گفتگو با همسر و دختر شهید مدافع حرم «حاج حمید تقوی فر»/ پایانی
حاج حمید مژده شهادت را از قرآن گرفت؛ روزه جزئی از زندگی بابا شده بود+تصویر
همسر شهید گفت: حاج حمید خیلی راحت میتوانست در منطقه بالا شهر تهران زندگی کند اما هیچگاه این کار را نکرد. همیشه میگفت می خواهم در بطن مردم باشم، میخواهم با طبقه ضعیف جامعه زندگی کنم تا هیچ وقت محرومیتشان را از یاد نبرم.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا؛ به نقل از یاست طنین یاس، بخش اول گفتگو با همسر شهید مدافع حرم «حاج حمید تقوی فر» چند روز پیش بر روی سایت قرار گرفت و اینک قسمت پایانی این گفتگو تقدیم به همه کسانی می شود که مشتاق زندگی مردانی از جنس حاج حمیدند. کسانی که از خوشی و شیرینی های زندگی خود، از همسر و چهار دختر عزیر خود گذشتند تا ما زندگی شیرین خود را از دست ندهیم. در پایان گفتگو دختر شهید هم به ما پیوست. «هدی تقوی فر» چند جمله بیشتر نگفت اما در همان جملات می توانستی عمق وابستگی پدر و دختری را با تمام وجود احساس کنی. انگار حاج حمید برای همه سنگ تمام گذاشته بود....
, طنین یاس, بخش اول گفتگو با همسر شهید مدافع حرم «حاج حمید تقوی فر» چند روز پیش بر روی سایت قرار گرفت و اینک قسمت پایانی این گفتگو تقدیم به همه کسانی می شود که مشتاق زندگی مردانی از جنس حاج حمیدند. کسانی که از خوشی و شیرینی های زندگی خود، از همسر و چهار دختر عزیر خود گذشتند تا ما زندگی شیرین خود را از دست ندهیم. در پایان گفتگو دختر شهید هم به ما پیوست. «هدی تقوی فر» چند جمله بیشتر نگفت اما در همان جملات می توانستی عمق وابستگی پدر و دختری را با تمام وجود احساس کنی. انگار حاج حمید برای همه سنگ تمام گذاشته بود....,گفتگو که به درازا کشید. همسر حاج حمید با چای و خرما از ما پذیرایی کرد. ظرف خرما را که تعارف میکرد. گفت: « بخورید این خرماها را حاج حمید خودش گرفته است.». طعم شیرینی خرمایش هنوز زیر زبانم مانده است.
, گفتگو که به درازا کشید. همسر حاج حمید با چای و خرما از ما پذیرایی کرد. ظرف خرما را که تعارف میکرد. گفت: « بخورید این خرماها را حاج حمید خودش گرفته است.». طعم شیرینی خرمایش هنوز زیر زبانم مانده است.,دقیق که شدیم فهمیدیم هر دو شماره گفتگو با همسر شهید درست در ماه مبارک رمضان روی سایت قرار گرفت. زبان ما هم هنگام پیاده سازی متن و نوشتن این گفتگوی صمیمی روزه بود. انگار حاج حمید تقوی که 31 سال تمام روزه بوده است خودش گفتگو را این گونه برنامه ریزی کرده است. همه چیز با دهان روزه...
, دقیق که شدیم فهمیدیم هر دو شماره گفتگو با همسر شهید درست در ماه مبارک رمضان روی سایت قرار گرفت. زبان ما هم هنگام پیاده سازی متن و نوشتن این گفتگوی صمیمی روزه بود. انگار حاج حمید تقوی که 31 سال تمام روزه بوده است خودش گفتگو را این گونه برنامه ریزی کرده است. همه چیز با دهان روزه...,و اینک بخش پایانی گفتگو
,,
- اعتقاد حاج حمید به مقام معظم رهبری و ولایت فقیه چگونه بود؟
- اعتقاد حاج حمید به مقام معظم رهبری و ولایت فقیه چگونه بود؟
علاقه حاج حمید به مقام ولایت عجیب و باور نکردنی بود چنان که در وصیت نامه خود هم به این موضوع به صراحت اشاره می کند. مثلا وقتی مقام معظم رهبری میگفتند که در انتخابات شرکت کنید. نفر اولی بودند که در همان ساعات اولیه روز می رفتند و رای می دادند. هیچگاه امکان نداشت که در تهران باشد و در نماز جمعه شرکت نکند. اگر بروند و آرشیو نماز جمعه را در بیاورند محال است که حاج حمید در نماز حضور نداشته باشد. تلویزیون که خطبه های نماز جمعه را نشان می داد. حمید می گفت حاج آقا را دارند نشان می دهند. ما متوجه منظورش نمی شدیم. دوباره که جمله اش را تکرار می کرد تازه نگاه می انداختیم به تلویزیون و او را در صف نمازگزاران نماز جمعه می دیدم و می فهمیدیم که منظور از حاج آقا خود ایشان است.
,حاج حمید در زندگی نگاه می کرد ببیند مقام معظم رهبری روی چه چیزی از همه بیشتر تاکید می کند. همان کار را با جدیت انجام می داد و همین رویه حاج حمید نشان دهنده اوج اعتقاد ایشان به بحث ولایت است. یادم می آید یک روز روبروی تلویزیون نشسته بودیم و برنامه تماشا می کردیم. حاج حمید نشسته بودند و کتاب می خواند. این اواخر حاج حمید خیلی کتاب می خواند. کتاب های عرفانی. هفته دفاع مقدس بود. سخنرانی حضرت آقا بود و ایشان داشتند از بازدیدهایی که در زمان دفاع مقدس از جبهه داشتند سخن می گفتند. آقا در صحبتهای خودشان گفتند ما در جایی از جبهه در یک مهلکه ای گرفتار شده بودیم و یک بنده خدایی آمدند و با یک ماشین ما را از آن مهلکه نجات دادند. البته حضرت آقا ماجرا را با جزئیات کامل میگفتند اما من الان حضور ذهن ندارم. حاج حمید همان طور که سرش توی کتاب بود گفت آن بنده خدا من بودم. من جا خوردم. این همه سال گذشته بود و حاج حمید حتی یک بار هم اشارهای به چنین موضوعی نکرده بودند. ولی این سال های آخر بعضی چیزها را میگفت. انگار بهش الهام شده بود که دیگر زیاد زنده نخواهد ماند.
,ایشان علاقه شدیدی به حضرت امام (ره) داشتند. یعنی وقتی نام امام خمینی(ره) میآمد برق عجیبی در چشمانشان میدیدم و شور عجیبی در سخنانشان موج میزد. این را من کاملا احساس میکردم. نمی دانید وقتی خبر ارتحال امام(ره) را شنید چه حالی شد. پای پیاده خود را به مصلی اهواز رساند. ما آن موقع اهواز بودیم.
,

, ,
- حالا چطور شد که همسرتان بعد از این همه سال دوباره تصمیم گرفت برود به عراق؟
- حالا چطور شد که همسرتان بعد از این همه سال دوباره تصمیم گرفت برود به عراق؟
حاج حمید در طول سالهایی که در سپاه مشغول بودند حوزه کاریشان عراق بود. تسلط کاملی به زبان عربی داشتند حتی لهجههای آن را هم خوب وارد بودند. مثل سوری، لبنانی و عراقی. چون عرب زبان ها خودشان لهجه های متفاوتی دارند. که هر کشوری با کشور دیگر فرق می کند. حاج حمید بحث داعش، فعالیتهای این گروه را از مدت ها قبل می دانست. چون از سالها قبل در عراق فعالیت داشت. رفت و آمد داشت و حوزه کاری اش بود. حتی یکی از عراقی هایی که بعد از شهادت حاج حمید به دیدار ما آمده بود می گفت من که اهل نجف هستم کربلا را زیاد نمی شناختم. کوچه خیابانهایش را زیاد وارد نبودم اما شهید تقوی فر کربلا را مثل کف دستش می شناخت. و تازه ایشان ما را راهنمایی می کرد. حاج حمید که سی سال خدمتش پر شد درخواست بازنشستگی کرد. سپاه با بازنشستگی ایشان موافقت نمی کرد. به او می گفتند ما در سپاه برای شما بازنشستگی نداریم. سه سال از این ماجرا گذشت و بالاخره با اصرار زیاد خود را بازنشسته کرد. همیشه برای من سوال بود که حاج حمید با توجه به علاقه زیادی که به سپاه دارد این قدر برای بازنشستگی اصرار می کند.
,او بعد از باز نشستگی رفت سازمان بسیج مستضعفین و طرح سفیران عاشورایی را آن جا مطرح کرد. طرحی که در آن عموم مردم و بسیجیان بتوانند در اربعین امام حسین(ع) براحتی به عراق بروند و در مراسم بزرگ اربعین شرکت کنند. بعد از آن یک روز حج حمید آمد خانه و گفت باید یک کار اساسی رد. گفتم منظورت چیست. گفت این همه برای بازنشستگی اصرار کردم برای همین.
,,
- به شما نگفت منظورش از آن کار اساسی چیست؟
- به شما نگفت منظورش از آن کار اساسی چیست؟
خیلی توضیح نداد. فقط فهمیدم قصد انجام کار بزرگی را دارد، آن هم در عراق. سال 1390 بود که رفت عراق و من تازه فهمیدم این همه اصرارش برای بازنشستگی از سپاه به چه دلیل بوده است. حاج حمید در عراق نیروی « هشت شعبی» یا همان نیروی بسیج مردمی عراق را با همکاری بچه های عراقی که با هم دوست شده بودند راه اندازی می کند. حسابی هم سرش شلوغ بود. . می رفت عراق و دیر به دیر می آمد ایران. وقتی هم که می آمد بعد از یک هفته ، ده روز دوباره بر می گشت. بعد از آمدن تهران گهگاهی هم به اهواز می رفت. خانه پدری اش در روستای اهواز بود. سهم هر کدام از خواهر و برادرهایش را خریده بود و قصد داشت آنجا را تبدیل به مرکزی برای امور فرهنگی خواهران روستا کند. می گفت می خواهم آنجا را تبدیل به مکانی عام المنفعه کنم تا همه بتوانند از آنجا استفاده کنند. برای پیگیری مربوط به کارهای آنجا اهواز زیاد می رفت. به شما گفتم که از همان اول ازدواجمان به فکر این بود که چرا برای فعالیت های زنان روستا محلی وجود ندارد. هنوز هم بعد از این همه سال آن دغدغه را دنبال می کرد.
,,
- بعد از اعلام موجودیت داعش و شروع درگیریهای خونین در عراق، حاج حمید چه می کرد؟
- بعد از اعلام موجودیت داعش و شروع درگیریهای خونین در عراق، حاج حمید چه می کرد؟
سردار حاج قاسم سلیمانی بوسطه تجربه خوب حاج حمید بر منطقه عراق، دوباره درخواست گردش به کار او را می زند و حاج حمید دوباره پاسدار می شود و فرماندهی محور سامرا را به حاج حمید می سپارد. حاج حمید هم مسئولیت را پذیرفت چون عادت نداشت که اگر کسی دست کمک به سویش دراز کند نه بیاورد. با وجود آنکه برای بازنشسته شدن تلاش زیادی کرده بود.
,,
- شما به خاطر دوری زیاد به او شکایت نمی کردید؟ نمی خواستید که دست بردارد و مثل خیلی های دیگر در کنار خانواده اش باشد؟
- شما به خاطر دوری زیاد به او شکایت نمی کردید؟ نمی خواستید که دست بردارد و مثل خیلی های دیگر در کنار خانواده اش باشد؟
گه گداری چرا. می گفتیم که کمتر برود و بیشتر پیش ما باشد. اما هیچ وقت نمی گفتیم که نرو و از اهداف متعالیت دست بردار. انگار یک جورایی ما همه، یعنی من و چهار تا دخترش مثل حاج حمید فکر می کردیم. مثل او تربیت شده بودیم. و حاجی طوری با ما برخورد کرده بود که این ملکه ذهن ما شده بود. برای ما به جبهه رفتن حاج حمید طبیعی شده بود. انگار جزیی از زندگیمان بود. این که حاج حمید نباشد. اینکه ماموریت باشد. دلتنگی من و دخترها به پدرشان در متن زندگی ما جای گرفته بود و خیال رها شدن نداشت. یادم می آید بار آخری که آمد ایران، پرواز مستقیم به اهواز گرفت. از عراق هم به من زنگ زد و گفت امشب به اهواز می آیم. اگر می توانی بلیط بگیر و خودت را به اهواز برسان. صدایش از پشت تلفن خیلی گرفته بود. من فکر کردم شیمیایی شده است. گفتم حمید چیزی شده است. گفت نه سرما خورده ام. گفتم باشه من می آیم. دیدم بدجوری سرما خورده بود. گویا به خط مقدم جبهه برای مبارزه با داعش رفته بود. دیدم صورتش خراش بر داشته است. پرسیدم صورتت چه شده؟ چفیه روی گردنش هم سوراخ بود. پرسیدم این سوراخ برای چیست؟ خندید و گفت: «توی عملیات این طوری شد. مردک کور بوده، سر به این بزرگی را ندیده است آنوقت تیر را زده به این چفیه!» جا خوردم. خیلی ناراحت شدم. تیر از کنار صورتش رد شده بود. صورت را خراشیده و چفیه را سوراخ کرده بود. گفتم حق نداری جلو بروی. شما رفتی آنجا برای راهنمایی. نه این که جانت را به خطر بیندازی.
,

, قسمتی از نامه شهید به همسر و فرزندانش به مناسبت ماه مبارک رمضان
, قسمتی از نامه شهید به همسر و فرزندانش به مناسبت ماه مبارک رمضان, قسمتی از نامه شهید به همسر و فرزندانش به مناسبت ماه مبارک رمضان,,
- حالا توی اهواز چه کاری داشت؟
- حالا توی اهواز چه کاری داشت؟
می خواست روند ساخت همان حسینیه یا مرکز امور فرهنگی را از نزدیک بررسی کند. خانه ای با چندین اتاق که حاج حمید از جان و دل برای بازسازی اش مایه گذاشته بود. با همدیگر به روستا رفتیم. حاج حمید ماشین را که پارک کرد دیدیم از همان حسینیه صدای عزاداری می آید. درست دهه محرم سال 1393 بود. حاج حمید تعجب کرد و پرسید یعنی این صدا از خانه ماست؟ گفتم به گمانم این طور باشد. حاج حمید گفت برو تو و ببین واقعا از خانه ماست و دارند عزاداری می کنند؟! رفتم داخل و سرکی کشیدم. دیدم خانه پر از جمعیت است و آن مداح زن هم دارد روضه می خواند. مادر منطقه خودمان به مداح خانم می گوییم «مُلایه». دیدم چند تا ملایه با سوز خاصی روضه می خوانند و زن ها هم گریه می کنند. بیرون آمدم و به حاج حمید خبر دادم. خیلی خوشحال شد. برقی را در چشمانش دیدم که من را به یاد خاطره اوایل ازدواجمان انداخت که حاج حمید همیشه دلش می خواست یک جا و مکان یا مرکزی را برای زنان روستا درست کند تا بتوانند فعالیت کنند. وقتی خبر شهادت حاج حمید را به من دادند یک فلش بکی در ذهنم ایجاد شد و من را به یاد همین خاطره انداخت. گفتم انگار حاج حمید منتظر بود این بار سنگین از روی دوشش برداشته شود و بعد برود. یعنی با فراغ بال دنبال شهادتش برود. گفت برو به خانم ها بگو بعد از روضه من بیایم داخل و صحبتی دارم. آمد داخل و صحبت کرد و گفت این حسینیه را برای فعالیت های زنان روستا ساخته ام، هر گونه کم و کسری و نیازی برای مرکز فرهنگی دارند، هر امکانات و وسایلی را که می خواهند بنویسند تا برایشان فراهم کند. و این کار را هم کرد.
,,
- از آخرین خاطرات روزهایی که با هم بودید بگویید؟
- از آخرین خاطرات روزهایی که با هم بودید بگویید؟
بعد از سفر اهواز حاج حمید آمد تهران. بیست روزی را در تهران پیش هم بودیم. یادم است که نمایشگاه مطبوعات تهران برپا بود. با دخترها رفتیم نمایشگاه. حاج حمید روحیه شاد و فوقالعاده شوخ طبعی داشت. توی راه برگشتن کلی گفتیم و خندیدیم. بعضی وقت ها حاج حمید آنقدر شوخی می کرد و با بچه ها می خندید که من دلخور می شدم. می گفتم بابا یک کم هم با بچه ها جدی باش. یک کم هم با من جدی صحبت کن. حالا فکرش را بکنید این حاج حمید خنده رو یک دفعه وسط شوخی و خنده توی ماشین جدی شد. گفت بچه ها از همه شماها یک تقاضایی دارم. ما یکدفعه جا خوردیم و تعجب کردیم. گفت از شما می خواهم توی زندگی جوری رفتار کنید و طوری زندگی کنید که ما توی آخرت هم پیش هم باشیم. من دخترهایم را خیلی دوست دارم. دوست دارم توی آخرت هم با شما و دخترها در کنار هم باشیم. من خنده ام گرفت. حالا از حرف های حاجی تعجب هم کرده بودم. گفتم حاج حمید شما کجا و ما کجا؟ این همه انفاق در را خدا، این همه نماز شب و عبادت، این همه روزه داری؟! شما کجا و ما کجا. آخ حاج حمید خیلی پنهانی به دیگران کمک مالی می کرد ما این ها را بعد از شهادتش فهمیدیم. چقدر کسانی بودند که در مراسم هایش آمدند و گفتند که حاج حمید چگونه گره از مشکلات مالیشان باز کرده بود. حاجی به نماز آن هم نماز جماعت خیلی اهمیت می داد. همیشه نمازش را به جماعت و در مسجد می خواند و همیشه هم اول وقت. حاج حمید مستحبات زندگیش را مثل واجبات عمل می کرد.
,گفتم ما یک انگشت شما هم نیستیم. اگر خدا شما و ما را یک جا بگذارد اصلا عدالت خدا زیر سوال میرود. گفت اولا شما ها هم که زندگی سخت من را تحمل کردید و با نبود من ساختید در ثوابهای من شریک هستید، ثانیا اگر شهید از خدا چیزی را بخواهد رویش را زمین نمی اندازد. این جمله را اولین بار بود که می گفت. حرفش در من آرامشی ایجاد کرد که هرگز از یادم نمی رود.
,,
- آخرین باری که به سفر رفتند و دیگر نیامدند کی بود؟
- آخرین باری که به سفر رفتند و دیگر نیامدند کی بود؟
چند روز بعد از ماجرایی که برایتان گفتم حاج حمید رفتند. اواخر آبان ماه 1393. من هم قرار بود آن روز بروم دانشگاه، کلاس داشتم. گفتم من امروز نمی روم. حالا یک جلسه غیبت کنم مگر چه می شود. ولی حاج حمید خیلی مقید بود که من در کلاس غیبت نکنم. این بود که با هم از خانه زدیم بیرون. هر بار که می خواست به سفر برود دخترم مریم برایش قرآن نگه می داشت و از زیر قرآن ردش می کرد. این دفعه حاج حمید کاری را کرد که هیچ وقت انجام نمی داد. بعد از اینکه از زیر قرآن رد شد، آن را بوسید و لای قرآن را باز کرد. انگار که نیتی کرده باشد. چند آیه را خواند و خندید. گفت آیه خوبی است. معنی اش آن بود که « ... و خدا می داند که مرگ شما را در چه سرزمینی قرار می دهد.»
,با هم رفتیم تا به ایستگاه اتوبوس برسیم. حاج حمید هیچ وقت نمی گذاشت کسی بیاید دنبالش. همیشه خودش می رفت و می آمد. این تشریقات را اصلا قبول نداشت. همیشه با اتوبوس و مترو می رفت. توی را خیلی حرف ها به من زد. من از همان اول که به سپاه رفتم به عشق امام(ره) بود و بس. شما هم همیشه پشتیبان مقام معظم رهبری باشید. در وصیت نامه اش هم همین را نوشته است « از مساعدت رهبری دست بر ندارید.» بعد کمی سفارش های مالی را به من کرد. در مورد تلقینات توی قبرش هم با من صحبت کرد و گفت که فرزند یکی از دوستان شهیدش، تلقیناتش را بخواند و او را توی قبر بگذارد. به من گفته بود اگر برایتان مقدور هست من را در کنار پدرم دفن کنید.
,حاج حمید اخلاق خاصی داشت که من و بچه ها دیگر دستمان آمده بود. اگر روی چیزی تاکید داشت آن را می نوشت. مثل وصیت نامه اش که در آن به بحث پشتیبانی از مقام معظم رهبری خیلی اشاره کرده است. اما اگر می خواست در موردی ما تصمیم گیری کنیم شفاهی به ما می گفت. مثلا همین محل دفنشان را بر عهده خود ما گذاشتند. حاج حمید گفت اگر توانستید از من دل بکنید من را ببرید پیش پدرم دفن کنید. من که این کار را کردم بچه ها کمی دلگیر شدند . دلشان می خواست پدرشان پیششان باشد. در تهران. تا هر وقت دلتنگی می کنند بروند سر مزار بابا. اما من به دخترانم گفتم. همهی عمر حرف پدرتان را زمین نگذاشتیم و هر چه از ما خواست نه نگفتیم. بگذارید به این سفارش آخر ایشان را هم عمل کنیم. حاج حمید می توانست در منطقه بالا شهر تهران زندگی کند. اما هیچ گاه این کار را نکرد و ما هم به خاطر ایشان حتی به این موضوع فکر نکردیم. حاج حمید همیشه می گفت می خواهم در بطن مردم. آن هم طبقه ضعیف جامعه باشم و زندگی کنم. می گفت خیلی مواظب باشید این تغییرات یواش یواش سراغ آدم می آید. وقتی بالا شهر بنشینی، کم کم با طبقه خاصی رفت و آمد می کنی و کم کم پایین شهری ها یادت می رود. وقتی مردم محروم را نبینی و از جلوی چشمانت بروند. مطمئن باش که کم کم از ذهنت هم می روند. حتی در قرآن هم تاکید شده که انسان فراموشکار است. پس ما نباید کاری کنیم که این خصلت فراموشی بیاید سراغمان.
,حتی حاج حمید به من گفته بود اگر پیکرم را برای دفن به اهواز بردید به احتمال زیاد می آیند و از شما می خواهند که در محل ویژه سرداران من را دفن کنند اما شما زیر بار نروید. و همین اتفاق هم افتاد. زمان تشییع پیکر حاج حمید دوستانش چندین بار از اهواز با من تماس ولی من زیر بار موضوع نرفتم.
,,
- آنوقت شما متوجه نشدید که ایشان این دفعه برای شهادت می روند؟
- آنوقت شما متوجه نشدید که ایشان این دفعه برای شهادت می روند؟
باور می کنید ، نه. چون حاج حمید از همان جوانی هم وصیت نامه اش را نوشته بود و انگار از همان موقع خود را برای شهادت آماده کرده بود. ما همیشه امیدوار بودیم که ایشان هر وقت می روند حتما بر میگردند. نمی دانم چرا؟ ولی هیچ وقت تصور بر نگشتن حاج حمید را نداشتم. باور کنید همین الان هم باورمان نشده است که ایشان شهید شده. هنوز فکر می کنیم که ایشان رفته است ماموریت و روزی میآید. دخترم همیشه می گوید: بابای من با امام زمان (عج) بر خواهد گشت. دخترم می گوید شهید زنده است و او هم بر می گردد.
,

, پوتین و چفیهای که در لحظات شهادت همراه حاج حمید تقویفر بوده است
, پوتین و چفیهای که در لحظات شهادت همراه حاج حمید تقویفر بوده است, پوتین و چفیهای که در لحظات شهادت همراه حاج حمید تقویفر بوده است,,
- چطور متوجه شدید که حاج حمید شهید شده است؟
- چطور متوجه شدید که حاج حمید شهید شده است؟
حاج حمید شب قبل از شهادتش از عراق به من زنگ زد. ساعت یک نیمه شب بود. خیلی سرحال بود با من و تک تک دخترها صحبت کردند. کلی گفتیم و خندیدیم. عکس و پیام هم فرستاد. حاج حمید شجاعت عجیبی داشت. خیلی مواقع حتی اسلحه دست نمی گرفت. می گفت اسلحه من زبانم است. خیلی وقت ها که عراقی ها در جنگ شل می شدند، با همین زبان و صحبت آن ها را برای مقاومت تشویق می کرد از کربلا و امام حسین (ع) برایشان می گفت. حتی عراقی ها هم این موضوع را اعتراف می کردند.
,فردایش هم برای مراسم 9 دی که چند روز بعدش بود به پایگاه بسیج رفتم. وقتی برگشتم خسته بودم و سراغ موبایل هم نرفتم. کم کم تلفن زدن ها شروع شد. همه زنگ می زدند و احوال حاج حمید را می پرسیدند؟ ما هم به اعتبار دیشب که با ایشان صحبت کرده بودیم اصلا شک نکردیم. تا اینکه یک پیام برای من آمد. شهادت سردار رشید اسلام حاج حمید تقوی فر را به خانواده محترمشان تسلیت عرض می کنیم. اولش فکر کردم شوخی است. بچه ها را صدا زدم و پیامک را نشانشان دادم. دیگر مشکوک شدم. و دلم ریخت پایین. بعد از چند تماس تلفنی و آمدن دوست و همرزم نزدیک همسرم که به درب منزل ما آمدند همه چیز مشخص شد.
,ششم دی ماه 1393 بود. آن روز برای من و دخترانم خیلی سخت گذشت. دخترانم ضجه می زدند و باورشان نمی شد. شاید الان هم گفتنش برای ما سخت باشد.
,,
- دخترانتان دلتنگ بابا نمی شوند؟
- دخترانتان دلتنگ بابا نمی شوند؟
خیلی، خیلی زیاد. طبق خواسته حاج حمید در ملا عام چیزی نشان نمی دهند. حاج حمید به ما گفته بود که ضعف نشان ندهیم و قوی باشیم. اما باور کنید تا همین الان که شش ماه هم از آن تاریخ گذشته هر شب موقع خواب صدای گریه بلند یکی از دخترها را از توی اتاق می شنوم. وقتی دور هم مینشینند و از خاطرات بابایشان می گویند. بدون اختیار اشک می ریزند و تعریف می کنند. ارتباط آن ها با پدرشان خیلی صمیمی بود. یکی از دخترانم ازدواج کرده و حاج حمید یک نوه کوچک یکساله هم دارد.
,در ادامه گفتگوی ما دختر شهید تقوی فر، هدی تقوی فر هم به ما پیوست. از ایشان هم چند سوال پرسیدم. او در ادامه کتابش را نشانم داد. که آن را هم بعد از نوشتن با همت پدرش چاپ شده است.
,,
- اخلاق بابا چطور بود؟ با شما چگونه رفتار میکرد؟
- اخلاق بابا چطور بود؟ با شما چگونه رفتار میکرد؟
بابا به خاطر مشغله زیادش زمانهای زیادی را در خانه نبود و در ماموریت به سر میبرد. اما همیشه سعی میکرد وقتی در خانه است زمان نبودنش را جبران کند و این کاملا در رفتار بابا مشخص بود. همیشه میگفت پاشید برویم فلان جا مهمانی. یا مثلا مهمان دعوت کردهام. یا امشب شام درست کنیم برویم پارک. یا مثلا نمایشگاه کتاب است، آماده شوید باهم برویم نمایشگاه، یا نمایشگاه مطبوعات است. از رفتار بابا کاملا مشخص بود که میخواهد یک جوری نبودش را جبران کند. اصلا آرام و قرار نداشت و لحظهای هم در خانه استراحت نمیکرد. می گفتیم حالا شما خسته ای آمده ای خانه بیا استراحت کن. اما بابا قبول نمی کرد. نگاه به چهره بابا نکنید که محاسنش سفید است. ما جوان ها در مقابلش همیشه کم میآوردیم. خیلی فعال بود. همین چند وقت پیش یکی از دوست های بابا آمده بودند اینجا می گفتند پدر شما در ورزش های صبحگاهی چند دور دور زمین ورزشی می دویدند. ما مانده بودیم که چه جانی دارد. تازه به ما هم می گفت بدوید. حالا ما همه خسته شده بودیم و کم آورده بودیم ولی پدر شما نه. مثل یک جوان زیر 20 سال میدوید. کوهنوردی جز علاقه های همیشگی بابا بود.
,,
- با زبان روزه؟
- با زبان روزه؟
اصلا روزه جزیی از بدن و زندگی بابا شده بود.
,,
- اولین چیزی که از پدرتان به ذهتنان میآید چیست؟
- اولین چیزی که از پدرتان به ذهتنان میآید چیست؟
بسیار پر انرژی و فعال بود. هیچ وقت بابا را دمغ و افسرده ندیدم. کتاب های مذهبی و عرفانی زیاد میخواند. بخصوص کتاب مفاتیح الحیات را. ما را هم برای خواندن تشویق می کرد. بابا صدقه زیاد می داد. همیشه صدقات را هم به ما می داد که در صندوق بیندازیم. تاکید هم می کرد که با دست راستمان صدقه را بیندازیم. این خاطره را هیچ وقت فراموش نمی کنم.
,بابا خیلی به حضور و فعالیت زنان در جامعه اهمیت می داد. بعد از شهادتش ما فهمیدیم چند حوزه علمیه مخصوص بانوان در عراق تاسیس کرده است و حتی در تاسیس یک حزب مخصوص به زنان عراقی هم مشارکت داشته است. بابا در زمان حیاتش هیچ وقت این چیزها را برای ما توضیح نمی داد. بعد از شهادتش این ها را عراقی ها به ما گفتند.
,پرونده بزرگداشت شهدای مدافع حرم/3
,انتهای پیام/خ
]
ارسال دیدگاه