برادر شهید محمد امین رحمانی:
سه سال تبعید به جرم کتک زدن به رییس پاسگاه تیژتیژ/ برادرم پیشنهاد عضویت در گروهک کومله را با لبخندی تلخ پاسخ داد
با توجه به نفوذ و محبوبیتی که خانواده ما در منطقه داشت، گروهک ها سخت به دنبال جذب اعضای خانواده ما بودند، ولی ما به سازمان پیشمرگان مسلمان کرد پیوستیم و در مقابلشان سلاح به دست گرفتیم.[
به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا، ابراهیم رحمانی برادر شهید محمدامین رحمانی در گفتگو با خبرنگار پیشمرگ روح الله گفت: برادرم در طول سی و دو سالی که از خداوند عمر گرفت، هیچ گاه در مقابل زورگویی و ظلم و ستم سکوت نکرد و این خصیصه از دوران نوجوانی شهید نمود بیشتری به خود گرفت.
, شبکه اطلاع رسانی راه دانا، , پیشمرگ روح الله, پیشمرگ روح الله,پدر بزرگم و پدرم از افراد با نفوذ و قابل اعتماد در منطقه بودند و این باعث شده بود که خانواده ما در منطقه سرشناس باشد. برادرم شهید محمد امین هم به خاطر درگیری و ناسازگاری با رژیم پهلوی، اسم و رسمی برای خود دست و پا کرده بود. برادرم سوگند یاد کرده بود که برای رژیم پهلوی سربازی نکند، به همین خاطر هم عمال رژیم به دنبالش بودند.
,پیشمرگ روح الله: خاطره ای از عدم سکوت ایشان در برابر زورگویی های عمال رژیم پهلوی بیان کنید:
, پیشمرگ روح الله: خاطره ای از عدم سکوت ایشان در برابر زورگویی های عمال رژیم پهلوی بیان کنید:,*** مردی به نام ستاری در پوشش شکارچی به شکار در منطقه مشغول بود، ولی در اصل مخبر ساواک بود و با ساواک همکاری داشت. یک روز ستاری همراه دو قلاده سگ شکاری اش، قصد سوار شدن به مینی بوس برادرم را داشته، که برادرم از سوار شدن سگ ها ممانعت می کند و می گوید: این ماشین جای انسان است و سگ سوار نمی کنیم. ستاری هم که تا کنون چنین برخوردی را تجربه نکرده است، ناراحت می شود و به شهید رحمانی می گوید: من ستاری هستم، آیا فراموش کرده ای.
,برادرم هم ناراحت می شود و همینکه ستاری پایش را داخل ماشین می گذارد، گاز ماشین را می گیرد و سگ های ستاری بیرون می مانند. هرچه ستاری التماس می کند؛ برادرم محلی به او نمی گذارد و به راهش ادامه می دهد.
,شهید رحمانی بیست کیلومتر آن طرف تر، ماشین را متوقف می کند و به ستاری می گوید: الآن با پای پیاده برگرد و سگ هایت را بیاور. این کار برادرم عقده ای در دل ستاری ایجاد می کند.
,بعد از مدتی نیروهای پاسگاه برای دستگیری برادرم به خانه ما مراجعه کردند، ولی زمانی که پدرم جریان را برای ـ کریمی ـ رییس پاسگاه تعریف می کند، رییس پاسگاه خیلی از این کار برادرم خوشش می آید و می گوید: «خودم به گونه ای این قضیه را ماست مالی می کنم». این بار هم برادرم از بازداشت و زندان رهایی می یابد.
,پیشمرگ روح الله: پاسخ رژیم پهلوی به مخالفت های شهید رحمانی چگونه بود؟
, پیشمرگ روح الله: پاسخ رژیم پهلوی به مخالفت های شهید رحمانی چگونه بود؟,اوایل سال 56 برادرم با ماشین سنگین به سمت مریوان می رفته یک مرد ـ رییس پاسگاه تیژتیژ ـ که دو جعبه بزرگ هم در کنارش بوده، در بین راه سوار ماشین ایشان می شود و در طی مسیر از برادرم می پرسد، شخصی به نام محمد امین رحمانی پسر حاج میرزا محمد را می شناسی؟
,برادرم می گوید: بله می شناسم. محمد امین رحمانی مردی است شبیه به من. هر وقت کسی شبیه به من را یافتی یقین داشته باش که او محمد امین رحمانی است.
,رییس پاسگاه هم می گوید سخت به دنیال این شخص می گردم. چندین بار گزارش داده اند که با مأموران پاسگاه درگیر شده و کتکشان زده. اگر دستم به دست این مرد برسد، حالش را می گیرم.
,زمانی که به مقابل پاسگاه تیژتیژ می رسند، برادرم می گوید: من همانم که به دنبالش می گردی.
,در همین حین بین رییس پاسگاه و برادرم درگیری پیش می آید و شهید رحمانی، رییس پاسگاه را به بیرون از ماشین پرتاب می کند و آن دو جعبه را که پر بوده از مشروبات الکلی بر سرش می زند و به راهش ادامه می دهد.
,بعد از دو ماه، شهید رحمانی در یکی از خیابان های سنندج توسط ساواک به دام می افتد و از همانجا به مدت سه سال به تویسرکان تبعید می شود، ولی پدرم با نفوذی که داشت، چند ماهی قبل از پیروزی انقلاب اسلامی توانست حکم آزادیش را به دست آورد و برادرم قبل از اینکه مدت زمان تبعیدش به پایان برسد، به دامان خانواده بازگشت.
,پیشمرگ روح الله: چه طور شد که شهید رحمانی به عضویت گروهک رزگاری درآمد؟
, پیشمرگ روح الله: چه طور شد که شهید رحمانی به عضویت گروهک رزگاری درآمد؟,بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و مسلط شدن گروهک ها بر منطقه، شرایطی پیش آمد که اگر هر آبادی و روستا تعدادی نیروی مسلح نمی داشت، حتماً توسط گروهک ها به یغما می رفت.
,برادرم زمانی که این مسئاله را دید، با پدرم مشورت کرد و گفت: قصد دارم، برای جلوگیری از ورود گروهک ها به روستا تعدادی از جوانان روستا را مسلح کنم. پدرم ابتدا مخالفت کرد و گفت: «در زمان رژیم سابق من با خان های منطقه درگیر شدم و توانستم بدون دست بردن به اسلحه، زمین های مردم را از دست خان ها بگیرم و به مردم بازگردانم. فرزندم شما هم می توانید با گفت و گو اهالی آبادی های منطقه را نجات دهی». ولی برادرم زیر بار نرفت و بالاخره پدرم را قانع کرد که باید مسلح شود.
,برادرم حدود 80 تن از جوانان روستا را با خود همراه کرد و با دو عدد تفنگ ژ3 و دو عدد تفنگ ته پری که داشتند، مسئولیت دفاع از روستا را بر عهده گرفتند. یک خانه کوچک را هم مقر خود کرده بودند و هر شب نزدیک به پانزده نفر از این جوانان مسئولیت نگهبانی از روستا را عهده دار بودند.
,آن زمان گروهک های متعددی در منطقه فعالیت داشتند، ولی سه گروهک دموکرات، کومله و رزگاری از نفوذ بیشتری برخوردار بودند و با توجه به اینکه منطقه ما مذهبی بودند، گروهک رزگاری با توسل به حیله و نیرنگ توانسته بود جای پای خودش را محکم کند و خودش را به عنوان گروهکی مذهبی به مردم معرفی نماید.
,به خاطر جایگاه پدرم و برادرم، گروهک های کومله و رزگاری چندین بار به خانه ما مراجعه کردند، تا ما عضویت در این گروهک ها را بپذیریم. پدرم هیچ گاه این گروهک ها را به رسمیت نشناخت ولی برادرم به خاطر دریافت اسلحه از این گروهک ها، پیمان نانوشته ای با گروهک رزگاری بست.
,زمانی که میان گروهک کومله و رزگاری درگیری پیش آمد، گروهک رزگاری تسط گروهک کومله خلع سلاح می شود و چند روز بعد چند نفر از اعضای گروهک کومله در شویشه به برادرم می گویند: خبر داری که رزگاری را خلع سلاح کرده ایم. برادرم هم چون خبر نداشته، اظهار بی اطلاعی می کند. همانجا اعضای گروهک کومله به برادرم پیشنهاد پیوستن به کومله را می دهند ولی با لبخند تلخ برادرم روبرو می شوند و برادرم به آن ها می گوید: «انتظار دارید انسانی هم چون من که در یک خانواده مذهبی بزرگ شده ام، امروز سلاح به دست بگیریم و با دین و مذهب بجنگم. از همین جا که برگردم، می روم و لباس پاسداری به تن خواهم کرد».
,آن ها که باور نمی کردند که شهید رحمانی به عضویت سپاه درآید، رهایش می کنند و برادرم به خانه می آید.
,زمانی که برادرم به روستا آمد، مقدار زیادی تی ان تی را که در خانه اش بود، به خانه دایی ام منتقل کردیم. چون شهید رحمانی به عنوان سرکارگر جهاد سازندگی؛ مشغول جاده سازی و راه سازی بود، این تی ان تی ها در تحویل ایشان بود.
,همان شب ـ دوم و یا سوم خردادماه سال 1359 ـ شهید رحمانی غیب شد و بعد از یک هفته خبر آوردند که شهید رحمانی با مراجعه به سپاه پاسداران درخواست عضویت در این سازمان را داده است، ولی بچه های سپاه به ایشان مشکوک شده اند و هم اکنون در بازداشت سپاه است.
,بعد از اینکه شهید محمد بروجردی از جریان برادرم آگاه می شود، تصمیم می گیرد که خودش با برادرم صحبت کند. شهید بروجردی به برادرم می گوید: شنیده ام که گروهک ها سخت به دنبال جذب شما بوده اند؛ چرا به عضویت گروهک ها در نیامده ای و می خواهی وارد سپاه شوی؟
,برادرم هم می گوید: من خودم برای خودم تصمیم می گیرم و کسی نمی تواند برای من تصمیم بگیرد.
,شخصیت برادرم، شهید بروجردی را متأثر می کند.
,بعد از این صحبت ها برادرم، دو روزی در بازداشت بوده، تا اینکه شهید بروجردی تصمیم به آزادی برادرم می گیرد و اعلام می کند: محمد امین رحمانی را با اختیارات کامل آزاد کنید.
,تعدادی از نیروهای سپاه به این تصمیم شهید بروجردی اعتراض می کنند و می گویند: اگر این شخص مسلح شود، یک ستون از نیروهای نظامی هم توان مقابله با او را ندارند. ولی شهید بروجردی تصمیمش را گرفته و آن تصمیم را هم عملی می کند.
,در ابتدا برادرم به عنوان راننده، فعالیت می کند ولی بعد از مدتی به دلیل شایستگی که از خود نشان می دهد به عنوان مسئول دسته و بعد مسئول گروهان، و در نهایت به عنوان فرمانده گردان ضربت سپاه پاسداران انقلاب اسلامی سنندج معرفی می شود.
,*** به گزارش پیشمرگ روح الله، کتاب نقشه های خاکی به بررسی کامل زندگینامه و خاطرات شهید محمد امین رحمانی پرداخته است، ولی پیشمرگ روح الله سعی کرده زوایای پنهان زندگی شهید محمد امین رحمانی را برجسته نماید.
,انتهای پیام/پ
]
ارسال دیدگاه