فهمیده های آذربایجان

فهمیده های آذربایجان/شهید حسین بادروج

فهمیده های آذربایجان/شهید حسین بادروج
شهید حسین بادروج در سال 1342، در محله خطیب تبریز به دنیا آمد تحصیلات خود را در مدارس دباغی، آذربادگان و هشترودی گذراند و در سن 17 سالگی، سال اول دبیرستان را نیمه تمام گذاشت و در آخر آذرماه 1359 همراه اولین رزمندگانی که دواطلبانه به سوی جبهه های نبرد می شتافتند ، اعزام شد.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پایگاه خبری تحلیلی سخن پرس زندگینامه و وصیتنامه یکی دیگر از فهمیده های آذربایجان شهید حسین بادروج به شرح زیر می باشد

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, پایگاه خبری تحلیلی سخن پرس,

زندگی نامه

,

شهید حسین بادروج در سال 1342، در محله خطیب تبریز به دنیا آمد تحصیلات خود را در مدارس دباغی، آذربادگان و هشترودی گذراند و در سن 17 سالگی، سال اول دبیرستان را نیمه تمام گذاشت و در آخر آذرماه 1359 همراه اولین رزمندگانی که دواطلبانه به سوی جبهه های نبرد می شتافتند ، اعزام شد.

,

او قبل از پیروزی انقلاب نیز در تظاهرات و راهمپیمایی ها شرکت می کرد و به همین خاطر دو بار به شدت مورد ضرب و شتم قرار گرفته بود. پس از پیروزی انقلاب و تشکیل سپاه به این نهاد انقلابی پیوست و در درگیری مسلحانه ای که منجبر به سقوط پایگاه حزب خلق مسلمانان در تبریز شد، شرکت داشت.

,

شهید حسین بادروج، پس از حدود چهار ماه حضور در جنگ، در بیست و ششم اسفند ماه سال 59 به قافله شهیدان پیوست.

,

 

,

با خانواده شهید

,

پدر شهید بادروج سر کوچه منتظر ما بود. ما پرسان پرسان از اهالی محل رسیده بودیم سر کوچه آنها که چشممان به پدر شهید بادروج افتاد. دیدیم انگار می شناسیمش. انگار این مرد کسی نمی تواند باشد جز پدر شهید حسین بادروج. احساس ما درست بود. مارا به داخل خانه برد. و چنان خوشحال بود که نه انگار دست بر داغ چندین ساله اش نهاده ایم و مرور خاطراتی را خواستاریم که فصل است و فراغ. ولی حرف همان است که لسان الغیب گفت: فراق یار نه آن می کند که بتوان گفت. ما جز نمودی چند از فراق و داغ نمی شناسیم و نمی دانیم با این پدران و مادران شهید باید به گونه ای دیگر ارتباط برقرار کرد. باید زبان چهره ها و صدا ها و حالتهایش را شناخت و آنچه نا گفتنی است از میان سکوتها و لحنها و اشکها فهمید. پدر شهید حسین بادروج آرام است و لبخند می زند. مادرش نیز بعدها که از او پرسیدیم: (( جه حالی داشتید، وقتی که از شهادت فرزندتان با خبر شدید))، می خواست به شوخی و خنده بگوید: (( مادر است دیگر، کمی آه و فغان می کند، بعد آرام می شود))، ولی صدایش شکست، بغض راه گلویش را گرفت و گریه کرد اما دوباره اشکهایش را پاک و دنباله سخن اش را گرفت. پدر ابتدا از شغلش برایمان گفت. جهاد سازندگی، و اینکه مجبور بوده در همه شهر ها در حرکت باشد و بیشتر وقتها در خانه نبوده است. ولی تربیت او به صورت جدی مدنظر داشته و با فداکاری و مسئولیت بیشتر مادرش، او را با روحیه دینی و معنوی بزرگ می کنند. اشاره به شرکت مستمر و مکرر شهید بادروج در تظاهراتهای برهه انقلاب، خاطره ای را به یاد پدر شهید آورد: (( یک روز من در خانه بودم و با هم داشتیم صبحانه می خوردیم، حسین ساکت نشسته بود. پس از خوردن چند لقمه، خواست بیرون برود. مادرش گفت یک روز که پدرت خانه است بمان. صبحانه هم که نخوردی. این قدر رفتی و در تظاهرات ومبارزات شرکت کردی، یک روز نروی مثلاً چه می شود؟ دیدم حسین رنگ چهره اش سرخ شده است و ناراحت است. گفت: (( من نروم، تو نروی، او نرود، همه خوابیده اند، من هم بخوابم؟ باید اینها نمی گذاشتند کار به اینجا برسد.)) و با دستش اشاره کرد به من. من گفتم: (( حسین من از فعالیتهای تو، اصلاً ناراحت نیستم. در راه انقلاب و اسلام هر کاری می خواهی، انجام بده. من در این راه حتی تا پای جان اجازه می دهم، که حضور داشته باشی. اگر در این راه کشته شوی، باز من ناراحت نمی شوم. چون تو راهت را با علاقه و فکر انتخاب کرده ای.)) و بدین تریب حسین در بیشتر جریانات انقلاب حضور داشت تا اینکه انقلاب پیروز شد و موضوع جنگ پیش آمد وقتی تصمیم گرفته بود که برود جبهه، من پیش آنها نبودم. مادرش گفته بود: (( پدر اینجا نیست، ما را می خواهی تنها بگذاری و کجا بروی؟)) حسین گفته بود: (( مگر نشنیدی آن روز گفت هر کاری برای انقلاب خواستی بکن. من می دانم پدرم رضایت دارد.))

,

پدر شهید در آخر از رسیدن خبر شهادت حسین صحبت می کند که وقتی برای تعطیلات عید به تبریز آمده بود، یکی از فامیها با منّ و منّ زیاد و با دشواری بسیار، شهادت حسین را به او خبر داده بود.

,

مادر شهید بعد از بیان حالتش، از شنیدن خبر شهادت حسین که در ابتدای نوشته آمد، از روز های رفتن حسین به جبهه برایمان گفت: (( حسین آمد گفت که می خواهیم با دوستانمان برویم جبهه. گفتم پدرت در سفر است. بچه های دیگر هم کوچک هستند، بمباران هم هست، کجا می خواهی بروی؟ آنقدر صبحت کرد که مرا متقاعد کرد که برود. بعد از اینکه دوره آموزش را طی کرد و برای اعزام دوباره به خانه بازگشت، انگار داشت پرواز می کرد. سبک روحی و معنویت خاصی پیدا کرده بود. وقتی که می خواست برود گفت مادر اصلاً نباید بی تابی کنی، بچه ها ناراحت می شوند. بهتر است به بدرقه من نیایی. ممکن است گریه کنی و بچه ها خاطرشان پریشان شود. حسین اینگونه رفت، بدون اینگه بتوانم درست و حسابی بدرقه اش کنم. به مرخصی هم که نیامد. برای اولین و آخرین بار رفت. دلم از این بابت خیلی می سوزد)).  پدر شهید دوباره تا سر کوچه می آید و بدرقه مان می کند. تا جایی که دیده می شود و می پیچیم به کوچه ای دیگر، مادر شهید را می بینیم که رفتن مارا تماشا می کند. شاید با حسین عهد بسته است که دیگر عزیزی را بی بدرقه رها نکند و ما چه خوشبخت بودیم که لایق بدرقه مادری و پدری این چنین بودیم.

,

وصیت نامه

,

به نام خداوند در هم کوبنده ی مستکبرین

,

سلام امامم!

,

سلام امام مهربان، ای امید مستضعفان جهان، ای یاور اسلام، سلام ای رهبر و ای آن مجرای نورانیّت با آن سخنان حیات بخشت. هر گاه چهره تو به یادم می افتد اسلحه ام را هر چه بیشتر به دست می فشارم و خشمم بر دشمن افرونتر می گردد. امیدوارم مرا ببخشی که در عمل به سخنانت کوتاهی کردم. خدا یارت برای نجات مستضعفان.

,

سلام مادرم و مادران همه شهیدان!

,

سلام بر تو مادری که در راه اسلام فرزندت را از دست می دهی و رنج می کشی. مادر! زحمتهایی که برایم متحمّل شده ای هرگز از یادم نمی رود، حتی پس از مرگ. از تو تشکر می کنم از اینکه مرا با تعالیم حیاتبخش اسلام تربیت کردی. امیدوارم مرا ببخشی از اینکه پسری خوب برایت نبوده ام. مادر! تنها وصیتی که به تو دارم این است که هیچگونه درباره من ناراحت نباشی و خدا را شکر کنی که پسرت در راه الله شهید شد. مادر! خواهران و برادرانم را به نیروی ایمان و نیروی جهانی مسلح کرده به جبهه حق و باطل برای مبارزه با دشمن اسلام بفرست و بگذار در این راه شهید شوند. مادر! با مادران دست به دست هم داده و دامن امام را رها نکنید و نگذارید بیشتر از این مظلوم بشود، هر چه می فرماید عمل کنید و نگذارید حرفهایش بر زمین بیافتد. به جهان بفهمانید که مکتب ما حامی مستضعفان است. مادر گرامی! اگر بخواهی روح من شاد باشد بعد از من گریه مکن ( از خداوند رحمان طلب صبر برایت می کنم).

,

سلام پدرم!  پدری که برای رفاه خانواده اش از آنها دور افتاده. پدر رنج دیده ام. هرگز آن چشمان خسته ات و آن دستان پینه بسته ات از نظرم محو نمی شود.

,

علی آقا، این را خوب می دانم که بعد از من هیچوقت ناراحت نخواهی شد، چون هنوز حرفت در گوشم باقی است که می گویی (( پسرم، اگر می خواهی بمیری در راه آزادی و در راه اسلام بمیر)) علی آقا، تو را وصیّ خود قرار می دهم و از جانب من درباره خودم هر گونه حقی داری. درست است که من از نظر مالی هر چه دارم مال شماست، ولی اگر هر چه دارم آنها را جمع کرده، به مجروحین جنگ یا به این زاغه نشین ها بدهید.                در آخر، از تو عذر می خواهم از اینکه موقع رفتن امکان دیدار با تو را نداشتم.      تنها وصیتی که به برادرانم دارم این است که تا آخرین قطره خونشان از امامشان حمایت کرده و با دشمنانش که همان دشمنان اسلام هستند بستیزند.

,

                      به امید پیروزی اسلام

,

                            حسین بادروج

,

انتهای پیام/پ

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه