دست نوشته فعالین سیاسی، فرهنگی، اجتماعی برای شهدای غواص؛
شعر رضا شیبانی برای شهدای غواص/جعفر مدبر: فدای شما که می دانید لحظه های سخت نبرد سرنوشت ساز آخرالزمانی ماست
فدای دستهای بسته شما، که با دست بسثه خودتان را رساندید.و می دانید که لحظه های سخت نبرد سرنوشت ساز آخرالزمانی ماست، و ما هنوز منتظریم.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از زیتون؛ شهدای غواص آمده اند تا در این شرایط گره گشا باشند. دستانشان بسته شد تا دستان ملت باز بماند. همان دستانی که روزی گره بر انها افتاد حال آمده اند تا دوباره از کار ملت گره گشایی کنند. آمده تا دوباره ما را به خود وصل نمایند.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, زیتون,,
نزدیک به سه دهه پیش، صدوهفتادوپنج جوان و شاید نوجوان پاکسرشت و پاکدل ایرانی، اروند را شکافتند و در پاسداری از مرزهای شکلی و معنایی این سرزمین مینویی و در نبرد با تاریکی در تاریخ جاودانه شدند. اکنون این مردان مرد بازگشتند، زنده به گور، بدون هیچ زخم و جراحتی به پیکرهای پاکشان، با دستانی بسته و آغوشی گشوده به سوی آسمان.
,,
بمناسبت ورود شهدای غواص به کشورمان ، از فعالین سیاسی و فرهنگی استان دستنوشته خواسته ایم تا از این رهگذر هم ادای دینی کرده باشیم و هم پیام آمدنشان را با هم مرور کنیم.
,,
جعفر مدبر عضو شورای شهر تبریز
, خدایا غروب و شب عملیات کربلای چهار ( دی ماه 65) در نخلستانهای غرب خرمشهر وتلاطم ورخص موجهای نهر عرایض در زمان حرکت غواصان عاشق بطرف جزیره ی ام الرصاص وناپدید شدن آنها در آن تاریکی شب و درآن آبهای عمیق وعظیم، هنوز هم آن لحظات دردناک جدایی ما را از آنها،ولحظات وصال خدایی آنها را چقدر زیبا کرده بود و امرور بعد از سی سال بازگشت شان با عظمت تر از رفتن شان.
,,
یاران امروز در این روزهای هجوم همه جانبه قوم جگر خوار ابوسفیانی به خیمه گاه اهل بیت(علیهم السلام) چه بموقع رسیدید .که همه عاشقان در خیمه ها منتظررسیدن کمکبودند. فدای دستهای بسته شما، که با دست بسثه خودتان را رساندید.و میدانید که لحظه های سخت نبرد سرنوشت ساز آخرالزمانی ماست.و ما هنوز منتظریم. اللهم عجل الولیک الفرج(عج)
,,
رضا شیبانی اصل/ شاعر
, برای سرزمین مادری ام و مادران داغ دیده اش
,
مادر سلام!...آمده ام بعد سال ها
انگار انتظار تو را پیر کرده است
زود است باز این همه پیری برای تو
شاید ...منم که آمدنم دیرکرده است
,
,
,
,
مادر مرا [ببخش!] اگر دیر آمدم
جایی که بودم از نفس جاده دور بود
آماج سنگ حادثه بودم ولی شگفت
آیینه ی شکسته ی من پر غرور بود
,
,
,
,
دیرینه سال بود که در دور دست ها
یک سرزمین به گرده ی من بار درد بود
در ذره های پیکر پوسیده ام کسی
بی وقفه با زمین و زمان در نبرد بود
,
,
,
,
دیرینه سال بود که سرپنجه های من
چنگال بسته بود به حلقوم خاک سرد
تا مغز استخوان مرا خورده بود خاک
تا مغز استخوان مرا خورده بود درد
,
,
,
,
قصد تو را زمین و زمان کرده بود و من
تنها برای خاطر تو این چنین شدم...
...که چنگ بر گلوی زمین و زمان زدم
یک عمر استخوان گلوی زمین شدم
,
,
,
,
مادر! مرا ببخش اگر دیر آمدم
یک مشت استخوان شدنم طول می کشید
تا ارتفاع شانه ی مردان شهرمان
از دست خاک پر زدنم طول می کشید
,
,
,
,
.....
,,
مادر نمیر!...زندگی من از آن تو!
مادر نمیر !...زندگی از آن میهن است
بعد از من آفتاب تو هرگز مباد سرد!
بعد از من آسمان تو هرگز مباد پست
,
,
,
,
,
محمدرضا سبزی کارشناس مسائل فرهنگی
, آن روز شما که به آب زدید بعدش خیلی ها به آب و نوا رسیدند ...
,,
آن زمان که عشق را در به آب زدن دیدند نه فکر می کردند که لباسشان را برای نجات میهن که برای نمایش شبیخون فرهنگی دشمن تقلید خواهند کرد و نه فکر می کردند که مسئولان در توهم بی آبی به آغوش دشمن درآیند .
,,
آری این آب ، امروز معنای دیگری دارد و این لباس نیز.
,,
آن روز آب را وسیله نزاع با دشمن می دانستید و امروز آب ، اسم رمز افتادندر آغوش دشمن .
,,
آن روز لباس تنگ می پوشیدید تا لباستان در تله های دشمن گیر نکند و امروز لباس تنگ می پوشند تا تله ی دشمن باشند .
,,
آن روز صدای قهقه مستانه ی شما گوش عالم را کر کرده بود و امروز خنده وانه را مأیوسانه نگاه می کنیم .
,,
آن روز سرما مانع ساپورت پوشیدنتان نشد به طوریکه خیلی هاتان درون آب از سرما دندان هایتان به هم می خورد و امروز گرما بهانه ی ساپورت پوشیدن زنان شده است .
,,
آن روز شما که به آب زدید بعدش خیلی ها به آب و نوا رسیدند ..... خیلی ها نماینده شدند ، خیلی ها وزیر شدند ... وزیر شدند اما با کری دست دادند و دست از باکری برداشتند .
,,
حالمان خوب نیست . ما گرفتاریم . ما گرفتار دنیای علم زده ی مغرور متکبریم . ما گرفتار شیطانیم ...... ما حالمان خوب نیست .
,,
هر از گاهی دوستانتان می آیند و تلنگری و لیک ...
,,
دعایمان کنید ....
,,
قربانعلی طاهرفر کارگردان
, ,
برای آنانکه دست بسته با مظلومیت تمام به زیر خاک رفتند تا ما دستان مان باز باشد برای هر آنچه که برای پایمال کردن آرمانهایشان روی این خاک هم قسم شده بودیم.
,,
خاکستر عالم بر سرمان آوار شود کم است. از درد و ناله و ماتم و خودخوری دلمرگ شویم کم است. از فرط شرم و حیا و خجالت سرافکنده که نه، وجودمان را در گور کنیم باز کم است!
,,
کم است، بخداوند کم است ذره ذره خاک سرزمین مان گواهی می دهند کم است...
,,
ما فقط بر سر زدن و دیوار نوشتن و شعاردادن و سخن راندن بلد بودیم!
,,
عکس هایتان مدرک بسیجی ماندمان شدند بر بالای کرسی مسئولیت
,,
نام هایتان بر دیواره خیابان ها و معابر نشستند... یعنی که هنوز با شمائیم.جشنواره و همایش و بزرگداشت تا دلتان بخواهد اما حرمت خونتان؟! نمی دانم ...
,,
از فردای قیامت می ترسم! وقتی که عکس زنده بگور شدنتان را می نگرم
,,
تردیدی بزرگ وجودم را فرا گرفته است.
,,
اگر دیروز در جبهه نبرد جسم پاکتان را ارتش بعثی زنده بگور کرد، نکند ما یاد و نام و آرمان هایتان را در جهالت مدرن و امروزی زنده بگور کنیم.
,,
اما یادتان نرود هر چه نباشد ما با شما رفیقیم هر چند رفیق نیمه راه!هرچند دوست بی مرام !
,,
به دل نگیرید این کوتاهی هایمان را به دل نگیرید این بد عهدی هایمان را....
,,
شما را قسم به روح الله
,,
شما را قسم به آقا مهدی باکری
,,
شما را قسم به سیدالهشدا
,,
ما را ببخشید روسیاهیم...
,,
روح الله دهقان نژاد؛ فعال رسانه ای و فرهنگی
, برادر غواصم سلام
,
دستان بسته ات و در کنار آب تشنه به مولایت لبیک گفتنت، حکایت از پایداری تو در اعتقاد و راه انتخاب شده ات دارد، با همان دستان بسته ات دعایم کن با دستان بازم در رکاب مسلم زمان باشم و عزت گزینم.
,
واما ایکاش مادرت الان نباشد و دستان بسته ات را نبیند که این بار غصه اش نه به اندازه سهند که دماوند هم از اوج غمش سربه زیر خواهد ماند.
,
,
مهدی نعلبندی؛ فعال رسانه ای و فرهنگی
, آنها که دستشان باز است دست ما را بستهاند تا از دستان بستهتان ننویسیم.
,
آنها که دستشان باز است میگویند ما که حرف بزنیم دستشان را میبندیم.
,
راست است که اگر از شما بگوییم دستشان بسته میشود؟
,
راست بود دستان بسته شما.
,
دستان بسته شما راست بود. این را جنازههایتان گفتند.
,
و راست است دستان باز اینها.
,
این را میشود از امضاهایی پرسید که بر کنار دستوراتشان میزنند.
,
با دست بسته نمیشود کار کرد.
,
دست آدم باید باز باشد برای کار. برای دفاع.
,
دست که باز باشد با خیال راحت میشود کار کرد.
,
میشود خدمت کرد.
,
خبر شما مثل دنداندرد است.
,
ناغافل و بیچاره کننده.
,
حتی برای آنان که با نام شما به نانی رسیده باشند.
,
از جان ما چه میخواهید؟
,
بس نبود یک باز جانتان را گذاشتید کف دستتان و رفتید با دستان بسته جان دادید؟
,
ژیلت در دست میلرزد وقتی خبر دستان بسته شما میرسد.
,
زهرمار میشود تحریرهای منعطف اِبرو.
,
صورت حسینطلا میآید جلوی چشم با هر تار طلایی.
,
میخشکد انگشت شصت خیس شده با آب دهان بر گوشه دلار.
,
حرفها میشود لقمه گلوگیر در گلو و به دهان نمیرسد.
,
نفت بوی خون میدهد بر سر سفره.
,
پیش دستان بسته شما دست آدم برای خیلی چیزها باز نیست.
,
دستان بستهتان دست را میبندد.
,
و دستان بسته شما راست بود. این را جنازههایتان گفتند.
,
پایان پیام/پ
]
ارسال دیدگاه