پای صحبت‌های یک جانباز شیمیایی؛

نفس‎هایی که هر لحظه می‎شکنند

نفس‎هایی که هر لحظه می‎شکنند
همزمان 54 هواپیمای بمب‎افکن تمام منطقه را بمباران شیمیایی کردند. تمام افرادی که در منطقه بودند چه ساکنین و چه رزمندگان شیمیایی شدند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از منار، پای تلفن منتظرم تا جواب بشنوم. بوق که تمام می‎شود سلام می‎کنم به جای جواب سلام سرفه‎های ممتد از سیم‎ها می‎گذرد و به من می‎رسد. سلام می‎کند.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا, منار,

محمود حسنوندیان، متولد سال 47 در یک خانواده 10 نفره که سال‎های جنگ ساکن پشته حسین‎آباد خرم‎آباد بودند.

,

5 سال بعد از جنگ گذشته بود. از اول دوست داشت که به جبهه برود. سال 64 در سن 16 سالگی آنقدر شوق جبهه و اطاعت از رهبری سراپای وجودش را می‌گیرد که شناسنامه را برمی‎دارد و بدون اجازه پدر و مادر از طرف بسیج به جبهه می‎رود.

,

خودش می‎گوید: عشق به رهبر و وطن و خدا مرا راهی کرد. پدر و مادر که بعدها فهمیدند فقط گفتند توکلت به خدا باشد.

,

یکی از برادرانش نیز که از ناحیه مخچه ترکش خورده بود بعد از سال‌ها جانبازی به درجه شهادت نائل می‌شود.

,

به شفیع‎خانی در حوالی اندیمشک فرستاده می‎شود و بعد به اهواز. از اهواز دوباره به شفیع‎خانی بازمی‎گردد تا از آنجا به محل حادثه یعنی دربندیخان کردستان اعزام شود.

,

می‎گوید: اواخر آبان یا اوایل آذر ماه سال 65 بود. آن‎موقع در پشتیبانی موتوری بودم. ماشین‎ها را در جبهه تعمیر می‎کردیم. قرار بود عملیات شود که لو رفت ....

,

محمد حسنوندیان در همان سال اما دو ماه قبل یک بار دچار موج گرفتگی می‎شود.

,

وقتی این جملات را می‎گوید با هر چند کلمه سرفه امانش نمی‎دهد. سرفه دیگر جزیی از ادبیات کلامی‌اش شده تا با هر نفس یادش بیفتد که چه وضعیتی دارد. نفس‎هایی که به سختی می‎آیند و می‎روند.

,

ادامه می‎دهد: عملیات دربندی خان در شاخ شمیران کردستان بود. حوالی ساعت 5 عصر، آسمان از هواپیماهای عراقی سیاه شد. 54 هواپیمای بمب‎افکن تمام منطقه را احاطه کرده بودند. شروع کردند به بمباران آنهم شیمیایی. تمام منطقه را بمباران شیمیایی کردند. تمام افرادی که در منطقه بودند چه ساکنین و چه رزمندگان شیمیایی شدند.

,

شروع بمباران هوا غبارآلود شد. چشمانم به شدت شروع به سوختن کرد و زمانی نگذشت که تنفس برایم دردآور شد. مجاری تنفسی‎ام متورم شده بود و به سختی نفس می‎کشیدم.

,

تا فردا ظهر دوام آوردم بعد از آن بیهوش شدم و هیچ نفهمیدم. بعدها متوجه شدم که با یک ماشین ما را به بیمارستان صحرایی منتقل کرده‎اند و از آنجا به بیمارستانی در کرمانشاه. تمام لباس‎های آلوده‎مان را در آتش سوزانده و لباس بیمارستان به تنمان کرده بودند. تمام بدنمان سوخته و تاول زده بود.

,

, ,

به‎علت وخیم بودن اوضاع با هلیکوپتر، من و چند تن از مجروحان دیگر را از کرمانشاه به بیمارستان بقیه‎الله می‎رسانند. تا دوماه بیهوش بودم و از اوضاع اطراف خود اطلاعی نداشتم.

,

بیمارستان شلوغ بود و تعداد مجروحان خیلی زیاد. کادر بیمارستان فقط به فکر نجات زخمی‎ها بودند و کسی وقت پیدا کردن خانواده مجروحان را نداشت.

,

در این فاصله دوماه خانواده‎ام فکر کرده بودند شهید شده‎ام و مراسم فاتحه‎ام را برگزار کرده بودند.

,

بعد از به هوش آمدن در بیمارستان –تقریبا سه ماه بعد از مجروح شدن- به خانواده‎ام اطلاع دادند و آنها خودشان را به بیمارستان بقیه‎الله رساندند. اولین کسی که بالای سرم دیدم برادرم بود که مرا غرق در بوسه کرد و پدر و مادرم مدام می‎گفتند خدایا راضی هستیم به رضای تو. خدایا شکرت.

,

بعد از چند ماه مرخص شدم و به خانه برگشتم ولی هر ماه تحت درمان بودم. شرایط درمانی در خرم‎آباد وجو نداشت و به اجبار باید به تهران رفت و آمد می‎کردم و الان نیز به همین‎طور است.

,

مدام به بیمارستان ساسان و بقیه‎الله رفت و آمد می‎کند. کپسول اکسیژن شده همراه همیشگی‎اش.

,

"فرزانه محسنی" درخواست ازدواجش را قبول می‎کند و می‎شود شریک تمام نفس‎های نیم‌بند محمود حسنوندیان که هر لحظه بر بالینش باشد. حاصل این ازدواج شده است چهار فرزند. دو دختر 22 و 15 ساله و دو پسر 12 و 9 ساله.

,

فرزندانش گرچه اذیت می‌شوند و پابه‎پای مادر به جای بابا نفس می‎کشند ولی می‌گویند پدرمان افتخار ماست و پدر را تا عرش اعلی بالا می‎برند تا برای فرزندانش سربلندی بخواهد. فرزندان توکل به خدا داشته باشند و در راه راست قدم بردارند.

,

باز هم سرفه ...

,

از حسنوندیان در رابطه با جوانان امروزی می‎پرسم. جواب می‎دهد: این روزها چیزهایی می‌بینم که از زنده ماندنم سیر می‎شوم و با خودم می‌گویم ای کاش من هم همان موقع شهید می‎شدم و این چیزها را نمی‎دیدم. بی‎حجابی، جوانان آلوده به اعتیاد ..... جوانان آن‎روزها کجا و جوانان امروز کجا ...

,

می‎گوید: همه اینها به خاطر عدم آگاهی است. ماهواره هست ولی مسئولان اطلاع‎رسانی کافی نمی‎کنند. باید یاد شهدا را زنده کنند.

,

لابه‎لای حرف‎ها یا بهتر بگویم سرفه‎هایش دلتنگ آن روزها می‎شود همان روزهایی که در جبهه با موتور زیر بارانِ خمپاره و ترکش به این طرف و آن طرف می‎رفت تا ماشین‌های مانده را تعمیر کند تا دوباره چرخشان برای رزمنده‎ها بچرخد. می‎گوید: خیلی دلم برای آن‎موقع تنگ می‏شود و از شوق و دلتنگی اشک می‎ریزم. گاهی با "محمد موسیوندی" و "میررضا بیرانوند" و دیگر دوستان هم‎رزم  جمع می‎شویم و نقل‎مان می‎شود حال و هوای همان روزها.

,

حسنوندیان به حال می‎آید و از گذران زندگیش می‎گوید: در طرح بنیاد هستم. یک مغازه هم گرفتم که شریکم آن‎را می‎چرخاند. اصلا نمی‎توانم از لحاظ جسمی فعالیت داشته باشم. مشکلات تنگ نفس خیلی سخت است و اعصاب هم اجازه کار و فعالیت نمی‎دهد. خانواده مشکلاتم را درک می‎کنند.

,

تنها تفریحش این است که دست در دست دخترش برای زیارت شهدای گمنام به تپه شهدا برود شاید کمی از غبار دلتنگی‎اش کم بشود. میگوید آرامش می‎گیرم.

,

گرچه مصاحبه تلفنی است ولی شنیدن صدای سرفه‎های پی در پی توان ادامه گفت‎وگو را نمی‎دهد. سخن را کوتاه می‎کنم.

,

از بهداشت و درمان استان راضی است و می‎گوید خیلی همکاری می‎کنند و هم‎چنین بنیاد شهید که از هیچ تلاشی کوتاهی نمی‎کند

,

در پایان بزرگترین خواسته‎اش را اینچنین می‎گوید: خداوند جوانان را به راه خیر هدایت کند.

,

انتهای پیام/

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه