: آخرین دیدارتان با شهید جاسم یادتان هست؟

مادر شهید :  بعد از جبهه رفتن دوبار آمد یکبار زخمی شده بود رانش زخم شده بود تیر خورده بود چیزی برای ما نمی‌گفت سر و رویش کلاً زخم بود ازش میپرسیدیم چی شده گفت زمین خوردم تو نگو در عملیات این جور شده، آخرین بار با حاج قاسمی رفت سومار ازمان خداحافظی کرد ما هلشی(روستای محل زندگی شهید امامی) بودیم و بعد دیگه رفت منطقه، بهش گفتند باید بروی تهران دو ماه دوره فرماندهی ببینی آمد گفت مادر می‌روم تهران برای دوره من هم گفتم خدا کند قبول نشوی تو بروی تهران ما چجور زندگی کنیم گفت نه مادر دعا کن قبول شوم می‌روم تهران و فرمانده می‌شوم من هم دیدم ناراحت شد گفتم پسرم انشاا... قبول بشوی بروی تهران ما هم با خودت ببری، رفت برای دو ماه بود ولی بعد از 20 روز قبول شد و برگشت، یکبار که گلوله خورد به رانش چند روز خانه بود و دوباره برگشت.

 

 

جویزر: این جریان مجروحیتش یادتان هست زمانی که آمد خانه؟

مادر شهید : بله یادمه، رفته بودیم هلشی(روستای محل زندگی شهید امامی) وقتی برگشتیم البته بهم زنگ زدن گفتند مهمان برایت آمده من هم زمانی که آمدم خانه دیدم جاسم دراز کشیده و جا برایش پهن کردند من هم از همان دم در شروع کردم به شیون کردن گفت چرا این جور می‌کنی گفتم چی شده گفت یک کم رانم زخم شده هیچی نیست اگر این جوری کنی می‌روم ، دوتا عصا داشت برداشتشان گفت می‌روم من هم هیچی نگفتم دیگه، دو سه روز خانه بود و دوباره برگشت یکبار هم با فرماندشان رفته بود زخمی شده بود، با آسیابانی بود.

 

جویزر: کی خبر شهادتش رو داد؟

مادر شهید :  سپاه.

 

جویزر:  چطوری گفتند؟

مادر شهید :  تلفنی که نبود ما در هلشی زیر چادر بودیم آواره بودیم، ما هم شیون میکردیم و مردم ریختند آنجا و ما منتظر جنازه بودیم نیامد هر ماشینی که می‌آمد می‌دویدیم سمتش که پیکر جاسم است و نبود. 11 سال در غرب بصره جنازه اش ماند، بخدا این 11 سال هر جا که فکر کنید گشتیم پسر بزرگم گیلان غرب رفت، کرمانشاه و همه جا رفت. همه همرزمانش و ادارات همه آمده بودند خانه ما 10-15 چادر زده بودند و آنجا بودند می‌گفتند الان می‌آید ولی نیامد که نیامد، مردم دیگر از هلشی برگشتند داخل شهر چون جنگ و بمباران تمام شده بود مردم هم آمدند به ما گفتند شما هم جمع و جور کنید بروید خانه پدرش گفت اصلاً نمی‌روم خانه شهر تا پسرم برگردد.

 

جویزر: در این مدت سراغ دوستان و همرزمان شهید جاسم رفتید برای اینکه بدانید کجا شهید شده؟

مادر شهید :  یک نفر که همراهش بود به عقب برگشته بود ولی نمی‌دانست جنازه چه به سرش آمده دیده بود که افتاده، ولی محل دقیق رو بخاطر نداشت.

 

جویزر: چطور نمی‌دانست کجا بوده؟

مادر شهید : گفته بود همانجا خاکش کرده چون خاک عراق بود، بین بصره و ایران بود، خمپاره بهش زده بود، تا بعد از 11 سال من و پدرش رفتیم مکه ؛ در خانه خدا از خدا خواستیم که نشانه‌ای ازش برایم بیاورد و به خواست خدا مدت زیادی نگذشت که جنازه اش پیدا شد و آوردنش همه استخوانها و لباس و وصیت نامه اش بود به من گفتند نشانت بدهیمش گفتم نه برای برادرها و پدرش ببرید که ببینند. سپاه خبر داد، جنازه اش را آورده بودند سپاه، شهید حمزه چناری، جنازه اش را بمان دادند و آوردیم تشییعش کردیم.

 

جویزر : از روز تشییع جنازه شهید جاسم برایمان بگویید ؟

مادر شهید : کاش فیلمش را ببینید به حدی جمعیت آمده بود که حد و حساب نداشت سپاه و بنیاد شهید و همه دوستان و آشنایان همه آمده بودند و فاتحه خوانی گرفتیم انگار همان روز شهید شده بود.

 

جویزر : وقتی مکه بودید چه دعایی کردید؟

مادر شهید : من می‌دانستم زنده برنمی گردد گفتم خدایا آن مردم هم همه با من دعا کردند گفتم تکه‌ای از بدنش به دستمان برسد که این جا قبری داشته باشد، مادرزنش بهم گفت لباسهایش را بیاور تا خاک کنیم و همان قبرش باشد من هم گفتم این جور نمی‌شود ، آنجا دعا کردیم که به هر طریق شده کسی پیدایش کند، به خدا اصلاً هیچ قسمتی از بدنش کم نبود کامل بود،

 

جویزر : یادتان هست چه ماهی بود پیکر شهید جاسم آوردند؟

مادر شهید : آره فکر کنم زمستان بود برج 11/12 ، بعد از اینکه از خدا خواستم حدود 40 روز نگذشته بود، 7 دور کعبه را پای پیاده زدم که خدا خبری از جاسم به من بدهد که بلاخره داد.

 

                                            

 

گفتگو با برادر شهید ، آقای جواد امامی

برادر شهید : دوره آموزشی ایشان در پادگان، دوره ششم یا هفتم سپاه بودند در پادگان شهدای کرمانشاه دوره آموزشی دیدند حدود شش ماه بود آموزش نظامی، که الان دفترچه یادداشت ایشان و مطالبی که برایشان گفتند در بخش عقیدتی و نظامی و آموزش سلاح، آموزشهای گشتی- رزمی همه را یادداشت کرده و هستند. بعد از دوره آموزشی در یک مقطع بودیم یعنی کشور در یک مقطع قرار داشت که گروهکهای الحادی از جمله گروهکهای کمونیستی، منافقین، کومله، دمکرات، فداییان خلق، اقلیت، اکثریت و توده همه اینها خیزشی داشتند بر علیه نظام و یک سری اقدامات در کشور انجام دادند از جمله کارهایشان ترور شخصیت‌های کشوری و استانی و محلی و ائمه جمعه بود. بعد ایشان که از دوره آموزشی برگشتند محافظ شخصی حاج آقا یعقوبی شدند اولین امام جمعه ایوان، بعد دوباره رفتند آموزش یک ماهه یا چهل و پنج روزه دیدند دوره آموزش حفاظت از شخصیتها را گذراندن  که ایشان کارتش را گرفتند و الان هم موجود است، ایشان موفق شدند که دوره آموزش حفاظت از شخصیت‌های اول مملکت را کسب کنند.

 

جویزر در کجا دوره رفتند؟

برادر شهید :  کرمانشاه و بعد محافظ حاج آقا یعقوبی اولین امام جمعه ایوان شدند.

 

جویزر : در همان زمان جنگ ایشان محافظ بودند؟

برادر شهید : بعد که گروهکها سرکوب شدند دیگر خطرات زیادی متوجه شخصیتها نبود و از یک طرف هم ایشان خیلی علاقمند بودند به مسائل جبهه و جنگ و حضور در میدان جنگ، بنابر درخواست شخصی خودشان رفتند خط و زمانی که ایشان وارد خط شدند تیپ 114 امیرالمؤمنین استان ایلام تازه داشت تشکیل می‌شد قبل از این نیروها به صورت گروهی و چریکی رفتند و به صورت عشایری، ایشان به همراه افراد دیگر تیپ امیرالمؤمنین (ع) تشکیل دادند.

 

جویزر : یعنی شهید امامی در سپاه ایوان نماند و به تیپ رفتند؟

برادر شهید :  بله، به تیپ رفت و مستقیماً به خط رفت

 

جویزر : چه سالی؟

برادر شهید :  سال 62،  بعد که رفتند آنجا قبل از عملیات والفجر 3، به عنوان مسئول گروهان گردان 503 شهید بهشتی انتخاب شدند در عملیات والفجر 3 فرمانده گردان شهید بهشتی شدند، بعد از مدت نزدیک دو سال مسئول گردان بودند بعد از گردان مسئول پشتیبانی تیپ شدند.

 

جویزر : در مدتی که مسئول گروهان و گردان بودند در عملیات خاصی شرکت کردند؟

برادر شهید :  بله، عملیات والفجر 3 بود که فتح مهران و ارتفاعات کله قندی بود حضور داشتند از جمله دفع پاتکهای عراق برای بازپس گیری مهران وارتفاعات کلی قندی بعد از عملیات والفجر 3، والفجر 5 بود.و در حین عملیات والفجر 3 ایشان فرمانده گردان 503 شدند، در عملیات والفجر 5 ایشان به عنوان فرمانده گردان و یکی از واحدهای عمل کننده بودند از جمله افتخارات ایشان فتح تپه 230 بود که یک ارتفاع بسیار بزرگ است که مشرف بر منطقه است یعنی بعد از اینکه عملیات والفجر 5 انجام شد این تپه 230 جزو اهداف نبود ولی وقتی که پیشروی می‌کنند می‌روند جلو می‌بینند که وجود این تپه خیلی ضروری است یعنی اگر این تپه را اشغال نکنند به منزله این است که هیچ کاری انجام ندادند ایشان به همراه نیروهایشان تلاش می‌کنند آن تپه را اشغال می‌کنند تپه 230 که خیلی استراتژیک هست در منطقه چنگوله و ایشان به همراه نیروهای مردمی این تپه را تصرف می‌کنند.

 

 

جویزر : دوره دافوس که شهید امامی رفتند بعد از این عملیات بود؟

برادر شهید :  بله، بعد از عملیات والفجر 5 ایشان فرمانده گردان ماندن هنوز تا اینکه لیاقتها و شجاعتهای ایشان باعث شد که به عنوان مسئول پشتیبانی تیپ انتخاب شد و چند مدتی که زمانش خاطرم نیست، در زمانی که فرمانده پشتیبانی بود فعالیتهای زیادی داشت در زمینه جمع آوری امکانات برای نیروهایشان که در خط بودند و در این ایام یک آزمون برگزار شد آزمون دوره فرماندهی وستاد که همان دوره دافوس هست، که معمولاً از نیروهای زبده ی بسیار قوی و زبده ی یگانها استفاده کردند با یک شرایط سخت و با یک آزمون مشکل بعد ایشان در این آزمون شرکت کردند و خیلی تلاش و مطالعه کردند برای این آزمون، و ایشان به عنوان نفر اول و سهمیه تیپ قبول شدند رفتند دانشگاه یعنی برای گذراندن دوره کامل رفتند به دانشگاه امام حسین (ع) بعد زمانی که رفتند آنجا حدود دو ماه دوره گذراندن، فکر کنم شهریور یا مهر سال 65 بود که رفتند دوره و تقریباً حدود آبان و آذر بود عملیاتها شروع شد، عملیات کربلای 4 و5 بود که از طرف، ایشان به همراه هم دوره‌هایش از طرف دانشگاه اعزام ی شوند به خط در منطقه عملیاتی کربلای 4، هدف از اعزامشان به منطقه یکی کمک به نیروهای عمل کننده و یکی اینکه کسب تجربیات لازم جنگی و عملیاتی، ایشان در عملیات کربلای 4 مسئولیت هماهنگی نیروهای عمل کننده استان ایلام با سایر نیروها را داشتند بعد از این عملیات به دنبالش عملیات کربلای 5 بود که از طرف دانشگاه بهشان مأموریت می‌دهند که به این مناطق بروند.

بعداً من از مسئول آموزششان سؤال کردم گفت این‌ها نزدیک 70 نفر بودند 35 نفرشان شهید شدند در عملیات، چون شهید ما مفقودالجسد بود ما پرسیدیم که خبری ازش دارند یا نه، گفت نه ما خبر نداریم فقط ما این جا اعزامشان کردیم، به ما خبر دادند و گفتند که ایشان شهید شدند ما اطلاع دیگری نداریم عملیات کربلای 5 شرکت داشتند و مرحله اول حضور داشتند و مرحله دوم در غرب کانال ماهی شهید شدند. برای شناسایی رفته بودند، در تاریخ 11/11/65- چه زمانی بوده روز یا شب؟+ دقیق نمی‌دانم.- در مدتی که در منطقه بودند و به مرخصی می‌آمدند از اوضاع و اتفاقات منطقه تعریف میکردند؟+ ایشان با توجه به اینکه به مسائل نظامی و جنگی علاقه داشتند و آموزشهای کافی در زمینه مسائل نظامی دیده بود بازگو کردن اسرار نظامی برای اعضای خانواده و بستگان یا نقل در محافل شب نشینی و این چیزها را درست نمی‌دانستند بنابراین از چیزهایی که در جبهه می‌گذشت اصلاً برای ما چیزی نمی‌گفت بیم این را داشت که نکند اسرار نظامی فاش شود ما ازش می‌پرسیدیم وضع چطور است گفت وضع خوب است ماشاءا...، الحمدا... وضع خوب است و نیروهای اسلام دارند پیشروی می‌کنند روحیه خوبی دارند و با قدرت در میدان جنگ هستیم و از این صحبت‌ها، والا اینکه بیاید بازگو کند که دقیقاً چه اتفاقی افتاده کی شهید شده این‌ها را نمی‌گفت، بعد از شهادت ایشان دوستانش نقل کردند که ما همراه هم بودیم حتی در یک عملیات، عملیات والفجر 5 به محاصره می‌افتند چند ساعتی در محاصره هستند، یا اینکه یک مرحله هم مجروح شدند سال 62، از ناحیه زانو مجروح شدند، بعداً ما متوجه شدیم که ایشان به صورت نیروی گشتی رفتند داخل خاک دشمن و آنجا نیروهای عراقی با گلوله به زانویش زدند و ایشان تلاش کرده بود و خود را به نیروهای خودی رسانده بود

 

جویزر : بقیه برادرانتان را تشویق میکرد که بروید جبهه؟

برادر شهید :  به هر حال همه ما را به حضور در جبهه و جنگ در مسائل دینی و مذهبی تشویق میکرد به طوریکه ما 6 برادر بودیم 5 تا ازمان در جبهه حضور داشتیم و خواهرم هم آن زمان مسئول بسیج خواهران بود خب این از نتایج تشویق ایشان بود نتیجه رشادتهای ایشان بود که ما رفتیم، من دو مرحله به جبهه رفتم باز هم با ایشان صحبت کردیم خیلی قشنگ جبهه را برایم توصیف کردند که چطور هست برایم واضح توضیح دادند که جبهه این مسائل را دارد اگر آمادگی دارید بیا جبهه تا اینکه من سال 65 به جبهه رفتم ایشان مسئول پشتیبانی بودند من در خط بودم سال 66 هم من دوباره رفتم جبهه که نتیجه ارشادها و راهنمایی‌های ایشان بود.

 

جویزر : دوران مفقود بودنشان خیلی سخت بود؟

برادر شهید : ایشان این مرحله آخر که رفتند مجروح شدند در منطقه عملیاتی کربلای 5 از ناحیه پهلو و پیشانی مجروح شدند و استراحت پزشکی داشت حدود 7 روز ایشان در خلال این استراحت پزشکی آمدند ایوان نسبت به گذشته یعنی حال و هوای آثار شهادت در چهرشان مشخص بود از روحیشان مشخص بود، ایشان بعداً صحبت کرده بود برای آقای محمدتقی قاسمی فرمانده سپاه ایوان که آن زمان با ایشان خیلی صمیمی بودند ، صحبت می‌کند با ایشان و آقای قاسمی می‌پرسد که وضع منطقه چطور است چکارهایی انجام دادید و چطور شد که آمدید مرخصی گفته بود که واقعیتش من زخمی شدم مجروح شدم و الان در استراحت پزشکی هستم و اعضای خانوادم خبر ندارند و الان می‌خواهم برگردم، من آن زمان سرباز بودم در سپاه ایلام تماس گرفتم با خانه گفتند جاسم آمده و حالش خوبه، چند روز که در استراحت در ایوان است یکی از کارهایی که انجام می‌دهد با سردار قاسمی به منطقه سومار می‌روند عملیات کربلای 6 این جا صورت گرفته بود و یک سری مسائل یادداشت کرده بود نقاط ضعف و قوت دستاورهای عملیات کربلای 6 بعد ایشان از اعضای خانواده خداحافظی می‌کند و می‌رود، من در سپاه ایلام بودم داخل محوطه سپاه دیدمش با هم احوالپرسی کردیم و گفت من می‌خواهم بروم منطقه، به هر حال این نگاه و محبت‌های ما یک راز و مرز زیادی داشت، نگفت ولی همین نگاه و حرکات نشان داد که این آخرین دیدار ما خواهد بود و من تقریباً بهم الهام شده بود که ما همدیگر را نمی‌بینیم بعد ایشان گفتند که من دو تا عکس در خانه دارم اگر توانستی بزرگشان کن و یک مطلب دیگر اینکه سعی کن همیشه به پدر و مادر سر بزنی، بعد راه مهران را پیش گرفت و رفت از دهلران به منطقه عملیاتی.

 

جویزر تاریخ این ملاقات و زمانش یادتان هست؟

برادر شهید :  دقیق نمی‌دانم، به هر حال ما سرگرم زندگی خودمان بودیم تا اینکه ایشان 11/11/65 تقریباً همانجور که همرزمانش گفتند حدود  10 و نیم شهید می‌شود منتها ما خبر نداشتیم تا اینکه سه روز بعد با خبرمان کردند ، یگان خبر داشت شهید شدند ولی ما خبر نداشتیم، من سرباز بودم در سپاه متوجه شدم که دوستان شهید جاسم یک نگاه معناداری به من دارند وقتی من را می‌دیدند با دقت بیشتری نگاهم میکردند یا اینکه سعی کردند حرکات من زیرنظرشان باشد من شک کردم حتی یکی از دوستانش که من را دید رویش را برگرداند و رفت داخل یک اتاق و شروع کرد به گریه کردند.

مسئول مستقیم من هم خبر داشت از موضوع ولی من خبر نداشتم من یک شب که تلویزیون داشت عملیات کربلای 5 را نشان میداد صحبت از جاسم و کانال ماهی شد، گفت راستی از جاسم خبر داری؟ گفتم جاسم در همین علمیات است.

 

جویزر : مسئول مستقیمتان چه کسی بود؟

برادر شهید : شهید یادگار امیدی بود، ایشان خبر داشت که این اتفاق پیش آمده بعد از روز سوم ایشان به من گفت که باید بروی مرخصی گفتم چرا؟ گفت از منزل تماس گرفتند و گفتند باید بیایی بعد گفتم که من تازه از خانه آمدم گفت نه وسایلت را جمع کن گفتند باید بیایی من آمدم از ششدار آمدم ایوان آن زمان سپاه هم در ششدار بود بخاطر بمباران، این فاصله اندازه یکسال بر من گذشت سعی کردم هر شخص یا ماشین را که می‌بینم حرکاتشان را زیر نظر بگیرم که متوجه شوم چه اتفاقی افتاده.  تا اینکه رسیدم و سرجاده پیاده شدم نزدیک روستای "کل کل"، یک ماشین از سپاه آنجا بود آمدند گفتند برادر امامی حالت چطور است کجا میری گفتم می‌روم خانه گفتند نه برویم سپاه، گفتم نه با سپاه کار ندارم گفتند آنجا کارت دارند ،خلاصه سوار ماشین شدم و آمدم سپاه ایوان و متوجه شدم برادر دیگرم مرحوم میثم امامی و پسرعمویم آنجا بودند گفتند چرا اینجا هستید گفتند جاسم شهید شده خیلی ناراحت شدم و گریه و داد و بیداد کردم و تا رفتیم روستای خودمان به همراه امام جمعه و سپاه و مسئولین ادارات این خبر را به خانواده دادند

خبر شهادت را دادند و غالباً چیزی که انتظار هست در زمان شهادت کسی انتظار جسد هست اما متأسفانه به ما گفتند که از پیکر خبری نیست انشاا... در آینده عملیات صورت میگرد و آن منطقه آزاد می‌شود، وقتی عملیات انجام می‌شود دشمن آن منطقه توسط دشمن تصرف میگردد و پیکر ایشان در حوزه نیروهای عراقی قرار می‌گیرد بعد از این مدت خیلی به ما سخت گذشت، حالت انتظار که روایت است انتظار سخت تر از مرگ است واقعاً سخت بود ما به هر جایی رفتیم و تلاشهای زیادی کردیم که نشانی از برادرمان پیدا کنیم حتی ساعتی، انگشتری، تسبیح، حتی یک یادداشتش را. به محض اینکه خبر می‌دادند که اجساد شهدای را پیدا کردند که مجهول الهویه هستند که می‌آورد نشان مرکز معراج شهدای اهواز یا میفرستادند به معراج شهدای تهران بارها و بارها اعضای خانواده می‌رفتیم بین اجساد می‌گشتیم که آثاری از برادرمان پیدا کنیم ولی متأسفانه هیچ آثاری پیدا نکردیم تا اینکه گروه تفحص در سال 76 موفق شدند که جسد ایشان را پیدا کنند یعنی حدود 11 سال شهید مفقودالجسد بودند.

رفتیم بنیاد پیکر را دیدیم و خیلی ناراحت کننده بود بعداً جسدش را آوردند ایوان و مردم هم برای تشییع سنگ تمام گذاشتند که جا دارد از همه مردم تشکر کنم به خاطر احترامشان.

 

جویزر : شهید نشانه خاصی داشت که شما تشخیص بدهید و مطمئن شوید پیکر ایشان است؟

برادر شهید : نشانه خاص که فقط اسکلت و استخوان بود استخوان سر و سینه و ستون فقرات بود منتها چیزی که برای ما یقین آورتر از همه بود پلاکی که مال ایشان بود که بارزترین چیز بود که برای ما اطمینان بخش بود علاوه بر این هم ظاهراً استخوان‌ها و اسکلت با ایشان می‌خورد.

 

جویزر کسی شاهد شهادت ایشان بوده؟

بله، جریان شهادتش این جور هست که برای کمک به نیروهای عمل کننده به آن منطقه می‌روند ایشان روز 11/11/65 می‌گویند ما می‌خواهیم برویم خط برآورد کنیم که استعداد دشمن چقدر است می‌خواهد چکار کند، اینها از عرض کانال ماهی عبور می‌کنند بعد در غرب به شکل نعل اسبی را ایران اشغال می‌کند این کانال ماهی در ایران به وسیله ماشین و ادوات نظامی کانال را پر می‌کند عرضش در حدود 1500 متر است جاسم به همراه شخصی به اسم سید دخیل سوار موتور می‌شوند از قسمت شرق کانال ماهی به غرب کانال ماهی می‌روند آقایی که همراهشان بودند سید دخیل طباطبایی اهل کاشان است.

 

جویزر آقای طباطبایی الان زنده هستند؟

برادر شهید : بله زنده هستند. رفتند آنجا موتور را یک جا می‌گذارند و شروع می‌کنند به جمع آوری استعدادهای دشمن و نیروهای دشمن، در همین حین که در حال جمع آوری اطلاعات هستند دشمن پاتک می‌زند با 300 تانک به شکلی که یک خاکریز فرعی که در آن منطقه هست را با گلوله توپ از بین می‌برند و این منطقه‌ای که نیروهای ایرانی از کانال ماهی عبور کردند از شرق به غرب رفتند را عراق پس میگرد و نیروهای ایرانی عقب نشینی می‌کنند و از غرب به شرق می‌آیند و ایشان که آنجا می‌ماند، آن آقا این جور تعریف می‌کند که یک توپ یا خمپاره خورده بغل ما و ترکش خورده به شانه و پشت سر شهید و درجا می‌افتد و بهش گفته بود که کمکش کند گفته که نه تو برو نیرو و امدادی بیار من اینجا هستم این جور شد که آنجا ماند و شهید شد در غرب کانال ماهی.

 

 

گفتگو با خواهر شهید ، سرکار خانم خدیجه امامی  

خواهر شهید : همیشه جاسم را زمانی که می‌آمد مرخصی می‌دیدیم همیشه جبهه بود تا من یادم هست از سال 62 که من سال سوم راهنمایی بودم مرحوم جاسم جبهه بود من از همان بچگی آمدم ایوان همراه جاسم و یاسم و جواد با هم زندگی میکردیم ، جاسم خیلی متفاوت بود بین خانواده ما. اصلاً زیاد حرف نمی‌زد الان همرزمانش می‌گویند که آرامش داشته، همیشه آرامش داشت مثلاً ما حرف می‌زدیم او فقط شنونده بود اصلاً اهل غیبت نبود مطلقاً کار به مردم نداشت خصلت خیلی خوبی داشت خیلی اقوام را دوست داشت مثلاً الان فامیلهایمان که جاسم باهاشان ارتباط داشت ما به واسطه او باهاشان ارتباط داریم

بعضی مواقع مرخصی تشویقی بهش میدادند یا میرفت عیادت کسی یا دیدار کسی یا روزه بود چون زمانیکه عملیات میرفتند نمی‌توانستند روزه بگیرند، سرش اصلاً توی زرق و برق نبود. خودم بهش گفتم جاسم تو تازه دامادی لباس خوب بپوش گفت نمی‌خواهم تو دنبال چی هستی ما دنبال چی

جویزر : از ایامی که با هم بودید برایمان تعریف کنید ؟

تقریباً شش سال از من بزرگتر  بود ، آموزش و پرورش تربیت معلم قبول شد تقریبا دوسالی معلم بود بعد گفت من آموزش و پرورش را دوست ندارم، دوست دارم در سپاه خدمت کنم بعد رفت سپاه البته من مدتش را نمی‌دانم اما مدتی محافظ حاج آقا یعقوبی بود بعد دیگر نماند گفت کارم خیلی راحت است این هدف آدم نمی‌شود این راضیم نمی‌کند ، مرحوم جاسم فکرش چیز دیگر بود تا اینکه رفت جبهه و همیشه در عملیات بود همیشه در خط بود یکبار زخمی شد قبل از عروسیش یادم است با آمبولانس آوردنش در خانه بعد ما رفتیم استقبالش دیدیم پایش را گچ گرفته مادرم شروع کرد به شیون کردن و جیغ زدن بعد به مادرم گفت جیغ بزنی برمیگردم، آمد داخل و حدود 10 روز خانه بود، یک تیر زده بود به زانویش

وقتی می رفت حمام بعضی وقتها می‌رفتم سروقت دفترچه اش و نوشته‌هایش را می‌خواندم، دفترچه‌ای داشت که داخلش یادداشت میکرد مثلاً نوشته بود که امروز، کجا، چندتا عراقی دیدم فرمانده رنگ لباسش چی بود و جزئیات زیادی نوشته بود این نشان میداد که در دل جبهه است در دل خاک عراق است. خیلی چیزها هست که همرزمان خودش می‌دانستند و می‌دانند که این جوانان چه دلاوریهایی به خرج دادند.

 

 

بخش دوم زندگی نامه شهید امامی مصاحبه با دوستان و همرزمان شهید است که به زودی منتشر می گردد.

انتهای پیام/ر

,

در زیر بخش اول گفتگوی اختصاصی جویزر با اعضای خانواده شهید جاسم امامی را می خوانید.

 

گفتگو با مادر شهید امامی

جویزر : حاج خانم یادتان هست شهید جاسم کی به دنیا آمد؟

مادر شهید : عاشورا به دنیا آمد. من هم همش گریه میکردم و ناراحت بودم ، یک زن فامیلمان خیلی مؤمن و دانا بود آمد گفت چرا گریه میکنی گفتم این بچه دیگر پسر من نیست گفت چرا؟ گفتم خب مردم دارن برای امام حسین (ع) عزاداری می‌کنند و غرق خاک و غم هستن و شیون می‌کنند این بچه به دنیا آمده.

 

جویزر: روز عاشورا بود؟

مادر شهید :  غروبش عاشورا بود.

 

جویزر: یعنی روز تاسوعا که فردایش عاشورا بود به دنیا آمد؟

مادر شهید :  آره پنج شنبه بود غروب، زن بهم گفت‌مگر دیوانه‌ای اینجوری می‌کنی به خدا قسم دیگر پسر مثل این برایت پیدا نمی‌شود این بچه خیلی باایمان و با روزه و نماز و با تقوا می‌شود خیلی نصیحتم کرد و خوشحالی میکرد و من و بچه را بوسید گفت این نور است خیر است. من هم قوت قلب گرفتم، گفتم خب غروب دیگر عاشورا است و مردم نذری درست میکنن من هم برای جاسم شیربرنج نذر کردم. نذر امام حسین (ع) کردم براش گفتم تا زنده‌ام برایش درست کنم هر چه که از دستم بربیاید تمام عاشوراها درست می‌کنم.

 

جویزر: نذر کردید که زنده بماند یا اینکه بچه خوبی بشود؟

مادر شهید : گفتم زنده بماند و عاقبت خوبی داشته باشد و نورانی باشد، من هر سال همان وقت شیربرنج درست میکنم، چون زودتر از آن شنیده بودم که حضرت علی (ع) دندانش درد میکرد و خوب که شد گفته برایم شیربرنج درست کنید این در نظرم بود که شیربرنج برایش نذر کردم.

 

جویزر: چه کسی اسمش را جاسم گذاشت؟

مادر شهید :  خودمان، من و پدرش.

 

جویزر: وقتی شهید جاسم به دنیا آمد فرقی با بقیه بچه‌هایت که قبلاً به دنیا آمدند داشت؟

مادر شهید :  بچه کوچک عزیز است همیشه ، بعدشم این بعد از دو دخترم که مردند به دنیا آمد خیلی عزیز بود برایم.

 

جویزر: از بچگی شهید جاسم برایمان بگویید؟

مادر شهید : اصلاً بچه شیطونی نبود سر به راه و آرام بود، از معرفت و حال و احوالش از کار و رفتارش.

 

جویزر: چه تفاوتی با بقیه بچه‌هایتان داشت؟

مادر شهید :  آدم نورانی بود، بچه ها شلوغ می‌کنند با برادرانشان با دوستانش یا همبازیش اما جاسم اصلاً شلوغ نمی‌کرد اذیت نمیکرد. نمی‌دانم تا کلاس چندم هلشی بود بعد خانه خواهرم ایوان بود آمد خانه خواهرم این جا رفت مدرسه.

 

جویزر: خدمت سربازیشان کجا بودند ؟

مادر شهید :  زمان سربازیش امام جمعه اجازه نداد جای دیگر برود نمی‌دانم امام جمعه کی اسمش بود گفته بود پیش خودم بمان.

 

جویزر: بعد از اتمام خدمت سربازی ، رفتند دانشگاه یا دانشسرا ؟

مادر شهید :  نمی‌دانم فقط می‌دانم رفت روستای چولک دو سال معلم آنجا بود ، بخدای عادل قسم وقتی شهید شد مردم آنجا کاری کردند برایش که قابل وصف و گفتن نیست.

 

جویزر: آخرین دیدارتان با شهید جاسم یادتان هست؟

مادر شهید :  بعد از جبهه رفتن دوبار آمد یکبار زخمی شده بود رانش زخم شده بود تیر خورده بود چیزی برای ما نمی‌گفت سر و رویش کلاً زخم بود ازش میپرسیدیم چی شده گفت زمین خوردم تو نگو در عملیات این جور شده، آخرین بار با حاج قاسمی رفت سومار ازمان خداحافظی کرد ما هلشی(روستای محل زندگی شهید امامی) بودیم و بعد دیگه رفت منطقه، بهش گفتند باید بروی تهران دو ماه دوره فرماندهی ببینی آمد گفت مادر می‌روم تهران برای دوره من هم گفتم خدا کند قبول نشوی تو بروی تهران ما چجور زندگی کنیم گفت نه مادر دعا کن قبول شوم می‌روم تهران و فرمانده می‌شوم من هم دیدم ناراحت شد گفتم پسرم انشاا... قبول بشوی بروی تهران ما هم با خودت ببری، رفت برای دو ماه بود ولی بعد از 20 روز قبول شد و برگشت، یکبار که گلوله خورد به رانش چند روز خانه بود و دوباره برگشت.

 

 

جویزر: این جریان مجروحیتش یادتان هست زمانی که آمد خانه؟

مادر شهید : بله یادمه، رفته بودیم هلشی(روستای محل زندگی شهید امامی) وقتی برگشتیم البته بهم زنگ زدن گفتند مهمان برایت آمده من هم زمانی که آمدم خانه دیدم جاسم دراز کشیده و جا برایش پهن کردند من هم از همان دم در شروع کردم به شیون کردن گفت چرا این جور می‌کنی گفتم چی شده گفت یک کم رانم زخم شده هیچی نیست اگر این جوری کنی می‌روم ، دوتا عصا داشت برداشتشان گفت می‌روم من هم هیچی نگفتم دیگه، دو سه روز خانه بود و دوباره برگشت یکبار هم با فرماندشان رفته بود زخمی شده بود، با آسیابانی بود.

 

جویزر: کی خبر شهادتش رو داد؟

مادر شهید :  سپاه.

 

جویزر:  چطوری گفتند؟

مادر شهید :  تلفنی که نبود ما در هلشی زیر چادر بودیم آواره بودیم، ما هم شیون میکردیم و مردم ریختند آنجا و ما منتظر جنازه بودیم نیامد هر ماشینی که می‌آمد می‌دویدیم سمتش که پیکر جاسم است و نبود. 11 سال در غرب بصره جنازه اش ماند، بخدا این 11 سال هر جا که فکر کنید گشتیم پسر بزرگم گیلان غرب رفت، کرمانشاه و همه جا رفت. همه همرزمانش و ادارات همه آمده بودند خانه ما 10-15 چادر زده بودند و آنجا بودند می‌گفتند الان می‌آید ولی نیامد که نیامد، مردم دیگر از هلشی برگشتند داخل شهر چون جنگ و بمباران تمام شده بود مردم هم آمدند به ما گفتند شما هم جمع و جور کنید بروید خانه پدرش گفت اصلاً نمی‌روم خانه شهر تا پسرم برگردد.

 

جویزر: در این مدت سراغ دوستان و همرزمان شهید جاسم رفتید برای اینکه بدانید کجا شهید شده؟

مادر شهید :  یک نفر که همراهش بود به عقب برگشته بود ولی نمی‌دانست جنازه چه به سرش آمده دیده بود که افتاده، ولی محل دقیق رو بخاطر نداشت.

 

جویزر: چطور نمی‌دانست کجا بوده؟

مادر شهید : گفته بود همانجا خاکش کرده چون خاک عراق بود، بین بصره و ایران بود، خمپاره بهش زده بود، تا بعد از 11 سال من و پدرش رفتیم مکه ؛ در خانه خدا از خدا خواستیم که نشانه‌ای ازش برایم بیاورد و به خواست خدا مدت زیادی نگذشت که جنازه اش پیدا شد و آوردنش همه استخوانها و لباس و وصیت نامه اش بود به من گفتند نشانت بدهیمش گفتم نه برای برادرها و پدرش ببرید که ببینند. سپاه خبر داد، جنازه اش را آورده بودند سپاه، شهید حمزه چناری، جنازه اش را بمان دادند و آوردیم تشییعش کردیم.

 

جویزر : از روز تشییع جنازه شهید جاسم برایمان بگویید ؟

مادر شهید : کاش فیلمش را ببینید به حدی جمعیت آمده بود که حد و حساب نداشت سپاه و بنیاد شهید و همه دوستان و آشنایان همه آمده بودند و فاتحه خوانی گرفتیم انگار همان روز شهید شده بود.

 

جویزر : وقتی مکه بودید چه دعایی کردید؟

مادر شهید : من می‌دانستم زنده برنمی گردد گفتم خدایا آن مردم هم همه با من دعا کردند گفتم تکه‌ای از بدنش به دستمان برسد که این جا قبری داشته باشد، مادرزنش بهم گفت لباسهایش را بیاور تا خاک کنیم و همان قبرش باشد من هم گفتم این جور نمی‌شود ، آنجا دعا کردیم که به هر طریق شده کسی پیدایش کند، به خدا اصلاً هیچ قسمتی از بدنش کم نبود کامل بود،

 

جویزر : یادتان هست چه ماهی بود پیکر شهید جاسم آوردند؟

مادر شهید : آره فکر کنم زمستان بود برج 11/12 ، بعد از اینکه از خدا خواستم حدود 40 روز نگذشته بود، 7 دور کعبه را پای پیاده زدم که خدا خبری از جاسم به من بدهد که بلاخره داد.

 

                                            

 

گفتگو با برادر شهید ، آقای جواد امامی

برادر شهید : دوره آموزشی ایشان در پادگان، دوره ششم یا هفتم سپاه بودند در پادگان شهدای کرمانشاه دوره آموزشی دیدند حدود شش ماه بود آموزش نظامی، که الان دفترچه یادداشت ایشان و مطالبی که برایشان گفتند در بخش عقیدتی و نظامی و آموزش سلاح، آموزشهای گشتی- رزمی همه را یادداشت کرده و هستند. بعد از دوره آموزشی در یک مقطع بودیم یعنی کشور در یک مقطع قرار داشت که گروهکهای الحادی از جمله گروهکهای کمونیستی، منافقین، کومله، دمکرات، فداییان خلق، اقلیت، اکثریت و توده همه اینها خیزشی داشتند بر علیه نظام و یک سری اقدامات در کشور انجام دادند از جمله کارهایشان ترور شخصیت‌های کشوری و استانی و محلی و ائمه جمعه بود. بعد ایشان که از دوره آموزشی برگشتند محافظ شخصی حاج آقا یعقوبی شدند اولین امام جمعه ایوان، بعد دوباره رفتند آموزش یک ماهه یا چهل و پنج روزه دیدند دوره آموزش حفاظت از شخصیتها را گذراندن  که ایشان کارتش را گرفتند و الان هم موجود است، ایشان موفق شدند که دوره آموزش حفاظت از شخصیت‌های اول مملکت را کسب کنند.

 

جویزر در کجا دوره رفتند؟

برادر شهید :  کرمانشاه و بعد محافظ حاج آقا یعقوبی اولین امام جمعه ایوان شدند.

 

جویزر : در همان زمان جنگ ایشان محافظ بودند؟

برادر شهید : بعد که گروهکها سرکوب شدند دیگر خطرات زیادی متوجه شخصیتها نبود و از یک طرف هم ایشان خیلی علاقمند بودند به مسائل جبهه و جنگ و حضور در میدان جنگ، بنابر درخواست شخصی خودشان رفتند خط و زمانی که ایشان وارد خط شدند تیپ 114 امیرالمؤمنین استان ایلام تازه داشت تشکیل می‌شد قبل از این نیروها به صورت گروهی و چریکی رفتند و به صورت عشایری، ایشان به همراه افراد دیگر تیپ امیرالمؤمنین (ع) تشکیل دادند.

 

جویزر : یعنی شهید امامی در سپاه ایوان نماند و به تیپ رفتند؟

برادر شهید :  بله، به تیپ رفت و مستقیماً به خط رفت

 

جویزر : چه سالی؟

برادر شهید :  سال 62،  بعد که رفتند آنجا قبل از عملیات والفجر 3، به عنوان مسئول گروهان گردان 503 شهید بهشتی انتخاب شدند در عملیات والفجر 3 فرمانده گردان شهید بهشتی شدند، بعد از مدت نزدیک دو سال مسئول گردان بودند بعد از گردان مسئول پشتیبانی تیپ شدند.

 

جویزر : در مدتی که مسئول گروهان و گردان بودند در عملیات خاصی شرکت کردند؟

برادر شهید :  بله، عملیات والفجر 3 بود که فتح مهران و ارتفاعات کله قندی بود حضور داشتند از جمله دفع پاتکهای عراق برای بازپس گیری مهران وارتفاعات کلی قندی بعد از عملیات والفجر 3، والفجر 5 بود.و در حین عملیات والفجر 3 ایشان فرمانده گردان 503 شدند، در عملیات والفجر 5 ایشان به عنوان فرمانده گردان و یکی از واحدهای عمل کننده بودند از جمله افتخارات ایشان فتح تپه 230 بود که یک ارتفاع بسیار بزرگ است که مشرف بر منطقه است یعنی بعد از اینکه عملیات والفجر 5 انجام شد این تپه 230 جزو اهداف نبود ولی وقتی که پیشروی می‌کنند می‌روند جلو می‌بینند که وجود این تپه خیلی ضروری است یعنی اگر این تپه را اشغال نکنند به منزله این است که هیچ کاری انجام ندادند ایشان به همراه نیروهایشان تلاش می‌کنند آن تپه را اشغال می‌کنند تپه 230 که خیلی استراتژیک هست در منطقه چنگوله و ایشان به همراه نیروهای مردمی این تپه را تصرف می‌کنند.

 

 

جویزر : دوره دافوس که شهید امامی رفتند بعد از این عملیات بود؟

برادر شهید :  بله، بعد از عملیات والفجر 5 ایشان فرمانده گردان ماندن هنوز تا اینکه لیاقتها و شجاعتهای ایشان باعث شد که به عنوان مسئول پشتیبانی تیپ انتخاب شد و چند مدتی که زمانش خاطرم نیست، در زمانی که فرمانده پشتیبانی بود فعالیتهای زیادی داشت در زمینه جمع آوری امکانات برای نیروهایشان که در خط بودند و در این ایام یک آزمون برگزار شد آزمون دوره فرماندهی وستاد که همان دوره دافوس هست، که معمولاً از نیروهای زبده ی بسیار قوی و زبده ی یگانها استفاده کردند با یک شرایط سخت و با یک آزمون مشکل بعد ایشان در این آزمون شرکت کردند و خیلی تلاش و مطالعه کردند برای این آزمون، و ایشان به عنوان نفر اول و سهمیه تیپ قبول شدند رفتند دانشگاه یعنی برای گذراندن دوره کامل رفتند به دانشگاه امام حسین (ع) بعد زمانی که رفتند آنجا حدود دو ماه دوره گذراندن، فکر کنم شهریور یا مهر سال 65 بود که رفتند دوره و تقریباً حدود آبان و آذر بود عملیاتها شروع شد، عملیات کربلای 4 و5 بود که از طرف، ایشان به همراه هم دوره‌هایش از طرف دانشگاه اعزام ی شوند به خط در منطقه عملیاتی کربلای 4، هدف از اعزامشان به منطقه یکی کمک به نیروهای عمل کننده و یکی اینکه کسب تجربیات لازم جنگی و عملیاتی، ایشان در عملیات کربلای 4 مسئولیت هماهنگی نیروهای عمل کننده استان ایلام با سایر نیروها را داشتند بعد از این عملیات به دنبالش عملیات کربلای 5 بود که از طرف دانشگاه بهشان مأموریت می‌دهند که به این مناطق بروند.

بعداً من از مسئول آموزششان سؤال کردم گفت این‌ها نزدیک 70 نفر بودند 35 نفرشان شهید شدند در عملیات، چون شهید ما مفقودالجسد بود ما پرسیدیم که خبری ازش دارند یا نه، گفت نه ما خبر نداریم فقط ما این جا اعزامشان کردیم، به ما خبر دادند و گفتند که ایشان شهید شدند ما اطلاع دیگری نداریم عملیات کربلای 5 شرکت داشتند و مرحله اول حضور داشتند و مرحله دوم در غرب کانال ماهی شهید شدند. برای شناسایی رفته بودند، در تاریخ 11/11/65- چه زمانی بوده روز یا شب؟+ دقیق نمی‌دانم.- در مدتی که در منطقه بودند و به مرخصی می‌آمدند از اوضاع و اتفاقات منطقه تعریف میکردند؟+ ایشان با توجه به اینکه به مسائل نظامی و جنگی علاقه داشتند و آموزشهای کافی در زمینه مسائل نظامی دیده بود بازگو کردن اسرار نظامی برای اعضای خانواده و بستگان یا نقل در محافل شب نشینی و این چیزها را درست نمی‌دانستند بنابراین از چیزهایی که در جبهه می‌گذشت اصلاً برای ما چیزی نمی‌گفت بیم این را داشت که نکند اسرار نظامی فاش شود ما ازش می‌پرسیدیم وضع چطور است گفت وضع خوب است ماشاءا...، الحمدا... وضع خوب است و نیروهای اسلام دارند پیشروی می‌کنند روحیه خوبی دارند و با قدرت در میدان جنگ هستیم و از این صحبت‌ها، والا اینکه بیاید بازگو کند که دقیقاً چه اتفاقی افتاده کی شهید شده این‌ها را نمی‌گفت، بعد از شهادت ایشان دوستانش نقل کردند که ما همراه هم بودیم حتی در یک عملیات، عملیات والفجر 5 به محاصره می‌افتند چند ساعتی در محاصره هستند، یا اینکه یک مرحله هم مجروح شدند سال 62، از ناحیه زانو مجروح شدند، بعداً ما متوجه شدیم که ایشان به صورت نیروی گشتی رفتند داخل خاک دشمن و آنجا نیروهای عراقی با گلوله به زانویش زدند و ایشان تلاش کرده بود و خود را به نیروهای خودی رسانده بود

 

جویزر : بقیه برادرانتان را تشویق میکرد که بروید جبهه؟

برادر شهید :  به هر حال همه ما را به حضور در جبهه و جنگ در مسائل دینی و مذهبی تشویق میکرد به طوریکه ما 6 برادر بودیم 5 تا ازمان در جبهه حضور داشتیم و خواهرم هم آن زمان مسئول بسیج خواهران بود خب این از نتایج تشویق ایشان بود نتیجه رشادتهای ایشان بود که ما رفتیم، من دو مرحله به جبهه رفتم باز هم با ایشان صحبت کردیم خیلی قشنگ جبهه را برایم توصیف کردند که چطور هست برایم واضح توضیح دادند که جبهه این مسائل را دارد اگر آمادگی دارید بیا جبهه تا اینکه من سال 65 به جبهه رفتم ایشان مسئول پشتیبانی بودند من در خط بودم سال 66 هم من دوباره رفتم جبهه که نتیجه ارشادها و راهنمایی‌های ایشان بود.

 

جویزر : دوران مفقود بودنشان خیلی سخت بود؟

برادر شهید : ایشان این مرحله آخر که رفتند مجروح شدند در منطقه عملیاتی کربلای 5 از ناحیه پهلو و پیشانی مجروح شدند و استراحت پزشکی داشت حدود 7 روز ایشان در خلال این استراحت پزشکی آمدند ایوان نسبت به گذشته یعنی حال و هوای آثار شهادت در چهرشان مشخص بود از روحیشان مشخص بود، ایشان بعداً صحبت کرده بود برای آقای محمدتقی قاسمی فرمانده سپاه ایوان که آن زمان با ایشان خیلی صمیمی بودند ، صحبت می‌کند با ایشان و آقای قاسمی می‌پرسد که وضع منطقه چطور است چکارهایی انجام دادید و چطور شد که آمدید مرخصی گفته بود که واقعیتش من زخمی شدم مجروح شدم و الان در استراحت پزشکی هستم و اعضای خانوادم خبر ندارند و الان می‌خواهم برگردم، من آن زمان سرباز بودم در سپاه ایلام تماس گرفتم با خانه گفتند جاسم آمده و حالش خوبه، چند روز که در استراحت در ایوان است یکی از کارهایی که انجام می‌دهد با سردار قاسمی به منطقه سومار می‌روند عملیات کربلای 6 این جا صورت گرفته بود و یک سری مسائل یادداشت کرده بود نقاط ضعف و قوت دستاورهای عملیات کربلای 6 بعد ایشان از اعضای خانواده خداحافظی می‌کند و می‌رود، من در سپاه ایلام بودم داخل محوطه سپاه دیدمش با هم احوالپرسی کردیم و گفت من می‌خواهم بروم منطقه، به هر حال این نگاه و محبت‌های ما یک راز و مرز زیادی داشت، نگفت ولی همین نگاه و حرکات نشان داد که این آخرین دیدار ما خواهد بود و من تقریباً بهم الهام شده بود که ما همدیگر را نمی‌بینیم بعد ایشان گفتند که من دو تا عکس در خانه دارم اگر توانستی بزرگشان کن و یک مطلب دیگر اینکه سعی کن همیشه به پدر و مادر سر بزنی، بعد راه مهران را پیش گرفت و رفت از دهلران به منطقه عملیاتی.

 

جویزر تاریخ این ملاقات و زمانش یادتان هست؟

برادر شهید :  دقیق نمی‌دانم، به هر حال ما سرگرم زندگی خودمان بودیم تا اینکه ایشان 11/11/65 تقریباً همانجور که همرزمانش گفتند حدود  10 و نیم شهید می‌شود منتها ما خبر نداشتیم تا اینکه سه روز بعد با خبرمان کردند ، یگان خبر داشت شهید شدند ولی ما خبر نداشتیم، من سرباز بودم در سپاه متوجه شدم که دوستان شهید جاسم یک نگاه معناداری به من دارند وقتی من را می‌دیدند با دقت بیشتری نگاهم میکردند یا اینکه سعی کردند حرکات من زیرنظرشان باشد من شک کردم حتی یکی از دوستانش که من را دید رویش را برگرداند و رفت داخل یک اتاق و شروع کرد به گریه کردند.

مسئول مستقیم من هم خبر داشت از موضوع ولی من خبر نداشتم من یک شب که تلویزیون داشت عملیات کربلای 5 را نشان میداد صحبت از جاسم و کانال ماهی شد، گفت راستی از جاسم خبر داری؟ گفتم جاسم در همین علمیات است.

 

جویزر : مسئول مستقیمتان چه کسی بود؟

برادر شهید : شهید یادگار امیدی بود، ایشان خبر داشت که این اتفاق پیش آمده بعد از روز سوم ایشان به من گفت که باید بروی مرخصی گفتم چرا؟ گفت از منزل تماس گرفتند و گفتند باید بیایی بعد گفتم که من تازه از خانه آمدم گفت نه وسایلت را جمع کن گفتند باید بیایی من آمدم از ششدار آمدم ایوان آن زمان سپاه هم در ششدار بود بخاطر بمباران، این فاصله اندازه یکسال بر من گذشت سعی کردم هر شخص یا ماشین را که می‌بینم حرکاتشان را زیر نظر بگیرم که متوجه شوم چه اتفاقی افتاده.  تا اینکه رسیدم و سرجاده پیاده شدم نزدیک روستای "کل کل"، یک ماشین از سپاه آنجا بود آمدند گفتند برادر امامی حالت چطور است کجا میری گفتم می‌روم خانه گفتند نه برویم سپاه، گفتم نه با سپاه کار ندارم گفتند آنجا کارت دارند ،خلاصه سوار ماشین شدم و آمدم سپاه ایوان و متوجه شدم برادر دیگرم مرحوم میثم امامی و پسرعمویم آنجا بودند گفتند چرا اینجا هستید گفتند جاسم شهید شده خیلی ناراحت شدم و گریه و داد و بیداد کردم و تا رفتیم روستای خودمان به همراه امام جمعه و سپاه و مسئولین ادارات این خبر را به خانواده دادند

خبر شهادت را دادند و غالباً چیزی که انتظار هست در زمان شهادت کسی انتظار جسد هست اما متأسفانه به ما گفتند که از پیکر خبری نیست انشاا... در آینده عملیات صورت میگرد و آن منطقه آزاد می‌شود، وقتی عملیات انجام می‌شود دشمن آن منطقه توسط دشمن تصرف میگردد و پیکر ایشان در حوزه نیروهای عراقی قرار می‌گیرد بعد از این مدت خیلی به ما سخت گذشت، حالت انتظار که روایت است انتظار سخت تر از مرگ است واقعاً سخت بود ما به هر جایی رفتیم و تلاشهای زیادی کردیم که نشانی از برادرمان پیدا کنیم حتی ساعتی، انگشتری، تسبیح، حتی یک یادداشتش را. به محض اینکه خبر می‌دادند که اجساد شهدای را پیدا کردند که مجهول الهویه هستند که می‌آورد نشان مرکز معراج شهدای اهواز یا میفرستادند به معراج شهدای تهران بارها و بارها اعضای خانواده می‌رفتیم بین اجساد می‌گشتیم که آثاری از برادرمان پیدا کنیم ولی متأسفانه هیچ آثاری پیدا نکردیم تا اینکه گروه تفحص در سال 76 موفق شدند که جسد ایشان را پیدا کنند یعنی حدود 11 سال شهید مفقودالجسد بودند.

رفتیم بنیاد پیکر را دیدیم و خیلی ناراحت کننده بود بعداً جسدش را آوردند ایوان و مردم هم برای تشییع سنگ تمام گذاشتند که جا دارد از همه مردم تشکر کنم به خاطر احترامشان.

 

جویزر : شهید نشانه خاصی داشت که شما تشخیص بدهید و مطمئن شوید پیکر ایشان است؟

برادر شهید : نشانه خاص که فقط اسکلت و استخوان بود استخوان سر و سینه و ستون فقرات بود منتها چیزی که برای ما یقین آورتر از همه بود پلاکی که مال ایشان بود که بارزترین چیز بود که برای ما اطمینان بخش بود علاوه بر این هم ظاهراً استخوان‌ها و اسکلت با ایشان می‌خورد.

 

جویزر کسی شاهد شهادت ایشان بوده؟

بله، جریان شهادتش این جور هست که برای کمک به نیروهای عمل کننده به آن منطقه می‌روند ایشان روز 11/11/65 می‌گویند ما می‌خواهیم برویم خط برآورد کنیم که استعداد دشمن چقدر است می‌خواهد چکار کند، اینها از عرض کانال ماهی عبور می‌کنند بعد در غرب به شکل نعل اسبی را ایران اشغال می‌کند این کانال ماهی در ایران به وسیله ماشین و ادوات نظامی کانال را پر می‌کند عرضش در حدود 1500 متر است جاسم به همراه شخصی به اسم سید دخیل سوار موتور می‌شوند از قسمت شرق کانال ماهی به غرب کانال ماهی می‌روند آقایی که همراهشان بودند سید دخیل طباطبایی اهل کاشان است.

 

جویزر آقای طباطبایی الان زنده هستند؟

برادر شهید : بله زنده هستند. رفتند آنجا موتور را یک جا می‌گذارند و شروع می‌کنند به جمع آوری استعدادهای دشمن و نیروهای دشمن، در همین حین که در حال جمع آوری اطلاعات هستند دشمن پاتک می‌زند با 300 تانک به شکلی که یک خاکریز فرعی که در آن منطقه هست را با گلوله توپ از بین می‌برند و این منطقه‌ای که نیروهای ایرانی از کانال ماهی عبور کردند از شرق به غرب رفتند را عراق پس میگرد و نیروهای ایرانی عقب نشینی می‌کنند و از غرب به شرق می‌آیند و ایشان که آنجا می‌ماند، آن آقا این جور تعریف می‌کند که یک توپ یا خمپاره خورده بغل ما و ترکش خورده به شانه و پشت سر شهید و درجا می‌افتد و بهش گفته بود که کمکش کند گفته که نه تو برو نیرو و امدادی بیار من اینجا هستم این جور شد که آنجا ماند و شهید شد در غرب کانال ماهی.

 

 

گفتگو با خواهر شهید ، سرکار خانم خدیجه امامی  

خواهر شهید : همیشه جاسم را زمانی که می‌آمد مرخصی می‌دیدیم همیشه جبهه بود تا من یادم هست از سال 62 که من سال سوم راهنمایی بودم مرحوم جاسم جبهه بود من از همان بچگی آمدم ایوان همراه جاسم و یاسم و جواد با هم زندگی میکردیم ، جاسم خیلی متفاوت بود بین خانواده ما. اصلاً زیاد حرف نمی‌زد الان همرزمانش می‌گویند که آرامش داشته، همیشه آرامش داشت مثلاً ما حرف می‌زدیم او فقط شنونده بود اصلاً اهل غیبت نبود مطلقاً کار به مردم نداشت خصلت خیلی خوبی داشت خیلی اقوام را دوست داشت مثلاً الان فامیلهایمان که جاسم باهاشان ارتباط داشت ما به واسطه او باهاشان ارتباط داریم

بعضی مواقع مرخصی تشویقی بهش میدادند یا میرفت عیادت کسی یا دیدار کسی یا روزه بود چون زمانیکه عملیات میرفتند نمی‌توانستند روزه بگیرند، سرش اصلاً توی زرق و برق نبود. خودم بهش گفتم جاسم تو تازه دامادی لباس خوب بپوش گفت نمی‌خواهم تو دنبال چی هستی ما دنبال چی

جویزر : از ایامی که با هم بودید برایمان تعریف کنید ؟

تقریباً شش سال از من بزرگتر  بود ، آموزش و پرورش تربیت معلم قبول شد تقریبا دوسالی معلم بود بعد گفت من آموزش و پرورش را دوست ندارم، دوست دارم در سپاه خدمت کنم بعد رفت سپاه البته من مدتش را نمی‌دانم اما مدتی محافظ حاج آقا یعقوبی بود بعد دیگر نماند گفت کارم خیلی راحت است این هدف آدم نمی‌شود این راضیم نمی‌کند ، مرحوم جاسم فکرش چیز دیگر بود تا اینکه رفت جبهه و همیشه در عملیات بود همیشه در خط بود یکبار زخمی شد قبل از عروسیش یادم است با آمبولانس آوردنش در خانه بعد ما رفتیم استقبالش دیدیم پایش را گچ گرفته مادرم شروع کرد به شیون کردن و جیغ زدن بعد به مادرم گفت جیغ بزنی برمیگردم، آمد داخل و حدود 10 روز خانه بود، یک تیر زده بود به زانویش

وقتی می رفت حمام بعضی وقتها می‌رفتم سروقت دفترچه اش و نوشته‌هایش را می‌خواندم، دفترچه‌ای داشت که داخلش یادداشت میکرد مثلاً نوشته بود که امروز، کجا، چندتا عراقی دیدم فرمانده رنگ لباسش چی بود و جزئیات زیادی نوشته بود این نشان میداد که در دل جبهه است در دل خاک عراق است. خیلی چیزها هست که همرزمان خودش می‌دانستند و می‌دانند که این جوانان چه دلاوریهایی به خرج دادند.

 

 

بخش دوم زندگی نامه شهید امامی مصاحبه با دوستان و همرزمان شهید است که به زودی منتشر می گردد.

انتهای پیام/ر

,

در زیر بخش اول گفتگوی اختصاصی جویزر با اعضای خانواده شهید جاسم امامی را می خوانید.

 

گفتگو با مادر شهید امامی

جویزر : حاج خانم یادتان هست شهید جاسم کی به دنیا آمد؟

مادر شهید : عاشورا به دنیا آمد. من هم همش گریه میکردم و ناراحت بودم ، یک زن فامیلمان خیلی مؤمن و دانا بود آمد گفت چرا گریه میکنی گفتم این بچه دیگر پسر من نیست گفت چرا؟ گفتم خب مردم دارن برای امام حسین (ع) عزاداری می‌کنند و غرق خاک و غم هستن و شیون می‌کنند این بچه به دنیا آمده.

 

جویزر: روز عاشورا بود؟

مادر شهید :  غروبش عاشورا بود.

 

جویزر: یعنی روز تاسوعا که فردایش عاشورا بود به دنیا آمد؟

مادر شهید :  آره پنج شنبه بود غروب، زن بهم گفت‌مگر دیوانه‌ای اینجوری می‌کنی به خدا قسم دیگر پسر مثل این برایت پیدا نمی‌شود این بچه خیلی باایمان و با روزه و نماز و با تقوا می‌شود خیلی نصیحتم کرد و خوشحالی میکرد و من و بچه را بوسید گفت این نور است خیر است. من هم قوت قلب گرفتم، گفتم خب غروب دیگر عاشورا است و مردم نذری درست میکنن من هم برای جاسم شیربرنج نذر کردم. نذر امام حسین (ع) کردم براش گفتم تا زنده‌ام برایش درست کنم هر چه که از دستم بربیاید تمام عاشوراها درست می‌کنم.

 

جویزر: نذر کردید که زنده بماند یا اینکه بچه خوبی بشود؟

مادر شهید : گفتم زنده بماند و عاقبت خوبی داشته باشد و نورانی باشد، من هر سال همان وقت شیربرنج درست میکنم، چون زودتر از آن شنیده بودم که حضرت علی (ع) دندانش درد میکرد و خوب که شد گفته برایم شیربرنج درست کنید این در نظرم بود که شیربرنج برایش نذر کردم.

 

جویزر: چه کسی اسمش را جاسم گذاشت؟

مادر شهید :  خودمان، من و پدرش.

 

جویزر: وقتی شهید جاسم به دنیا آمد فرقی با بقیه بچه‌هایت که قبلاً به دنیا آمدند داشت؟

مادر شهید :  بچه کوچک عزیز است همیشه ، بعدشم این بعد از دو دخترم که مردند به دنیا آمد خیلی عزیز بود برایم.

 

جویزر: از بچگی شهید جاسم برایمان بگویید؟

مادر شهید : اصلاً بچه شیطونی نبود سر به راه و آرام بود، از معرفت و حال و احوالش از کار و رفتارش.

 

جویزر: چه تفاوتی با بقیه بچه‌هایتان داشت؟

مادر شهید :  آدم نورانی بود، بچه ها شلوغ می‌کنند با برادرانشان با دوستانش یا همبازیش اما جاسم اصلاً شلوغ نمی‌کرد اذیت نمیکرد. نمی‌دانم تا کلاس چندم هلشی بود بعد خانه خواهرم ایوان بود آمد خانه خواهرم این جا رفت مدرسه.

 

جویزر: خدمت سربازیشان کجا بودند ؟

مادر شهید :  زمان سربازیش امام جمعه اجازه نداد جای دیگر برود نمی‌دانم امام جمعه کی اسمش بود گفته بود پیش خودم بمان.

 

جویزر: بعد از اتمام خدمت سربازی ، رفتند دانشگاه یا دانشسرا ؟

مادر شهید :  نمی‌دانم فقط می‌دانم رفت روستای چولک دو سال معلم آنجا بود ، بخدای عادل قسم وقتی شهید شد مردم آنجا کاری کردند برایش که قابل وصف و گفتن نیست.

 

جویزر: آخرین دیدارتان با شهید جاسم یادتان هست؟

مادر شهید :  بعد از جبهه رفتن دوبار آمد یکبار زخمی شده بود رانش زخم شده بود تیر خورده بود چیزی برای ما نمی‌گفت سر و رویش کلاً زخم بود ازش میپرسیدیم چی شده گفت زمین خوردم تو نگو در عملیات این جور شده، آخرین بار با حاج قاسمی رفت سومار ازمان خداحافظی کرد ما هلشی(روستای محل زندگی شهید امامی) بودیم و بعد دیگه رفت منطقه، بهش گفتند باید بروی تهران دو ماه دوره فرماندهی ببینی آمد گفت مادر می‌روم تهران برای دوره من هم گفتم خدا کند قبول نشوی تو بروی تهران ما چجور زندگی کنیم گفت نه مادر دعا کن قبول شوم می‌روم تهران و فرمانده می‌شوم من هم دیدم ناراحت شد گفتم پسرم انشاا... قبول بشوی بروی تهران ما هم با خودت ببری، رفت برای دو ماه بود ولی بعد از 20 روز قبول شد و برگشت، یکبار که گلوله خورد به رانش چند روز خانه بود و دوباره برگشت.

 

 

جویزر: این جریان مجروحیتش یادتان هست زمانی که آمد خانه؟

مادر شهید : بله یادمه، رفته بودیم هلشی(روستای محل زندگی شهید امامی) وقتی برگشتیم البته بهم زنگ زدن گفتند مهمان برایت آمده من هم زمانی که آمدم خانه دیدم جاسم دراز کشیده و جا برایش پهن کردند من هم از همان دم در شروع کردم به شیون کردن گفت چرا این جور می‌کنی گفتم چی شده گفت یک کم رانم زخم شده هیچی نیست اگر این جوری کنی می‌روم ، دوتا عصا داشت برداشتشان گفت می‌روم من هم هیچی نگفتم دیگه، دو سه روز خانه بود و دوباره برگشت یکبار هم با فرماندشان رفته بود زخمی شده بود، با آسیابانی بود.

 

جویزر: کی خبر شهادتش رو داد؟

مادر شهید :  سپاه.

 

جویزر:  چطوری گفتند؟

مادر شهید :  تلفنی که نبود ما در هلشی زیر چادر بودیم آواره بودیم، ما هم شیون میکردیم و مردم ریختند آنجا و ما منتظر جنازه بودیم نیامد هر ماشینی که می‌آمد می‌دویدیم سمتش که پیکر جاسم است و نبود. 11 سال در غرب بصره جنازه اش ماند، بخدا این 11 سال هر جا که فکر کنید گشتیم پسر بزرگم گیلان غرب رفت، کرمانشاه و همه جا رفت. همه همرزمانش و ادارات همه آمده بودند خانه ما 10-15 چادر زده بودند و آنجا بودند می‌گفتند الان می‌آید ولی نیامد که نیامد، مردم دیگر از هلشی برگشتند داخل شهر چون جنگ و بمباران تمام شده بود مردم هم آمدند به ما گفتند شما هم جمع و جور کنید بروید خانه پدرش گفت اصلاً نمی‌روم خانه شهر تا پسرم برگردد.

 

جویزر: در این مدت سراغ دوستان و همرزمان شهید جاسم رفتید برای اینکه بدانید کجا شهید شده؟

مادر شهید :  یک نفر که همراهش بود به عقب برگشته بود ولی نمی‌دانست جنازه چه به سرش آمده دیده بود که افتاده، ولی محل دقیق رو بخاطر نداشت.

 

جویزر: چطور نمی‌دانست کجا بوده؟

مادر شهید : گفته بود همانجا خاکش کرده چون خاک عراق بود، بین بصره و ایران بود، خمپاره بهش زده بود، تا بعد از 11 سال من و پدرش رفتیم مکه ؛ در خانه خدا از خدا خواستیم که نشانه‌ای ازش برایم بیاورد و به خواست خدا مدت زیادی نگذشت که جنازه اش پیدا شد و آوردنش همه استخوانها و لباس و وصیت نامه اش بود به من گفتند نشانت بدهیمش گفتم نه برای برادرها و پدرش ببرید که ببینند. سپاه خبر داد، جنازه اش را آورده بودند سپاه، شهید حمزه چناری، جنازه اش را بمان دادند و آوردیم تشییعش کردیم.

 

جویزر : از روز تشییع جنازه شهید جاسم برایمان بگویید ؟

مادر شهید : کاش فیلمش را ببینید به حدی جمعیت آمده بود که حد و حساب نداشت سپاه و بنیاد شهید و همه دوستان و آشنایان همه آمده بودند و فاتحه خوانی گرفتیم انگار همان روز شهید شده بود.

 

جویزر : وقتی مکه بودید چه دعایی کردید؟

مادر شهید : من می‌دانستم زنده برنمی گردد گفتم خدایا آن مردم هم همه با من دعا کردند گفتم تکه‌ای از بدنش به دستمان برسد که این جا قبری داشته باشد، مادرزنش بهم گفت لباسهایش را بیاور تا خاک کنیم و همان قبرش باشد من هم گفتم این جور نمی‌شود ، آنجا دعا کردیم که به هر طریق شده کسی پیدایش کند، به خدا اصلاً هیچ قسمتی از بدنش کم نبود کامل بود،

 

جویزر : یادتان هست چه ماهی بود پیکر شهید جاسم آوردند؟

مادر شهید : آره فکر کنم زمستان بود برج 11/12 ، بعد از اینکه از خدا خواستم حدود 40 روز نگذشته بود، 7 دور کعبه را پای پیاده زدم که خدا خبری از جاسم به من بدهد که بلاخره داد.

 

                                            

 

گفتگو با برادر شهید ، آقای جواد امامی

برادر شهید : دوره آموزشی ایشان در پادگان، دوره ششم یا هفتم سپاه بودند در پادگان شهدای کرمانشاه دوره آموزشی دیدند حدود شش ماه بود آموزش نظامی، که الان دفترچه یادداشت ایشان و مطالبی که برایشان گفتند در بخش عقیدتی و نظامی و آموزش سلاح، آموزشهای گشتی- رزمی همه را یادداشت کرده و هستند. بعد از دوره آموزشی در یک مقطع بودیم یعنی کشور در یک مقطع قرار داشت که گروهکهای الحادی از جمله گروهکهای کمونیستی، منافقین، کومله، دمکرات، فداییان خلق، اقلیت، اکثریت و توده همه اینها خیزشی داشتند بر علیه نظام و یک سری اقدامات در کشور انجام دادند از جمله کارهایشان ترور شخصیت‌های کشوری و استانی و محلی و ائمه جمعه بود. بعد ایشان که از دوره آموزشی برگشتند محافظ شخصی حاج آقا یعقوبی شدند اولین امام جمعه ایوان، بعد دوباره رفتند آموزش یک ماهه یا چهل و پنج روزه دیدند دوره آموزش حفاظت از شخصیتها را گذراندن  که ایشان کارتش را گرفتند و الان هم موجود است، ایشان موفق شدند که دوره آموزش حفاظت از شخصیت‌های اول مملکت را کسب کنند.

 

جویزر در کجا دوره رفتند؟

برادر شهید :  کرمانشاه و بعد محافظ حاج آقا یعقوبی اولین امام جمعه ایوان شدند.

 

جویزر : در همان زمان جنگ ایشان محافظ بودند؟

برادر شهید : بعد که گروهکها سرکوب شدند دیگر خطرات زیادی متوجه شخصیتها نبود و از یک طرف هم ایشان خیلی علاقمند بودند به مسائل جبهه و جنگ و حضور در میدان جنگ، بنابر درخواست شخصی خودشان رفتند خط و زمانی که ایشان وارد خط شدند تیپ 114 امیرالمؤمنین استان ایلام تازه داشت تشکیل می‌شد قبل از این نیروها به صورت گروهی و چریکی رفتند و به صورت عشایری، ایشان به همراه افراد دیگر تیپ امیرالمؤمنین (ع) تشکیل دادند.

 

جویزر : یعنی شهید امامی در سپاه ایوان نماند و به تیپ رفتند؟

برادر شهید :  بله، به تیپ رفت و مستقیماً به خط رفت

 

جویزر : چه سالی؟

برادر شهید :  سال 62،  بعد که رفتند آنجا قبل از عملیات والفجر 3، به عنوان مسئول گروهان گردان 503 شهید بهشتی انتخاب شدند در عملیات والفجر 3 فرمانده گردان شهید بهشتی شدند، بعد از مدت نزدیک دو سال مسئول گردان بودند بعد از گردان مسئول پشتیبانی تیپ شدند.

 

جویزر : در مدتی که مسئول گروهان و گردان بودند در عملیات خاصی شرکت کردند؟

برادر شهید :  بله، عملیات والفجر 3 بود که فتح مهران و ارتفاعات کله قندی بود حضور داشتند از جمله دفع پاتکهای عراق برای بازپس گیری مهران وارتفاعات کلی قندی بعد از عملیات والفجر 3، والفجر 5 بود.و در حین عملیات والفجر 3 ایشان فرمانده گردان 503 شدند، در عملیات والفجر 5 ایشان به عنوان فرمانده گردان و یکی از واحدهای عمل کننده بودند از جمله افتخارات ایشان فتح تپه 230 بود که یک ارتفاع بسیار بزرگ است که مشرف بر منطقه است یعنی بعد از اینکه عملیات والفجر 5 انجام شد این تپه 230 جزو اهداف نبود ولی وقتی که پیشروی می‌کنند می‌روند جلو می‌بینند که وجود این تپه خیلی ضروری است یعنی اگر این تپه را اشغال نکنند به منزله این است که هیچ کاری انجام ندادند ایشان به همراه نیروهایشان تلاش می‌کنند آن تپه را اشغال می‌کنند تپه 230 که خیلی استراتژیک هست در منطقه چنگوله و ایشان به همراه نیروهای مردمی این تپه را تصرف می‌کنند.

 

 

جویزر : دوره دافوس که شهید امامی رفتند بعد از این عملیات بود؟

برادر شهید :  بله، بعد از عملیات والفجر 5 ایشان فرمانده گردان ماندن هنوز تا اینکه لیاقتها و شجاعتهای ایشان باعث شد که به عنوان مسئول پشتیبانی تیپ انتخاب شد و چند مدتی که زمانش خاطرم نیست، در زمانی که فرمانده پشتیبانی بود فعالیتهای زیادی داشت در زمینه جمع آوری امکانات برای نیروهایشان که در خط بودند و در این ایام یک آزمون برگزار شد آزمون دوره فرماندهی وستاد که همان دوره دافوس هست، که معمولاً از نیروهای زبده ی بسیار قوی و زبده ی یگانها استفاده کردند با یک شرایط سخت و با یک آزمون مشکل بعد ایشان در این آزمون شرکت کردند و خیلی تلاش و مطالعه کردند برای این آزمون، و ایشان به عنوان نفر اول و سهمیه تیپ قبول شدند رفتند دانشگاه یعنی برای گذراندن دوره کامل رفتند به دانشگاه امام حسین (ع) بعد زمانی که رفتند آنجا حدود دو ماه دوره گذراندن، فکر کنم شهریور یا مهر سال 65 بود که رفتند دوره و تقریباً حدود آبان و آذر بود عملیاتها شروع شد، عملیات کربلای 4 و5 بود که از طرف، ایشان به همراه هم دوره‌هایش از طرف دانشگاه اعزام ی شوند به خط در منطقه عملیاتی کربلای 4، هدف از اعزامشان به منطقه یکی کمک به نیروهای عمل کننده و یکی اینکه کسب تجربیات لازم جنگی و عملیاتی، ایشان در عملیات کربلای 4 مسئولیت هماهنگی نیروهای عمل کننده استان ایلام با سایر نیروها را داشتند بعد از این عملیات به دنبالش عملیات کربلای 5 بود که از طرف دانشگاه بهشان مأموریت می‌دهند که به این مناطق بروند.

بعداً من از مسئول آموزششان سؤال کردم گفت این‌ها نزدیک 70 نفر بودند 35 نفرشان شهید شدند در عملیات، چون شهید ما مفقودالجسد بود ما پرسیدیم که خبری ازش دارند یا نه، گفت نه ما خبر نداریم فقط ما این جا اعزامشان کردیم، به ما خبر دادند و گفتند که ایشان شهید شدند ما اطلاع دیگری نداریم عملیات کربلای 5 شرکت داشتند و مرحله اول حضور داشتند و مرحله دوم در غرب کانال ماهی شهید شدند. برای شناسایی رفته بودند، در تاریخ 11/11/65- چه زمانی بوده روز یا شب؟+ دقیق نمی‌دانم.- در مدتی که در منطقه بودند و به مرخصی می‌آمدند از اوضاع و اتفاقات منطقه تعریف میکردند؟+ ایشان با توجه به اینکه به مسائل نظامی و جنگی علاقه داشتند و آموزشهای کافی در زمینه مسائل نظامی دیده بود بازگو کردن اسرار نظامی برای اعضای خانواده و بستگان یا نقل در محافل شب نشینی و این چیزها را درست نمی‌دانستند بنابراین از چیزهایی که در جبهه می‌گذشت اصلاً برای ما چیزی نمی‌گفت بیم این را داشت که نکند اسرار نظامی فاش شود ما ازش می‌پرسیدیم وضع چطور است گفت وضع خوب است ماشاءا...، الحمدا... وضع خوب است و نیروهای اسلام دارند پیشروی می‌کنند روحیه خوبی دارند و با قدرت در میدان جنگ هستیم و از این صحبت‌ها، والا اینکه بیاید بازگو کند که دقیقاً چه اتفاقی افتاده کی شهید شده این‌ها را نمی‌گفت، بعد از شهادت ایشان دوستانش نقل کردند که ما همراه هم بودیم حتی در یک عملیات، عملیات والفجر 5 به محاصره می‌افتند چند ساعتی در محاصره هستند، یا اینکه یک مرحله هم مجروح شدند سال 62، از ناحیه زانو مجروح شدند، بعداً ما متوجه شدیم که ایشان به صورت نیروی گشتی رفتند داخل خاک دشمن و آنجا نیروهای عراقی با گلوله به زانویش زدند و ایشان تلاش کرده بود و خود را به نیروهای خودی رسانده بود

 

جویزر : بقیه برادرانتان را تشویق میکرد که بروید جبهه؟

برادر شهید :  به هر حال همه ما را به حضور در جبهه و جنگ در مسائل دینی و مذهبی تشویق میکرد به طوریکه ما 6 برادر بودیم 5 تا ازمان در جبهه حضور داشتیم و خواهرم هم آن زمان مسئول بسیج خواهران بود خب این از نتایج تشویق ایشان بود نتیجه رشادتهای ایشان بود که ما رفتیم، من دو مرحله به جبهه رفتم باز هم با ایشان صحبت کردیم خیلی قشنگ جبهه را برایم توصیف کردند که چطور هست برایم واضح توضیح دادند که جبهه این مسائل را دارد اگر آمادگی دارید بیا جبهه تا اینکه من سال 65 به جبهه رفتم ایشان مسئول پشتیبانی بودند من در خط بودم سال 66 هم من دوباره رفتم جبهه که نتیجه ارشادها و راهنمایی‌های ایشان بود.

 

جویزر : دوران مفقود بودنشان خیلی سخت بود؟

برادر شهید : ایشان این مرحله آخر که رفتند مجروح شدند در منطقه عملیاتی کربلای 5 از ناحیه پهلو و پیشانی مجروح شدند و استراحت پزشکی داشت حدود 7 روز ایشان در خلال این استراحت پزشکی آمدند ایوان نسبت به گذشته یعنی حال و هوای آثار شهادت در چهرشان مشخص بود از روحیشان مشخص بود، ایشان بعداً صحبت کرده بود برای آقای محمدتقی قاسمی فرمانده سپاه ایوان که آن زمان با ایشان خیلی صمیمی بودند ، صحبت می‌کند با ایشان و آقای قاسمی می‌پرسد که وضع منطقه چطور است چکارهایی انجام دادید و چطور شد که آمدید مرخصی گفته بود که واقعیتش من زخمی شدم مجروح شدم و الان در استراحت پزشکی هستم و اعضای خانوادم خبر ندارند و الان می‌خواهم برگردم، من آن زمان سرباز بودم در سپاه ایلام تماس گرفتم با خانه گفتند جاسم آمده و حالش خوبه، چند روز که در استراحت در ایوان است یکی از کارهایی که انجام می‌دهد با سردار قاسمی به منطقه سومار می‌روند عملیات کربلای 6 این جا صورت گرفته بود و یک سری مسائل یادداشت کرده بود نقاط ضعف و قوت دستاورهای عملیات کربلای 6 بعد ایشان از اعضای خانواده خداحافظی می‌کند و می‌رود، من در سپاه ایلام بودم داخل محوطه سپاه دیدمش با هم احوالپرسی کردیم و گفت من می‌خواهم بروم منطقه، به هر حال این نگاه و محبت‌های ما یک راز و مرز زیادی داشت، نگفت ولی همین نگاه و حرکات نشان داد که این آخرین دیدار ما خواهد بود و من تقریباً بهم الهام شده بود که ما همدیگر را نمی‌بینیم بعد ایشان گفتند که من دو تا عکس در خانه دارم اگر توانستی بزرگشان کن و یک مطلب دیگر اینکه سعی کن همیشه به پدر و مادر سر بزنی، بعد راه مهران را پیش گرفت و رفت از دهلران به منطقه عملیاتی.

 

جویزر تاریخ این ملاقات و زمانش یادتان هست؟

برادر شهید :  دقیق نمی‌دانم، به هر حال ما سرگرم زندگی خودمان بودیم تا اینکه ایشان 11/11/65 تقریباً همانجور که همرزمانش گفتند حدود  10 و نیم شهید می‌شود منتها ما خبر نداشتیم تا اینکه سه روز بعد با خبرمان کردند ، یگان خبر داشت شهید شدند ولی ما خبر نداشتیم، من سرباز بودم در سپاه متوجه شدم که دوستان شهید جاسم یک نگاه معناداری به من دارند وقتی من را می‌دیدند با دقت بیشتری نگاهم میکردند یا اینکه سعی کردند حرکات من زیرنظرشان باشد من شک کردم حتی یکی از دوستانش که من را دید رویش را برگرداند و رفت داخل یک اتاق و شروع کرد به گریه کردند.

مسئول مستقیم من هم خبر داشت از موضوع ولی من خبر نداشتم من یک شب که تلویزیون داشت عملیات کربلای 5 را نشان میداد صحبت از جاسم و کانال ماهی شد، گفت راستی از جاسم خبر داری؟ گفتم جاسم در همین علمیات است.

 

جویزر : مسئول مستقیمتان چه کسی بود؟

برادر شهید : شهید یادگار امیدی بود، ایشان خبر داشت که این اتفاق پیش آمده بعد از روز سوم ایشان به من گفت که باید بروی مرخصی گفتم چرا؟ گفت از منزل تماس گرفتند و گفتند باید بیایی بعد گفتم که من تازه از خانه آمدم گفت نه وسایلت را جمع کن گفتند باید بیایی من آمدم از ششدار آمدم ایوان آن زمان سپاه هم در ششدار بود بخاطر بمباران، این فاصله اندازه یکسال بر من گذشت سعی کردم هر شخص یا ماشین را که می‌بینم حرکاتشان را زیر نظر بگیرم که متوجه شوم چه اتفاقی افتاده.  تا اینکه رسیدم و سرجاده پیاده شدم نزدیک روستای "کل کل"، یک ماشین از سپاه آنجا بود آمدند گفتند برادر امامی حالت چطور است کجا میری گفتم می‌روم خانه گفتند نه برویم سپاه، گفتم نه با سپاه کار ندارم گفتند آنجا کارت دارند ،خلاصه سوار ماشین شدم و آمدم سپاه ایوان و متوجه شدم برادر دیگرم مرحوم میثم امامی و پسرعمویم آنجا بودند گفتند چرا اینجا هستید گفتند جاسم شهید شده خیلی ناراحت شدم و گریه و داد و بیداد کردم و تا رفتیم روستای خودمان به همراه امام جمعه و سپاه و مسئولین ادارات این خبر را به خانواده دادند

خبر شهادت را دادند و غالباً چیزی که انتظار هست در زمان شهادت کسی انتظار جسد هست اما متأسفانه به ما گفتند که از پیکر خبری نیست انشاا... در آینده عملیات صورت میگرد و آن منطقه آزاد می‌شود، وقتی عملیات انجام می‌شود دشمن آن منطقه توسط دشمن تصرف میگردد و پیکر ایشان در حوزه نیروهای عراقی قرار می‌گیرد بعد از این مدت خیلی به ما سخت گذشت، حالت انتظار که روایت است انتظار سخت تر از مرگ است واقعاً سخت بود ما به هر جایی رفتیم و تلاشهای زیادی کردیم که نشانی از برادرمان پیدا کنیم حتی ساعتی، انگشتری، تسبیح، حتی یک یادداشتش را. به محض اینکه خبر می‌دادند که اجساد شهدای را پیدا کردند که مجهول الهویه هستند که می‌آورد نشان مرکز معراج شهدای اهواز یا میفرستادند به معراج شهدای تهران بارها و بارها اعضای خانواده می‌رفتیم بین اجساد می‌گشتیم که آثاری از برادرمان پیدا کنیم ولی متأسفانه هیچ آثاری پیدا نکردیم تا اینکه گروه تفحص در سال 76 موفق شدند که جسد ایشان را پیدا کنند یعنی حدود 11 سال شهید مفقودالجسد بودند.

رفتیم بنیاد پیکر را دیدیم و خیلی ناراحت کننده بود بعداً جسدش را آوردند ایوان و مردم هم برای تشییع سنگ تمام گذاشتند که جا دارد از همه مردم تشکر کنم به خاطر احترامشان.

 

جویزر : شهید نشانه خاصی داشت که شما تشخیص بدهید و مطمئن شوید پیکر ایشان است؟

برادر شهید : نشانه خاص که فقط اسکلت و استخوان بود استخوان سر و سینه و ستون فقرات بود منتها چیزی که برای ما یقین آورتر از همه بود پلاکی که مال ایشان بود که بارزترین چیز بود که برای ما اطمینان بخش بود علاوه بر این هم ظاهراً استخوان‌ها و اسکلت با ایشان می‌خورد.

 

جویزر کسی شاهد شهادت ایشان بوده؟

بله، جریان شهادتش این جور هست که برای کمک به نیروهای عمل کننده به آن منطقه می‌روند ایشان روز 11/11/65 می‌گویند ما می‌خواهیم برویم خط برآورد کنیم که استعداد دشمن چقدر است می‌خواهد چکار کند، اینها از عرض کانال ماهی عبور می‌کنند بعد در غرب به شکل نعل اسبی را ایران اشغال می‌کند این کانال ماهی در ایران به وسیله ماشین و ادوات نظامی کانال را پر می‌کند عرضش در حدود 1500 متر است جاسم به همراه شخصی به اسم سید دخیل سوار موتور می‌شوند از قسمت شرق کانال ماهی به غرب کانال ماهی می‌روند آقایی که همراهشان بودند سید دخیل طباطبایی اهل کاشان است.

 

جویزر آقای طباطبایی الان زنده هستند؟

برادر شهید : بله زنده هستند. رفتند آنجا موتور را یک جا می‌گذارند و شروع می‌کنند به جمع آوری استعدادهای دشمن و نیروهای دشمن، در همین حین که در حال جمع آوری اطلاعات هستند دشمن پاتک می‌زند با 300 تانک به شکلی که یک خاکریز فرعی که در آن منطقه هست را با گلوله توپ از بین می‌برند و این منطقه‌ای که نیروهای ایرانی از کانال ماهی عبور کردند از شرق به غرب رفتند را عراق پس میگرد و نیروهای ایرانی عقب نشینی می‌کنند و از غرب به شرق می‌آیند و ایشان که آنجا می‌ماند، آن آقا این جور تعریف می‌کند که یک توپ یا خمپاره خورده بغل ما و ترکش خورده به شانه و پشت سر شهید و درجا می‌افتد و بهش گفته بود که کمکش کند گفته که نه تو برو نیرو و امدادی بیار من اینجا هستم این جور شد که آنجا ماند و شهید شد در غرب کانال ماهی.

 

 

گفتگو با خواهر شهید ، سرکار خانم خدیجه امامی  

خواهر شهید : همیشه جاسم را زمانی که می‌آمد مرخصی می‌دیدیم همیشه جبهه بود تا من یادم هست از سال 62 که من سال سوم راهنمایی بودم مرحوم جاسم جبهه بود من از همان بچگی آمدم ایوان همراه جاسم و یاسم و جواد با هم زندگی میکردیم ، جاسم خیلی متفاوت بود بین خانواده ما. اصلاً زیاد حرف نمی‌زد الان همرزمانش می‌گویند که آرامش داشته، همیشه آرامش داشت مثلاً ما حرف می‌زدیم او فقط شنونده بود اصلاً اهل غیبت نبود مطلقاً کار به مردم نداشت خصلت خیلی خوبی داشت خیلی اقوام را دوست داشت مثلاً الان فامیلهایمان که جاسم باهاشان ارتباط داشت ما به واسطه او باهاشان ارتباط داریم

بعضی مواقع مرخصی تشویقی بهش میدادند یا میرفت عیادت کسی یا دیدار کسی یا روزه بود چون زمانیکه عملیات میرفتند نمی‌توانستند روزه بگیرند، سرش اصلاً توی زرق و برق نبود. خودم بهش گفتم جاسم تو تازه دامادی لباس خوب بپوش گفت نمی‌خواهم تو دنبال چی هستی ما دنبال چی

جویزر : از ایامی که با هم بودید برایمان تعریف کنید ؟

تقریباً شش سال از من بزرگتر  بود ، آموزش و پرورش تربیت معلم قبول شد تقریبا دوسالی معلم بود بعد گفت من آموزش و پرورش را دوست ندارم، دوست دارم در سپاه خدمت کنم بعد رفت سپاه البته من مدتش را نمی‌دانم اما مدتی محافظ حاج آقا یعقوبی بود بعد دیگر نماند گفت کارم خیلی راحت است این هدف آدم نمی‌شود این راضیم نمی‌کند ، مرحوم جاسم فکرش چیز دیگر بود تا اینکه رفت جبهه و همیشه در عملیات بود همیشه در خط بود یکبار زخمی شد قبل از عروسیش یادم است با آمبولانس آوردنش در خانه بعد ما رفتیم استقبالش دیدیم پایش را گچ گرفته مادرم شروع کرد به شیون کردن و جیغ زدن بعد به مادرم گفت جیغ بزنی برمیگردم، آمد داخل و حدود 10 روز خانه بود، یک تیر زده بود به زانویش

وقتی می رفت حمام بعضی وقتها می‌رفتم سروقت دفترچه اش و نوشته‌هایش را می‌خواندم، دفترچه‌ای داشت که داخلش یادداشت میکرد مثلاً نوشته بود که امروز، کجا، چندتا عراقی دیدم فرمانده رنگ لباسش چی بود و جزئیات زیادی نوشته بود این نشان میداد که در دل جبهه است در دل خاک عراق است. خیلی چیزها هست که همرزمان خودش می‌دانستند و می‌دانند که این جوانان چه دلاوریهایی به خرج دادند.

 

 

بخش دوم زندگی نامه شهید امامی مصاحبه با دوستان و همرزمان شهید است که به زودی منتشر می گردد.

انتهای پیام/ر

,

در زیر بخش اول گفتگوی اختصاصی جویزر با اعضای خانواده شهید جاسم امامی را می خوانید.

, در زیر بخش اول گفتگوی اختصاصی جویزر با اعضای خانواده شهید جاسم امامی را می خوانید., در زیر بخش اول گفتگوی اختصاصی جویزر با اعضای خانواده شهید جاسم امامی را می خوانید., جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر, جویزر, جویزر,

 

,

گفتگو با مادر شهید امامی

, گفتگو با مادر شهید امامی , گفتگو با مادر شهید امامی , گفتگو با مادر شهید امامی ,

جویزر : حاج خانم یادتان هست شهید جاسم کی به دنیا آمد؟

, جویزر : حاج خانم یادتان هست شهید جاسم کی به دنیا آمد؟, جویزر : حاج خانم یادتان هست شهید جاسم کی به دنیا آمد؟, جویزر : , جویزر : , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر, جویزر, جویزر,

مادر شهید : عاشورا به دنیا آمد. من هم همش گریه میکردم و ناراحت بودم ، یک زن فامیلمان خیلی مؤمن و دانا بود آمد گفت چرا گریه میکنی گفتم این بچه دیگر پسر من نیست گفت چرا؟ گفتم خب مردم دارن برای امام حسین (ع) عزاداری می‌کنند و غرق خاک و غم هستن و شیون می‌کنند این بچه به دنیا آمده.

, مادر شهید : عاشورا به دنیا آمد. من هم همش گریه میکردم و ناراحت بودم ، یک زن فامیلمان خیلی مؤمن و دانا بود آمد گفت چرا گریه میکنی گفتم این بچه دیگر پسر من نیست گفت چرا؟ گفتم خب مردم دارن برای امام حسین (ع) عزاداری می‌کنند و غرق خاک و غم هستن و شیون می‌کنند این بچه به دنیا آمده., مادر شهید : عاشورا به دنیا آمد. من هم همش گریه میکردم و ناراحت بودم ، یک زن فامیلمان خیلی مؤمن و دانا بود آمد گفت چرا گریه میکنی گفتم این بچه دیگر پسر من نیست گفت چرا؟ گفتم خب مردم دارن برای امام حسین (ع) عزاداری می‌کنند و غرق خاک و غم هستن و شیون می‌کنند این بچه به دنیا آمده.,

 

,

جویزر: روز عاشورا بود؟

, جویزر: روز عاشورا بود؟, جویزر: روز عاشورا بود؟, جویزر: , جویزر: , جویزر: ,

مادر شهید :  غروبش عاشورا بود.

, مادر شهید :  غروبش عاشورا بود., مادر شهید :  غروبش عاشورا بود.,

 

,

جویزر: یعنی روز تاسوعا که فردایش عاشورا بود به دنیا آمد؟

, جویزر: یعنی روز تاسوعا که فردایش عاشورا بود به دنیا آمد؟, جویزر: یعنی روز تاسوعا که فردایش عاشورا بود به دنیا آمد؟, جویزر: , جویزر: , جویزر: ,

مادر شهید :  آره پنج شنبه بود غروب، زن بهم گفت‌مگر دیوانه‌ای اینجوری می‌کنی به خدا قسم دیگر پسر مثل این برایت پیدا نمی‌شود این بچه خیلی باایمان و با روزه و نماز و با تقوا می‌شود خیلی نصیحتم کرد و خوشحالی میکرد و من و بچه را بوسید گفت این نور است خیر است. من هم قوت قلب گرفتم، گفتم خب غروب دیگر عاشورا است و مردم نذری درست میکنن من هم برای جاسم شیربرنج نذر کردم. نذر امام حسین (ع) کردم براش گفتم تا زنده‌ام برایش درست کنم هر چه که از دستم بربیاید تمام عاشوراها درست می‌کنم.

, مادر شهید :  آره پنج شنبه بود غروب، زن بهم گفت‌مگر دیوانه‌ای اینجوری می‌کنی به خدا قسم دیگر پسر مثل این برایت پیدا نمی‌شود این بچه خیلی باایمان و با روزه و نماز و با تقوا می‌شود خیلی نصیحتم کرد و خوشحالی میکرد و من و بچه را بوسید گفت این نور است خیر است. من هم قوت قلب گرفتم، گفتم خب غروب دیگر عاشورا است و مردم نذری درست میکنن من هم برای جاسم شیربرنج نذر کردم. نذر امام حسین (ع) کردم براش گفتم تا زنده‌ام برایش درست کنم هر چه که از دستم بربیاید تمام عاشوراها درست می‌کنم., مادر شهید :  آره پنج شنبه بود غروب، زن بهم گفت‌مگر دیوانه‌ای اینجوری می‌کنی به خدا قسم دیگر پسر مثل این برایت پیدا نمی‌شود این بچه خیلی باایمان و با روزه و نماز و با تقوا می‌شود خیلی نصیحتم کرد و خوشحالی میکرد و من و بچه را بوسید گفت این نور است خیر است. من هم قوت قلب گرفتم، گفتم خب غروب دیگر عاشورا است و مردم نذری درست میکنن من هم برای جاسم شیربرنج نذر کردم. نذر امام حسین (ع) کردم براش گفتم تا زنده‌ام برایش درست کنم هر چه که از دستم بربیاید تمام عاشوراها درست می‌کنم.,

 

,

جویزر: نذر کردید که زنده بماند یا اینکه بچه خوبی بشود؟

, جویزر: نذر کردید که زنده بماند یا اینکه بچه خوبی بشود؟, جویزر: نذر کردید که زنده بماند یا اینکه بچه خوبی بشود؟, جویزر: , جویزر: , جویزر: ,

مادر شهید : گفتم زنده بماند و عاقبت خوبی داشته باشد و نورانی باشد، من هر سال همان وقت شیربرنج درست میکنم، چون زودتر از آن شنیده بودم که حضرت علی (ع) دندانش درد میکرد و خوب که شد گفته برایم شیربرنج درست کنید این در نظرم بود که شیربرنج برایش نذر کردم.

, مادر شهید : گفتم زنده بماند و عاقبت خوبی داشته باشد و نورانی باشد، من هر سال همان وقت شیربرنج درست میکنم، چون زودتر از آن شنیده بودم که حضرت علی (ع) دندانش درد میکرد و خوب که شد گفته برایم شیربرنج درست کنید این در نظرم بود که شیربرنج برایش نذر کردم., مادر شهید : گفتم زنده بماند و عاقبت خوبی داشته باشد و نورانی باشد، من هر سال همان وقت شیربرنج درست میکنم، چون زودتر از آن شنیده بودم که حضرت علی (ع) دندانش درد میکرد و خوب که شد گفته برایم شیربرنج درست کنید این در نظرم بود که شیربرنج برایش نذر کردم.,

 

,

جویزر: چه کسی اسمش را جاسم گذاشت؟

, جویزر: چه کسی اسمش را جاسم گذاشت؟, جویزر: چه کسی اسمش را جاسم گذاشت؟, جویزر: , جویزر: , جویزر: ,

مادر شهید :  خودمان، من و پدرش.

, مادر شهید :  خودمان، من و پدرش., مادر شهید :  خودمان، من و پدرش.,

 

,

جویزر: وقتی شهید جاسم به دنیا آمد فرقی با بقیه بچه‌هایت که قبلاً به دنیا آمدند داشت؟

, جویزر: وقتی شهید جاسم به دنیا آمد فرقی با بقیه بچه‌هایت که قبلاً به دنیا آمدند داشت؟, جویزر: وقتی شهید جاسم به دنیا آمد فرقی با بقیه بچه‌هایت که قبلاً به دنیا آمدند داشت؟, جویزر: , جویزر: , جویزر: ,

مادر شهید :  بچه کوچک عزیز است همیشه ، بعدشم این بعد از دو دخترم که مردند به دنیا آمد خیلی عزیز بود برایم.

, مادر شهید :  بچه کوچک عزیز است همیشه ، بعدشم این بعد از دو دخترم که مردند به دنیا آمد خیلی عزیز بود برایم., مادر شهید :  بچه کوچک عزیز است همیشه ، بعدشم این بعد از دو دخترم که مردند به دنیا آمد خیلی عزیز بود برایم.,

 

,

جویزر: از بچگی شهید جاسم برایمان بگویید؟

, جویزر: از بچگی شهید جاسم برایمان بگویید؟, جویزر: از بچگی شهید جاسم برایمان بگویید؟, جویزر: , جویزر: , جویزر: ,

مادر شهید : اصلاً بچه شیطونی نبود سر به راه و آرام بود، از معرفت و حال و احوالش از کار و رفتارش.

, مادر شهید : اصلاً بچه شیطونی نبود سر به راه و آرام بود، از معرفت و حال و احوالش از کار و رفتارش., مادر شهید : اصلاً بچه شیطونی نبود سر به راه و آرام بود، از معرفت و حال و احوالش از کار و رفتارش.,

 

,

جویزر: چه تفاوتی با بقیه بچه‌هایتان داشت؟

, جویزر: چه تفاوتی با بقیه بچه‌هایتان داشت؟, جویزر: چه تفاوتی با بقیه بچه‌هایتان داشت؟, جویزر: , جویزر: , جویزر: ,

مادر شهید :  آدم نورانی بود، بچه ها شلوغ می‌کنند با برادرانشان با دوستانش یا همبازیش اما جاسم اصلاً شلوغ نمی‌کرد اذیت نمیکرد. نمی‌دانم تا کلاس چندم هلشی بود بعد خانه خواهرم ایوان بود آمد خانه خواهرم این جا رفت مدرسه.

, مادر شهید :  آدم نورانی بود، بچه ها شلوغ می‌کنند با برادرانشان با دوستانش یا همبازیش اما جاسم اصلاً شلوغ نمی‌کرد اذیت نمیکرد. نمی‌دانم تا کلاس چندم هلشی بود بعد خانه خواهرم ایوان بود آمد خانه خواهرم این جا رفت مدرسه., مادر شهید :  آدم نورانی بود، بچه ها شلوغ می‌کنند با برادرانشان با دوستانش یا همبازیش اما جاسم اصلاً شلوغ نمی‌کرد اذیت نمیکرد. نمی‌دانم تا کلاس چندم هلشی بود بعد خانه خواهرم ایوان بود آمد خانه خواهرم این جا رفت مدرسه.,

 

,

جویزر: خدمت سربازیشان کجا بودند ؟

, جویزر: خدمت سربازیشان کجا بودند ؟, جویزر: خدمت سربازیشان کجا بودند ؟, جویزر: , جویزر: , جویزر: ,

مادر شهید :  زمان سربازیش امام جمعه اجازه نداد جای دیگر برود نمی‌دانم امام جمعه کی اسمش بود گفته بود پیش خودم بمان.

, مادر شهید :  زمان سربازیش امام جمعه اجازه نداد جای دیگر برود نمی‌دانم امام جمعه کی اسمش بود گفته بود پیش خودم بمان., مادر شهید :  زمان سربازیش امام جمعه اجازه نداد جای دیگر برود نمی‌دانم امام جمعه کی اسمش بود گفته بود پیش خودم بمان.,

 

,

جویزر: بعد از اتمام خدمت سربازی ، رفتند دانشگاه یا دانشسرا ؟

, جویزر: بعد از اتمام خدمت سربازی ، رفتند دانشگاه یا دانشسرا ؟, جویزر: بعد از اتمام خدمت سربازی ، رفتند دانشگاه یا دانشسرا ؟, جویزر: , جویزر: , جویزر: ,

مادر شهید :  نمی‌دانم فقط می‌دانم رفت روستای چولک دو سال معلم آنجا بود ، بخدای عادل قسم وقتی شهید شد مردم آنجا کاری کردند برایش که قابل وصف و گفتن نیست.

, مادر شهید :  نمی‌دانم فقط می‌دانم رفت روستای چولک دو سال معلم آنجا بود ، بخدای عادل قسم وقتی شهید شد مردم آنجا کاری کردند برایش که قابل وصف و گفتن نیست., مادر شهید :  نمی‌دانم فقط می‌دانم رفت روستای چولک دو سال معلم آنجا بود ، بخدای عادل قسم وقتی شهید شد مردم آنجا کاری کردند برایش که قابل وصف و گفتن نیست.,

 

,

جویزر: آخرین دیدارتان با شهید جاسم یادتان هست؟

, جویزر: آخرین دیدارتان با شهید جاسم یادتان هست؟, جویزر: آخرین دیدارتان با شهید جاسم یادتان هست؟, جویزر: , جویزر: , جویزر: ,

مادر شهید :  بعد از جبهه رفتن دوبار آمد یکبار زخمی شده بود رانش زخم شده بود تیر خورده بود چیزی برای ما نمی‌گفت سر و رویش کلاً زخم بود ازش میپرسیدیم چی شده گفت زمین خوردم تو نگو در عملیات این جور شده، آخرین بار با حاج قاسمی رفت سومار ازمان خداحافظی کرد ما هلشی(روستای محل زندگی شهید امامی) بودیم و بعد دیگه رفت منطقه، بهش گفتند باید بروی تهران دو ماه دوره فرماندهی ببینی آمد گفت مادر می‌روم تهران برای دوره من هم گفتم خدا کند قبول نشوی تو بروی تهران ما چجور زندگی کنیم گفت نه مادر دعا کن قبول شوم می‌روم تهران و فرمانده می‌شوم من هم دیدم ناراحت شد گفتم پسرم انشاا... قبول بشوی بروی تهران ما هم با خودت ببری، رفت برای دو ماه بود ولی بعد از 20 روز قبول شد و برگشت، یکبار که گلوله خورد به رانش چند روز خانه بود و دوباره برگشت.

, مادر شهید :  بعد از جبهه رفتن دوبار آمد یکبار زخمی شده بود رانش زخم شده بود تیر خورده بود چیزی برای ما نمی‌گفت سر و رویش کلاً زخم بود ازش میپرسیدیم چی شده گفت زمین خوردم تو نگو در عملیات این جور شده، آخرین بار با حاج قاسمی رفت سومار ازمان خداحافظی کرد ما هلشی(روستای محل زندگی شهید امامی) بودیم و بعد دیگه رفت منطقه، بهش گفتند باید بروی تهران دو ماه دوره فرماندهی ببینی آمد گفت مادر می‌روم تهران برای دوره من هم گفتم خدا کند قبول نشوی تو بروی تهران ما چجور زندگی کنیم گفت نه مادر دعا کن قبول شوم می‌روم تهران و فرمانده می‌شوم من هم دیدم ناراحت شد گفتم پسرم انشاا... قبول بشوی بروی تهران ما هم با خودت ببری، رفت برای دو ماه بود ولی بعد از 20 روز قبول شد و برگشت، یکبار که گلوله خورد به رانش چند روز خانه بود و دوباره برگشت., مادر شهید :  بعد از جبهه رفتن دوبار آمد یکبار زخمی شده بود رانش زخم شده بود تیر خورده بود چیزی برای ما نمی‌گفت سر و رویش کلاً زخم بود ازش میپرسیدیم چی شده گفت زمین خوردم تو نگو در عملیات این جور شده، آخرین بار با حاج قاسمی رفت سومار ازمان خداحافظی کرد ما هلشی(روستای محل زندگی شهید امامی) بودیم و بعد دیگه رفت منطقه، بهش گفتند باید بروی تهران دو ماه دوره فرماندهی ببینی آمد گفت مادر می‌روم تهران برای دوره من هم گفتم خدا کند قبول نشوی تو بروی تهران ما چجور زندگی کنیم گفت نه مادر دعا کن قبول شوم می‌روم تهران و فرمانده می‌شوم من هم دیدم ناراحت شد گفتم پسرم انشاا... قبول بشوی بروی تهران ما هم با خودت ببری، رفت برای دو ماه بود ولی بعد از 20 روز قبول شد و برگشت، یکبار که گلوله خورد به رانش چند روز خانه بود و دوباره برگشت.,

 

,

, ,

 

,

جویزر: این جریان مجروحیتش یادتان هست زمانی که آمد خانه؟

, جویزر: این جریان مجروحیتش یادتان هست زمانی که آمد خانه؟, جویزر: این جریان مجروحیتش یادتان هست زمانی که آمد خانه؟, جویزر: , جویزر: , جویزر: ,

مادر شهید : بله یادمه، رفته بودیم هلشی(روستای محل زندگی شهید امامی) وقتی برگشتیم البته بهم زنگ زدن گفتند مهمان برایت آمده من هم زمانی که آمدم خانه دیدم جاسم دراز کشیده و جا برایش پهن کردند من هم از همان دم در شروع کردم به شیون کردن گفت چرا این جور می‌کنی گفتم چی شده گفت یک کم رانم زخم شده هیچی نیست اگر این جوری کنی می‌روم ، دوتا عصا داشت برداشتشان گفت می‌روم من هم هیچی نگفتم دیگه، دو سه روز خانه بود و دوباره برگشت یکبار هم با فرماندشان رفته بود زخمی شده بود، با آسیابانی بود.

, مادر شهید : بله یادمه، رفته بودیم هلشی(روستای محل زندگی شهید امامی) وقتی برگشتیم البته بهم زنگ زدن گفتند مهمان برایت آمده من هم زمانی که آمدم خانه دیدم جاسم دراز کشیده و جا برایش پهن کردند من هم از همان دم در شروع کردم به شیون کردن گفت چرا این جور می‌کنی گفتم چی شده گفت یک کم رانم زخم شده هیچی نیست اگر این جوری کنی می‌روم ، دوتا عصا داشت برداشتشان گفت می‌روم من هم هیچی نگفتم دیگه، دو سه روز خانه بود و دوباره برگشت یکبار هم با فرماندشان رفته بود زخمی شده بود، با آسیابانی بود., مادر شهید : بله یادمه، رفته بودیم هلشی(روستای محل زندگی شهید امامی) وقتی برگشتیم البته بهم زنگ زدن گفتند مهمان برایت آمده من هم زمانی که آمدم خانه دیدم جاسم دراز کشیده و جا برایش پهن کردند من هم از همان دم در شروع کردم به شیون کردن گفت چرا این جور می‌کنی گفتم چی شده گفت یک کم رانم زخم شده هیچی نیست اگر این جوری کنی می‌روم ، دوتا عصا داشت برداشتشان گفت می‌روم من هم هیچی نگفتم دیگه، دو سه روز خانه بود و دوباره برگشت یکبار هم با فرماندشان رفته بود زخمی شده بود، با آسیابانی بود.,

 

,

جویزر: کی خبر شهادتش رو داد؟

, جویزر: کی خبر شهادتش رو داد؟, جویزر: کی خبر شهادتش رو داد؟, جویزر: , جویزر: , جویزر: ,

مادر شهید :  سپاه.

, مادر شهید :  سپاه., مادر شهید :  سپاه.,

 

,

جویزر:  چطوری گفتند؟

, جویزر:  چطوری گفتند؟, جویزر:  چطوری گفتند؟, جویزر:  , جویزر:  , جویزر:  ,

مادر شهید :  تلفنی که نبود ما در هلشی زیر چادر بودیم آواره بودیم، ما هم شیون میکردیم و مردم ریختند آنجا و ما منتظر جنازه بودیم نیامد هر ماشینی که می‌آمد می‌دویدیم سمتش که پیکر جاسم است و نبود. 11 سال در غرب بصره جنازه اش ماند، بخدا این 11 سال هر جا که فکر کنید گشتیم پسر بزرگم گیلان غرب رفت، کرمانشاه و همه جا رفت. همه همرزمانش و ادارات همه آمده بودند خانه ما 10-15 چادر زده بودند و آنجا بودند می‌گفتند الان می‌آید ولی نیامد که نیامد، مردم دیگر از هلشی برگشتند داخل شهر چون جنگ و بمباران تمام شده بود مردم هم آمدند به ما گفتند شما هم جمع و جور کنید بروید خانه پدرش گفت اصلاً نمی‌روم خانه شهر تا پسرم برگردد.

, مادر شهید :  تلفنی که نبود ما در هلشی زیر چادر بودیم آواره بودیم، ما هم شیون میکردیم و مردم ریختند آنجا و ما منتظر جنازه بودیم نیامد هر ماشینی که می‌آمد می‌دویدیم سمتش که پیکر جاسم است و نبود. 11 سال در غرب بصره جنازه اش ماند، بخدا این 11 سال هر جا که فکر کنید گشتیم پسر بزرگم گیلان غرب رفت، کرمانشاه و همه جا رفت. همه همرزمانش و ادارات همه آمده بودند خانه ما 10-15 چادر زده بودند و آنجا بودند می‌گفتند الان می‌آید ولی نیامد که نیامد، مردم دیگر از هلشی برگشتند داخل شهر چون جنگ و بمباران تمام شده بود مردم هم آمدند به ما گفتند شما هم جمع و جور کنید بروید خانه پدرش گفت اصلاً نمی‌روم خانه شهر تا پسرم برگردد., مادر شهید :  تلفنی که نبود ما در هلشی زیر چادر بودیم آواره بودیم، ما هم شیون میکردیم و مردم ریختند آنجا و ما منتظر جنازه بودیم نیامد هر ماشینی که می‌آمد می‌دویدیم سمتش که پیکر جاسم است و نبود. 11 سال در غرب بصره جنازه اش ماند، بخدا این 11 سال هر جا که فکر کنید گشتیم پسر بزرگم گیلان غرب رفت، کرمانشاه و همه جا رفت. همه همرزمانش و ادارات همه آمده بودند خانه ما 10-15 چادر زده بودند و آنجا بودند می‌گفتند الان می‌آید ولی نیامد که نیامد، مردم دیگر از هلشی برگشتند داخل شهر چون جنگ و بمباران تمام شده بود مردم هم آمدند به ما گفتند شما هم جمع و جور کنید بروید خانه پدرش گفت اصلاً نمی‌روم خانه شهر تا پسرم برگردد.,

 

,

جویزر: در این مدت سراغ دوستان و همرزمان شهید جاسم رفتید برای اینکه بدانید کجا شهید شده؟

, جویزر: در این مدت سراغ دوستان و همرزمان شهید جاسم رفتید برای اینکه بدانید کجا شهید شده؟, جویزر: در این مدت سراغ دوستان و همرزمان شهید جاسم رفتید برای اینکه بدانید کجا شهید شده؟, جویزر: , جویزر: , جویزر: ,

مادر شهید :  یک نفر که همراهش بود به عقب برگشته بود ولی نمی‌دانست جنازه چه به سرش آمده دیده بود که افتاده، ولی محل دقیق رو بخاطر نداشت.

, مادر شهید :  یک نفر که همراهش بود به عقب برگشته بود ولی نمی‌دانست جنازه چه به سرش آمده دیده بود که افتاده، ولی محل دقیق رو بخاطر نداشت., مادر شهید :  یک نفر که همراهش بود به عقب برگشته بود ولی نمی‌دانست جنازه چه به سرش آمده دیده بود که افتاده، ولی محل دقیق رو بخاطر نداشت.,

 

,

جویزر: چطور نمی‌دانست کجا بوده؟

, جویزر: چطور نمی‌دانست کجا بوده؟, جویزر: چطور نمی‌دانست کجا بوده؟, جویزر: , جویزر: , جویزر: ,

مادر شهید : گفته بود همانجا خاکش کرده چون خاک عراق بود، بین بصره و ایران بود، خمپاره بهش زده بود، تا بعد از 11 سال من و پدرش رفتیم مکه ؛ در خانه خدا از خدا خواستیم که نشانه‌ای ازش برایم بیاورد و به خواست خدا مدت زیادی نگذشت که جنازه اش پیدا شد و آوردنش همه استخوانها و لباس و وصیت نامه اش بود به من گفتند نشانت بدهیمش گفتم نه برای برادرها و پدرش ببرید که ببینند. سپاه خبر داد، جنازه اش را آورده بودند سپاه، شهید حمزه چناری، جنازه اش را بمان دادند و آوردیم تشییعش کردیم.

, مادر شهید : گفته بود همانجا خاکش کرده چون خاک عراق بود، بین بصره و ایران بود، خمپاره بهش زده بود، تا بعد از 11 سال من و پدرش رفتیم مکه ؛ در خانه خدا از خدا خواستیم که نشانه‌ای ازش برایم بیاورد و به خواست خدا مدت زیادی نگذشت که جنازه اش پیدا شد و آوردنش همه استخوانها و لباس و وصیت نامه اش بود به من گفتند نشانت بدهیمش گفتم نه برای برادرها و پدرش ببرید که ببینند. سپاه خبر داد، جنازه اش را آورده بودند سپاه، شهید حمزه چناری، جنازه اش را بمان دادند و آوردیم تشییعش کردیم., مادر شهید : گفته بود همانجا خاکش کرده چون خاک عراق بود، بین بصره و ایران بود، خمپاره بهش زده بود، تا بعد از 11 سال من و پدرش رفتیم مکه ؛ در خانه خدا از خدا خواستیم که نشانه‌ای ازش برایم بیاورد و به خواست خدا مدت زیادی نگذشت که جنازه اش پیدا شد و آوردنش همه استخوانها و لباس و وصیت نامه اش بود به من گفتند نشانت بدهیمش گفتم نه برای برادرها و پدرش ببرید که ببینند. سپاه خبر داد، جنازه اش را آورده بودند سپاه، شهید حمزه چناری، جنازه اش را بمان دادند و آوردیم تشییعش کردیم.,

 

,

جویزر : از روز تشییع جنازه شهید جاسم برایمان بگویید ؟

, جویزر : از روز تشییع جنازه شهید جاسم برایمان بگویید ؟, جویزر : از روز تشییع جنازه شهید جاسم برایمان بگویید ؟, جویزر : , جویزر : , جویزر : , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر, جویزر, جویزر,

مادر شهید : کاش فیلمش را ببینید به حدی جمعیت آمده بود که حد و حساب نداشت سپاه و بنیاد شهید و همه دوستان و آشنایان همه آمده بودند و فاتحه خوانی گرفتیم انگار همان روز شهید شده بود.

, مادر شهید : کاش فیلمش را ببینید به حدی جمعیت آمده بود که حد و حساب نداشت سپاه و بنیاد شهید و همه دوستان و آشنایان همه آمده بودند و فاتحه خوانی گرفتیم انگار همان روز شهید شده بود., مادر شهید : کاش فیلمش را ببینید به حدی جمعیت آمده بود که حد و حساب نداشت سپاه و بنیاد شهید و همه دوستان و آشنایان همه آمده بودند و فاتحه خوانی گرفتیم انگار همان روز شهید شده بود.,

 

,

جویزر : وقتی مکه بودید چه دعایی کردید؟

, جویزر : وقتی مکه بودید چه دعایی کردید؟, جویزر : وقتی مکه بودید چه دعایی کردید؟, جویزر : , جویزر : , جویزر : , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر, جویزر, جویزر,

مادر شهید : من می‌دانستم زنده برنمی گردد گفتم خدایا آن مردم هم همه با من دعا کردند گفتم تکه‌ای از بدنش به دستمان برسد که این جا قبری داشته باشد، مادرزنش بهم گفت لباسهایش را بیاور تا خاک کنیم و همان قبرش باشد من هم گفتم این جور نمی‌شود ، آنجا دعا کردیم که به هر طریق شده کسی پیدایش کند، به خدا اصلاً هیچ قسمتی از بدنش کم نبود کامل بود،

, مادر شهید : من می‌دانستم زنده برنمی گردد گفتم خدایا آن مردم هم همه با من دعا کردند گفتم تکه‌ای از بدنش به دستمان برسد که این جا قبری داشته باشد، مادرزنش بهم گفت لباسهایش را بیاور تا خاک کنیم و همان قبرش باشد من هم گفتم این جور نمی‌شود ، آنجا دعا کردیم که به هر طریق شده کسی پیدایش کند، به خدا اصلاً هیچ قسمتی از بدنش کم نبود کامل بود،, مادر شهید : من می‌دانستم زنده برنمی گردد گفتم خدایا آن مردم هم همه با من دعا کردند گفتم تکه‌ای از بدنش به دستمان برسد که این جا قبری داشته باشد، مادرزنش بهم گفت لباسهایش را بیاور تا خاک کنیم و همان قبرش باشد من هم گفتم این جور نمی‌شود ، آنجا دعا کردیم که به هر طریق شده کسی پیدایش کند، به خدا اصلاً هیچ قسمتی از بدنش کم نبود کامل بود،,

 

,

جویزر : یادتان هست چه ماهی بود پیکر شهید جاسم آوردند؟

, جویزر : یادتان هست چه ماهی بود پیکر شهید جاسم آوردند؟, جویزر : یادتان هست چه ماهی بود پیکر شهید جاسم آوردند؟, جویزر : , جویزر : , جویزر : , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر, جویزر, جویزر,

مادر شهید : آره فکر کنم زمستان بود برج 11/12 ، بعد از اینکه از خدا خواستم حدود 40 روز نگذشته بود، 7 دور کعبه را پای پیاده زدم که خدا خبری از جاسم به من بدهد که بلاخره داد.

, مادر شهید : آره فکر کنم زمستان بود برج 11/12 ، بعد از اینکه از خدا خواستم حدود 40 روز نگذشته بود، 7 دور کعبه را پای پیاده زدم که خدا خبری از جاسم به من بدهد که بلاخره داد., مادر شهید : آره فکر کنم زمستان بود برج 11/12 ، بعد از اینکه از خدا خواستم حدود 40 روز نگذشته بود، 7 دور کعبه را پای پیاده زدم که خدا خبری از جاسم به من بدهد که بلاخره داد.,

 

,

                                            

,                                              ,                                              , ,

 

,

گفتگو با برادر شهید ، آقای جواد امامی

, گفتگو با برادر شهید ، آقای جواد امامی, گفتگو با برادر شهید ، آقای جواد امامی, گفتگو با برادر شهید ، آقای جواد امامی,

برادر شهید : دوره آموزشی ایشان در پادگان، دوره ششم یا هفتم سپاه بودند در پادگان شهدای کرمانشاه دوره آموزشی دیدند حدود شش ماه بود آموزش نظامی، که الان دفترچه یادداشت ایشان و مطالبی که برایشان گفتند در بخش عقیدتی و نظامی و آموزش سلاح، آموزشهای گشتی- رزمی همه را یادداشت کرده و هستند. بعد از دوره آموزشی در یک مقطع بودیم یعنی کشور در یک مقطع قرار داشت که گروهکهای الحادی از جمله گروهکهای کمونیستی، منافقین، کومله، دمکرات، فداییان خلق، اقلیت، اکثریت و توده همه اینها خیزشی داشتند بر علیه نظام و یک سری اقدامات در کشور انجام دادند از جمله کارهایشان ترور شخصیت‌های کشوری و استانی و محلی و ائمه جمعه بود. بعد ایشان که از دوره آموزشی برگشتند محافظ شخصی حاج آقا یعقوبی شدند اولین امام جمعه ایوان، بعد دوباره رفتند آموزش یک ماهه یا چهل و پنج روزه دیدند دوره آموزش حفاظت از شخصیتها را گذراندن  که ایشان کارتش را گرفتند و الان هم موجود است، ایشان موفق شدند که دوره آموزش حفاظت از شخصیت‌های اول مملکت را کسب کنند.

, برادر شهید : دوره آموزشی ایشان در پادگان، دوره ششم یا هفتم سپاه بودند در پادگان شهدای کرمانشاه دوره آموزشی دیدند حدود شش ماه بود آموزش نظامی، که الان دفترچه یادداشت ایشان و مطالبی که برایشان گفتند در بخش عقیدتی و نظامی و آموزش سلاح، آموزشهای گشتی- رزمی همه را یادداشت کرده و هستند. بعد از دوره آموزشی در یک مقطع بودیم یعنی کشور در یک مقطع قرار داشت که گروهکهای الحادی از جمله گروهکهای کمونیستی، منافقین، کومله، دمکرات، فداییان خلق، اقلیت، اکثریت و توده همه اینها خیزشی داشتند بر علیه نظام و یک سری اقدامات در کشور انجام دادند از جمله کارهایشان ترور شخصیت‌های کشوری و استانی و محلی و ائمه جمعه بود. بعد ایشان که از دوره آموزشی برگشتند محافظ شخصی حاج آقا یعقوبی شدند اولین امام جمعه ایوان، بعد دوباره رفتند آموزش یک ماهه یا چهل و پنج روزه دیدند دوره آموزش حفاظت از شخصیتها را گذراندن  که ایشان کارتش را گرفتند و الان هم موجود است، ایشان موفق شدند که دوره آموزش حفاظت از شخصیت‌های اول مملکت را کسب کنند., برادر شهید : دوره آموزشی ایشان در پادگان، دوره ششم یا هفتم سپاه بودند در پادگان شهدای کرمانشاه دوره آموزشی دیدند حدود شش ماه بود آموزش نظامی، که الان دفترچه یادداشت ایشان و مطالبی که برایشان گفتند در بخش عقیدتی و نظامی و آموزش سلاح، آموزشهای گشتی- رزمی همه را یادداشت کرده و هستند. بعد از دوره آموزشی در یک مقطع بودیم یعنی کشور در یک مقطع قرار داشت که گروهکهای الحادی از جمله گروهکهای کمونیستی، منافقین، کومله، دمکرات، فداییان خلق، اقلیت، اکثریت و توده همه اینها خیزشی داشتند بر علیه نظام و یک سری اقدامات در کشور انجام دادند از جمله کارهایشان ترور شخصیت‌های کشوری و استانی و محلی و ائمه جمعه بود. بعد ایشان که از دوره آموزشی برگشتند محافظ شخصی حاج آقا یعقوبی شدند اولین امام جمعه ایوان، بعد دوباره رفتند آموزش یک ماهه یا چهل و پنج روزه دیدند دوره آموزش حفاظت از شخصیتها را گذراندن  که ایشان کارتش را گرفتند و الان هم موجود است، ایشان موفق شدند که دوره آموزش حفاظت از شخصیت‌های اول مملکت را کسب کنند.,

 

,

جویزر در کجا دوره رفتند؟

, جویزر در کجا دوره رفتند؟, جویزر در کجا دوره رفتند؟, جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر, جویزر, جویزر,

برادر شهید :  کرمانشاه و بعد محافظ حاج آقا یعقوبی اولین امام جمعه ایوان شدند.

, برادر شهید :  کرمانشاه و بعد محافظ حاج آقا یعقوبی اولین امام جمعه ایوان شدند., برادر شهید :  کرمانشاه و بعد محافظ حاج آقا یعقوبی اولین امام جمعه ایوان شدند.,

 

,

جویزر : در همان زمان جنگ ایشان محافظ بودند؟

, جویزر : در همان زمان جنگ ایشان محافظ بودند؟, جویزر : در همان زمان جنگ ایشان محافظ بودند؟, جویزر : , جویزر : , جویزر : , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر, جویزر, جویزر,

برادر شهید : بعد که گروهکها سرکوب شدند دیگر خطرات زیادی متوجه شخصیتها نبود و از یک طرف هم ایشان خیلی علاقمند بودند به مسائل جبهه و جنگ و حضور در میدان جنگ، بنابر درخواست شخصی خودشان رفتند خط و زمانی که ایشان وارد خط شدند تیپ 114 امیرالمؤمنین استان ایلام تازه داشت تشکیل می‌شد قبل از این نیروها به صورت گروهی و چریکی رفتند و به صورت عشایری، ایشان به همراه افراد دیگر تیپ امیرالمؤمنین (ع) تشکیل دادند.

, برادر شهید : بعد که گروهکها سرکوب شدند دیگر خطرات زیادی متوجه شخصیتها نبود و از یک طرف هم ایشان خیلی علاقمند بودند به مسائل جبهه و جنگ و حضور در میدان جنگ، بنابر درخواست شخصی خودشان رفتند خط و زمانی که ایشان وارد خط شدند تیپ 114 امیرالمؤمنین استان ایلام تازه داشت تشکیل می‌شد قبل از این نیروها به صورت گروهی و چریکی رفتند و به صورت عشایری، ایشان به همراه افراد دیگر تیپ امیرالمؤمنین (ع) تشکیل دادند., برادر شهید : بعد که گروهکها سرکوب شدند دیگر خطرات زیادی متوجه شخصیتها نبود و از یک طرف هم ایشان خیلی علاقمند بودند به مسائل جبهه و جنگ و حضور در میدان جنگ، بنابر درخواست شخصی خودشان رفتند خط و زمانی که ایشان وارد خط شدند تیپ 114 امیرالمؤمنین استان ایلام تازه داشت تشکیل می‌شد قبل از این نیروها به صورت گروهی و چریکی رفتند و به صورت عشایری، ایشان به همراه افراد دیگر تیپ امیرالمؤمنین (ع) تشکیل دادند.,

 

,

جویزر : یعنی شهید امامی در سپاه ایوان نماند و به تیپ رفتند؟

, جویزر : یعنی شهید امامی در سپاه ایوان نماند و به تیپ رفتند؟, جویزر : یعنی شهید امامی در سپاه ایوان نماند و به تیپ رفتند؟, جویزر : , جویزر : , جویزر : , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر, جویزر, جویزر,

برادر شهید :  بله، به تیپ رفت و مستقیماً به خط رفت

, برادر شهید :  بله، به تیپ رفت و مستقیماً به خط رفت, برادر شهید :  بله، به تیپ رفت و مستقیماً به خط رفت,

 

,

جویزر : چه سالی؟

, جویزر : چه سالی؟, جویزر : چه سالی؟, جویزر : , جویزر : , جویزر : , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر, جویزر, جویزر,

برادر شهید :  سال 62،  بعد که رفتند آنجا قبل از عملیات والفجر 3، به عنوان مسئول گروهان گردان 503 شهید بهشتی انتخاب شدند در عملیات والفجر 3 فرمانده گردان شهید بهشتی شدند، بعد از مدت نزدیک دو سال مسئول گردان بودند بعد از گردان مسئول پشتیبانی تیپ شدند.

, برادر شهید :  سال 62،  بعد که رفتند آنجا قبل از عملیات والفجر 3، به عنوان مسئول گروهان گردان 503 شهید بهشتی انتخاب شدند در عملیات والفجر 3 فرمانده گردان شهید بهشتی شدند، بعد از مدت نزدیک دو سال مسئول گردان بودند بعد از گردان مسئول پشتیبانی تیپ شدند., برادر شهید :  سال 62،  بعد که رفتند آنجا قبل از عملیات والفجر 3، به عنوان مسئول گروهان گردان 503 شهید بهشتی انتخاب شدند در عملیات والفجر 3 فرمانده گردان شهید بهشتی شدند، بعد از مدت نزدیک دو سال مسئول گردان بودند بعد از گردان مسئول پشتیبانی تیپ شدند.,

 

,

جویزر : در مدتی که مسئول گروهان و گردان بودند در عملیات خاصی شرکت کردند؟

, جویزر : در مدتی که مسئول گروهان و گردان بودند در عملیات خاصی شرکت کردند؟, جویزر : در مدتی که مسئول گروهان و گردان بودند در عملیات خاصی شرکت کردند؟, جویزر : , جویزر : , جویزر : , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر, جویزر, جویزر,

برادر شهید :  بله، عملیات والفجر 3 بود که فتح مهران و ارتفاعات کله قندی بود حضور داشتند از جمله دفع پاتکهای عراق برای بازپس گیری مهران وارتفاعات کلی قندی بعد از عملیات والفجر 3، والفجر 5 بود.و در حین عملیات والفجر 3 ایشان فرمانده گردان 503 شدند، در عملیات والفجر 5 ایشان به عنوان فرمانده گردان و یکی از واحدهای عمل کننده بودند از جمله افتخارات ایشان فتح تپه 230 بود که یک ارتفاع بسیار بزرگ است که مشرف بر منطقه است یعنی بعد از اینکه عملیات والفجر 5 انجام شد این تپه 230 جزو اهداف نبود ولی وقتی که پیشروی می‌کنند می‌روند جلو می‌بینند که وجود این تپه خیلی ضروری است یعنی اگر این تپه را اشغال نکنند به منزله این است که هیچ کاری انجام ندادند ایشان به همراه نیروهایشان تلاش می‌کنند آن تپه را اشغال می‌کنند تپه 230 که خیلی استراتژیک هست در منطقه چنگوله و ایشان به همراه نیروهای مردمی این تپه را تصرف می‌کنند.

, برادر شهید :  بله، عملیات والفجر 3 بود که فتح مهران و ارتفاعات کله قندی بود حضور داشتند از جمله دفع پاتکهای عراق برای بازپس گیری مهران وارتفاعات کلی قندی بعد از عملیات والفجر 3، والفجر 5 بود.و در حین عملیات والفجر 3 ایشان فرمانده گردان 503 شدند، در عملیات والفجر 5 ایشان به عنوان فرمانده گردان و یکی از واحدهای عمل کننده بودند از جمله افتخارات ایشان فتح تپه 230 بود که یک ارتفاع بسیار بزرگ است که مشرف بر منطقه است یعنی بعد از اینکه عملیات والفجر 5 انجام شد این تپه 230 جزو اهداف نبود ولی وقتی که پیشروی می‌کنند می‌روند جلو می‌بینند که وجود این تپه خیلی ضروری است یعنی اگر این تپه را اشغال نکنند به منزله این است که هیچ کاری انجام ندادند ایشان به همراه نیروهایشان تلاش می‌کنند آن تپه را اشغال می‌کنند تپه 230 که خیلی استراتژیک هست در منطقه چنگوله و ایشان به همراه نیروهای مردمی این تپه را تصرف می‌کنند., برادر شهید :  بله، عملیات والفجر 3 بود که فتح مهران و ارتفاعات کله قندی بود حضور داشتند از جمله دفع پاتکهای عراق برای بازپس گیری مهران وارتفاعات کلی قندی بعد از عملیات والفجر 3، والفجر 5 بود.و در حین عملیات والفجر 3 ایشان فرمانده گردان 503 شدند، در عملیات والفجر 5 ایشان به عنوان فرمانده گردان و یکی از واحدهای عمل کننده بودند از جمله افتخارات ایشان فتح تپه 230 بود که یک ارتفاع بسیار بزرگ است که مشرف بر منطقه است یعنی بعد از اینکه عملیات والفجر 5 انجام شد این تپه 230 جزو اهداف نبود ولی وقتی که پیشروی می‌کنند می‌روند جلو می‌بینند که وجود این تپه خیلی ضروری است یعنی اگر این تپه را اشغال نکنند به منزله این است که هیچ کاری انجام ندادند ایشان به همراه نیروهایشان تلاش می‌کنند آن تپه را اشغال می‌کنند تپه 230 که خیلی استراتژیک هست در منطقه چنگوله و ایشان به همراه نیروهای مردمی این تپه را تصرف می‌کنند., برادر شهید :  ,

 

,

, , , ,

 

,

جویزر : دوره دافوس که شهید امامی رفتند بعد از این عملیات بود؟

, جویزر : دوره دافوس که شهید امامی رفتند بعد از این عملیات بود؟, جویزر : دوره دافوس که شهید امامی رفتند بعد از این عملیات بود؟, جویزر : , جویزر : , جویزر : , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر, جویزر, جویزر,

برادر شهید :  بله، بعد از عملیات والفجر 5 ایشان فرمانده گردان ماندن هنوز تا اینکه لیاقتها و شجاعتهای ایشان باعث شد که به عنوان مسئول پشتیبانی تیپ انتخاب شد و چند مدتی که زمانش خاطرم نیست، در زمانی که فرمانده پشتیبانی بود فعالیتهای زیادی داشت در زمینه جمع آوری امکانات برای نیروهایشان که در خط بودند و در این ایام یک آزمون برگزار شد آزمون دوره فرماندهی وستاد که همان دوره دافوس هست، که معمولاً از نیروهای زبده ی بسیار قوی و زبده ی یگانها استفاده کردند با یک شرایط سخت و با یک آزمون مشکل بعد ایشان در این آزمون شرکت کردند و خیلی تلاش و مطالعه کردند برای این آزمون، و ایشان به عنوان نفر اول و سهمیه تیپ قبول شدند رفتند دانشگاه یعنی برای گذراندن دوره کامل رفتند به دانشگاه امام حسین (ع) بعد زمانی که رفتند آنجا حدود دو ماه دوره گذراندن، فکر کنم شهریور یا مهر سال 65 بود که رفتند دوره و تقریباً حدود آبان و آذر بود عملیاتها شروع شد، عملیات کربلای 4 و5 بود که از طرف، ایشان به همراه هم دوره‌هایش از طرف دانشگاه اعزام ی شوند به خط در منطقه عملیاتی کربلای 4، هدف از اعزامشان به منطقه یکی کمک به نیروهای عمل کننده و یکی اینکه کسب تجربیات لازم جنگی و عملیاتی، ایشان در عملیات کربلای 4 مسئولیت هماهنگی نیروهای عمل کننده استان ایلام با سایر نیروها را داشتند بعد از این عملیات به دنبالش عملیات کربلای 5 بود که از طرف دانشگاه بهشان مأموریت می‌دهند که به این مناطق بروند.

, برادر شهید :  بله، بعد از عملیات والفجر 5 ایشان فرمانده گردان ماندن هنوز تا اینکه لیاقتها و شجاعتهای ایشان باعث شد که به عنوان مسئول پشتیبانی تیپ انتخاب شد و چند مدتی که زمانش خاطرم نیست، در زمانی که فرمانده پشتیبانی بود فعالیتهای زیادی داشت در زمینه جمع آوری امکانات برای نیروهایشان که در خط بودند و در این ایام یک آزمون برگزار شد آزمون دوره فرماندهی وستاد که همان دوره دافوس هست، که معمولاً از نیروهای زبده ی بسیار قوی و زبده ی یگانها استفاده کردند با یک شرایط سخت و با یک آزمون مشکل بعد ایشان در این آزمون شرکت کردند و خیلی تلاش و مطالعه کردند برای این آزمون، و ایشان به عنوان نفر اول و سهمیه تیپ قبول شدند رفتند دانشگاه یعنی برای گذراندن دوره کامل رفتند به دانشگاه امام حسین (ع) بعد زمانی که رفتند آنجا حدود دو ماه دوره گذراندن، فکر کنم شهریور یا مهر سال 65 بود که رفتند دوره و تقریباً حدود آبان و آذر بود عملیاتها شروع شد، عملیات کربلای 4 و5 بود که از طرف، ایشان به همراه هم دوره‌هایش از طرف دانشگاه اعزام ی شوند به خط در منطقه عملیاتی کربلای 4، هدف از اعزامشان به منطقه یکی کمک به نیروهای عمل کننده و یکی اینکه کسب تجربیات لازم جنگی و عملیاتی، ایشان در عملیات کربلای 4 مسئولیت هماهنگی نیروهای عمل کننده استان ایلام با سایر نیروها را داشتند بعد از این عملیات به دنبالش عملیات کربلای 5 بود که از طرف دانشگاه بهشان مأموریت می‌دهند که به این مناطق بروند., برادر شهید :  بله، بعد از عملیات والفجر 5 ایشان فرمانده گردان ماندن هنوز تا اینکه لیاقتها و شجاعتهای ایشان باعث شد که به عنوان مسئول پشتیبانی تیپ انتخاب شد و چند مدتی که زمانش خاطرم نیست، در زمانی که فرمانده پشتیبانی بود فعالیتهای زیادی داشت در زمینه جمع آوری امکانات برای نیروهایشان که در خط بودند و در این ایام یک آزمون برگزار شد آزمون دوره فرماندهی وستاد که همان دوره دافوس هست، که معمولاً از نیروهای زبده ی بسیار قوی و زبده ی یگانها استفاده کردند با یک شرایط سخت و با یک آزمون مشکل بعد ایشان در این آزمون شرکت کردند و خیلی تلاش و مطالعه کردند برای این آزمون، و ایشان به عنوان نفر اول و سهمیه تیپ قبول شدند رفتند دانشگاه یعنی برای گذراندن دوره کامل رفتند به دانشگاه امام حسین (ع) بعد زمانی که رفتند آنجا حدود دو ماه دوره گذراندن، فکر کنم شهریور یا مهر سال 65 بود که رفتند دوره و تقریباً حدود آبان و آذر بود عملیاتها شروع شد، عملیات کربلای 4 و5 بود که از طرف، ایشان به همراه هم دوره‌هایش از طرف دانشگاه اعزام ی شوند به خط در منطقه عملیاتی کربلای 4، هدف از اعزامشان به منطقه یکی کمک به نیروهای عمل کننده و یکی اینکه کسب تجربیات لازم جنگی و عملیاتی، ایشان در عملیات کربلای 4 مسئولیت هماهنگی نیروهای عمل کننده استان ایلام با سایر نیروها را داشتند بعد از این عملیات به دنبالش عملیات کربلای 5 بود که از طرف دانشگاه بهشان مأموریت می‌دهند که به این مناطق بروند., برادر شهید :  ,

بعداً من از مسئول آموزششان سؤال کردم گفت این‌ها نزدیک 70 نفر بودند 35 نفرشان شهید شدند در عملیات، چون شهید ما مفقودالجسد بود ما پرسیدیم که خبری ازش دارند یا نه، گفت نه ما خبر نداریم فقط ما این جا اعزامشان کردیم، به ما خبر دادند و گفتند که ایشان شهید شدند ما اطلاع دیگری نداریم عملیات کربلای 5 شرکت داشتند و مرحله اول حضور داشتند و مرحله دوم در غرب کانال ماهی شهید شدند. برای شناسایی رفته بودند، در تاریخ 11/11/65- چه زمانی بوده روز یا شب؟+ دقیق نمی‌دانم.- در مدتی که در منطقه بودند و به مرخصی می‌آمدند از اوضاع و اتفاقات منطقه تعریف میکردند؟+ ایشان با توجه به اینکه به مسائل نظامی و جنگی علاقه داشتند و آموزشهای کافی در زمینه مسائل نظامی دیده بود بازگو کردن اسرار نظامی برای اعضای خانواده و بستگان یا نقل در محافل شب نشینی و این چیزها را درست نمی‌دانستند بنابراین از چیزهایی که در جبهه می‌گذشت اصلاً برای ما چیزی نمی‌گفت بیم این را داشت که نکند اسرار نظامی فاش شود ما ازش می‌پرسیدیم وضع چطور است گفت وضع خوب است ماشاءا...، الحمدا... وضع خوب است و نیروهای اسلام دارند پیشروی می‌کنند روحیه خوبی دارند و با قدرت در میدان جنگ هستیم و از این صحبت‌ها، والا اینکه بیاید بازگو کند که دقیقاً چه اتفاقی افتاده کی شهید شده این‌ها را نمی‌گفت، بعد از شهادت ایشان دوستانش نقل کردند که ما همراه هم بودیم حتی در یک عملیات، عملیات والفجر 5 به محاصره می‌افتند چند ساعتی در محاصره هستند، یا اینکه یک مرحله هم مجروح شدند سال 62، از ناحیه زانو مجروح شدند، بعداً ما متوجه شدیم که ایشان به صورت نیروی گشتی رفتند داخل خاک دشمن و آنجا نیروهای عراقی با گلوله به زانویش زدند و ایشان تلاش کرده بود و خود را به نیروهای خودی رسانده بود

, بعداً من از مسئول آموزششان سؤال کردم گفت این‌ها نزدیک 70 نفر بودند 35 نفرشان شهید شدند در عملیات، چون شهید ما مفقودالجسد بود ما پرسیدیم که خبری ازش دارند یا نه، گفت نه ما خبر نداریم فقط ما این جا اعزامشان کردیم، به ما خبر دادند و گفتند که ایشان شهید شدند ما اطلاع دیگری نداریم عملیات کربلای 5 شرکت داشتند و مرحله اول حضور داشتند و مرحله دوم در غرب کانال ماهی شهید شدند. برای شناسایی رفته بودند، در تاریخ 11/11/65- چه زمانی بوده روز یا شب؟+ دقیق نمی‌دانم.- در مدتی که در منطقه بودند و به مرخصی می‌آمدند از اوضاع و اتفاقات منطقه تعریف میکردند؟+ ایشان با توجه به اینکه به مسائل نظامی و جنگی علاقه داشتند و آموزشهای کافی در زمینه مسائل نظامی دیده بود بازگو کردن اسرار نظامی برای اعضای خانواده و بستگان یا نقل در محافل شب نشینی و این چیزها را درست نمی‌دانستند بنابراین از چیزهایی که در جبهه می‌گذشت اصلاً برای ما چیزی نمی‌گفت بیم این را داشت که نکند اسرار نظامی فاش شود ما ازش می‌پرسیدیم وضع چطور است گفت وضع خوب است ماشاءا...، الحمدا... وضع خوب است و نیروهای اسلام دارند پیشروی می‌کنند روحیه خوبی دارند و با قدرت در میدان جنگ هستیم و از این صحبت‌ها، والا اینکه بیاید بازگو کند که دقیقاً چه اتفاقی افتاده کی شهید شده این‌ها را نمی‌گفت، بعد از شهادت ایشان دوستانش نقل کردند که ما همراه هم بودیم حتی در یک عملیات، عملیات والفجر 5 به محاصره می‌افتند چند ساعتی در محاصره هستند، یا اینکه یک مرحله هم مجروح شدند سال 62، از ناحیه زانو مجروح شدند، بعداً ما متوجه شدیم که ایشان به صورت نیروی گشتی رفتند داخل خاک دشمن و آنجا نیروهای عراقی با گلوله به زانویش زدند و ایشان تلاش کرده بود و خود را به نیروهای خودی رسانده بود, بعداً من از مسئول آموزششان سؤال کردم گفت این‌ها نزدیک 70 نفر بودند 35 نفرشان شهید شدند در عملیات، چون شهید ما مفقودالجسد بود ما پرسیدیم که خبری ازش دارند یا نه، گفت نه ما خبر نداریم فقط ما این جا اعزامشان کردیم، به ما خبر دادند و گفتند که ایشان شهید شدند ما اطلاع دیگری نداریم عملیات کربلای 5 شرکت داشتند و مرحله اول حضور داشتند و مرحله دوم در غرب کانال ماهی شهید شدند. برای شناسایی رفته بودند، در تاریخ 11/11/65- چه زمانی بوده روز یا شب؟+ دقیق نمی‌دانم.- در مدتی که در منطقه بودند و به مرخصی می‌آمدند از اوضاع و اتفاقات منطقه تعریف میکردند؟+ ایشان با توجه به اینکه به مسائل نظامی و جنگی علاقه داشتند و آموزشهای کافی در زمینه مسائل نظامی دیده بود بازگو کردن اسرار نظامی برای اعضای خانواده و بستگان یا نقل در محافل شب نشینی و این چیزها را درست نمی‌دانستند بنابراین از چیزهایی که در جبهه می‌گذشت اصلاً برای ما چیزی نمی‌گفت بیم این را داشت که نکند اسرار نظامی فاش شود ما ازش می‌پرسیدیم وضع چطور است گفت وضع خوب است ماشاءا...، الحمدا... وضع خوب است و نیروهای اسلام دارند پیشروی می‌کنند روحیه خوبی دارند و با قدرت در میدان جنگ هستیم و از این صحبت‌ها، والا اینکه بیاید بازگو کند که دقیقاً چه اتفاقی افتاده کی شهید شده این‌ها را نمی‌گفت، بعد از شهادت ایشان دوستانش نقل کردند که ما همراه هم بودیم حتی در یک عملیات، عملیات والفجر 5 به محاصره می‌افتند چند ساعتی در محاصره هستند، یا اینکه یک مرحله هم مجروح شدند سال 62، از ناحیه زانو مجروح شدند، بعداً ما متوجه شدیم که ایشان به صورت نیروی گشتی رفتند داخل خاک دشمن و آنجا نیروهای عراقی با گلوله به زانویش زدند و ایشان تلاش کرده بود و خود را به نیروهای خودی رسانده بود,

 

,

جویزر : بقیه برادرانتان را تشویق میکرد که بروید جبهه؟

, جویزر : بقیه برادرانتان را تشویق میکرد که بروید جبهه؟, جویزر : بقیه برادرانتان را تشویق میکرد که بروید جبهه؟, جویزر : , جویزر : , جویزر : , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر, جویزر, جویزر,

برادر شهید :  به هر حال همه ما را به حضور در جبهه و جنگ در مسائل دینی و مذهبی تشویق میکرد به طوریکه ما 6 برادر بودیم 5 تا ازمان در جبهه حضور داشتیم و خواهرم هم آن زمان مسئول بسیج خواهران بود خب این از نتایج تشویق ایشان بود نتیجه رشادتهای ایشان بود که ما رفتیم، من دو مرحله به جبهه رفتم باز هم با ایشان صحبت کردیم خیلی قشنگ جبهه را برایم توصیف کردند که چطور هست برایم واضح توضیح دادند که جبهه این مسائل را دارد اگر آمادگی دارید بیا جبهه تا اینکه من سال 65 به جبهه رفتم ایشان مسئول پشتیبانی بودند من در خط بودم سال 66 هم من دوباره رفتم جبهه که نتیجه ارشادها و راهنمایی‌های ایشان بود.

, برادر شهید :  به هر حال همه ما را به حضور در جبهه و جنگ در مسائل دینی و مذهبی تشویق میکرد به طوریکه ما 6 برادر بودیم 5 تا ازمان در جبهه حضور داشتیم و خواهرم هم آن زمان مسئول بسیج خواهران بود خب این از نتایج تشویق ایشان بود نتیجه رشادتهای ایشان بود که ما رفتیم، من دو مرحله به جبهه رفتم باز هم با ایشان صحبت کردیم خیلی قشنگ جبهه را برایم توصیف کردند که چطور هست برایم واضح توضیح دادند که جبهه این مسائل را دارد اگر آمادگی دارید بیا جبهه تا اینکه من سال 65 به جبهه رفتم ایشان مسئول پشتیبانی بودند من در خط بودم سال 66 هم من دوباره رفتم جبهه که نتیجه ارشادها و راهنمایی‌های ایشان بود., برادر شهید :  به هر حال همه ما را به حضور در جبهه و جنگ در مسائل دینی و مذهبی تشویق میکرد به طوریکه ما 6 برادر بودیم 5 تا ازمان در جبهه حضور داشتیم و خواهرم هم آن زمان مسئول بسیج خواهران بود خب این از نتایج تشویق ایشان بود نتیجه رشادتهای ایشان بود که ما رفتیم، من دو مرحله به جبهه رفتم باز هم با ایشان صحبت کردیم خیلی قشنگ جبهه را برایم توصیف کردند که چطور هست برایم واضح توضیح دادند که جبهه این مسائل را دارد اگر آمادگی دارید بیا جبهه تا اینکه من سال 65 به جبهه رفتم ایشان مسئول پشتیبانی بودند من در خط بودم سال 66 هم من دوباره رفتم جبهه که نتیجه ارشادها و راهنمایی‌های ایشان بود., برادر شهید :  ,

 

,

جویزر : دوران مفقود بودنشان خیلی سخت بود؟

, جویزر : دوران مفقود بودنشان خیلی سخت بود؟, جویزر : دوران مفقود بودنشان خیلی سخت بود؟, جویزر : , جویزر : , جویزر : , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر, جویزر, جویزر,

برادر شهید : ایشان این مرحله آخر که رفتند مجروح شدند در منطقه عملیاتی کربلای 5 از ناحیه پهلو و پیشانی مجروح شدند و استراحت پزشکی داشت حدود 7 روز ایشان در خلال این استراحت پزشکی آمدند ایوان نسبت به گذشته یعنی حال و هوای آثار شهادت در چهرشان مشخص بود از روحیشان مشخص بود، ایشان بعداً صحبت کرده بود برای آقای محمدتقی قاسمی فرمانده سپاه ایوان که آن زمان با ایشان خیلی صمیمی بودند ، صحبت می‌کند با ایشان و آقای قاسمی می‌پرسد که وضع منطقه چطور است چکارهایی انجام دادید و چطور شد که آمدید مرخصی گفته بود که واقعیتش من زخمی شدم مجروح شدم و الان در استراحت پزشکی هستم و اعضای خانوادم خبر ندارند و الان می‌خواهم برگردم، من آن زمان سرباز بودم در سپاه ایلام تماس گرفتم با خانه گفتند جاسم آمده و حالش خوبه، چند روز که در استراحت در ایوان است یکی از کارهایی که انجام می‌دهد با سردار قاسمی به منطقه سومار می‌روند عملیات کربلای 6 این جا صورت گرفته بود و یک سری مسائل یادداشت کرده بود نقاط ضعف و قوت دستاورهای عملیات کربلای 6 بعد ایشان از اعضای خانواده خداحافظی می‌کند و می‌رود، من در سپاه ایلام بودم داخل محوطه سپاه دیدمش با هم احوالپرسی کردیم و گفت من می‌خواهم بروم منطقه، به هر حال این نگاه و محبت‌های ما یک راز و مرز زیادی داشت، نگفت ولی همین نگاه و حرکات نشان داد که این آخرین دیدار ما خواهد بود و من تقریباً بهم الهام شده بود که ما همدیگر را نمی‌بینیم بعد ایشان گفتند که من دو تا عکس در خانه دارم اگر توانستی بزرگشان کن و یک مطلب دیگر اینکه سعی کن همیشه به پدر و مادر سر بزنی، بعد راه مهران را پیش گرفت و رفت از دهلران به منطقه عملیاتی.

, برادر شهید : ایشان این مرحله آخر که رفتند مجروح شدند در منطقه عملیاتی کربلای 5 از ناحیه پهلو و پیشانی مجروح شدند و استراحت پزشکی داشت حدود 7 روز ایشان در خلال این استراحت پزشکی آمدند ایوان نسبت به گذشته یعنی حال و هوای آثار شهادت در چهرشان مشخص بود از روحیشان مشخص بود، ایشان بعداً صحبت کرده بود برای آقای محمدتقی قاسمی فرمانده سپاه ایوان که آن زمان با ایشان خیلی صمیمی بودند ، صحبت می‌کند با ایشان و آقای قاسمی می‌پرسد که وضع منطقه چطور است چکارهایی انجام دادید و چطور شد که آمدید مرخصی گفته بود که واقعیتش من زخمی شدم مجروح شدم و الان در استراحت پزشکی هستم و اعضای خانوادم خبر ندارند و الان می‌خواهم برگردم، من آن زمان سرباز بودم در سپاه ایلام تماس گرفتم با خانه گفتند جاسم آمده و حالش خوبه، چند روز که در استراحت در ایوان است یکی از کارهایی که انجام می‌دهد با سردار قاسمی به منطقه سومار می‌روند عملیات کربلای 6 این جا صورت گرفته بود و یک سری مسائل یادداشت کرده بود نقاط ضعف و قوت دستاورهای عملیات کربلای 6 بعد ایشان از اعضای خانواده خداحافظی می‌کند و می‌رود، من در سپاه ایلام بودم داخل محوطه سپاه دیدمش با هم احوالپرسی کردیم و گفت من می‌خواهم بروم منطقه، به هر حال این نگاه و محبت‌های ما یک راز و مرز زیادی داشت، نگفت ولی همین نگاه و حرکات نشان داد که این آخرین دیدار ما خواهد بود و من تقریباً بهم الهام شده بود که ما همدیگر را نمی‌بینیم بعد ایشان گفتند که من دو تا عکس در خانه دارم اگر توانستی بزرگشان کن و یک مطلب دیگر اینکه سعی کن همیشه به پدر و مادر سر بزنی، بعد راه مهران را پیش گرفت و رفت از دهلران به منطقه عملیاتی., برادر شهید : ایشان این مرحله آخر که رفتند مجروح شدند در منطقه عملیاتی کربلای 5 از ناحیه پهلو و پیشانی مجروح شدند و استراحت پزشکی داشت حدود 7 روز ایشان در خلال این استراحت پزشکی آمدند ایوان نسبت به گذشته یعنی حال و هوای آثار شهادت در چهرشان مشخص بود از روحیشان مشخص بود، ایشان بعداً صحبت کرده بود برای آقای محمدتقی قاسمی فرمانده سپاه ایوان که آن زمان با ایشان خیلی صمیمی بودند ، صحبت می‌کند با ایشان و آقای قاسمی می‌پرسد که وضع منطقه چطور است چکارهایی انجام دادید و چطور شد که آمدید مرخصی گفته بود که واقعیتش من زخمی شدم مجروح شدم و الان در استراحت پزشکی هستم و اعضای خانوادم خبر ندارند و الان می‌خواهم برگردم، من آن زمان سرباز بودم در سپاه ایلام تماس گرفتم با خانه گفتند جاسم آمده و حالش خوبه، چند روز که در استراحت در ایوان است یکی از کارهایی که انجام می‌دهد با سردار قاسمی به منطقه سومار می‌روند عملیات کربلای 6 این جا صورت گرفته بود و یک سری مسائل یادداشت کرده بود نقاط ضعف و قوت دستاورهای عملیات کربلای 6 بعد ایشان از اعضای خانواده خداحافظی می‌کند و می‌رود، من در سپاه ایلام بودم داخل محوطه سپاه دیدمش با هم احوالپرسی کردیم و گفت من می‌خواهم بروم منطقه، به هر حال این نگاه و محبت‌های ما یک راز و مرز زیادی داشت، نگفت ولی همین نگاه و حرکات نشان داد که این آخرین دیدار ما خواهد بود و من تقریباً بهم الهام شده بود که ما همدیگر را نمی‌بینیم بعد ایشان گفتند که من دو تا عکس در خانه دارم اگر توانستی بزرگشان کن و یک مطلب دیگر اینکه سعی کن همیشه به پدر و مادر سر بزنی، بعد راه مهران را پیش گرفت و رفت از دهلران به منطقه عملیاتی., برادر شهید : ,

 

,

جویزر تاریخ این ملاقات و زمانش یادتان هست؟

, جویزر تاریخ این ملاقات و زمانش یادتان هست؟, جویزر تاریخ این ملاقات و زمانش یادتان هست؟, جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر, جویزر, جویزر,

برادر شهید :  دقیق نمی‌دانم، به هر حال ما سرگرم زندگی خودمان بودیم تا اینکه ایشان 11/11/65 تقریباً همانجور که همرزمانش گفتند حدود  10 و نیم شهید می‌شود منتها ما خبر نداشتیم تا اینکه سه روز بعد با خبرمان کردند ، یگان خبر داشت شهید شدند ولی ما خبر نداشتیم، من سرباز بودم در سپاه متوجه شدم که دوستان شهید جاسم یک نگاه معناداری به من دارند وقتی من را می‌دیدند با دقت بیشتری نگاهم میکردند یا اینکه سعی کردند حرکات من زیرنظرشان باشد من شک کردم حتی یکی از دوستانش که من را دید رویش را برگرداند و رفت داخل یک اتاق و شروع کرد به گریه کردند.

, برادر شهید :  دقیق نمی‌دانم، به هر حال ما سرگرم زندگی خودمان بودیم تا اینکه ایشان 11/11/65 تقریباً همانجور که همرزمانش گفتند حدود  10 و نیم شهید می‌شود منتها ما خبر نداشتیم تا اینکه سه روز بعد با خبرمان کردند ، یگان خبر داشت شهید شدند ولی ما خبر نداشتیم، من سرباز بودم در سپاه متوجه شدم که دوستان شهید جاسم یک نگاه معناداری به من دارند وقتی من را می‌دیدند با دقت بیشتری نگاهم میکردند یا اینکه سعی کردند حرکات من زیرنظرشان باشد من شک کردم حتی یکی از دوستانش که من را دید رویش را برگرداند و رفت داخل یک اتاق و شروع کرد به گریه کردند., برادر شهید :  دقیق نمی‌دانم، به هر حال ما سرگرم زندگی خودمان بودیم تا اینکه ایشان 11/11/65 تقریباً همانجور که همرزمانش گفتند حدود  10 و نیم شهید می‌شود منتها ما خبر نداشتیم تا اینکه سه روز بعد با خبرمان کردند ، یگان خبر داشت شهید شدند ولی ما خبر نداشتیم، من سرباز بودم در سپاه متوجه شدم که دوستان شهید جاسم یک نگاه معناداری به من دارند وقتی من را می‌دیدند با دقت بیشتری نگاهم میکردند یا اینکه سعی کردند حرکات من زیرنظرشان باشد من شک کردم حتی یکی از دوستانش که من را دید رویش را برگرداند و رفت داخل یک اتاق و شروع کرد به گریه کردند., برادر شهید :  ,

مسئول مستقیم من هم خبر داشت از موضوع ولی من خبر نداشتم من یک شب که تلویزیون داشت عملیات کربلای 5 را نشان میداد صحبت از جاسم و کانال ماهی شد، گفت راستی از جاسم خبر داری؟ گفتم جاسم در همین علمیات است.

, مسئول مستقیم من هم خبر داشت از موضوع ولی من خبر نداشتم من یک شب که تلویزیون داشت عملیات کربلای 5 را نشان میداد صحبت از جاسم و کانال ماهی شد، گفت راستی از جاسم خبر داری؟ گفتم جاسم در همین علمیات است., مسئول مستقیم من هم خبر داشت از موضوع ولی من خبر نداشتم من یک شب که تلویزیون داشت عملیات کربلای 5 را نشان میداد صحبت از جاسم و کانال ماهی شد، گفت راستی از جاسم خبر داری؟ گفتم جاسم در همین علمیات است.,

 

,

جویزر : مسئول مستقیمتان چه کسی بود؟

, جویزر : مسئول مستقیمتان چه کسی بود؟, جویزر : مسئول مستقیمتان چه کسی بود؟, جویزر : , جویزر : , جویزر : , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر, جویزر, جویزر,

برادر شهید : شهید یادگار امیدی بود، ایشان خبر داشت که این اتفاق پیش آمده بعد از روز سوم ایشان به من گفت که باید بروی مرخصی گفتم چرا؟ گفت از منزل تماس گرفتند و گفتند باید بیایی بعد گفتم که من تازه از خانه آمدم گفت نه وسایلت را جمع کن گفتند باید بیایی من آمدم از ششدار آمدم ایوان آن زمان سپاه هم در ششدار بود بخاطر بمباران، این فاصله اندازه یکسال بر من گذشت سعی کردم هر شخص یا ماشین را که می‌بینم حرکاتشان را زیر نظر بگیرم که متوجه شوم چه اتفاقی افتاده.  تا اینکه رسیدم و سرجاده پیاده شدم نزدیک روستای "کل کل"، یک ماشین از سپاه آنجا بود آمدند گفتند برادر امامی حالت چطور است کجا میری گفتم می‌روم خانه گفتند نه برویم سپاه، گفتم نه با سپاه کار ندارم گفتند آنجا کارت دارند ،خلاصه سوار ماشین شدم و آمدم سپاه ایوان و متوجه شدم برادر دیگرم مرحوم میثم امامی و پسرعمویم آنجا بودند گفتند چرا اینجا هستید گفتند جاسم شهید شده خیلی ناراحت شدم و گریه و داد و بیداد کردم و تا رفتیم روستای خودمان به همراه امام جمعه و سپاه و مسئولین ادارات این خبر را به خانواده دادند

, برادر شهید : شهید یادگار امیدی بود، ایشان خبر داشت که این اتفاق پیش آمده بعد از روز سوم ایشان به من گفت که باید بروی مرخصی گفتم چرا؟ گفت از منزل تماس گرفتند و گفتند باید بیایی بعد گفتم که من تازه از خانه آمدم گفت نه وسایلت را جمع کن گفتند باید بیایی من آمدم از ششدار آمدم ایوان آن زمان سپاه هم در ششدار بود بخاطر بمباران، این فاصله اندازه یکسال بر من گذشت سعی کردم هر شخص یا ماشین را که می‌بینم حرکاتشان را زیر نظر بگیرم که متوجه شوم چه اتفاقی افتاده.  تا اینکه رسیدم و سرجاده پیاده شدم نزدیک روستای "کل کل"، یک ماشین از سپاه آنجا بود آمدند گفتند برادر امامی حالت چطور است کجا میری گفتم می‌روم خانه گفتند نه برویم سپاه، گفتم نه با سپاه کار ندارم گفتند آنجا کارت دارند ،خلاصه سوار ماشین شدم و آمدم سپاه ایوان و متوجه شدم برادر دیگرم مرحوم میثم امامی و پسرعمویم آنجا بودند گفتند چرا اینجا هستید گفتند جاسم شهید شده خیلی ناراحت شدم و گریه و داد و بیداد کردم و تا رفتیم روستای خودمان به همراه امام جمعه و سپاه و مسئولین ادارات این خبر را به خانواده دادند, برادر شهید : شهید یادگار امیدی بود، ایشان خبر داشت که این اتفاق پیش آمده بعد از روز سوم ایشان به من گفت که باید بروی مرخصی گفتم چرا؟ گفت از منزل تماس گرفتند و گفتند باید بیایی بعد گفتم که من تازه از خانه آمدم گفت نه وسایلت را جمع کن گفتند باید بیایی من آمدم از ششدار آمدم ایوان آن زمان سپاه هم در ششدار بود بخاطر بمباران، این فاصله اندازه یکسال بر من گذشت سعی کردم هر شخص یا ماشین را که می‌بینم حرکاتشان را زیر نظر بگیرم که متوجه شوم چه اتفاقی افتاده.  تا اینکه رسیدم و سرجاده پیاده شدم نزدیک روستای "کل کل"، یک ماشین از سپاه آنجا بود آمدند گفتند برادر امامی حالت چطور است کجا میری گفتم می‌روم خانه گفتند نه برویم سپاه، گفتم نه با سپاه کار ندارم گفتند آنجا کارت دارند ،خلاصه سوار ماشین شدم و آمدم سپاه ایوان و متوجه شدم برادر دیگرم مرحوم میثم امامی و پسرعمویم آنجا بودند گفتند چرا اینجا هستید گفتند جاسم شهید شده خیلی ناراحت شدم و گریه و داد و بیداد کردم و تا رفتیم روستای خودمان به همراه امام جمعه و سپاه و مسئولین ادارات این خبر را به خانواده دادند,

خبر شهادت را دادند و غالباً چیزی که انتظار هست در زمان شهادت کسی انتظار جسد هست اما متأسفانه به ما گفتند که از پیکر خبری نیست انشاا... در آینده عملیات صورت میگرد و آن منطقه آزاد می‌شود، وقتی عملیات انجام می‌شود دشمن آن منطقه توسط دشمن تصرف میگردد و پیکر ایشان در حوزه نیروهای عراقی قرار می‌گیرد بعد از این مدت خیلی به ما سخت گذشت، حالت انتظار که روایت است انتظار سخت تر از مرگ است واقعاً سخت بود ما به هر جایی رفتیم و تلاشهای زیادی کردیم که نشانی از برادرمان پیدا کنیم حتی ساعتی، انگشتری، تسبیح، حتی یک یادداشتش را. به محض اینکه خبر می‌دادند که اجساد شهدای را پیدا کردند که مجهول الهویه هستند که می‌آورد نشان مرکز معراج شهدای اهواز یا میفرستادند به معراج شهدای تهران بارها و بارها اعضای خانواده می‌رفتیم بین اجساد می‌گشتیم که آثاری از برادرمان پیدا کنیم ولی متأسفانه هیچ آثاری پیدا نکردیم تا اینکه گروه تفحص در سال 76 موفق شدند که جسد ایشان را پیدا کنند یعنی حدود 11 سال شهید مفقودالجسد بودند.

, خبر شهادت را دادند و غالباً چیزی که انتظار هست در زمان شهادت کسی انتظار جسد هست اما متأسفانه به ما گفتند که از پیکر خبری نیست انشاا... در آینده عملیات صورت میگرد و آن منطقه آزاد می‌شود، وقتی عملیات انجام می‌شود دشمن آن منطقه توسط دشمن تصرف میگردد و پیکر ایشان در حوزه نیروهای عراقی قرار می‌گیرد بعد از این مدت خیلی به ما سخت گذشت، حالت انتظار که روایت است انتظار سخت تر از مرگ است واقعاً سخت بود ما به هر جایی رفتیم و تلاشهای زیادی کردیم که نشانی از برادرمان پیدا کنیم حتی ساعتی، انگشتری، تسبیح، حتی یک یادداشتش را. به محض اینکه خبر می‌دادند که اجساد شهدای را پیدا کردند که مجهول الهویه هستند که می‌آورد نشان مرکز معراج شهدای اهواز یا میفرستادند به معراج شهدای تهران بارها و بارها اعضای خانواده می‌رفتیم بین اجساد می‌گشتیم که آثاری از برادرمان پیدا کنیم ولی متأسفانه هیچ آثاری پیدا نکردیم تا اینکه گروه تفحص در سال 76 موفق شدند که جسد ایشان را پیدا کنند یعنی حدود 11 سال شهید مفقودالجسد بودند., خبر شهادت را دادند و غالباً چیزی که انتظار هست در زمان شهادت کسی انتظار جسد هست اما متأسفانه به ما گفتند که از پیکر خبری نیست انشاا... در آینده عملیات صورت میگرد و آن منطقه آزاد می‌شود، وقتی عملیات انجام می‌شود دشمن آن منطقه توسط دشمن تصرف میگردد و پیکر ایشان در حوزه نیروهای عراقی قرار می‌گیرد بعد از این مدت خیلی به ما سخت گذشت، حالت انتظار که روایت است انتظار سخت تر از مرگ است واقعاً سخت بود ما به هر جایی رفتیم و تلاشهای زیادی کردیم که نشانی از برادرمان پیدا کنیم حتی ساعتی، انگشتری، تسبیح، حتی یک یادداشتش را. به محض اینکه خبر می‌دادند که اجساد شهدای را پیدا کردند که مجهول الهویه هستند که می‌آورد نشان مرکز معراج شهدای اهواز یا میفرستادند به معراج شهدای تهران بارها و بارها اعضای خانواده می‌رفتیم بین اجساد می‌گشتیم که آثاری از برادرمان پیدا کنیم ولی متأسفانه هیچ آثاری پیدا نکردیم تا اینکه گروه تفحص در سال 76 موفق شدند که جسد ایشان را پیدا کنند یعنی حدود 11 سال شهید مفقودالجسد بودند.,

رفتیم بنیاد پیکر را دیدیم و خیلی ناراحت کننده بود بعداً جسدش را آوردند ایوان و مردم هم برای تشییع سنگ تمام گذاشتند که جا دارد از همه مردم تشکر کنم به خاطر احترامشان.

, رفتیم بنیاد پیکر را دیدیم و خیلی ناراحت کننده بود بعداً جسدش را آوردند ایوان و مردم هم برای تشییع سنگ تمام گذاشتند که جا دارد از همه مردم تشکر کنم به خاطر احترامشان., رفتیم بنیاد پیکر را دیدیم و خیلی ناراحت کننده بود بعداً جسدش را آوردند ایوان و مردم هم برای تشییع سنگ تمام گذاشتند که جا دارد از همه مردم تشکر کنم به خاطر احترامشان.,

 

,

جویزر : شهید نشانه خاصی داشت که شما تشخیص بدهید و مطمئن شوید پیکر ایشان است؟

, جویزر : شهید نشانه خاصی داشت که شما تشخیص بدهید و مطمئن شوید پیکر ایشان است؟, جویزر : شهید نشانه خاصی داشت که شما تشخیص بدهید و مطمئن شوید پیکر ایشان است؟, جویزر : , جویزر : , جویزر : , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر, جویزر, جویزر,

برادر شهید : نشانه خاص که فقط اسکلت و استخوان بود استخوان سر و سینه و ستون فقرات بود منتها چیزی که برای ما یقین آورتر از همه بود پلاکی که مال ایشان بود که بارزترین چیز بود که برای ما اطمینان بخش بود علاوه بر این هم ظاهراً استخوان‌ها و اسکلت با ایشان می‌خورد.

, برادر شهید : نشانه خاص که فقط اسکلت و استخوان بود استخوان سر و سینه و ستون فقرات بود منتها چیزی که برای ما یقین آورتر از همه بود پلاکی که مال ایشان بود که بارزترین چیز بود که برای ما اطمینان بخش بود علاوه بر این هم ظاهراً استخوان‌ها و اسکلت با ایشان می‌خورد., برادر شهید : نشانه خاص که فقط اسکلت و استخوان بود استخوان سر و سینه و ستون فقرات بود منتها چیزی که برای ما یقین آورتر از همه بود پلاکی که مال ایشان بود که بارزترین چیز بود که برای ما اطمینان بخش بود علاوه بر این هم ظاهراً استخوان‌ها و اسکلت با ایشان می‌خورد., برادر شهید : ,

 

,

جویزر کسی شاهد شهادت ایشان بوده؟

, جویزر کسی شاهد شهادت ایشان بوده؟, جویزر کسی شاهد شهادت ایشان بوده؟, جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر, جویزر, جویزر,

بله، جریان شهادتش این جور هست که برای کمک به نیروهای عمل کننده به آن منطقه می‌روند ایشان روز 11/11/65 می‌گویند ما می‌خواهیم برویم خط برآورد کنیم که استعداد دشمن چقدر است می‌خواهد چکار کند، اینها از عرض کانال ماهی عبور می‌کنند بعد در غرب به شکل نعل اسبی را ایران اشغال می‌کند این کانال ماهی در ایران به وسیله ماشین و ادوات نظامی کانال را پر می‌کند عرضش در حدود 1500 متر است جاسم به همراه شخصی به اسم سید دخیل سوار موتور می‌شوند از قسمت شرق کانال ماهی به غرب کانال ماهی می‌روند آقایی که همراهشان بودند سید دخیل طباطبایی اهل کاشان است.

, بله، جریان شهادتش این جور هست که برای کمک به نیروهای عمل کننده به آن منطقه می‌روند ایشان روز 11/11/65 می‌گویند ما می‌خواهیم برویم خط برآورد کنیم که استعداد دشمن چقدر است می‌خواهد چکار کند، اینها از عرض کانال ماهی عبور می‌کنند بعد در غرب به شکل نعل اسبی را ایران اشغال می‌کند این کانال ماهی در ایران به وسیله ماشین و ادوات نظامی کانال را پر می‌کند عرضش در حدود 1500 متر است جاسم به همراه شخصی به اسم سید دخیل سوار موتور می‌شوند از قسمت شرق کانال ماهی به غرب کانال ماهی می‌روند آقایی که همراهشان بودند سید دخیل طباطبایی اهل کاشان است., بله، جریان شهادتش این جور هست که برای کمک به نیروهای عمل کننده به آن منطقه می‌روند ایشان روز 11/11/65 می‌گویند ما می‌خواهیم برویم خط برآورد کنیم که استعداد دشمن چقدر است می‌خواهد چکار کند، اینها از عرض کانال ماهی عبور می‌کنند بعد در غرب به شکل نعل اسبی را ایران اشغال می‌کند این کانال ماهی در ایران به وسیله ماشین و ادوات نظامی کانال را پر می‌کند عرضش در حدود 1500 متر است جاسم به همراه شخصی به اسم سید دخیل سوار موتور می‌شوند از قسمت شرق کانال ماهی به غرب کانال ماهی می‌روند آقایی که همراهشان بودند سید دخیل طباطبایی اهل کاشان است.,

 

,

جویزر آقای طباطبایی الان زنده هستند؟

, جویزر آقای طباطبایی الان زنده هستند؟, جویزر آقای طباطبایی الان زنده هستند؟, جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر, جویزر, جویزر,

برادر شهید : بله زنده هستند. رفتند آنجا موتور را یک جا می‌گذارند و شروع می‌کنند به جمع آوری استعدادهای دشمن و نیروهای دشمن، در همین حین که در حال جمع آوری اطلاعات هستند دشمن پاتک می‌زند با 300 تانک به شکلی که یک خاکریز فرعی که در آن منطقه هست را با گلوله توپ از بین می‌برند و این منطقه‌ای که نیروهای ایرانی از کانال ماهی عبور کردند از شرق به غرب رفتند را عراق پس میگرد و نیروهای ایرانی عقب نشینی می‌کنند و از غرب به شرق می‌آیند و ایشان که آنجا می‌ماند، آن آقا این جور تعریف می‌کند که یک توپ یا خمپاره خورده بغل ما و ترکش خورده به شانه و پشت سر شهید و درجا می‌افتد و بهش گفته بود که کمکش کند گفته که نه تو برو نیرو و امدادی بیار من اینجا هستم این جور شد که آنجا ماند و شهید شد در غرب کانال ماهی.

, برادر شهید : بله زنده هستند. رفتند آنجا موتور را یک جا می‌گذارند و شروع می‌کنند به جمع آوری استعدادهای دشمن و نیروهای دشمن، در همین حین که در حال جمع آوری اطلاعات هستند دشمن پاتک می‌زند با 300 تانک به شکلی که یک خاکریز فرعی که در آن منطقه هست را با گلوله توپ از بین می‌برند و این منطقه‌ای که نیروهای ایرانی از کانال ماهی عبور کردند از شرق به غرب رفتند را عراق پس میگرد و نیروهای ایرانی عقب نشینی می‌کنند و از غرب به شرق می‌آیند و ایشان که آنجا می‌ماند، آن آقا این جور تعریف می‌کند که یک توپ یا خمپاره خورده بغل ما و ترکش خورده به شانه و پشت سر شهید و درجا می‌افتد و بهش گفته بود که کمکش کند گفته که نه تو برو نیرو و امدادی بیار من اینجا هستم این جور شد که آنجا ماند و شهید شد در غرب کانال ماهی., برادر شهید : بله زنده هستند. رفتند آنجا موتور را یک جا می‌گذارند و شروع می‌کنند به جمع آوری استعدادهای دشمن و نیروهای دشمن، در همین حین که در حال جمع آوری اطلاعات هستند دشمن پاتک می‌زند با 300 تانک به شکلی که یک خاکریز فرعی که در آن منطقه هست را با گلوله توپ از بین می‌برند و این منطقه‌ای که نیروهای ایرانی از کانال ماهی عبور کردند از شرق به غرب رفتند را عراق پس میگرد و نیروهای ایرانی عقب نشینی می‌کنند و از غرب به شرق می‌آیند و ایشان که آنجا می‌ماند، آن آقا این جور تعریف می‌کند که یک توپ یا خمپاره خورده بغل ما و ترکش خورده به شانه و پشت سر شهید و درجا می‌افتد و بهش گفته بود که کمکش کند گفته که نه تو برو نیرو و امدادی بیار من اینجا هستم این جور شد که آنجا ماند و شهید شد در غرب کانال ماهی., برادر شهید : ,

 

,

, ,

 

,

گفتگو با خواهر شهید ، سرکار خانم خدیجه امامی  

, گفتگو با خواهر شهید ، سرکار خانم خدیجه امامی  , گفتگو با خواهر شهید ، سرکار خانم خدیجه امامی  , گفتگو با خواهر شهید ، سرکار خانم خدیجه امامی  ,

خواهر شهید : همیشه جاسم را زمانی که می‌آمد مرخصی می‌دیدیم همیشه جبهه بود تا من یادم هست از سال 62 که من سال سوم راهنمایی بودم مرحوم جاسم جبهه بود من از همان بچگی آمدم ایوان همراه جاسم و یاسم و جواد با هم زندگی میکردیم ، جاسم خیلی متفاوت بود بین خانواده ما. اصلاً زیاد حرف نمی‌زد الان همرزمانش می‌گویند که آرامش داشته، همیشه آرامش داشت مثلاً ما حرف می‌زدیم او فقط شنونده بود اصلاً اهل غیبت نبود مطلقاً کار به مردم نداشت خصلت خیلی خوبی داشت خیلی اقوام را دوست داشت مثلاً الان فامیلهایمان که جاسم باهاشان ارتباط داشت ما به واسطه او باهاشان ارتباط داریم

, خواهر شهید : همیشه جاسم را زمانی که می‌آمد مرخصی می‌دیدیم همیشه جبهه بود تا من یادم هست از سال 62 که من سال سوم راهنمایی بودم مرحوم جاسم جبهه بود من از همان بچگی آمدم ایوان همراه جاسم و یاسم و جواد با هم زندگی میکردیم ، جاسم خیلی متفاوت بود بین خانواده ما. اصلاً زیاد حرف نمی‌زد الان همرزمانش می‌گویند که آرامش داشته، همیشه آرامش داشت مثلاً ما حرف می‌زدیم او فقط شنونده بود اصلاً اهل غیبت نبود مطلقاً کار به مردم نداشت خصلت خیلی خوبی داشت خیلی اقوام را دوست داشت مثلاً الان فامیلهایمان که جاسم باهاشان ارتباط داشت ما به واسطه او باهاشان ارتباط داریم , خواهر شهید : همیشه جاسم را زمانی که می‌آمد مرخصی می‌دیدیم همیشه جبهه بود تا من یادم هست از سال 62 که من سال سوم راهنمایی بودم مرحوم جاسم جبهه بود من از همان بچگی آمدم ایوان همراه جاسم و یاسم و جواد با هم زندگی میکردیم ، جاسم خیلی متفاوت بود بین خانواده ما. اصلاً زیاد حرف نمی‌زد الان همرزمانش می‌گویند که آرامش داشته، همیشه آرامش داشت مثلاً ما حرف می‌زدیم او فقط شنونده بود اصلاً اهل غیبت نبود مطلقاً کار به مردم نداشت خصلت خیلی خوبی داشت خیلی اقوام را دوست داشت مثلاً الان فامیلهایمان که جاسم باهاشان ارتباط داشت ما به واسطه او باهاشان ارتباط داریم ,

بعضی مواقع مرخصی تشویقی بهش میدادند یا میرفت عیادت کسی یا دیدار کسی یا روزه بود چون زمانیکه عملیات میرفتند نمی‌توانستند روزه بگیرند، سرش اصلاً توی زرق و برق نبود. خودم بهش گفتم جاسم تو تازه دامادی لباس خوب بپوش گفت نمی‌خواهم تو دنبال چی هستی ما دنبال چی

, بعضی مواقع مرخصی تشویقی بهش میدادند یا میرفت عیادت کسی یا دیدار کسی یا روزه بود چون زمانیکه عملیات میرفتند نمی‌توانستند روزه بگیرند، سرش اصلاً توی زرق و برق نبود. خودم بهش گفتم جاسم تو تازه دامادی لباس خوب بپوش گفت نمی‌خواهم تو دنبال چی هستی ما دنبال چی, بعضی مواقع مرخصی تشویقی بهش میدادند یا میرفت عیادت کسی یا دیدار کسی یا روزه بود چون زمانیکه عملیات میرفتند نمی‌توانستند روزه بگیرند، سرش اصلاً توی زرق و برق نبود. خودم بهش گفتم جاسم تو تازه دامادی لباس خوب بپوش گفت نمی‌خواهم تو دنبال چی هستی ما دنبال چی,

جویزر : از ایامی که با هم بودید برایمان تعریف کنید ؟

, جویزر : از ایامی که با هم بودید برایمان تعریف کنید ؟, جویزر : از ایامی که با هم بودید برایمان تعریف کنید ؟, جویزر : , جویزر : , جویزر : , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر , جویزر, جویزر, جویزر,

تقریباً شش سال از من بزرگتر  بود ، آموزش و پرورش تربیت معلم قبول شد تقریبا دوسالی معلم بود بعد گفت من آموزش و پرورش را دوست ندارم، دوست دارم در سپاه خدمت کنم بعد رفت سپاه البته من مدتش را نمی‌دانم اما مدتی محافظ حاج آقا یعقوبی بود بعد دیگر نماند گفت کارم خیلی راحت است این هدف آدم نمی‌شود این راضیم نمی‌کند ، مرحوم جاسم فکرش چیز دیگر بود تا اینکه رفت جبهه و همیشه در عملیات بود همیشه در خط بود یکبار زخمی شد قبل از عروسیش یادم است با آمبولانس آوردنش در خانه بعد ما رفتیم استقبالش دیدیم پایش را گچ گرفته مادرم شروع کرد به شیون کردن و جیغ زدن بعد به مادرم گفت جیغ بزنی برمیگردم، آمد داخل و حدود 10 روز خانه بود، یک تیر زده بود به زانویش

, تقریباً شش سال از من بزرگتر  بود ، آموزش و پرورش تربیت معلم قبول شد تقریبا دوسالی معلم بود بعد گفت من آموزش و پرورش را دوست ندارم، دوست دارم در سپاه خدمت کنم بعد رفت سپاه البته من مدتش را نمی‌دانم اما مدتی محافظ حاج آقا یعقوبی بود بعد دیگر نماند گفت کارم خیلی راحت است این هدف آدم نمی‌شود این راضیم نمی‌کند ، مرحوم جاسم فکرش چیز دیگر بود تا اینکه رفت جبهه و همیشه در عملیات بود همیشه در خط بود یکبار زخمی شد قبل از عروسیش یادم است با آمبولانس آوردنش در خانه بعد ما رفتیم استقبالش دیدیم پایش را گچ گرفته مادرم شروع کرد به شیون کردن و جیغ زدن بعد به مادرم گفت جیغ بزنی برمیگردم، آمد داخل و حدود 10 روز خانه بود، یک تیر زده بود به زانویش, تقریباً شش سال از من بزرگتر  بود ، آموزش و پرورش تربیت معلم قبول شد تقریبا دوسالی معلم بود بعد گفت من آموزش و پرورش را دوست ندارم، دوست دارم در سپاه خدمت کنم بعد رفت سپاه البته من مدتش را نمی‌دانم اما مدتی محافظ حاج آقا یعقوبی بود بعد دیگر نماند گفت کارم خیلی راحت است این هدف آدم نمی‌شود این راضیم نمی‌کند ، مرحوم جاسم فکرش چیز دیگر بود تا اینکه رفت جبهه و همیشه در عملیات بود همیشه در خط بود یکبار زخمی شد قبل از عروسیش یادم است با آمبولانس آوردنش در خانه بعد ما رفتیم استقبالش دیدیم پایش را گچ گرفته مادرم شروع کرد به شیون کردن و جیغ زدن بعد به مادرم گفت جیغ بزنی برمیگردم، آمد داخل و حدود 10 روز خانه بود، یک تیر زده بود به زانویش,

وقتی می رفت حمام بعضی وقتها می‌رفتم سروقت دفترچه اش و نوشته‌هایش را می‌خواندم، دفترچه‌ای داشت که داخلش یادداشت میکرد مثلاً نوشته بود که امروز، کجا، چندتا عراقی دیدم فرمانده رنگ لباسش چی بود و جزئیات زیادی نوشته بود این نشان میداد که در دل جبهه است در دل خاک عراق است. خیلی چیزها هست که همرزمان خودش می‌دانستند و می‌دانند که این جوانان چه دلاوریهایی به خرج دادند.

, وقتی می رفت حمام بعضی وقتها می‌رفتم سروقت دفترچه اش و نوشته‌هایش را می‌خواندم، دفترچه‌ای داشت که داخلش یادداشت میکرد مثلاً نوشته بود که امروز، کجا، چندتا عراقی دیدم فرمانده رنگ لباسش چی بود و جزئیات زیادی نوشته بود این نشان میداد که در دل جبهه است در دل خاک عراق است. خیلی چیزها هست که همرزمان خودش می‌دانستند و می‌دانند که این جوانان چه دلاوریهایی به خرج دادند., وقتی می رفت حمام بعضی وقتها می‌رفتم سروقت دفترچه اش و نوشته‌هایش را می‌خواندم، دفترچه‌ای داشت که داخلش یادداشت میکرد مثلاً نوشته بود که امروز، کجا، چندتا عراقی دیدم فرمانده رنگ لباسش چی بود و جزئیات زیادی نوشته بود این نشان میداد که در دل جبهه است در دل خاک عراق است. خیلی چیزها هست که همرزمان خودش می‌دانستند و می‌دانند که این جوانان چه دلاوریهایی به خرج دادند.,

 

,

 

,

بخش دوم زندگی نامه شهید امامی مصاحبه با دوستان و همرزمان شهید است که به زودی منتشر می گردد.

, بخش دوم زندگی نامه شهید امامی مصاحبه با دوستان و همرزمان شهید است که به زودی منتشر می گردد., بخش دوم زندگی نامه شهید امامی مصاحبه با دوستان و همرزمان شهید است که به زودی منتشر می گردد.,

انتهای پیام/ر

, انتهای پیام/ر, انتهای پیام/ر,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه