شهیدی که روزی اش در گرو چرخش چرخ و فلکش بود/ نمایان بودن آثار شکنجه گروهک ها بر روی بدن شهید/ انتظار فرزندان شهید برای تعویض سنگ مزار شکسته پدر

شهیدی که روزی اش در گرو چرخش چرخ و فلکش بود/ نمایان بودن آثار شکنجه گروهک ها بر روی بدن شهید/ انتظار فرزندان شهید برای تعویض سنگ مزار شکسته پدر
پیشمرگ شهید محمد امین بایزیدی، از جمله انسان های خود ساخته ای بود که با عرق جبین رزق و روزی خود و خانواده اش را به دست می آورد. این شهید پیشمرگ، همزمان با فتنه گری گروهک ها در مناطق کردستان، به مبارزه با آن ها برخاست و در نهایت در روز دهم اسفندماه سال 1359 به شهادت رسید.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا، ارسلان بایزیدی فرزند شهید محمدامین بایزیدی از شهدای سازمان پیشمرگ مسلمان کرد، در گفتوی صمیمی با خبرنگار پیشمرگ روح الله، گوشه ای از خاطرات پدر شهیدش را بیان کرد:

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا، , پیشمرگ روح الله, پیشمرگ روح الله,

پدرم ـ شهید محمد امین بایزیدی ـ در سال 1310 در روستای توریور سنندج به دنیا آمد و زمانیکه 4 و یا 5 ساله بود، همراه خانواده اش به شهر سنندج نقل مکان می کند و در محله تازه آباد ساکن می شوند. پدرم به دلیل مشکلاتی که بر سر راهش بوده، نمی تواند وارد مدرسه شود، ولی خواندن و نوشتن را در حد برطرف کردن نیازهایش می دانست.

پدرم در ابتدای جوانی، شغل خیاطی را انتخاب می کند و در مغازه ای به دوختن لباس های محلی مشغول می شود. ایشان زمانی که با مادرم ازدواج می کند، خیاط بود، ولی بعد از مدتی این کار را رها می کند و یک چرخ و فلک دستی خریداری می کند و با این چرخ و فلک روزی خود و خانواده اش را تهیه می کند.

پدر و مادرم، عاشقانه همدیگر را دوست داشتند و ما که زیر یک سقف با هم زندگی می کردیم از نزدیک شاهد برخورد عاطفی این دو با یکدیگر بودیم. پدر و مادرم قبل از ازدواج، در محله تازه آباد سنندج ساکن بوده اند و بعد از مدتی پدرم به خواستگاری مادرم می رود و زندگی مشترکشان را شروع می کنند.

چرخ و فلک

پدرم گاهی با همین چرخ و فلک به شهرستان های سقز، مریوان و حتی استان همدان می رفت، بعضی از سفرهای پدرم که به فصل تابستان می خورد من هم همراهش راهی شهرستان های همجوار می شدم و یکی دو هفته ای را دور از خانه و خانواده سپری می کردم.

پدرم این وسیله آهنی را که تقریباً یک تن وزن داشت، را شهر به شهر و آبادی به آبادی می چرخاند و بچه ها را سوار چرخ و فلک می کرد و باز هم این وسیله سنگین را هل می داد و به شهری دیگر می برد تا بتواند از این راه، یک لقمه نان حلال بر سر سفره اش بیاورد.

پدرم اخلاق خوبی داشت؛ بچه ها را با مهربانی سوار چرخ و فلک می کرد و برایشان آواز می خواند. من تقریباً کلاس چهارم و پنجم بودم که همراه پدرم به این شهر به آن شهر می رفتیم و من در این مدت می توانستم همراه پدرم باشم. من و پدرم برای اینکه چرخ و فلکمان را تبلیغ کنیم و بچه ها از سوار شدن به چرخ و فلک هراس نداشته باشند، من سوار چرخ و فلک می شدم و سر پا می ایستادم و دستانم را رها می کردم و پدرم هم چرخ و فلک را می چرخاند.

پدرم برای اینکه این آهن یک تنی را که وسایل خواب و شام و نهارمان را هم روی پایه چرخ و فلک می گذاشتیم هل دهد، خیلی تقلا می کرد. در فصل گرم تابستان، هل دادن آهن یک تنی عرق پیشانی پدرم را در می آورد و من عرق پدرم را که از نوک بینی اش بر روی زمین می ریخت را به خاطر دارم، چه زحمت هایی را که این بنده پاک و مخلص خدا برای آسایش خانواده بر خود هموار می کرد.

سحرهای ماه رمضان

پدرم چه قبل و چه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، هیچ گاه اجازه نمی داد نمازش قضا شود. پدرم، من و برادرم را برای ادای واجبات بسیار نصیحت می کرد وحتی خودشان آداب وضو گرفتن و نماز خواندن را به ما تعلیم می دادند. پدرم در ماه مبارک رمضان بیشتر از همیشه خریدار ناز ما بود و با گرمی و صمیمیت خاصی ما را بیدار می کرد تا سحری بخوریم. ایشان قبل از همه ما بیدار می شد و رادیو کوچکش را روشن می کرد و با بوس و نوازش من و برادرم را بیدار می کرد.

ما بچه بودیم و گاهی اوقات نمی توانستیم کامل روزه خود را بگیریم و به دور از چشم پدرم، قبل از اذان مغرب روزه خود را افطار می کردیم، ولی به خاطر اینکه پدرم نا راحت نشود، چیزی به ایشان نمی گفتیم.

امروز بعد از سال ها، خودم هم سعی می کنم، فرزندانم را به همان شیوه پدرم برای خوردن سحری بیدار کنم؛ روشن کردن رادیو و شنیدن " اصلاة " یکی از زیباترین خاطراتی است که مرا به یاد پدر بزرگوارم می اندازد.

اخلاق پدرم باعث شده بود، من و برادرم ـ بیژن ـ احترام خاصی برای ایشان قائل باشیم و علی رغم اینکه مانند دوست با ما برخورد می کرد ولی هیچ گاه به خودمان اجازه نمی دادیم که مقابل ایشان، پایمان را دراز کنیم و یا حرف نامربوطی بزنیم.

پدرم به دلیل اعتقادات مذهبی که داشت، بسیار مقید بود و بسیاری از شب جمعه ها را به تکیه می رفت و در مراسم مولوده خوانی شرکت می کرد و از این مراسمات معنوی بهره می برد. در این مراسمات معنوی، دراویش گرد هم می آیند و ذکر و یاد خداوند سبحان را به جای می آورند و بعد از آن معراج نامه پیامبر گرامی اسلام(ص) را با شور و نوایی خاص می خوانند و از به این روش ارادت خویش را به پیامبر اکرم(ص) خاندان مکرمش نشان می دهند.

پلیس راهنمایی و رانندگی

چند ماهی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی و همزمان با خروش ملت ایران، یک روز همراه یکی از دوستانم داخل تاکسی بودم که متوجه شدم، پدرم سر یکی از چهار راه ها ایستاده است و به ماشین هایی که از آن مسیر عبور می کنند، فرمان می دهد. مأمور راهنمایی رانندگی به دلیل شلوغی داخل خیابان ها، پست خود را ترک کرده بود و پدرم بر اساس احساس مسئولیت، به جای مأمور راهنمایی رانندگی ایستاده بود و عبور و مرور وسائل نقلیه را کنترل می کرد.

این احساس مسئولیت پدرم که هیچ گونه سوادی نداشت و عضو هیچ سازمانی نبود، نشان دهنده درک بالای ایشان از مسائل اجتماعی بود و احترام فوق العاده ایشان به نظم و انظباط عمومی می باشد.

اسارت در چنگال گروهک ها

پدرم از همان روز اول پیروزی انقلاب اسلامی، وارد کمیته انقلاب شهر سنندج شد و به کمک دوستانش، برقراری امنیت شهر را بر عهده گرفت. پدرم از زمان تأسیس کمیته انقلاب سنندج تا زمانی که شهر سنندج به اشغال گروهک ها درآمد، خانه و زندگی اش را رها کرده بود و برای استقرار انقلاب اسلامی کوشش می کرد.

زمانی که گروهک ها شهر سنندج را به اشغال خود درآوردند، پدرم شهر سنندج را ترک نکرد و معتقد بود که کاری انجام نداده است که خانه و کاشانه اش را ترک کند، ولی گروهک ها چندین بار به خانه ما آمدند و پدرم را به جرم هواداری نظام به اسارت بردند.

پاییز سال 58 بود که گروهک کومله، پدرم را به اسارت برد و چند ماهی پدرم در زندان گروهک ها شکنجه شد. حتی گروهک ها به شکنجه هم اکتفا نکردند و پدرم را همراه چند تن دیگر به سالن تختی برده بودند و در حضور مردم، به پدرم و سایر دوستانش توهین کرده بودند و ایشان را به جرم هواداری نظام مورد اهانت قرار داده بودند. عموی من که در میان حضار بوده، به این اقدام گروهک ها اعتراض می کند، ولی گروهک ها اهمیتی به اعتراض عمویم نمی دهند، تا اینکه همسایه ها و افرادی که پدرم را می شناختند، از طرف مسجد محله، به صورت دسته جمعی، جلو مقر کومله جمع می شوند و از آن ها می خواهند که این مرد پا به سن گذاشته را رها کنند و گروهک های زمانی که حضور مردم را خطرناک می بینند، مجبور می شوند پدرم را آزاد نمایند.

روزی که پدرم آزاد شد، بسیار شکسته شده بود. دو ماه تمام سخت ترین شکنجه ها را تحمل کرده بود. مادرم بعدها برای ما تعریف می کرد: آثار شکنجه گروهک ها روی بدن پدرتان به وضوح مشخص بود؛ ولی ایشان از من خواسته بود که چیزی در این باره به شما که فرزندانش بودید نگویم. مبادا ناراحت شوید و یا دست به اقدامی بزنید.

پیشمرگان مسلمان کرد

زمانی که پیشمرگان مسلمان کرد و رزمندگان اسلام برای آزادسازی سنندج، وارد شهر شدند، پدرم هم به آن ملحق شد و برای استقرار حکومت اسلامی سلاح به دست گرفت.

بعد از اینکه پدرم به سازمان پیشمرگان مسلمان کرد ملحق شد، چهار و یا پنج روز یک بار سری به خانه می زد و بیشتر سر کار بود. البته بیشتر بچه های سازمان پیشمرگان به همین صورت خدمت می کردند و کمتر کنار زن و فرزندانشان بودند.

از لحظه ای که پدرم به عضویت سازمان پیشمرگان مسلمان کرد درآمد، دیگر نه ما و نه پدرم، در شهر امنیت نداشتیم و هر آن ممکن بود، اتفاقی از جانب گروهک ها برای ما پیش آید. چون می شنیدیم که گروهک ها، مزاحم خانواده پیشمرگان می شوند. این از خدا بی خبرها، گاهی نارنجک داخل خانه ها می انداختند، گاهی خانه پیشمرگان مسلمان کرد را به رگبار گلوله می بستند و گاهی اعضای خانواده پیشمرگان را به اسارت می بردند، تا از این راه بتوانند در اراده محکم پیشمرگان مسلمان کرد خللی ایجاد کنند.

چندین بار گروهک ها وارد محله ما شدند و چند نفر را که شک می کردند با نظام مقدس جمهوری اسلامی رابطه دارد، با خود بردند و ناجوانمردانه به شهادت رساندند. زمانی که گروهک ها، وارد محله می شدند، ما از پشت بام این خانه به پشت بام آن خانه می رفتیم و به این ترتیب از بند اسارت گروهک ها رهایی می یافتیم. آن زمان من درس می خواندم، ولی گروهک ها که این حرف ها سرشان نمی شد، فقط می خواستند به پیشمرگان مسلمان کرد ضربه بزنند و به همین خاطر حتی اقوام و آشنایان پیشمرگان هم از گزند گروهک های ضد انقلاب در امان نبودند.

شهادت

پدرم به همراه چند نفر از همرزمانش در پایگاهی که در محل پلیس راه سنندج ـ همدان مستقر بوده، خدمت می کرد. یکی از همکاران پدرم در حال بررسی اسلحه اش بوده که سهواً یک گلوله از اسلحه اش خارج می شود و به صورت پدرم اصابت می کند و پدرم به شهادت می رسد.

خانه ما بزرگ بود و چند خانواده به عنوان مستأجر در داخل اتاق های چند قسمتی آن می نشستند، یک روز صبح یکی از مستأجرها به مادرم می گوید: آقای بایزیدی تیر خورده است. من و مادرم همراه پدر بزرگ و عموهایم به طرف مسجد محله شیخان حرکت کردیم.

آن زمان هرکس به رحمت خدا می رفت، پیکرش را در مسجد غسل می دادند و بعد به قبرستان می بردند. زمانی که ما به مسجد رسیدیم، جنازه را غسل داده بودند و داخل کفن گذاشته بودند و پارچه سفیری هم روی جنازه کشیده بودند.

در آن لحظه تمام سختی ها، اسارت ها و عرق ریختن های پدرم مقابل چشمانم ظاهر شد. بغض گلویم را گرفته بود و دنیا دور سرم می چرخید. پدری که آن همه برای ما زحمت کشیده بود، اکنون بی جان داخل کفن پیچانده شده بود و من هم روی سرش ایستاده بودم و هیچ کاری نمی توانستم برایش انجام دهم.

پیکر پدرم را به تپه شیخ صادق بردیم و در آن محل به خاک سپردیم.

سنگ قبر شکسته

چند سال بعد از شهادت پدرم، حقوق مادرم قطع شد و تا 10 سال مادرم هیچ حقوقی از بنیاد شهید دریافت نمی کرد تا اینکه با پیگیری های زیاد، بالاخره حقوق و مزایای پدر شهیدم درست شد و مادرم توانست، حقوق و مستمری پدرم را دریافت نماید.

چندین بار برای تعمیر و یا تعویض سنگ مزار پدرم به بنیاد شهید مراجعه کرده ام، ولی پاسخ مثبتی از جانب بنیاد دریافت نکرده ام و با وجود اینکه بنیاد شهید سنگ مزار شهدای مدفون در بهشت محمدی را تعویض نموده است، ولی شهدای مدفون در تپه شیخ صادق مورد بی مهری بنیاد قرار گرفته اند و به نوعی فراموش شده اند.

 

,

, , ,

پدرم ـ شهید محمد امین بایزیدی ـ در سال 1310 در روستای توریور سنندج به دنیا آمد و زمانیکه 4 و یا 5 ساله بود، همراه خانواده اش به شهر سنندج نقل مکان می کند و در محله تازه آباد ساکن می شوند. پدرم به دلیل مشکلاتی که بر سر راهش بوده، نمی تواند وارد مدرسه شود، ولی خواندن و نوشتن را در حد برطرف کردن نیازهایش می دانست.

,

پدرم در ابتدای جوانی، شغل خیاطی را انتخاب می کند و در مغازه ای به دوختن لباس های محلی مشغول می شود. ایشان زمانی که با مادرم ازدواج می کند، خیاط بود، ولی بعد از مدتی این کار را رها می کند و یک چرخ و فلک دستی خریداری می کند و با این چرخ و فلک روزی خود و خانواده اش را تهیه می کند.

,

پدر و مادرم، عاشقانه همدیگر را دوست داشتند و ما که زیر یک سقف با هم زندگی می کردیم از نزدیک شاهد برخورد عاطفی این دو با یکدیگر بودیم. پدر و مادرم قبل از ازدواج، در محله تازه آباد سنندج ساکن بوده اند و بعد از مدتی پدرم به خواستگاری مادرم می رود و زندگی مشترکشان را شروع می کنند.

,

چرخ و فلک

, چرخ و فلک,

پدرم گاهی با همین چرخ و فلک به شهرستان های سقز، مریوان و حتی استان همدان می رفت، بعضی از سفرهای پدرم که به فصل تابستان می خورد من هم همراهش راهی شهرستان های همجوار می شدم و یکی دو هفته ای را دور از خانه و خانواده سپری می کردم.

,

پدرم این وسیله آهنی را که تقریباً یک تن وزن داشت، را شهر به شهر و آبادی به آبادی می چرخاند و بچه ها را سوار چرخ و فلک می کرد و باز هم این وسیله سنگین را هل می داد و به شهری دیگر می برد تا بتواند از این راه، یک لقمه نان حلال بر سر سفره اش بیاورد.

,

پدرم اخلاق خوبی داشت؛ بچه ها را با مهربانی سوار چرخ و فلک می کرد و برایشان آواز می خواند. من تقریباً کلاس چهارم و پنجم بودم که همراه پدرم به این شهر به آن شهر می رفتیم و من در این مدت می توانستم همراه پدرم باشم. من و پدرم برای اینکه چرخ و فلکمان را تبلیغ کنیم و بچه ها از سوار شدن به چرخ و فلک هراس نداشته باشند، من سوار چرخ و فلک می شدم و سر پا می ایستادم و دستانم را رها می کردم و پدرم هم چرخ و فلک را می چرخاند.

,

پدرم برای اینکه این آهن یک تنی را که وسایل خواب و شام و نهارمان را هم روی پایه چرخ و فلک می گذاشتیم هل دهد، خیلی تقلا می کرد. در فصل گرم تابستان، هل دادن آهن یک تنی عرق پیشانی پدرم را در می آورد و من عرق پدرم را که از نوک بینی اش بر روی زمین می ریخت را به خاطر دارم، چه زحمت هایی را که این بنده پاک و مخلص خدا برای آسایش خانواده بر خود هموار می کرد.

,

سحرهای ماه رمضان

, سحرهای ماه رمضان,

پدرم چه قبل و چه بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، هیچ گاه اجازه نمی داد نمازش قضا شود. پدرم، من و برادرم را برای ادای واجبات بسیار نصیحت می کرد وحتی خودشان آداب وضو گرفتن و نماز خواندن را به ما تعلیم می دادند. پدرم در ماه مبارک رمضان بیشتر از همیشه خریدار ناز ما بود و با گرمی و صمیمیت خاصی ما را بیدار می کرد تا سحری بخوریم. ایشان قبل از همه ما بیدار می شد و رادیو کوچکش را روشن می کرد و با بوس و نوازش من و برادرم را بیدار می کرد.

,

ما بچه بودیم و گاهی اوقات نمی توانستیم کامل روزه خود را بگیریم و به دور از چشم پدرم، قبل از اذان مغرب روزه خود را افطار می کردیم، ولی به خاطر اینکه پدرم نا راحت نشود، چیزی به ایشان نمی گفتیم.

,

امروز بعد از سال ها، خودم هم سعی می کنم، فرزندانم را به همان شیوه پدرم برای خوردن سحری بیدار کنم؛ روشن کردن رادیو و شنیدن " اصلاة " یکی از زیباترین خاطراتی است که مرا به یاد پدر بزرگوارم می اندازد.

,

اخلاق پدرم باعث شده بود، من و برادرم ـ بیژن ـ احترام خاصی برای ایشان قائل باشیم و علی رغم اینکه مانند دوست با ما برخورد می کرد ولی هیچ گاه به خودمان اجازه نمی دادیم که مقابل ایشان، پایمان را دراز کنیم و یا حرف نامربوطی بزنیم.

,

پدرم به دلیل اعتقادات مذهبی که داشت، بسیار مقید بود و بسیاری از شب جمعه ها را به تکیه می رفت و در مراسم مولوده خوانی شرکت می کرد و از این مراسمات معنوی بهره می برد. در این مراسمات معنوی، دراویش گرد هم می آیند و ذکر و یاد خداوند سبحان را به جای می آورند و بعد از آن معراج نامه پیامبر گرامی اسلام(ص) را با شور و نوایی خاص می خوانند و از به این روش ارادت خویش را به پیامبر اکرم(ص) خاندان مکرمش نشان می دهند.

,

پلیس راهنمایی و رانندگی

, پلیس راهنمایی و رانندگی,

چند ماهی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی و همزمان با خروش ملت ایران، یک روز همراه یکی از دوستانم داخل تاکسی بودم که متوجه شدم، پدرم سر یکی از چهار راه ها ایستاده است و به ماشین هایی که از آن مسیر عبور می کنند، فرمان می دهد. مأمور راهنمایی رانندگی به دلیل شلوغی داخل خیابان ها، پست خود را ترک کرده بود و پدرم بر اساس احساس مسئولیت، به جای مأمور راهنمایی رانندگی ایستاده بود و عبور و مرور وسائل نقلیه را کنترل می کرد.

,

این احساس مسئولیت پدرم که هیچ گونه سوادی نداشت و عضو هیچ سازمانی نبود، نشان دهنده درک بالای ایشان از مسائل اجتماعی بود و احترام فوق العاده ایشان به نظم و انظباط عمومی می باشد.

,

اسارت در چنگال گروهک ها

, اسارت در چنگال گروهک ها,

پدرم از همان روز اول پیروزی انقلاب اسلامی، وارد کمیته انقلاب شهر سنندج شد و به کمک دوستانش، برقراری امنیت شهر را بر عهده گرفت. پدرم از زمان تأسیس کمیته انقلاب سنندج تا زمانی که شهر سنندج به اشغال گروهک ها درآمد، خانه و زندگی اش را رها کرده بود و برای استقرار انقلاب اسلامی کوشش می کرد.

,

زمانی که گروهک ها شهر سنندج را به اشغال خود درآوردند، پدرم شهر سنندج را ترک نکرد و معتقد بود که کاری انجام نداده است که خانه و کاشانه اش را ترک کند، ولی گروهک ها چندین بار به خانه ما آمدند و پدرم را به جرم هواداری نظام به اسارت بردند.

,

پاییز سال 58 بود که گروهک کومله، پدرم را به اسارت برد و چند ماهی پدرم در زندان گروهک ها شکنجه شد. حتی گروهک ها به شکنجه هم اکتفا نکردند و پدرم را همراه چند تن دیگر به سالن تختی برده بودند و در حضور مردم، به پدرم و سایر دوستانش توهین کرده بودند و ایشان را به جرم هواداری نظام مورد اهانت قرار داده بودند. عموی من که در میان حضار بوده، به این اقدام گروهک ها اعتراض می کند، ولی گروهک ها اهمیتی به اعتراض عمویم نمی دهند، تا اینکه همسایه ها و افرادی که پدرم را می شناختند، از طرف مسجد محله، به صورت دسته جمعی، جلو مقر کومله جمع می شوند و از آن ها می خواهند که این مرد پا به سن گذاشته را رها کنند و گروهک های زمانی که حضور مردم را خطرناک می بینند، مجبور می شوند پدرم را آزاد نمایند.

,

روزی که پدرم آزاد شد، بسیار شکسته شده بود. دو ماه تمام سخت ترین شکنجه ها را تحمل کرده بود. مادرم بعدها برای ما تعریف می کرد: آثار شکنجه گروهک ها روی بدن پدرتان به وضوح مشخص بود؛ ولی ایشان از من خواسته بود که چیزی در این باره به شما که فرزندانش بودید نگویم. مبادا ناراحت شوید و یا دست به اقدامی بزنید.

,

, , ,

پیشمرگان مسلمان کرد

, پیشمرگان مسلمان کرد,

زمانی که پیشمرگان مسلمان کرد و رزمندگان اسلام برای آزادسازی سنندج، وارد شهر شدند، پدرم هم به آن ملحق شد و برای استقرار حکومت اسلامی سلاح به دست گرفت.

,

بعد از اینکه پدرم به سازمان پیشمرگان مسلمان کرد ملحق شد، چهار و یا پنج روز یک بار سری به خانه می زد و بیشتر سر کار بود. البته بیشتر بچه های سازمان پیشمرگان به همین صورت خدمت می کردند و کمتر کنار زن و فرزندانشان بودند.

,

از لحظه ای که پدرم به عضویت سازمان پیشمرگان مسلمان کرد درآمد، دیگر نه ما و نه پدرم، در شهر امنیت نداشتیم و هر آن ممکن بود، اتفاقی از جانب گروهک ها برای ما پیش آید. چون می شنیدیم که گروهک ها، مزاحم خانواده پیشمرگان می شوند. این از خدا بی خبرها، گاهی نارنجک داخل خانه ها می انداختند، گاهی خانه پیشمرگان مسلمان کرد را به رگبار گلوله می بستند و گاهی اعضای خانواده پیشمرگان را به اسارت می بردند، تا از این راه بتوانند در اراده محکم پیشمرگان مسلمان کرد خللی ایجاد کنند.

,

چندین بار گروهک ها وارد محله ما شدند و چند نفر را که شک می کردند با نظام مقدس جمهوری اسلامی رابطه دارد، با خود بردند و ناجوانمردانه به شهادت رساندند. زمانی که گروهک ها، وارد محله می شدند، ما از پشت بام این خانه به پشت بام آن خانه می رفتیم و به این ترتیب از بند اسارت گروهک ها رهایی می یافتیم. آن زمان من درس می خواندم، ولی گروهک ها که این حرف ها سرشان نمی شد، فقط می خواستند به پیشمرگان مسلمان کرد ضربه بزنند و به همین خاطر حتی اقوام و آشنایان پیشمرگان هم از گزند گروهک های ضد انقلاب در امان نبودند.

,

شهادت

, شهادت,

پدرم به همراه چند نفر از همرزمانش در پایگاهی که در محل پلیس راه سنندج ـ همدان مستقر بوده، خدمت می کرد. یکی از همکاران پدرم در حال بررسی اسلحه اش بوده که سهواً یک گلوله از اسلحه اش خارج می شود و به صورت پدرم اصابت می کند و پدرم به شهادت می رسد.

,

خانه ما بزرگ بود و چند خانواده به عنوان مستأجر در داخل اتاق های چند قسمتی آن می نشستند، یک روز صبح یکی از مستأجرها به مادرم می گوید: آقای بایزیدی تیر خورده است. من و مادرم همراه پدر بزرگ و عموهایم به طرف مسجد محله شیخان حرکت کردیم.

,

آن زمان هرکس به رحمت خدا می رفت، پیکرش را در مسجد غسل می دادند و بعد به قبرستان می بردند. زمانی که ما به مسجد رسیدیم، جنازه را غسل داده بودند و داخل کفن گذاشته بودند و پارچه سفیری هم روی جنازه کشیده بودند.

,

در آن لحظه تمام سختی ها، اسارت ها و عرق ریختن های پدرم مقابل چشمانم ظاهر شد. بغض گلویم را گرفته بود و دنیا دور سرم می چرخید. پدری که آن همه برای ما زحمت کشیده بود، اکنون بی جان داخل کفن پیچانده شده بود و من هم روی سرش ایستاده بودم و هیچ کاری نمی توانستم برایش انجام دهم.

,

پیکر پدرم را به تپه شیخ صادق بردیم و در آن محل به خاک سپردیم.

,

سنگ قبر شکسته

, سنگ قبر شکسته,

چند سال بعد از شهادت پدرم، حقوق مادرم قطع شد و تا 10 سال مادرم هیچ حقوقی از بنیاد شهید دریافت نمی کرد تا اینکه با پیگیری های زیاد، بالاخره حقوق و مزایای پدر شهیدم درست شد و مادرم توانست، حقوق و مستمری پدرم را دریافت نماید.

,

چندین بار برای تعمیر و یا تعویض سنگ مزار پدرم به بنیاد شهید مراجعه کرده ام، ولی پاسخ مثبتی از جانب بنیاد دریافت نکرده ام و با وجود اینکه بنیاد شهید سنگ مزار شهدای مدفون در بهشت محمدی را تعویض نموده است، ولی شهدای مدفون در تپه شیخ صادق مورد بی مهری بنیاد قرار گرفته اند و به نوعی فراموش شده اند.

,

, , ,

 

,


انتهای پیام/پ

,
]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه