به بهانه روز جوان صورت گرفت؛
دقایقی با دغدغه جوانان گندم زارهای گچساران+تصاویر
جوان بام نفت ایران؛ با دم و بازدم گندم زار، بوی ساقه های گندم می گیری و با آواز گنجشگ های دشت درهم می آمیزی، من سال هاست که می دانم شکرگزاری های توست که این خوشه های سبز را، طلایی می کند و این همه عطر خاطره انگیز به مزرعه می پاشد.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا ،به نقل ازآفتاب جنوب،بعضی ها از گچساران فقط نفتش را می شناسند اﻣﺎ بام نفت اﯾﺮان ﺟﺎذﺑه های ﺷﮕﻔﺖاﻧﮕﯿﺰ دﯾﮕﺮی هم دارد که جوانان برومندش به آن بخشیده اند فصل دروی گندم فصل ﭘﺮ زﺣﻤت، اما پر خیر و برکتی اﺳﺖ.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, آفتاب جنوب,, ,
,
, ,
ماه آخربهار است و گندم ها به اندازه قد کشیده اند و فصل درو ﻓﺮا رﺳﯿﺪه اﺳﺖ، دﯾﺪن جوان کشاورزی ﮐﻪ دوﺷﺎدوش آفتاب سوزان در زﻣﯿﻦ ﭘﺮ از خار و خاشاک گندم ها را درو می کنند و هم زﻣﺎن ﺗﺮاﻧﻪ های ﻣﺤﻠﯽ را زﯾﺮ ﻟﺐ زﻣﺰﻣﻪ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ، ﺻﺤﻨﻪ ای تماشایی است.
,,
نامش سید محمد موسوی است از اهالی روستای هشت پیمان، 28 سال سن دارد متاهل و صاحب دو فرزند،تحصیلاتی ابتدایی دارد و با کشاورزی و دامداری چرخ زندگی اش را می چرخاند.
,,

, ,
,
, ,
سفره دلش را باز می کند و می گوید: در خانه پدری ام سکونت دارم و از مشکلات باکی ندام چون می دانم خدا روزی رسان است؛فقط یک حرف دارم که دوست دارم به گوش مسئولین شهر برسانی.
, .,,

, ,
محمد افزود:مدت هاست به دنبال یک وام از صندوق هستم و تلاشهای زیادی برای گرفتنش انجام دادم ولی بی نتیجه ماند؛ می خواهم با پولش چند راس دام خریداری کنم و در کنارکشاورری به دامداری ادامه دهم که امیدوارم مسئولین شهر کمی درکم کنند،فقط همین.
,,

, ,
دلم می خواهد حداقل دروکردن را تجربه کنم، همیشه از کنار گندم زارها نظاره گر کار دروی گندم توسط روستاییان بوده ام و گاهی با گرفتن یک عکس این لحظه ها را جاودانه کرده ام؛ اینبار دوربینم ،قلمم و دفترچه یادداشتم را زمین می گذارم و داس به دست پای در میان مزرعه می گذارم و با اولین قدم خاری در پایم رخنه می کند ولی بیش از آن نگران خار و خاشاک باشم نگران اولین تجربه ام هستم؛ نگرانی که به تدریج از بین می رود سید محمد کمر راست می کند و با لبخند نگاهم می کند می دانم در دل به من می خندد ولی دلم می خواهد ادامه دهم.
,, ,
,
, ,
نزدیک تر می شوم و در صفش جای می گیرم،درو می کند و آرام آرام و قدم به قدم جلو می رود هرچند دقایق اندکی گذشته است ولی هوای دم کرده گندمزار و آفتاب سوزان عرقم را در آورده است،به تدریج درد را در کمر و پاهایم حس می کنم و هر از گاهی کمر راست می کنم ولی افاقه نمی کند،نگاه های زیر زیرکی سید محمد را حس می کنم و نگران این هستم که بداند کم آورده ام اکنون زمزمه های آهنگین محلی سید محمد بلند شده است ومی دانم خستگی ام را برای مدتی از یادم خواهد برد.
,,

, ,
,
, ,
چفیه اش را به دور گردنش می چرخاند و با دست های پینه بسته اش عرق پیشانی اش را خشک می کند با لبخند می گوید:"دست های تو این کاره نیست وبرای نوشتن خوب است ،تا هنوزکاملا عرق بدنت درنیامده برو و قصه ات را تمام کن".
,,

, ,
می نویسم تا بگویم، از رنج هایت بی خبر نیستم از روزهایی که می روی تا با آب ، زمین ، باد و آفتاب یکی شوی و حاصل این کیمیا گری ات با رنج، نانی شود بر سر سفره هایمان،جوان مهربان روستا، من می شناسمت، آن گاه که فانوسقه ات را محکم به کمر می بندی و مؤمنانه به دشت رنج و زحمت، پا می گذاری؛ می روی و قامتت را می شکنی و نمازهایت را در گندم زار می خوانی و حرف ها می زنی با خوشه هایی که قرار است زمین دیمت را پر خیر و برکت کنند.
, .,, ,
,
, ,
جوان گندم کار گچساران، از رنج ها و مهربانی هایت باخبرم، از دستانت که در جوانی پیر شده اند و از رؤیاهایت که سال هاست چشم به آمدن فصل درو دوخته اند؛ من، تو را می شناسم و از زمزمه های شیرینت با گندم زارها باخبرم و از ایمانی که هر روز با خود به دشت ها سرازیر می کنی.
,,
خردادماه آمده است و زﻣﺎن ﺷﺎﻧﻪزدن ﺑﺮ ﮔﯿﺴﻮان طﻼﯾﯽ ﻣﺰرﻋﻪ رﺳﯿﺪه اﺳﺖ، لبخند هر باره داست را که بر فرق گندم زارها فرو می آوری، دیده ام که چگونه در گوش زمین، لالایی می خوانی و درو می کنی .
,, ,
,
, ,
من هر بار نوازش دستانت را روی سر ساقه های طلایی گندم ها دیده ام و می دانم که جوان برومندگندمزارهای بام نفت ایرانی، حتی وقتی قامتت را بلند می کنی تا نفسی چاق کنی پینه های سرخ و متورم دستانت را دیده ام و من این دستان خسته اما پر برکت را خوب می شناسم که چگونه زمینی سیاه و متروک را به تابلوی نقاشی بدل کرده ای که حس زندگی را در خود معنا می کند.
, .,, ,
,
, ,
,
, ,
دیده ام که چگونه تا می شوی و با چشمانی تب دار، ساقه های خوشرنگ را درو می کنی و با دم و بازدم گندم زار، بوی ساقه های گندم می گیری و با آواز گنجشگ های دشت درهم می آمیزی،جوان بام نفت ایران؟من سال هاست که می دانم شکرگزاری های توست که این خوشه های سبز را، طلایی می کند و این همه عطر خاطره انگیز به مزرعه می پاشد، پس ببخش اگر نمی توانم خوبی هایت را به اندازه خودت،خوب بنویسم.
, ،,, ,
,
, ,
,
, ,
با سید محمد خوش قلب خداحافظی می کنم از گندم زار که بیرون می آیم از ظاهر خودم خنده ام می گیرد، سر تا پا خاک آلود شده ام.
,, ,
,
, ,
,
, ,
انتهای پیام/ر
,]
ارسال دیدگاه