خاطره بازی فوق العاده یک رزمنده دفاع مقدس / تصویر جالب “حمید داود آبادی ۹۴″ با شهید سال ۶۱+ تصاویر

خاطره بازی فوق العاده یک رزمنده دفاع مقدس / تصویر جالب “حمید داود آبادی ۹۴″ با شهید سال ۶۱+ تصاویر
وی تصویری از یکی از خود و یکی از شهدا در دوران مقدس را منتشر کرده است و در ادامه تصویری دیگر از “حمید داود آبادی سال ۹۴″ و همان شهید را منتشر کرده است .شهید مصطفی کاظم زاده از شهدا دوران دفاع مقدس است که تصور آن را در ذیل در کنار حمید داود آبادی به ثبت رسیده است.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانابه نقل از “ره به ری” : حمید داود آبادی رزمنده دفاع مقدس و نویسنده کتاب های ارزشی با موضوع دفاع مقدس است که با انتشار تصاویر و خاطراتی در همین خصوص سعی دارد تا در زنده نگه داشتن یاد و خاطرات دوران دفاع مقدس بکوشد.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا,

وی تصویری از یکی از خود و یکی از شهدا در دوران مقدس را منتشر کرده است و در ادامه تصویری دیگر از “حمید داود آبادی سال ۹۴″ و همان شهید را منتشر کرده است .

,

شهید مصطفی کاظم زاده از شهدا دوران دفاع مقدس است که تصور آن را در ذیل در کنار حمید داود آبادی به ثبت رسیده است.

,

به جرات می توان گفت : حمید داود آبادی تا حدود زیادی در شناساندن نقش این شهید مظلوم به نسل جوان موفق بوده است.

,

در ادامه همین تصاویر خاطراتی از این شهید رامشاهده می کنید:

,

این تصاویر در کنار دیوار “خانه پدری” حمید داود آبادی به ثبت رسیده است:

,

43490390 (3)

, 43490390 (3), 43490390 (3),

روایتی کوتاه از شهادت ، شهید مصطفی کاظم زاده

,

نماز صبح روز سه شنبه، بیستم مهرماه شصت و یک را در تپه‌های سومار خواندیم و با وانت، عازم خط مقدّم شدیم. به همراه مصطفی و یکی دیگر از بچه‌ها، شیار را برای یافتن محلّ مناسبی برای سنگر جستجو کردیم. من که به قول خودم سابقه‌دارتر بودم، جلو رفتم و محلی به نظر خودم امن پیدا کردم و گفتم: بهتر از اینجا نمیشه پیدا کرد، چون اصلاً خمپاره‌گیر نیست!
مصطفی درحالی که به انتهای شیار چشم دوخته بود، به فکر فرو رفت. رویش را برگرداند و خطاب به ما گفت: زود باشین از اینجا بریم بیرون.
گفتم: واسه چی؟ اینجا جاش برای سنگر خیلی خوبه!
هرچی گفتم، قبول نکرد و سر حرف خودش بود که از شیار بیرون برویم، خیلی عجله داشت.
عاقبت تن به اصرارهای او دادیم و به طرف بیرون شیار حرکت کردیم. چند لحظه بعد، در حالی که هنوز کاملاً خارج نشده بودیم، ناگهان سه خمپاره‌ی ۱۲۰ میلی‌متری با شیهه‌ای وحشتناک – در پی یکدیگر – سینه‌ی آسمان را شکافتند و درست همان جایی که ما بودیم، داخل شیار منفجر شدند. لحظه‌ای بعد، در حالی که از زمین بلند می‌شدیم، رنگ ما دو نفر به سفیدی می‌زد. نگاهی از روی تعجب به مصطفی انداختیم. فقط گفت:
دیدی بهت گفتم زود از اون شیار بریم بیرون!
صبح روز پنج شنبه ۲۲ مهر ۱۳۶۱
… به دهانه‌ی سنگر که رسید، خنده‌کنان صبح به خیری گفت و دولا دولا وارد سنگر شد. دستهایش را از شوق به هم می‌مالید و با خوشحالی می‌گفت: من امروز میرم تهران!
گفتم: خب کی می‌خوای تشریف ببری؟
گفت: «من امروز شهید می‌شم».

,
,
,
,
,
,
,
,
,
,

43490390 (4)
فکر کردم این هم از همان شوخیهای جبهه‌ای است که برای همدیگر ناز می‌کردیم و می‌گفتیم: «احساس می‌کنم می‌خوام شهید بشم!»، در حالی که سعی کردم بخندم، گفتم: «از این شوخیهای بی‌مزه نکن».
ولی نه، شوخی نمی‌کرد چرا که اگر می‌خواست شوخی کند، با قهقهه و خنده‌ی همیشگی همراه بود. در چهره‌اش جدیّت عیان بود.
گفت: «حمید دیگه از شوخی گذشته، می‌خوام باهات خداحافظی کنم. حالا هرچی می‌گم، خوب گوش کن.
من امروز بعدازظهر شهید می‌شم، چه بخوای و چه نخوای! دست من و تو هم نیست، هر چی خدا بخواد، همونه».

, 43490390 (4), 43490390 (4),
,
,
,
,

خوابی را که شب قبل دیده بود و حکایت از آن داشت که بعدازظهر آن روز به شهادت می‌رسد، بازگو کرد.
کم‌کم شروع کرد به نصیحت و توصیه. وصیت شفاهی‌اش را کرد. حرفهایی زد که برای من خیلی جالب بود. مخصوصاً در پاسخ به این سؤالم که: «شهادت را چگونه می‌بینی؟» در حالی که دستهایش را به دور خود پیچیده بود و فشار می‌آورد، ناگهان آنها را باز کرد، نفس عمیقی کشید و گفت:

,
,

«شهادت، رهایی انسان از حیات مادی و یک تولّد تازه‌ است… شهادت مثل رهایی یه پرنده است از قفس … دوست دارم در برابر تمام عمرم، یک لحظه به عمر امام عزیز اضافه بشه، چون امام با هر لحظه از عمر خودش می‌تونه جامعه‌ای رو هدایت کنه.
… هر وقت توی هر مسئله‌ای گیر کردی، فقط به خدا توکّل داشته باش. هیچ وقت از خدا ناامید نشو چون او خوبی ما رو می‌خواد. آدم وقتی برای خدا کار می‌کنه، نباید از هیچی، حتی از تهمت بترسه. به خدا من فقط برای رضای خدا به جبهه اومدم. آدم باید توی جبهه، خودشو بسازه و تا اونجایی که می‌تونه باید خالصانه به جبهه بره.

,
,

همیشه باید به فکر جبران گناهان گذشته باشیم… خوش به حال ما که اسلام رو به دست آوردیم، اگه زمان طاغوت بود، خدا می‌دونه چی شده بودیم و جامون کجا بود…
… شهادت واقعاً سعادت بزرگی می‌خواد، چون فقط خوبها و پاکها هستن که شهید می‌شن.
به خانوادم بگو که من آگاهانه شهید شدم.
بعد از خداحافظی، اشک‌ریزان گفت: «مطمئنم وقت جون دادن، آقا امام زمان (عج) بالای سرم میاد. من وقتی بخوام جون بدم، می‌خندم».

,
,
,
,

مدام دستهایش را از خوشحالی به هم می‌مالید و پشت سر هم می‌گفت: «خداحافظ، من رفتم».

,

ناگهان صدای وحشت‌انگیز سوت خمپاره‌ای مرا در جایم میخکوب کرد. دود و غبار در یک آن، تمام فضا را پر کرد. به بیرون سنگر آمدم و فریاد زدم:
مصطفی … مصطفی…
دود و خاک، آرام آرام بر زمین می‌نشست. هوا کاملاً باز شد. سرش را که از پشت مورد اصابت ترکش قرار گرفته و متلاشی شده بود، دیدم. مثل گل سرخی شکفته بود؛ سرخ و خونین.
هنوز زنده بود. سرش را در میان دستهایم گرفتم. با گریه و التماس از او خواستم چیزی بگوید. ابروهایش را حرکت داد. خواست چشمهایش را باز کند، ولی نتوانست. خواست چیزی بگوید، اما نشد. خون در گلویش پیچید و با خِرخِری فوران کرد و با لبخندی زیبا به سوی حق شتافت.

,
,
,
,

بهشت زهرا (س) قطعه‌: ۲۶، ردیف: ۹۴، شماره: ۹

,

 انتهای پیام/ر

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه