شهید محمد صدیق جماران/
کتک خوردن به خاطر تعارف یک لیوان آب به حسنعلی منصور/ دربه دری یک زن تنها برای نجات جان همسر/ سی و شش سال انتظار برای بازگشت پدر
شهید محمدصدیق جماران به دلیل فعالیت هایش علیه رژیم پهلوی، از شخصیت های مورد احترام شهر سنندج محسوب می شد. این مرد خدا بعد از پیروزی انقلاب اسلامی هم در مقابل حیله نیرنگ گروهک ها ایستاد و در نهایت توسط گروهک کومله دستگیر و بعد از چند ماه از این زندان به آن زندان منتقل شدن، به شهادت رسید.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پیشمرگ روح الله، به کجا می رویم؟ چه می خواهیم؟ اجازه بدهید صمیمانه سخن بگویم: به بیراهه می رویم. مگر می توان شهید را در لابه لای پرونده ها و دفاتر اندیکاتور و فایل های غبار گرفته و خاک خورده، تفسیر، تعبیر و جست و جو کرد و بعد از مدتی وقتی که می خواهیم به گفته خودمان آن ها را احیا کنیم و به نسل های آینده و جوانان خام معرفی کنیم، لابد همین پرونده ها را به آن ها نشان می دهیم و یقینأ توقع داریم که آن ها بتوانند از این اطلاعات کلیشه ای و فرموله شده، روح شهادت و انقلاب را دریابند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا , پیشمرگ روح الله,غاقلیم که اصولاً نام شهید با عمل آمیخته است؛ شهید در زمان زندگی می کند و این ما هستیم که مرده ایم نه آنها.
,شهید همانطور که از نامش پیداست عمل گراست؛ نام پدرش، سوادش، فرزندانش و آیا شعر می گفته یا نه؟ اینکه فیلم می ساخته یا نه؟ اینکه در صندق قرض الحسنه عضو بوده یا نه؟ و هزاران پرسش اینچنین دیگر، راه شناختن و شناساندن شهید نیست، بلکه برعکس این بهترین و آسانترین راه برای میراندن آنها و به فراموشتی سپردن آنهاست.
,به جای این کارها بهتر است بگوییم که امام خمینی (ره) و انقلاب اسلامی چه انسان هایی را که غرق در گمراهی و ضلالت بودند از چاه های نفس بیرون کشیدند و آنها را به شیرمردان و شیر زنانی تبدیل کرد که حماسه های انقلاب را آفریدند.
,آیا رضا خندان ها، ابراهیم همت ها، معروف شبلی ها، عبدالله جماران ها، برادران نمکی ها و هزاران هزار شهید دیگر، از همین گمراهان راه یافته نبودند که در کلاس تعلیم و تربیت انقلاب پرورده شدند و چنان کردند که امثال من و شما حتی در مخیّله خود هم قادر به تصور آن رشادت ها نیستیم.
,بهتر است این پرسش ها را از کوه های کردستان بپرسیم؛ از جاده های مریوان و بانه و سردشت؛ از روستاهای "دوله تو" ،"تُرجان" ،"رَبَط" و "قاضی" بپرسیم تا برای ما توضیح دهند که بر پدر من در آن لحظات درد و رنج چه گذاشت؛ از زندان ها و زیر زمین های شهربانی و کلانتری های رژیم پهلوی بپرسیم که نمایش تکراری تحقیر و توهین هرساله در آن ها تکرار می شد و او هم چنان استوار و پابرجا بر سخنان اقشاگرانه خود اصرار می ورزید، به صورتی که در سنندج شهره خاص و عام شده بود؛ از افسران بازنشسته ساواک و شهربانی رژیم پهلوی بپرسیم که به خاطر سخنان پرشور و تحریک کننده اش( قبل از انقلاب) به او لقب "وطن" و " ایرانی" داده بودند؛ از سلول های زندان "اوین" بپرسیم که در آن ناخن های برادرش عبدالله را کشیدند و از... .
,نمی دانم رنج بی پدری را کشیده اید یا نه؟ اما بی پدر بودن سهمگین دردی است. تنهایی یک زن را حس کرده اید در میان لشکری از گرگان پست و درنده با پنج بچّه قد و نیم قد که هیچ کدام از آن ها به درستی نمی دانند پدرشان را برای چه اسیر کرده اند؟
,مگر می شود این حالات و احساسات را در چارچوبه فرم های اداری گنجانید؟
,سایه ای بود و پناهی بود و نیست لغزشم را تکیه گاهی بود و نیست
,سخت دل تنگم کسی چون من مباد سوگ حتی قسمت دشمن مباد
,***
,مادری که ده ها سال رنج دربه دری و از این دادگاه نظامی به آن دادگاه و از این زندان به آن زندان رفتن همسرش را تحمل می کند، دیگر طاقت ربودن و اسارت مجدد او را ندارد ؛ اما آیا رنج دوباره را بیست سال تحمل کردن و بچه های کوچک و ناتوانش را با خون دل پروردن کم تر از شهادت است؟ آیا می توانید این رنج ها را حس کنید؟
,تنهایی بسیار سخت است. می توانی تصور کنی در چنان هرج و مرجی که در سال های اول انقلاب در غرب کشور حکم فرما بود، روستا به روستا به دنبال یافتن همسر رفتن آن هم تک و تنها و با چنان شیاطین پلیدی؛ ستیز و جدال کردن چه اندازه تحمل و اراده می خواهد؟ در عین حال باید به بچه هایت هم که در شهر غریب سخت به تو محتاج اند، برسی.
,بارها سران گروهک ها از شهید خواستند که به دلیل شهرت و محبوبیتی که در میان مردم سنندج دارد، سخنی نگوید که در جهت مخالف اهداف و آرمان های ایشان باشد، اما او تازه گمشده سال ها مبارزه اش را یافته بود. این اواخر مدام این جمله ورد زبانش بود که : " خمینی پیغمبر زمان ماست" . طبیعی است که دیو سیرتان چنین طرز فکری را بر نمی تابند، باید او را ربود و از دیده ها پنهان ساخت؛ اما غافل اند از اینکه نور را نمی توان پنهان ساخت.
,در زندان در طول دو بار ملاقاتی که همسرش با او داشت، بارها به خاطر وجه مبارزاتی و سیاسی که آن شهید و خانواده اش با رژیم ستم شاهی داشتند، به همسرش گفته بودند: او را آزاد می کنیم به شرط اینکه به زندگی عادی خویش بپردازد.؛ اما او تربیت یافته مکتب انقلاب و زندان بود و می دانست که:
,ره نه این است ، ره آغشته ما افتاده ست از ازل تا به ابد کشته ما افتاده ست
,جالب اینجاست که در اوج درد و رنج و یأس از رهایی ، آخرین سخن و توصیه اش به همسرش چنین بود: "به بچه های من بگویید از راهی که می روند برنگردند و به کار خود ادامه دهند اما مواظب خودشان باشند؛ در ضمن پاسداران بهترین فرزندان این ملت اند، از آنها و افکار و مواضعشان حمایت کنید و از هرگونه کمکی به آنها دریغ ننمایید.( البته این پیام را یکی از برادران جهادی – جهاد سازندگی اصفهان از طرف آن شهید برای خانواده اش آورده بود).
,چنین احساسی را چگونه می توانی بیان کنی؟ از یک شنبه سوم آذر ماه تا فروردین پنجاه ونه او را با رنج و شکنجه از سنندج خارج و سپس به روستای "ترجان" در نزدیکی "بوکان" و بعد به "مهاباد" منتقل کردند و ظاهراً در اردیبهشت یا تیر ماه او را همراه گروهی به اطراف "سردشت" برده بودند؛ در سردشت به همراه گروهی از هم بندیان خود اقدام به فرار می کند که متاسفانه دستگیر می شود و طبق آن چه که در اعلامیه های گروهک های ضد انقلاب آمده بود، در هفده تیر ماه پنجاه و نه به همراه تنی چند از هم بندی هایش به وسیله مزدوران "کومله" اعدام می شوند و تاکنون پیکر آن شهید و یا حتی کوچک ترین نشانه ای از او به خانواده اش تحویل نداده اند.
,***
,بله آن یک سال انتظار به دو سال و اکنون به سی و شش سال انتظار تبدیل شد. در این مدت بارها فرزندان او رنج و درد بی پدری را لمس و حس کردند و آتش جاودان عشق به پدر هم چنان در قلب آنان زبانه کشید و اکنون که فرزندانش بزرگ شده اند؛ می دانند که چرا پدرشان آن همه رنج را تحمل کرد و حسرت یک آه را بر دل بیگانه پرستان گذاشت؛ اکنون راز جاودانگی شهید را می دانند و افسوس و دریغ که نمی شود این راز را در چند سطر جای داد.
,***
, ,شهید صدیق جماران در تیر ماه 1312 در شهر سنندج در خانواده ای نسبتاً فقیر و پر عائله دیده به جهان گشود. به علت فقر و زیادی جمعیت خانواده مجبور شد از همان ابتدای دوران کودکیش در کنار پدر به کار مشغول شود و این مشکل او را از درس خواندن محروم ساخت؛ البته خواندن و نوشتن در حد سوم، چهارم ابتدایی رافع بخشی از مشکلات روزمره زندگیش بود. وجودش با کار و زحمت عجین شده بود، چنان که چهره تکیده و دستانش به روشنی بیانگر رنج ها، زحمات و فراز و نشیب های زندگیش بود و قامت راستش نشانگر عزم پولادینش. او پس از ده یا یازده سال کارکردن به سربازی رفت و بعد از اتمام سربازیش ازدواج نمود که ثمره این سنت حسنه پنج فرزند است.
,او در تمام دوران زندگیش هیچ گاه نسبت به مسائل اجتماعی زمان خود بی تفاوت نبود و بارها و بارها در دوران رژیم شاهنشاهی در مدت های کوتاه و بلند به زندان رفت؛ برای مثال، در جشن های دو هزار و پانصد ساله شاهنشاهی تمام ایام جشن را در زندان بود و هم زمان با اوج گرفتن انقلاب و نزدیک شدن پیروزی انقلاب، تحت عناوین مختلف از طرف رژیم دستگیر می شد.
,با پیروزی انقلاب فعالانه در اموری که می توانست انجام وظیفه نماید، دخالت تام داشت تا این که در روز یک شنبه، سوم آذر ماه سال پنجاه و هشت مزدوران "کومه له" به درب منزلش آمدند و او را که تازه از سر کار برگشته بود و مشغول وضو گرفتن بود، به مقر خویش بردند. تا غروب پنج شنبه هفت آذر ماه پنجاه و هشت او را در سنندج نگه داشتند؛ در این اثنا به قول خودشان او را محاکمه کرده و به اعدام محکوم نمودند. روز هشتم آذر ماه پنجاه و هشت او را از سنندج بیرون بردند که بعدها معلوم شد به روستای "ترجان" در نزدیکی "بوکان" منتقل شده است و در فروردین پنجاه و نه، به روستای "رَبَط" در اطراف "مهاباد" برده شد. در اثنای اردیبهشت تا تیر ماه آن ها را به اطراف "سردشت" برده بودند که در زندان آن جا به همراه عده ای دیگر از زندانیان اقدام به فرار کرده بودند اما متأسفانه دستگیر و طبق آن چه که در اعلامیه های گرهک ها آمده بود، در هفده تیر ماه پنجاه و نه به همراه چند تن دیگر، به وسیله مزدوران "کومه له" اعدام شده بودند. آن کوردلان بعد از اعدام هم جنازه اش را پس ندادند. آن ها ندانستند که اگر این دل ها التیام نیابد با خروشی سهمگین تر فریاد برمی آورد؛ آن ها ندانستند که هرچه چشمان اشک بارتر باشند، قدم ها استوارتر خواهند شد؛ آن ها نمی دانستند که اگر عزیزی را بگیرند و غریبانه به شهادت برسانند، خدا ضامن خون غربت اوست. آن کوته بینان نمی دانند با مسلمین در افتادن به معنی در افتادن با خدا و رسول خداست و نابودی آنها حتمی است.
,***
,همسر شهید تعریف می کند: قبل از پیروزی انقلاب، برای افتتاح میدان اقبال (آزادی)، همه مردم به خیابان ریخته بودند. آن وقت ها سنندج خیلی کوچک و کم جمعیت بود، مثل حالا نبود، چهار تا خیابان بود و دو تا میدان . قرار بود حسنعلی منصور ـ نخست وزیر پهلوی ـ میدان را افتتاح کند؛ بی خبر از این که آقا صدیق چه نقشه ای در سر دارد. بچه ها را آماده کردم و راهی خیابان فردوسی و از آنجا میدان اقبال شدم. عجیب جمعیتی جمع شده بود. تمام هوش و حواسم به بچه ها بود که زیر دست و پای جمعیت له نشوند و بلایی سرشان نیاید. ماشین حسنعلی منصور را دیدم که محافظینش همراه آن می دویدند. شیشه سمت وی پایین بود و برای مردم دست تکان می داد؛ اما، آقا صدیق کجاست؟ ای وای! خودش را از لابه لای جمعیت و گارد محافظ رد کرده بود و آویزان ماشین نخست وزیر بود و لیوان آبی را به او نشان داد؛ مأموران هم با کتک زدن و باتوم زدن به سر و بدنش می خواستند او را از ماشین دور کنند. بعدها که از زندان آزاد شد می گفت: «به منصور گفتم که این آب گل آلود سنندج است، می خواهم بدانم شما می توانید چنین آبی را که مردم می خورند بخورید؟» آن روز در مقابل چشمان من و بچه ها از روبروی حمام موسوی تا اواسط خیابان فردوسی می دیدمش که کتک می خورد و فریاد می زد. و من مطمئن بودم که دوباره زندان و دادگاه رفتن و به دوش کشیدن بچه ها و... شروع شده است.
,***
,این اواخر که مراسم جشن های دوهزار و پانصد ساله شاهنشاهی برگزار می شد، روزی خبر آوردند که ماشین آقا صدیق در یکی از خیابان ها پارک شده. عادت همیشگی اش بود که در آخرین لحظه دستگیری به وسیله یکی از آشناها پیغام می فرستاد که ماشینم در فلان جاست بروید ببریدش. با این پیغام می فهمیدم که دستگیر شده است و به برادرش ـ عبدالله ـ و یا یکی از آشنایان سفارش ماشین را می کردم.
,خلاصه بعدها فهمیدم که آن روز مردم را در میدان اصلی شهر که اکنون انقلاب نامیده می شود، جمع کرده و گفته: «جشن گرفته اند، طاووس سرخ می کنند، از دروازه های تمدن نمی توانیم رد شویم آن قدر بزرگ شده ایم و... .) همان روز دستگیرش کردند و در کرمانشاه در دادگاه نظامی محکوم به سه سال زندان شد. با تلاش های من و برادرش ـ عبدالله ـ که او هم از مبارزین آن دوره بود و با دادن پول و دیدن دم رئیس دادگاه نظامی آن دوره و فروش وسایل منزل و فرش ها، توانستیم بعد از سه ماه آزادش کنیم.
,***
,انور جماران پسر ارشد شهید می گوید: مادرم گفت: «میگن پدرت رو گرفتن. تو کلانتری خیابان سیروسه (انقلاب) برو سری بزن ببین چیزی نمی خواد».
,برای اولین بار در طول زندگی ده دوازده ساله ام مادرم مرا دنبال چنین کاری می فرستاد. برایم بسیار تعجب آور بود که چرا پدرم را گرفته اند. تمام این مدت را یا در مدرسه گذرانده بودم و یا با دوستان هم محله ایم در کوچه مشغول بازی و جست و خیز. با همان سؤال بزرگ در ذهنم راهی شدم. کلانتری را دیده بودم و آدرسش را می دانستم. داخل حیاط شدم. سه پله می خورد تا به کف حیاط برسی. وسط حیاط خوضی بزرگ بود. ساختمان کلانتری یک خانه قدیمی بود که در و پنجره هایش چوبی و آبی رنگ بود. کنار دیوار مرد میان سالی که معتاد به نظر می رسید ایستاده بود. از پله ها بالا رفتم. داخل اتاقی شدم که مرد طاس تنومندی که پلاکی بزرگ در گردن داشت و روی آن عبارت افسرنگهبان نوشته شده بود، پشت میز چوبی نشسته بود. یکی از مأموران پا جفت کرد و گفت: «قربان این پسر صدیق جمارانه؛ اومده به پدرش سربزنه» آن افسر طاس بدون این که سرش را بلند کند گفت: «خوب ببرش نشونش بده، باباش رو ببینه تا بدونه نتیجه بد و بیراه گفتن به اعلی حضرت و مسئولین نظام پهلوی چیه!» واقعاً این حرف ها را نمی فهمیدم. می دانستم پدرم با این ها مشکل دارد اما نمی دانستم به خاطر چه.
,خلاصه مأمور شانه ام را هُل داد و گفت: برو تو راهرو. در چوبی انباری کوچک و تاریک زیر پله ها را باز کرد و گفت: اینم پدرت. نمی دانم چرا، اما با وجود بچگی احساس می کردم که هم افسر و هم مأمورانی که اطرافم بودند تعمداً می خواستند جسم و روح و شخصیت خرد شده و تحقیر شده مردی را که داخل آن انباری تنگ خم شده بود به من نشان دهند. بله درست بود، پدرم بود، با آن قامت بلندش در فضایی به ارتفاع صدوبیست سانتیمتر خم شده بود و در حالی که نور چشم هایش را آزار می داد و عمداً چهره اش را کامل به سمت من نمی گرداند- بی خبر از این که پسرش همه خون های دَلَمه بسته شده روی صورت و پیشانی اش را دیده است- لبخندی تلخ زد. از شادی نبود، با تمام کودکی ام آن را حس کردم. ناراخت بود از این که پسرش او را در این حالت ببیند. نه می توانست بیرون بیاید چون پاسبان ها اجازه ندادند و گفتند: هر حرفی دارید همین جا بزنید؛ و نه می توانست از جایش بلند شود. آرام گفت: «انور جان کاری ندارم، فقط می خواستم به مادرت خبر بدم منو گرفتن بگو مواظب خودش و بچه ها باشه، برو پسرم».
,مأمور که در را قفل کرد، چهره خونین پدرم برای همیشه در ذهنم هک شد. داخل حیاط که شدم آن مرد معتاد صدایم زد و گفت: تو پسر اقا صدیق هستی؟ گفتم بله. گفت: «به خانواده ات بگو وقتی آوردنش تو حیاط کلانتری، هفت هشت نفر از این مأمور ها ریختن رو سرش با لگد و باتوم و هرچیزی که دستشون بود دور این خوض این قدر کتکش زدند که نگو، خلاصه لتو پارش کردند، من شاهد بودم». گفتم می دونم. با سربلندی و کمی بازیگوشی از کلانتری زدم بیرون.
,اکنون و بعد از سال ها به نگاه پدرم فکر می کنم؛ من در نگاه او ترسی ندیدم؛ خدا را شاهد می گیرم که در نگاه او نه ترس بود و نه حتی مظلومیت؛ نمی دانم چگونه اما از آن نگاه فقط افتخار و غرور در ذهنم باقی مانده و بس.
,***
,سوابق انقلابی:
,مبارزات همیشگی و درگیری های دائمی او با مأموران که به اقتضای شغلش یعنی مسافر کشی، در سطح شهر رخ می داد باعث شده بود او و برادرش ـ عبدالله ـ تبدیل به چهره ای محبوب و دوست داشتنی و به نوعی الگویی برای تمام افرادی باشند که به هر دلیلی با رژیم پهلوی مشکل داشتند؛ به همین دلیل حتی زمانی که مغازه دار بود(کله پزی و حلیم پزی) مغازه اش پاتوق جوانانی بود که تازه به دانشگاه راه پیدا کرده بودند و هم اکنون نیز خاطرات آن دوره را بازگو می کنند.
,ظهور اولین گرایش های دینی در کردستان و وارد شدن اعلامیه های امام راحل و تشدید فعالیت در حسینیه سنندج و یکی دو محله دیگر که مبارزان دینی اهل سنت در آن جا فعالیت می کردند این دو برادر را با چهره هایی جدید از مبارزه رو در رو ساخت. عبدالله که پس از شکنجه های زندان اوین در میانسالی تمام دندان هایش را از دست داده بود و قهوه خانه اش پاتوق بسیاری از مخالفان رژیم بود، فعالیت هایش را توسعه داد و پس از جنگ های سنندج با تأسیس سازمان پیشمرگان مسلمان کرد رسمأ به آنان پیوست؛ اما شهید صدیق همچنان به زندگی معمولی خود در شهر سنندج و روشنگری های روزمره خود می پرداخت. با سقوط شهر سنندج به دلیل بی تدبیری دولت موقت، بسیاری از فعالین دینی، شهر را ترک کرده و به استان های مجاور مهاجرت کردند اما ایشان حاضر به ترک سنندج نبود و می گفت: چرا باید شهر را ترک کنم؟
,حتی یکی دو بار هم در تجمعات گروهک ها، به ماشینش حمله کرده بوند اما ترس تنها واژه ای بود که او نمی شناخت.
,چندبار از طرف گروهک کو مه له و به وسیله آشنایانی که با آن گروهک در ارتباط بودند، پیام هایی برایمان آوردند که: ما به کاکه صدیق به دلیل مبارزات قبل از انقلابش احترام می گذاریم؛ اما بهتر است از حرف زدن علیه ما دست بردارد تا ما هم کاری با او نداشته باشیم هرچند خبر داریم که برادرش عبدالله علیه ما اسلحه به دست گرفته است.
,شرایط ترس، ناامنی و ترور علیه مسلمانان شناخته شده شهر نظیر نمکی ها و شبلی ها و... ادامه داشت تا این که بالاخره روز دستگیری و ربودنش فرارسید. ظهر یکی از آن روزهای نفرین شده در مدت زمان کوتاهی، در و دیوار خانه ما و همسایه ها از افراد مسلح پر شده بود؛ حتی آرپی جی هم همراهشان بود. زنگ در به صدا درآمد. آقا صدیق در حال وضو گرفتن بود، بعد از آن که در را باز کرد، فریدون نامی که خودش مدعی بود در مبارزه شاگرد آقا صدیق بوده وارد راهرو شد و گفت: کاکه صدیق برای پاسخ دادن به چند سؤال باید همراه ما بیاید. آقا صدیق هم لباسش را پوشید و همراه آن ها رفت و این رفتن آغازی بود بر سال ها دوری، شکنجه، عذاب، بی پدری بچه ها و دربه دری همسر و فرزندانان آن شهید.
,روزهای اولی که آقا صدیق و چند نفر دیگر از اهالی شهر و بچه های نمازخوان را دستگیر کرده بودند، در سالن ورزشی تختی آنان را زندانی کرده و هر روز گروهی از مردم را برای به اصطلاح محاکمه خلقی در سالن جمع می کردند و با دادن شعار علیه رژیم جمهوری اسلامی، خواهان اعدام و مجازات آن ها می شدند. این نمایش مسخره چند روزی ادامه داشت؛ نمایشی که همراه بود با توهین ها، تحقیرهای غیراخلاقی و گاهی عبور دادن آن ها از میان جمعیت تحریک شده خشمگین که به اذیت و آزار این اسیران بینوا می پرداختند. تا زمانی که او و چند اسیر دیگر را در سالن ورزشی شهر زندانی کرده بودند، یکی دوبار به ملاقاتش رفتم. آن هم با فشار و رابطه و واسطه ترشی از طریق افرادی که قبلاً در دوران مبارزات ضد رژیم پهلوی به آقا صدیق به چشم مربی و استاد خود می نگریستند، اما اکنون عضو گروهک ها شده بودند. خلاصه در یکی از این روزهای ملاقات به من گفتند که او را از این جا برده اند. با پرس و جو و این طرف و آن طرف رفتن های زیاد فهمیدم که او را به اتفاق چند نفر دیگر به روستای "ترجان" در اطراف "سقز" منتقل کرده اند.
,فصل بهار بود و سه ماه پس از دستگیری آقا صدیق، در روستای ترجان به ملاقاتش رفتم. سراغ بچه ها را گرفت و از من پرسید: بعد از من می خواهی با آن ها چه کار بکنی؟ اسامی یکی دو نفر از رهبران اصلی گروهک را به زبان آورد و گفت: برای آزادی من با این ها صحبت کن، این ها همه کاره هستند. جالب است که تمام آن افرادی که آقا صدیق نام برد همه از آشنایان بودند.
,***
,اواخر بهار، با خواهر زاده آقا صدیق که جوانی آرام و متین بود به مهاباد رفتیم، بدون کمک هیچ نهاد و ارگانی، در حالی که تمام جاده ها و مسیر روستاها و شهرها در اختیار آدم کشان کومه له و دموکرات بود. برای من که یک زن تنها و جوان بودم این یک نگرانی و اضطراب بود و دوری از بچه هایم نیز نگرانی دیگر، چرا که آن ها در شهر غریب و در خانه خواهر بزرگترشان که تازه ازدواج کرده بود زندگی می کردند؛ یک پایم سنندج و روستاها و از این مقر (بنکه) به آن مقر گروهک ها بود و پای دیگرم تهران و خرید و رسیدگی به وضع بچه ها. خلاصه اواخر بهار همان سال به بسیاری از شخصیت های مهم دموکرات و کو مه له مراجعه کردم؛ از شیخ عزالدین حسینی ساواکی و مبارز شده بعد از انقلاب گرفته تا غنی بلوریان به اصطلاح زندانی تازه آزادشده از زندان ستمشاهی، خلاصه به هرکسی رو انداختم و هربار با حرف های ضد و نقیض آن ها روبه رو می شدم. یک بار می گفتند: فلان مقدار پول بدهید آزادش می کنیم، یک بار می گفتند: برادرش با یک هلیکوپتر پر از اسلحه خود را تحویل دهد تا آزادش کنیم، یک بار می گفتند: فلان قاچاقچی اسلحه را لو داده باید مجزاتش کنیم و ... . بالاخره بی نتیجه و بی ثمر پس از مدتی اقامت در مسافر خانه "هه لو" (عقاب) در مهاباد ساعت سه نیمه شب به سراغم آمدند تا به ملاقاتش بروم. ظاهراً در روستای "قاضی" به همراه عده ای دیگر زندانی بود. روز بعد به ملاقاتش رفتم؛ سخت تکیده و رنجور بود و همان حرف های همیشگی. اما یادم هست که گفت: «فرشته، این ها که در این جا با من هم بند هستند اهل مهاباد اند و ملاقاتی زیاد دارند و هر روز برایشان غذا و میوه و... می آورند؛ روز بعد یا دفعه بعد اگر آمدی کباب بخر و بیاور تا من هم به شکلی از خجالت آن ها در بیایم».
,بعد از مدتی خبر آمد که آن ها را به روستای "رَبَط" در حوالی سردشت منتقل کرده اند.
,وضع نظامی و سیاسی گروهک ها بحرانی شده بود و متناسب با آن به سمت مرزها عقب نشینی می کردند. خوب به یاد ندارم اما در یکی از این ملاقات های اطراف سردشت بود که با وضع اسفناک نحوه نگهداری آن ها روبه رو شدم.
,***
,یک بار کتاب های مارکسیستی و گروهکی زیادی را که کنارش بود نشانم داد و گفت: «ببین این ها را آورده اند تا من بخوانم و هدایت شوم! این ها غافل اند از زیر پرچم آمریکا بیرون آمده ایم و می خواهند زیر پرچم شوروی برویم».
,***
,این بار اورکت سوخته و پاره پاره اش بسیار جلب توجه می کرد. از او پرسیدم چرا این اورکت این قدر سوخته و پاره است؟ در این سرما که به درد نمی خورد. گفت: «مهم نیست، مثل این که از جابه جا کردن و بردن اسرا به این طرف و آن طرف خسته شده اند. داخل چراغ نفتی که به ما دادند به جای نفت بنزین ریختند و گفتند: خودتان روشن کنید، ما هم که خبر نداشتیم موقع روشن کردن چراغ آتش گرفت، ما هم که وسیله ای برای خاموش کردنش نداشتیم، برای این که آتش کلبه را نسوزاند و به کسی آسیب نرسد، من اورکتم را روی چراغ انداختم تا آتش خاموش شود.
,***
,انگشتانش؛ مخصوصاً شست دستش به شکل وحشتناکی کج شده بود. تعجب کردم، پرسیدم: آقا صدیق انگشتات چی شده؟ چرا کج شدن؟
,لبخندی زد و گفت: «وقتی ما را از دهی به ده یگر می بردند از تراکتور استفاده می کنند و به دلیل ترس از فرار و برای آزار دادن ما، انگشت های شستمان را از پشت با بند کفش محکم می بندند و آن قدر این کار تکرار شده که خون مردگی و فشار باعث شده انگشت هایم به این صورت درآید.
,در تمام این چندبار ملاقات، این اولین باری بود که می شنیدم آقا صدیق از شکنجه های جسمی و روحی می گوید. بغض گلویم را فشرد، گریه ام گرفته بود اما به زور خودم را نگاه داشته بودم تا غمی بر غم های او اضافه نکنم؛ می دانستم که چیزی جز نان خشک نمی خورد، می دانستم که آدمکش های کومه له چگونه با اسرا رفتار می کنند. همه این ها را می دانستند. جسم نحیف و ناتوانش به خوبی نشان دهنده خورد و خوراک و زندگی زجرآور همسرم در اسارت بود اما کاری از دستم ساخته نبود.
,***
,بعدها از زبان گروهی از تکاوران که از چنگال گروهک ها فرار کرده بودند، ماجرای فرارشان را این گونه شنیدم:
,در اطراف سردشت زندانی بودیم، بعد از مدت ها به وسیله قاشق توانستیم سوراخی در دیوار کلبه ایجاد کنیم و از غفلت نگهبان ها استفاده کردیم و در شبی تاریک فرار کردیم. آقا صدیق به علت ضعف جسمانی نمی توانست پابه پای ما بیاید، مقداری از مسیر را که رفتیم برای استراحت در جایی توقف کردیم که متأسفانه یکی از عوامل گروهک ها که به ظاهر چوپان بود، فرار ما را به آن ها خبر داد.
,بعد از آن که ما را محاصره کردند، در جریان تیراندازی آقا صدیق زخمی شد و همراه یکی دو نفر دیگر از زندانیان بومی دستگیر و آن طور که شنیدیم اعدام شد. (هفدهم تیر ماه پنجاه و نه)
,دو روز بعد از پخش خبر اعدام شهید صدیق جماران، برادرش عبدالله نیز در درگیری و محاصره خانه تیمی گروهک ها در شهر سنندج به شهادت رسید.
,انتهای پیام/پ
]
ارسال دیدگاه