گفتگوی خواندنی با جانباز قطع نخایی؛
آر پی جی هایی که خرجی نداشتند/ شلیک تانک های نفربر دشمن به پیاده نظام
علیرضا صادق زاده سال 1343 در روستای درق به دنیا آمد او در طول جنگ سه بار به صورت داوطلبانه به جبهه های جنوب و غرب اعزام می شود و دو بار مجروح می شود صادق زاده راه و رسم رزمندگان را ، همه چیز را دیدن و خود را ندیدن می داند خاطرات زیادی دارد از سیل تانک های دشمن و آرپی جی هایی که خرجی ندارند.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از اترک نیوز، مهمان خانه ساده شان که می شویم با مهربانی با وجود سختی برای راه رفتن به استقبالمان می آید . آقای صادق زاده جانباز70درصد در آخرین مجروحیتش از ناحیه کمر و پا و دست مجروح شده است در ابتدای صحبت آلبوم خاطراتش را باز می کند، یاد دوستان شهیدش می افتد و گویی تمام خاطرات جبهه و یاد دوستان شهیدش زنده می شود و خاطراتش را اینگونه برایمان بازگو می کند...
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, به نقل از , اترک نیوز، , اترک نیوز، ,
,
دبیرستانی بودم که با دوستانم در بسیج فعالیت می کردیم بعد از طی دوره آموزشی زمستان سال 60برای اولین بار به جبهه اعزام شدم، مدتی در نواحی اروند کنار، خدمه پدافند ضد هوایی چهارلول بودم و تقریبا 29 اسفند بود که به روستا بازگشتم سه چهار روزی در روستا بودم ، دوباره 4 فروردین سال 60 به مشهد و بعد به اهواز اعزام شدم درپادگان دوره آموزشی کار با بی سیم را گذراندم و به جبهه ابوشهاب در شمال بستان اعزام شدم مدتی در خط پدافندی بودیم که برای عملیات بیت المقدس فراخوان داده شد. ابتدا در حاشیه رود کرخه چند روزی دوره آموزش نظامی گذراندیم و سپس به منطقه عملیاتی بیت المقدس اعزام شدیم .
,
آقای صادق زاده همچنان که آلبوم خاطراتش را ورق می زند و ادامه می دهد:
, 
,
اولین نقطه ای که با دشمن درگیر شدیم ایستگاه حسینیه در جاده اهواز خرمشهر بود که در یک عملیات غافلگیرانه دشمن از منطقه عقب نشینی کرد در سه مرحله عملیاتی ما به نوار مرزی کوشک رسیدیم و در چند عملیات پاتک دشمن را دفع کرده و در یکی از عملیات ها تعداد زیادی نیروی عراقی را اسیر کردیم و چند دستگاه لودر را هم به غنیمت گرفتیم و به پشت جبهه فرستادیم .
,
نزدیکی های اذان صبح بود که صداهای حرکت دشمن به سمت ما شنیده می شد تا روشن شدن هوا صبر کردیم هوا مه آلود بود و چیزی دیده نمی شد مه که بر طرف شد صحرایی از تانک و نفربر و افراد پیاده نظام بود که هر لحظه نزدیک تر می شد . در آن موقع با توجه به نیاز کمک آرپی جی زن بودم ، من و دیگر کمکی وی به دنبال آرپی جی زن افتادیم صد متری از خاکریز دور شدیم. منطقه دشت بود و پستی و بلندی نداشت صحرایی از تانک بود.
, 
,
چند تانک که به آتش کشیده شد، دشمن عقب نشینی کرد و با آرایش مجددی به سمت ما حرکت کرد در مقابل پیاده نظام گلوله نفربر شلیک می کرد صحنه عجیبی بود . گلوله از کنارمان رد می شد ولی نمی توانستیم کاری بکنیم . گلوله آرپی جی تمام شده بود به سمت پشت خاکریز رفتم یه ماشین گلوله آرپی جی آورده بودند کوله ام را پر کردم و دستانم چند گلوله گرفتم فریاد زدم خرجی ها کو ؟ جواب داد: گفتند در خط خرجی زیاد است گلوله ها از دستم افتاد به هیچ کاری نمی آمد در مقابل یک لشکر از تانک و نفربر و پیاده نظام مسلح با اسلحه کلاشینکف مانده بودیم. به سمت دوستم رفتم .از گوش هایش به خاطر اینکه زیاد شلیک کرده بود خون می آمد ، به او گفتم که به پشت خط برگردد اگر دشمن پیروز می شد تا حسینیه بیش از 30 کیلومتر بود پیشروی می کرد فقط معجزه بود که دشمن به سمت ما نیامد.
, 
,
توی سنگر نگهبانی با یکی از دوستان بودم که گلوله تانکی به سنگر ما خورد ،بر اثر اصابت ترکش به بازوی دست چپم مجروح شدم و به عقب منتقل شدم . پس از بهبودی نسبی در سپاه عضو شدم و برای بار سوم در تابستان سال 62به جبهه اعزام شدم تا در عملیات والفجر 3که برای آزادی بستان بود شرکت کردم که در همان ابتدای عملیات در مهران مورد اصابت خمپاره 120 قرار گرفتم و ازناحیه کمر، شکم و دست راست مجروح شدم که منجر به ضایعه نخاعی شد.
, 
,
همسر آقای صادق زاده به جمع ما اضافه می شود از او درباره آشنایی اش با اقای صادق زاده می پرسم.
,
می خندد و می گوید:ما تا یک هفته بعد از عقد هم همدیگر را ندیده بودیم .از آشنایان دور ما بود که مادرش بارها به خواستگاری ام آمد پدرم خودش سپاهی بود و حرفی نداشت ولی مادرم مخالف بود تا اینکه راضی شد و با هم ازدواج کردیم .
, 
,
از مشکلات زندگی با جانباز آن هم قطع نخاعی که در آن زمان قادر به حرکت هم نبود اطلاع داشتید ؟
, از مشکلات زندگی با جانباز آن هم قطع نخاعی که در آن زمان قادر به حرکت هم نبود اطلاع داشتید ؟, از مشکلات زندگی با جانباز آن هم قطع نخاعی که در آن زمان قادر به حرکت هم نبود اطلاع داشتید ؟,
با مهربانی پاسخ می دهد آن زمان دبیرستانی بودم که درمدرسه برای رزمندگان بافتنی می بافتیم یک بار در جمع دوستان گفتم اگر جانبازی باشد من حاضرم با او ازدواج کنم. آرزویم بود، من مشکلی در زندگیم نمی بینم و خدا رو شکر اقا علیرضا مردصبوری است و زندگی با او تک تک لحظه هایش برای من لذت و عشق است. و در حال حاضر 4 فرزند دارم که خدا را شکر می کنم به خاطر این زندگی که دارم،زندگی با علیرضا سراسر یاد و حضور خداست.
,
آقای صادق زاده گاهی که دلتان تنگ می شود هوای کدام یک از دوستان شهیدتان را می کنید ؟
, آقای صادق زاده گاهی که دلتان تنگ می شود هوای کدام یک از دوستان شهیدتان را می کنید ؟, آقای صادق زاده گاهی که دلتان تنگ می شود هوای کدام یک از دوستان شهیدتان را می کنید ؟,
دلم برای تک تک دوستانم تنگ می شد ولی دلم بیشتر هوای شهید میرزایی را می کند.
, 
,
آرزویی دارید؟
, آرزویی دارید؟, آرزویی دارید؟,
آرزوی برآورده شده دوستانم را خدا در حق من هم برآورده کند.
,
حرف آخر
, حرف آخر, حرف آخر,
شهدا در وصیت نامه هایشان به چند مورد توجه داشتند، انتظارامام زمان(عج)، پیروی از ولایت فقیه ،تاکید بر تحصیل علم درجهت پیشبرد اهداف نظام و مساله حجاب است، سعی کنیم وصیت شهدا را بخوانیم و عمل کنیم .
,
نازپرورده تنعم نبرد راه به دوست عاشقی شیوه رندان بلاکش باشد
, 
,
انتهای پیام/ر
]
ارسال دیدگاه