فرزند پیشمرگ شهید محمد جدیدالاسلامی:

فرزند شهید بودن بر پزشک بودن اولویت دارد/ پدر شهیدم قهرمان زندگیم است/ فرزندان شاهد برای اثبات خودشان باید شماره یک باشند

فرزند شهید بودن بر پزشک بودن اولویت دارد/ پدر شهیدم قهرمان زندگیم است/ فرزندان شاهد برای اثبات خودشان باید شماره یک باشند
فرزندان شاهد با پشتکار و دل گرمی به خون پدران شهیدشان می توانند در هر زمینه ای که فعالیت می کنند شماره یک (نامبر وان)باشند و به فرزندان شاهد بودنشان افتخار کنند.
[

به گزارش شبکه اطلاع رسانی راه دانا به نقل از پیشمرگ روح الله، وقتی به اسامی شهدای پیشمرگان مسلمان کرد نگاه می کردم، چشمم به پیشمرگ شهید محمد جدیدالاسلامی افتاد و تصمیم گرفتم مصاحبه ای با یکی از فرزندان این شهید عزیز، داشته باشم.

, شبکه اطلاع رسانی راه دانا , پیشمرگ روح الله, پیشمرگ روح الله,

با فرزند ارشد شهید محمد جدیدالاسلامی ـ صدیق جدید الاسلامی ـ تماس گرفتم و بعد از معرفی خودم، متوجه شدم که ایشان پزشک هستند و یک قرار ملاقات با ایشان در بیمارستان گذاشتم.

,

وقتی به محوطه بیمارستان رسیدم، ایشان مقابل درب پانسیون منتظر من بودند. بعد از احوال پرسی وارد اتاق استراحت دکتر جدیدالاسلامی شدیم.

,

دکتر جدیدالاسلامی شب قبل، نوبت شیفتشان بود و زمان استراحتشان را به عنوان وقت مصاحبه تعیین کرده بودند.

,

نکته ای که برای من خیلی جالب بود؛ زمانی که ضبط صوت خبرنگاریم را روشن کردم و از آقای جدیدالاسلامی خواستم خودشان را معرفی کنند؛ ایشان قبل از اینکه خودشان رو پزشک معرفی کنند، خودشان را فرزند و یادگار یک شهید معرفی کردند. وقتی دلیل این کار را از آقای دکتر پرسیدم، پاسخ دادند: من در مرحله اول فرزند شهید هستم و پزشک بودن من در اولویت بعدی قرار دارد و به این مسئاله هم بسیار افتخار می کنم.

,

پیشمرگ روح الله: آقای جدیدالاسلامی لطفاً از پدرتان بگویید.

, پیشمرگ روح الله: آقای جدیدالاسلامی لطفاً از پدرتان بگویید.,

پدرم پیشمرگ شهید محمد جدیدالاسلامی، سال 1324 در روستای امروله از توابع شهرستان سنندج و در خانواده ای سنتی و مذهبی به دنیا می آید. پدرم فرزند بزرگ خانواده اش بوده و با توجه به فضای روستا، تا پایان مقطع ابتدایی به  تحصیلش ادامه می دهد.

,

پدرم بعد از ترک تحصیل به کار کشاورزی و دامداری مشغول می شود و بعد از اتمام خدمت سربازی، با مادرم ازدواج می کند و چند ماه قبل از پیروزی انقلاب اسلامی، خانه ای را در حوالی میدان نبوت سنندج خریداری و به اتفاق خانواده اش در این محل ساکن می شود ولی بعد از شلوغی های شهر سنندج، به همراه مادرم و من که تازه به دنیا آمده ام، دوباره به روستا برمی گردد و بعد از شش ماه سکونت در روستا، مجدداً به شهر سنندج برمی گردد.

,

پدرم زمانی که با مزاحمت های گروهک ها برای مردم و مشکلات هم شهری هایش به خاطر حضور گروهک ها در منطقه روبرو می شود، علی رغم مخالفت خانواده، وارد سازمان پیشمرگان مسلمان کرد می شود و برای رهایی مردم از چنگال گروهک ها؛ سلاح به دست می گیرد و مسلح می شود.

,

از زمانی که پدرم به عضویت سازمان پیشمرگان مسلمان کرد درآمد، بیشتر وقت خود را در مأموریت بود و ما کمتر شاهد حضور ایشان در خانه بودیم. گاهی پدرم بعد از 40 روز به خانه می آمد و هفته ای کنار ما بود و دوباره به مأموریت می رفت. گاهی غیبت پدرم به دو ماه هم می رسید، البته گاهی هم حضورش در خانه در کمتر از 24 ساعت به پایان می رسید.

,

پاسگاه 2

, پاسگاه 2,

 هر وقت پدرم در مأموریت بود و ما می خواستیم خبری از ایشان کسب کنیم به پاسگاه 2 مراجعه می کردیم. یکی از همین مأموریت ها، دو ماهی طول کشید و ما اصلا ً خبری از ایشان نداشتیم، من و مادرم به پاسگاه 2 مراجعه کردیم. آنجا هم خبر درست و حسابی به ما ندادند. معلوم بود که خودشان هم چندان اطلاعی از قضیه ندارند.

,

وقتی هیچ خبری از پدرمان کسب نمی کردیم، احساس ناخوشایند سردرگمی همه ما را کلافه می کرد. فکر اینکه چه اتفاقی برای پدر افتاده است، قرارمان را به بی قراری بدل می کرد. روزها به سختی سپری می شد و ما هم چنان منتظر شنیدن خبری از پدر بویدم.

,

یک روز غروب من داخل کوچه در کنار دوستانم نشسته بودم که به یک باره متوجه حضور پدر شدم. آن لحظه از شدت خوشحالی فریاد بلندی کشیدم که همین حالا هم صدایش در گوشم می پیچد. خودم را دوان دوان به پدر رساندم و در آغوش پدر جای گرفتم.

,

مادر، برادر و خواهرانم هم به مقابل درب آمدند، با فریادی که من کشدم تعدادی از همسایه ها هم به پیشواز پدرم آمدند و از اینکه پدرم صحیح و سالم است ابراز خوشحالی کردند.

,

پدرم تعریف می کرد: «در یکی از قله های کوه شاه نشین در محاصره گروهک ها بودیم، در ابتدای درگیری، بالگردها برایمان مقداری غذا می آوردند، ولی بعد از اینکه حلقه محاصره تنگتر شد و امکان حضور بالگرد وجود نداشت، مدت 72 ساعت ما آب و غذا نداشتیم و مجبور بودیم از ریشه گیاهان برای زنده ماندن استفاده کنیم».

,

خوب به خاطر دارم پدرم در حین صحبت هایش گفت: چون وسائل کافی در اختیار نداشتیم، با کمک یک کیسه فریزر، آب جوش درست می کردیم و چای می خوردیم. البته من هیچ گاه این روش را امتحان نکرده ام، ولی با فکر کردن به این که، نیروهای سازمان پیشمرگان مسلمان کرد و رزمندگان اسلام برای حفظ اسلام و دفاع از کیان ایران اسلامی چه مشقاتی را به جان خریده اند، بیشتر به مظلومیت این عزیزان پی می بریم.

,

*** خیلی بی انصافی است که اگر ما فکر کنیم که این امنیت و اقتدار موجود در کشور بدون مشقت و جان فشانی تعدادی از افرادی که جان خود را در کف گرفته اند حاصل شده است! نشستن پای صحبت ها و در دلهای این عزیزان، تلنگری است برای ما که گاهی ناخواسته این رشادت ها را از یاد می بریم.

, ***,

گاهی وقت ها مشکلاتی برایم پیش می آید که حضورم بر سر مزار پدر چند هفته ای به تأخیر می افتد؛ ولی یکی از همرزمان پدرم به نام آقای شکری ـ علی رغم گذشت چندین سال از شهادت پدرم ـ اگر بگویم هر هفته بر سر مزار پدرم حاضر می شود، دروغ نگفته ام. و یا روزی که پدرم به شهادت رسیدند، حزن و اندوهی که بر آقای شکری تحمیل شده بود، کمتر از غم و غصه ما نبود. ما باید افرادی مثل آقای شکری را الگوی خود قرار دهیم تا هیچ گاه شهدا را فراموش نکنیم.

,

نوک لوله تفنگ

, نوک لوله تفنگ,

پدرم قد بلندی داشت و همیشه اورکت سبز رنگی را به تن می کرد و سلاح و مهماتی را که همراهش بود را به گونه ای زیر اورکتش پنهان می کرد که اگر زیب اورکتش هم باز باشد، کسی متوجه نشود.

,

پدرم یک اسلحه کلاش نیکف تاشو داشت و زمانی که به خانه می آمد، ته قنداش را داخل شال لباسش می گذاشت و اسلحه اش را به این طریق مخفی می کرد. البته من همیشه نوک لوله تفنگ پدرم را که از زیر شانه اورکتش بیرون می زد را می دیدم و می دانستم که پدرم مسلح است.

,

دید باز مذهبی

, دید باز مذهبی,

پدرم دید بسیار بازی نسبت به مسائل دینی و مذهبی داشت، با اینکه ایشان اهل سنت بودند ولی بهترین دوستانش اهل تشیع بودند. چهار چوبه دین مبین اسلام برای پدرم ملاک بود و نه شیعه و سنی بودن. من هم به عنوان فرزند این شهید بزرگوار سعی کرده ام، همین دید باز پدرم را الگوی خود قرار دهم و این طرز تفکر را مدیون پدرم هستم.

,

حمام کردن نیروهای مهاجر

, حمام کردن نیروهای مهاجر,

پدرم به نیروهای مهاجری که از سایر استان ها به استان کردستان می آمدند، بسیار اهمیت می داد؛ به یاد دارم زمانی که پدرم مرخصی اش تمام می شد و می خواست به محل کارش مراجعه کند مقداری نان محلی (برساق) که مادرم آماده می کرد، را با خود می برد و می گفت: این هم سهم سربازانی که میهمان ما هستند.

,

گاهی پیش می آمد که پدرم، سربازش را با خود خانه می آورد. پدرم مرخصی چند ساعته برای سربازش می گرفت و او را به خانه می آورد و می گفت: غریب است و ماه ها به دور از خانه و خانواده اش زندگی می کند. ایشان را به خود به خانه آورده ام که حال و هوایش عوض شود. گاهی وقت ها پدرم حمام را گرم می کرد و خانه را به گونه ای آماده می کرد که سربازش برای گرفتن یک دوش و در کردن خستگی به حمام برود.

,

نه نه مریم!

, نه نه مریم!,

پدرم به دلیل حضور در گردان های عملیاتی کمتر در خانه حضور داشت ولی این باعث نمی شد که نسبت به مسائل تربیتی ما بی خیال باشد. آن زمان مادربزرگم همراه ما زندگی می کرد، و این مسئاله فرصت مناسبی بود که پدرم قسمتی از کار آموزش مسائل دینی ما را بر عهده مادربزرگم بگذارد. به یاد دارم زمانی که پدرم همان مدت کمی را هم که به خانه می آمد، از مادر بزرگم سؤال می کرد: نه نه مریم! برای صدیق کاری کرده ای؟ منظور پدرم این بود که مادر بزرگم آموزش درست خواندن نماز را تا کجا به من تعلیم داده است!.

,

شهادت

, شهادت,

بعد از پایان جنگ تحمیلی، منطقه غرب کشور به طور کامل پاکسازی نشده بود و هنوز گروهک ها به صورت مخفیانه در این مناطق فعالیت می کردند. این مسئاله باعث شده بود که تیم هایی در قالب چند نفر جهت شناسایی و پاکسازی به مناطق مختلف سطح استان اعزام شوند. پدرم همراه هفت نفر دیگر از همرزمانش، جهت پاکسازی روستای دولاب به این منطقه اعزام می شوند، ولی در راه به کمین گروهک دموکرات می خورند و هر هشت نفرشان در همان تنگه به شهادت می رسند.

,

روز نوزدهم تیرماه سال 1368 بود و من در خانه پدربزرگم (پدر مادرم) بودم. رفتار و برخورد پدر بزرگ، مادربزرگ و دایی هایم تغییر کرده بود، ناراحتی در چهره اشان موج می زد و به گونه ای متفاوت از قبل رفتار می کردند. احساس کردم مسئاله ای را از من مخفی می کنند.

,

ظاهراً از محل کار پدرم به خانه پدر بزرگم خبر داده بودند که اتفاقی برای پدرم افتاده است، ولی نگفته بودند که پدرم به شهادت رسیده است. ولی اضطراب و نگرانی اعضا و پچ پچ کردنشان با هم مرا کمی نگران می کرد، پیش خودم می گفتم که این آرام حرف زدن هایشان شاید درباره من باشد. این وضع ده دقیقه ای ادامه داشت. عطش عجیبی داشتم و به شدت احساس تشنگی می کردم. دلم می خواست دهانم را مقابل شیر آب بگذارم و تا آنجا که دلم می خواهد آب بخورم.

,

بعد از چند دقیقه به همراه پدر بزرگ، مادربزرگ، دایی و یکی از آشنایان سوار ماشین شدیم و به طرف خانه ما به راه افتادیم. در بین مسیر همان آشنای خانوادگی، به گونه ای دیگر به من نگاه می کرد، اشک چشمانش هم مزید بر علت بود که من مطمئن شوم که این احساسی که دارم مربوط به خودم می باشد.

,

همین مسئاله باعث شد که بپرسم که اتفاقی برای پدرم رخ داده است؟ پدر بزرگم بلافاصله و ب عجله پاسخ داد: خیر هیچ اتفاقی برای پدرت نیفتاده است.

,

از دور که شلوغی مقابل درب خانه امان را دیدم، فهمیدم که اتفاقی برای پدرم افتاده است. شیون و زاری مادر و عمه ام گوش فلک را کر می کرد.

,

بعد از اینکه این صحنه را دیدم، دیگر متوجه چیزی نشدم. امروز هم که به گذشته فکر می کنم، چیزی غیر از انبوه جمعیت چیزی به خاطرم نمی آید.

,

فردای آن روز تشییع جنازه پدرم از مقابل مسجد جامع سنندج شروع و تا بهشت محمدی ادامه داشت. آن روز آنقدر شلوغ بود که کسی از من احوال نمی پرسید، فقط گاهی کسی رد می شد و دست نوازشی بر سرم می کشید و سر و صورتم را می بوسید.

,

بعدها از مادرم شنیدم که پدرم از ناحیه سینه مورد اصابت چندین گلوله قرار گرفته بوده. گروهکی ها بعد از شهادت پدرم، تیر خلاص به ایشان می زنند. دایی ام می گفت: «به خاطر شلیک تیر خلاص، سوراخ بزرگی بین دو ابروی پدرت ایجاد شده بوده».

,

ساعت مچی

, ساعت مچی,

مادرم می گفت: «پدرت ساعت مچی بزرگی داشت، روزی که در مسجد جامع سنندج جنازه پدرت را دیدم، ساعتش را روی دستانش ندیدم، وقتی از دوستانش پرسیدم، گفتند: گروهکی ها بعد از به شهادت رساندن این هشت عزیز، تمام مدارک و وسائلی را که همراهشان بوده به غارت برده اند».

,

آغوش گرم پدر

, آغوش گرم پدر,

همیشه به پدرم به چشم یک قهرمان نگاه می کردم، پدری که هم دلاور بود و هم مهربان. پدرم تکیه گاهم بود و همیشه خیالم راحت بود که مردی بسیار قوی و نیرومند پشت و پناهم است. زمانی که به پدرم فکر می کنم، ناخودآگاه احساس خوشایندی به من دست می دهد.

,

زمانی که پدرم به خانه می آمد، از سر و کولش بالا می رفتیم. پدرم با اینکه خسته بود، چیزی به ما نمی گفت و تازه ما را هم نوازش می کرد. هیچ وقت فراموش نمی کنم، لذت شبی را که در آغوش پدرم خوابیدم. سرم را روی بازوی پدرم گذاشته بودم و پایم را هم دور کمرش انداخته بودم و قهرمان زندگیم را با تمام وجودم در آغوش گرفته بودم.

,

شاید اینکه فرزندی در آغوش پدرش بخوابد چیز خیلی مهمی نباشد، ولی برای منی که پدرم را کمتر می دیدم، بازگویی این خاطرات طلایی، بسیار زیباست و ارزشمند.

,

یادگار پدر

, یادگار پدر,

مرور این خاطرات زیبا، ولی بسیار اندک برای من نعمت بزرگی است، ولی برادر کوچکم ـ یادگار ـ که چند ماه بعد از شهادت پدرم به دنیا آمده است، این حداقل ها را هم ندارد. برادرم خاطره زنده ای از پدرم ندارد و هرچه درباره پدرم می داند، حاصل شنیده هایش می باشد.

,

یادگار، مرا که برادر بزرگترش هستم کاکه (پدر) خطاب می کند. برادرم که حالا بزرگ شده و برای خودش مردی است برایم تعریف می کرد: تا مدت ها فکر می کردم که تو پدرم هستی و بعد از اینکه مقداری بزرگ شدم، فهمیدم که تو برادرم هستی و در واقع پدرم به شهادت رسیده است.

,

بازگشت پدر

, بازگشت پدر,

با وجود اینکه می دانستم پدرم شهید شده است و دیگر نزد ما نیست، ولی نمی دانم چرا قبول این قضیه برایم مشکل بود. تا مدتی بعد از شهادت پدرم، انتظار آمدنش را می کشیدم. با وجود اینکه مراسم تشییع جنازه و خاکسپاری پدرم را دیده بودم، ولی دوست نداشتم که باور کنم پدرم دیگر به خانه نخواهد آمد. نزدیک به شش ماه عملاً نبود پدر را با تمام وجود لمس کرده بودم، ولی باز هم امید داشتم که پدرم خواهد آمد.

,

هم زمان با آزادی اسرای جنگ تحمیلی از چنگال حزب بعث عراق، ما هم به استقبال یکی از آشنایان رفتیم. پیش خودم می گفتم: کاش پدر من هم اسیر بود و امروز آزاد می شد و دوباره ما ایشان را می دیدیم. دوست داشتم به خودم بقبولانم که پدرم من هم خواهد آمد؛ احساسی که نمی شد با هیچ کس در میان بگذارم.

,

عشق پدر به فرزند

, عشق پدر به فرزند,

به اعتقاد من یک انسان هفتاد ساله هم با خاطراتش زندگی می کند. امروز بعد از گذشت چندین سال از شهادت پدرم، زمانی که فرزندم را در آغوش می گیرم، همان خاطرات دوران کودکی خودم برایم زنده می شود. البته در این میان تفاوت هایی وجود دارد، پدرم زمانی که بعد از دو ماه دوری از خانه و حضور در مناطق عملیاتی به خانه می آمد، ما از سر و کولش بالا می رفتیم و ایشان هم بدون اینکه ناراحت شوند، با ما بازی می کردند، ولی امروزه خودم بعد از اتمام ساعت اداری که به خانه می روم، حوصله ای برای بازی کردن با فرزندم را ندارم ولی زمانی که به یاد پدر شهیدم می افتم، می فهمم که پدرم عاشقانه ما را دوست داشت.

,

شاید حضور پدرم به عنوان یک رزمنده در مناطق جنگی باعث شده بود که ایشان این چنین روحیه ای داشته باشند و با تمام افرادی که در اطرافشان حضور دارند به گرمی و صمیمیت برخورد کنند. البته من همواره سعی کرده ام پدرم را الگوی خودم قرار دهم و نوع برخورد ایشان با مردم و اطرافیانش را سرمشق زندگیم سازم.

,

روز خواستگاری

, روز خواستگاری,

 نبود سایه پدر در تمام مراحل زندگیم، همواره برایم مشکل بود، حتی برای یک خرید ساده و یا زمان برگزاری آزمون کنکور و خیلی وقت های دیگر. ولی لحظه ای که این خلأ را با تمام وجودم احساس کردم، روز خواستگاری رفتنم بود. لحظه ای که نبود پدر را با تمام گوشت و پوست و استخوانم لمس کردم، لحظه ای که نبود یک ستون محکم برای تکیه دادن به آن را احساس کردم. لحظه ای که دوست داشتم به هر قیمتی که شده، فقط پدرم کنارم باشد؛ ولی... .

,

تکیه گاه

, تکیه گاه,

علی رغم اینکه به شدت به وجود پدر به عنوان حامی نیاز داشتم، حالا شرایطی پیش آمده بود که بایستی من تکیه گاهی باشم که اعضای خانواده ام به من تکیه بکنند. خیلی سخت بود که در آن شرایط، به گونه ای برخورد کنم که روحیه خواهرها و برادرهایم که می خواهند به من تکیه کنند، آسیب نبیند. البته از اینکه می دیدم آن ها از تکیه کردن به من خوشحال هستند، انگیزه و قدرت من چند برابر می شد.

,

البته حضور و نقش پررنگ مادرم در این سال ها در کنار ما بسیار روحیه بخش بود. مادرم بعد از شهادت پدرم، نقش ستون خانه را بر عهده گرفت و ما را که کوچک بودیم از کوران حوادث به سلامت عبور داد. البته هیچ کس نمی تواند جای کس دیگری را پر کند، ولی مادرم در تمام این سال ها حامی خوبی برای ما بود.

,

در تمام سال هایی که صدای باد، از درز در و پنجره اتاق ها می وزید، مادرم همچون یک شیر زن در کنار ما بود و اجازه نداد که ترس و وحشت بر ما چیره شود.

,

پیشمرگ روح الله: به عنوان یک شهروند موفق ، حرفی با فرزندان شاهد دارید؟

, پیشمرگ روح الله: به عنوان یک شهروند موفق ، حرفی با فرزندان شاهد دارید؟,

فرزندان شاهد از نعمت بزرگی به عنوان پدر محروم هستند و این باعث ایجاد یک خلأ شدید عاطفی در این نسل شده است. ولی این کمبود عاطفی باعث کم کاری و تنبلی در فرزندان شاهد نشده است و ما در میان فرزندان شاهد افراد نخبه زیادی را می بینیم که شاید اگر سایه پدر را درک می کردند موفق تر بودند، در حالیکه مورد اتهام قرار می گیرند که به دلیل استفاده از سهمیه به این موقعیت رسیده اند.

,

همیشه به فرزندان شاهد و خواهر و بردران خودم گفته ام و خواهم گفت: اگر فرزندان شاهد بتوانند در هر زمینه ای که فعالیت می کنند شماره یک (نامبر وان)باشند و حرفی برای گفتن داشته باشند، می توانند با افتخار تمام به فرزندان شاهد بودن خود افتخار کنند و به رقبای خود بفهمانند که استفاده از سهمیه دلیل موفقیت ما نیست، بلکه پشتکار و دل گرمی به خون پدران شهیدمان دلیل موفقیت ماست.

,

به گزارش پیشمرگ روح الله،  از شهید جدیدالاسلامی سه فرزند پسر و سه فرزند دختر به یادگار مانده است؛ آقای صدیق جدیدالاسلامی متولد سال 1357 که در زمان شهادت پدرش کلاس چهارم ابتدایی بوده و هم اکنون دانشجوی مقطع تخصص در رشته داخلی می باشد، فرزند دوم خلیل جدیدالاسلامی است که به کار آزاد مشغول می باشد، فرزند سوم خانم فریبا جدیدالاسلامی که کارمند دانشگاه می باشد، فرزند چهارم خانم مهناز جدیدالاسلامی که در دادگستری مشغول به کار است، دختر کوچک شهید جدیدالاسلامی هم تازه دانشگاه را به پایان رسانده و آخرین یادگار شهید جدیدالاسلامی، که چند ماه بعد از شهادت پدرش به دنیا آمده و به خاطر اینکه بعد از شهادت پدرش به دنیا آمده است یادگار نام دارد، شغل آزاد دارد.

, به گزارش پیشمرگ روح الله,

 

]

به اشتراک گذاری این مطلب!

ارسال دیدگاه